تاریخ انتشار : ۲۹ بهمن ۱۳۸۷ - ۱۳:۰۷  ، 
شناسه خبر : ۸۲۹۱۳

خسرو طالب‌زاده
«اصلاحات» همچون یک نظریه غالب از اقتدار و اعتبار و ساخت مندی و منطق اقناعی درونی و تبارشناسی در درون اندیشه دینی اسلامی و برتری در رقابت با گفتمان ها و نظریه های سیاسی موجود در جهان اسلام برخوردار است. اصلاحات از اجزایی مانند مردم سالاری، دولت حداقلی، مشارکت، تقویت احزاب و جامعه مدنی، قانون گرایی، خشونت زدایی، تغییرات تدریجی و مسالمت آمیز، مدارا و... ترکیب بندی و قالب بندی شده است.این نظریه یا پارادایم مانند هر نظریه دیگری واجد این قابلیت است که تمامی مسائل و چالش های واقعی در جامعه ایران را تبیین و راه هایی را برای برون رفت از بن بست کنونی تجویز کند.
اعتبار و مشروعیت اصلاحات صرف نظر از بحث های حاشیه ای، در فرآیند تجربه ها و گفت وگوها و تحلیل های عقلانی و کارشناسانه از روند وضعیت سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی دهه های اخیر و تاریخی کسب شده است و چیرگی این گفتمان نسبت به دیگر گفتمان های رقیب، محصول پروژه ای آمرانه نبوده است بلکه در پروسه اندیشه ورزی و تجربه گرایی و انتقاد از وضع موجود و تاملات خیل کارشناسان و روشنفکران و عالمان و سیاست ورزان، ضرورت و نیاز آن تبیین و توجیه شده است. به همین دلیل به رغم غیبت اصلاح گرایان در عرصه قدرت، ادبیات اصلاحات هنوز قدرت بازنمایی و باززایی دارد و منتقدان و مخالفان اصلاحات از ادبیات و روش های اصلاحاتی در بیان و اجرای تغییرات ضروری در جامعه امروز کمک می گیرند.از سوی دیگر گفتمان اصلاحات بر مبنای اندیشه و ارزش های دینی امروز از برتری و چیرگی بیشتری نسبت به گفتمان های سکولار و چپ لائیک یا لیبرال برخوردار است زیرا با واقعیت های جامعه و فرهنگ و تاریخ ایران تناسب بیشتری دارد و به گونه ای از درون واقعیت های فرهنگی برخاسته و بر آن بنیاد شده است.
ضرورت «اصلاحات» به معنای عام آن امروز موضوعی فراکشوری شده است و به نوعی تمامی کشورهای خاورمیانه و عربی و جهان سوم به اقتضای حاد شدن مسائل و بن بست های داخلی یا ناکارآمدی روش ها یا الزامات جهانی شدن یا فشار افکار عمومی و سیاسی داخلی و نهادهای بین المللی درگیر این مسئله اند.اما در همین زمینه مسئله مهم این است که آیا پارادایم و نظریه اصلاحات مرز و حد معینی دارد یا فرازمانی و فرامکانی است آیا می توان یا باید برای شمولیت و دامنه این نظریه حدی را قائل شد اهمیت این پرسش از تجربه ای تلخ برمی خیزد: در ایران مانند کشورهای جهان سوم و ابتدای عصر روشنگری به دلیل بی تجربگی که در فهم و انتظار از نظریه ها یا گفتمان ها یا پارادایم ها وجود داشته است چنین تصور می شود که نظریه ها پس از کسب مشروعیت و اعتبار باید و می توانند تمامی رویدادها و پیشامدها و مسائل عالم و آدم و جامعه و فرد را تبیین و توجیه کنند و راه گشا باشند.
