تاریخ انتشار : ۱۶ بهمن ۱۳۸۷ - ۰۷:۲۴  ، 
شناسه خبر : ۸۳۰۲۷

سکینه نعمتی
سکولاریسم که واژه‌اى بیگانه و غربى است و معدودى از روشنفکران مقلدمآبانه این سوغات فرنگى را براى کشور اسلامى ایران به ارمغان آورده‌‌اند، داراى پیامهایى مخصوص به خود است. پیامهایى از قبیل “جدا انگارى دین و دنیا”، “جدایى دین از امور اجتماعی” و “جدایى دین از سیاست” عده‌اى سکولاریسم را جریانى مى‌دانند که دعوت به علم‌گرایى مى‌کند و در این دعوت، علم‌گرایى منفک از معرفت اخلاقى یا دینى است و اساسا به این دست ازمعارف دینى و متافیزیکى ـ پایبند نیست و تنها دلمشغولى آنها معرفت تجربى مى‌باشد.
برخى دیگر از صاحبنظران بر این عقیده‌اند که سکولاریسم بر اریکه عقل انسانى تکیه زده است و این عقل هیچ حاجتى به امور دنیوى و معنوى ندارد. پاره‌اى دیگر از صاحبان اندیشه بر این باورند که تنها منبع مطمئن سکولاریسم انسان‌‌گرایى یا همان اومانیسم مى‌‌باشد. چنین اختلاف قرائتى نشان مى‌دهد که صاحبنظران هرچند ممکن است در ریشه و تکیه‌‌گاه‌هاى سکولاریزم اتفاق چندانى نداشته باشند و آن را مبتنى بر امور مختلفى ـ مانند علم‌گرایی، انسان محوری، عقل‌گرایى و... بدانند اما بر معناى جامع آن یعنى اعتقاد بر جدایى دین از امور اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، حقوقى و... تاکید مى‌ورزند. حال ما در این نوشتار در پى این مسئله هستیم که چگونه هریک از عوامل مذکور در پیدایش و رشد سکولاریسم موثر بوده‌اند و اگر نقدهایى بر آن عوامل وارد است چگونه است؟
1- علم‌گرایى: (Scientism)
1-1 : تعریف منشا:
واژه سیانتیسم یا ساینتیسم را به اصالت علم و علم‌زدگى ترجمه‌ کرده‌اند. و گاهى از آن به فرو کاهش مفرط (Reductionism) یا اصالت فیزیک (Physicalism) تعبیر شده است. براساس اصالت علم گزاره‌ها فقط به میزانى که با کمیات یا امورواقع تجربى پیوند دارند محتواى حقیقى و صدق دارند. علم‌زدگى با هر دینى که شالوده ما بعدالطبیعى معنا دارى دارد - قطع نظر از ادعاى وحى آسمانى - ناسازگارى به بار مى‌آورد. سرانجام سیانتیسم شکل یک دین را به خود گرفته و به صورت علم‌پرستى در آمده است.(1)
این مذهب فکرى از مذهب تحصلی(Positivism)(2) اگوست کنت(3) سرچشمه گفته است. گرچه در مذهب تحصلى شخص اگوست کنت براى ایمان دینى جایى مى‌توانست باقى بماند ولى پس از او بعضى از پیروان مذهب تحصلى به نفى مطلق ثبوت امرى و راى تجربه پرداخته شناسایى انسان را منحصر در قلمرو علوم فیزیکى و شیمیایى دانستند و مدعى شدند که بازگشت همه معارف واقعى و از آن جمله علوم انسانى به علوم طبیعى است و بس. مذهب تحصلى به این معنا است که با نام مذهب اصالت علم نیز خوانده مى‌شود.(4) لازم به توضیح است که این علم‌گرایى عصر نوزایى یا رنسانس(5) نیز تاریخچه‌اى بس طولانى طى نموده است که اجمالا به شرح آن مى‌پردزیم. عصر نوزایى که از پیامدهاى مهم آن را مى‌توان جدا انگارى دین و دنیا دانست با پیشرفت سریع و چشمگیر علم همراه بود.
این پیشرفت که در ابتدا در زمینه‌هاى ریاضیات، نجوم و فیزیک ظهور داشت از زمان دانشمندانى مانند گالیله و کپلر شروع شد و با تغییر بسیارى از عقاید قطعى آن دوران(6) ـ مانند اوضاع و احوال منظومه شمسى ـ همراه شد و با ظهور نیوتن (1642 - 1727م) به اوج خود رسید.
تلاشها و کشفهاى برجسته نیوتن در مسائلى مانند گرانش، جرم و وزن، ریاضیات، نورشناسى فیزیک، شیمی، زیست‌شناسی، فلسفه و... به اندازه‌اى مهم و فراگیر بود که توجه زیاد غربى‌ها را به خود جلب کرد. پیشرفت علوم در ابتدا تضاد و مشکل بغرنجى را با مقوله‌ دین بوجود نیاورد. حتى دانشمندانى مانند نیوتن که سهم عمده‌اى در پدید آوردن علوم و اکتشافات جدید داشتند همواره بر امور ماوراى طبیعى تاکید داشتند. اما دیرى نپایید که اوضاع دگرگون شد؛ به گونه‌اى که عده‌اى نیوتن را به عنوان پیام‌آور علم تامرز پرستش ستودند و برخى نیز در این جهت بر اصطکاک عمل و دین تاکید کردند و در مسیر تکیه بر علم و بى‌اعتنایى به مسائل معنوى و دینى گام برداشتند.
خلاصه آنکه نگاه مستقل و عارى از خداوند و مشیت او به طبیعت براثر پیشرفت علمی، دست کم در نظرات بسیارى از صاحب نظران آن زمان پدیدار گشت و بدین ترتیب نخستین جرقه‌‌هاى جدا انگارى دین و دنیا نمایان گردید. در فاصله قرون وسطی(7) این جریان اصطکاک به نفع دین‌گرایان تمام شد. زیرا در این