در قبل از انقلاب این گمان و تصور خود را در اصطلاح «هم استراتژی و هم تاکتیک» بیان می کرد و گروه هایی به عنوان مثال مشی مبارزه مسلحانه را تبیین و از آن دفاع می کردند. این مشی را در همه زمان ها و مکان ها و تنها معیار و ارزش واقعی و روش نیل به رهایی و کسب استقلال و آزادی می دانستند. این تنها به شرایط و وضعیت خاص آن دوران محدود نبود، بلکه هر نوع تحلیل مشخص از شرایط مشخص هم باید در پس زمینه «مشی مسلحانه، هم استراتژی و هم تاکتیک» بررسی و ارزیابی می شد. در این مطلق اندیشی که از منطق تضادهای مارکسیستی به ویژه نوع استالینی آن برمی خاست، دامنه و شمولیت این مشی فقط به زمان حال و به مکان ایران مقید نمی شد. بلکه در کل تاریخ و در کل مکان ها یگانه روشی که می توانسته است انسان را از یوغ بردگی و استثمار و استعمار و امپریالیسم نجات دهد، مشی مسلحانه بوده است. بر این اساس کل تاریخ از «هابیل و قابیل» تا روز رستاخیز و کل جغرافیا از غرب تا شرق و شمال و جنوب بر بنیاد مشی مسلحانه تفسیر و تاویل و بازنگری و تدوین می شد و در درون این نظریه و گفتمان، آدم ها و جریان ها و جوامع براساس دو جبهه متضاد و رویاروی تاریخی موافقان و مخالفان مشی مسلحانه به لحاظ ارزشی و هویتی از هم متمایز و تفکیک می‌شدند.
دامنه این دوگانگی هستی شناسانه و انسان شناسانه و جامعه شناسانه بی حد و مرز از حوزه عمومی هم فراتر می رفت و حوزه خصوصی را هم دربرمی گرفت و بر روابط خانوادگی و فامیلی و روابط فردی در زندگی روزمره اثر می گذاشت و ارزش ها و مناسبات مشی مسلحانه شکل می گرفت و محتوای این نوع از روابط را هم تعریف و هم هدایت می کرد.«گفتمان انقلابی» در اوایل انقلاب اسلامی هم برای برخی که شمار قابل توجهی داشتند، همین معنا و مفهوم را دربرداشت. مشی انقلابی به گفتمانی مبدل شده بود که باید همه چیز و همه انسان ها، جریان ها، رویدادها، کشورها و اندیشه ها و فرهنگ ها در درون آن تبیین و واکاوی و تفسیر می شد. انقلابی و غیرانقلابی یا ضدانقلابی، مبارز و لیبرال یا محافظه کار و... واژگانی بودند که تنها کاربردهای امروزین آن مدنظر نبود بلکه محدود شدن در حصر زمانی و مکانی ضعف گفتمان انقلابی تصور می شد و قوت و اقتدار این نظریه در شمولیت آن در همه تاریخ، همه زمان ها و همه مکان ها تلقی می شد تا بتواند این تمایزات دوگانه میان دو جبهه انقلاب و غیر را در طول تاریخ بشری و در عرض جغرافیای سیاسی و فکری به کمک آنها تفسیر و بازنگری و بازنمایی کند.
افراط در چیره کردن گفتمان انقلابی تا جایی گسترش یافت که روابط خانوادگی و فامیلی و محلی هم در درون آن معنا و ارزش گذاری می شد و معیارهای این گفتمان به تنها معیار درستی و نادرستی و خوب و بد و باید و نبایدهای تصمیم گیری در این سطح از روابط فردی و خانوادگی مبدل شد. برخی ها که دغدغه پا ک اندیشانه ای نسبت به انقلاب و ارزش ها و باورهای آن داشتند از امام خمینی در مورد ادامه روابط خانوادگی خود با اشخاصی که انقلاب و نظام را قبول نداشتند، استفتا می کردند که امام تحت هر شرایطی قطع این گونه ارتباطات را از مصادیق نفی قاعده «صله رحم» می دانست و از آن پرهیز می داد. در منطق امام گستره گفتمان انقلابی در روابط خانوادگی و فردی با قاعده صله رحم حد می خورد و محدود می شود. در فرهنگ اسلامی میان حوزه خصوصی و عمومی، پیش از انسان متجدد و اندیشه غربی، تمایز قائل بوده و مناسبات و روابط «اندرونی» و «بیرونی» را زمینه هایی یکسان قلمداد نمی کند و به عنوان یک مثال تاثیرات این فرهنگ دینی در معماری سبب شده بود تا این دو فضا اندرونی و بیرونی به شیوه ای از هم تفکیک و مستقل و طراحی و اجرا شوند، زیرا «خلوت» و «جلوت» در تفکر دینی، هم قاعده و هم ساحت نیستند.افراط گرایی و جزم اندیشی در بسط و گسترش دامنه و شمولیت گفتمان ها پیامدهای ویرانگر و مخاطره آمیزی دارند که اگر محیط و حد آن تعریف نشود، به وارونه سازی کارکردها و تهی سازی معنا و کمدیک شدن مفهوم آن منجر می شود و در نهایت، نتایج آن به ضد آن می‌انجامد.
مانند تحلیل کردن قیام امام حسینع در گفتمان «اصلاحات» با اجزا و اصول امروزین آن نه معنای مفهومی و کلی آن. تفسیر این قیام بر مبنای اصل عدم خشونت ورزی آن، برخی را به این توهم و تهی معنایی رهنمون کرده است که قیام عاشورا را مصداق خشونت ورزی و تشدید و تقویت آن در تاریخ قلمداد کنندنظریه ها و گفتمان ها از یک اصل بنیادین پیروی می کنند که آن «زمان و مکان و موضوع» معین داشتن نظریه ها و پارادایم ها است. به عبارت دیگر، گفتمان ها تاریخیت دارند و پس از مرگ و زوال گفتمان قبلی متولد می شوند، چیرگی می یابند، با تغییر شرایط و مقتضیات، فرسوده و بی رمق می شوند و توان خود را برای تبیین و تفسیر از دست می دهند و به بایگانی تاریخ می روند. ظهور یک گفتمان و پارادایم که با زوال دیگری همراه است، به معنای جاودانگی و ازلی و ابدی بودن آن نیست، همچنان که گفتمان قبلی و بعدی هم برای همه زمان ها و همه مکان ها و برای همه موضوعات مرجعیت و حجیت نداشته و ندارند. گفتمان حاضر و چیره از جایی که می آغازد، اعتبار می‌یابد و مشروع می شود و نسبت به گذشته و گفتمان قبلی هم اگر نفی کننده و نقاد باشد، به لحاظ روش شناختی است نه به لحاظ هستی شناختی. گذشته، گذشته است، زیرا روش های آن برای امروز ناکارآمد و بی فایده است. به قول لوکاچ: «در معنای روش شناختی گذشته، گذشته است، اما به معنای هستی شناختی گذشته همواره گذشته نیست و در زمان حال تداوم می یابد.» بنابراین ، گفتمان ها و نظریه ها تاریخی اند و به هنگام تولد بر آنها برچسب تاریخ اعتبار زمان و مکان معین زده می شود.
سومین حد و مرز گفتمان ها و نظریه ها بعد از زمان و مکان «موضوعیت» آنها است. گفتمان ها و نظریه ها نمی توانند موضوعات بیرون از خود را تبیین و تفسیر کنند. همچنان که گفتمان انقلابی ضداستبداد نمی تواند جامعه لیبرالی را توضیح و توجیه کند یا نمی تواند حوزه خصوصی و روابط خانوادگی را سامان بخشد و روابط جایگزین را تجویز کند. هر گفتمانی مقید و محدود در موضوعی است که از درون و متن آن برخاسته است. گفتمان حوزه عمومی، مرجعیت و حجیت و اقتداری در حوزه خصوصی ندارد و برعکس.گفتمان اصلاحات در ایران امروز قابل تقلیل به گفتمان مشروطیت نیست، هر چند وجوه اشتراکی میان آن دو وجود دارد، مانند قانونگرایی اما وجوه افتراق آن هم کم نیست مانند، فقدان مقوله روشنفکر دینی، جنبش زنان، جنبش دانشجویی، ضعف گستره و توان افکار و حوزه عمومی و... در مشروطیت. اما گفتمان مشروطیت در گفتمان اصلاحات بازتولید می شود و به قالب زمان درمی آید.بر این اساس، «گفتمان اصلاحات» نمی تواند نافی «گفتمان انقلابی» سال 57باشد، زیرا منش? و تبار گفتمان اصلاحات به گفتمان انقلاب اسلامی بازمی گردد، این گفتمان نمی تواند ریشه خود را نفی و انکار کند. گفتمان انقلابی، گذشته هستی شناختی گفتمان اصلاحات است، اما گفتمان اصلاحات منتقد و نفی کننده روش شناسانه گفتمان پیشین است. گفتمان اصلاحات به لحاظ هستی شناختی تداوم گفتمان قبلی است.
بر این اساس نمی تواند در جای گفتمان قبلی بنشیند و رویدادها و پیشامدهای گذشته را تفسیر کند و تاریخ، فرهنگ و جامعه را مجددا تاریخ نگاری و فرهنگ شناسی و جامعه شناسی کند. گفتمان اصلاحات در «زمان» خود از قدرت و اعتبار برخوردار است، اگر به لحاظ هستی شناختی به عقب بازگردد، تفسیر و ت?ویل و بازنمایی اش تهی شده از معنا، ضدتاریخی، وارونه سازی واقعیت و کمدیک شدن مفهوم آن می شود. براین اساس و به عنوان بررسی یک نمونه گفتمان اصلاحات قادر به توجیه و تبیین مسئله اسرائیل و اشغال سرزمین فلسطین به منظور تجویز طرحی راهگشا و تحلیل مبارزه گروه حزب الله در لبنان نیست. این ناتوانی به دلیل تمایز «زمانی و مکانی» نیست، زیرا مسئله اسرائیل و مبارزه با آن در همین زمان و در مکانی نه چندان دور و بلکه در همین خاورمیانه «مشترک المسائل» با ایران و کشورهای عربی و اسلامی رخ داده است.مسئله اسرائیل و مبارزه حزب الله لبنان در گفتمان و نظریه اصلاحات قابل چارچوب بندی و پیکربندی نیست زیرا مسئله اسرائیل به لحاظ «موضوعیت» درون گفتمان اصلاحات جای نمی گیرد. همچنان که گفتمان اصلاحات قادر به تبیین راه و تجویز روشی برای برون رفت از وضعیت استبداد فردی و نظامی گرانه رژیم صدام حسین نبوده است.
گفتمان اصلاحات مقدماتی را برای تولد و ظهور و زمینه هایی را برای فعال شدن و موثر بودن نیاز دارد که این مقدمات و زمینه ها در ساختار بسته و پلیسی عراق مهیا و فراهم نبود. رژیم صدام حسین تنها با کودتا یا ترور یا مبارزه و گفتمان انقلابی قابل سرنگونی بود که هیچ کدام از این روش ها در چارچوب گفتمان اصلاحات جای نمی گیرد. بر این سیاق، گفتمان اصلاحات و اجزای الزامی و ذاتی آن مانند قانون گرایی، عدم خشونت ورزی، مدارا، تغییر تدریجی، مشارکت و... در پس زمینه واقعیت های لبنان و فلسطین و ماهیت تجاوزگرانه و ضدانسانی و ضدحقوق بشری اسرائیل و عدم تمکین آن در برابر تصمیمات و خواسته های بین المللی و نظام ماهیتا بحران ساز و بازتولیدکننده بحران، بلاموضوع است و در «موضوعیت» خود با آن ناهمپوشانی دارد. اگر اقدامات اخیر حزب الله در چارچوب گفتمان اصلاحات تحلیل و تفسیر شود، نتیجه آن تشدید خشونت ورزی و نظامی گری و تضعیف فرآیند مدارا و اقدامات تدریجی و مسالمت جویانه و اصلاح گرایانه در منطقه کمدیک، وارونه سازی واقعیت، تهی سازی مفهوم آن است. جزم اندیشی و مطلق نگری در بی دامنه و ناشمولیت و بی موضوعیت بودن گفتمان اصلاحات، مانند جزم اندیشی اقتدارگرایان که خشونت و سرکوب دگراندیشان و حذف مخالفان، منتقد و... را به نحو ذات اندیشانه ای ابدی و ازلی می داند، گفتمان اصلاحات را در رفع چنین انتظارات و توقع هایی دچار ذات اندیشی و جزم اندیشی خواهد کرد که در این صورت، این گفتمان در جزم اندیشی خود اقتدارگرا و نافی خود خواهد بود.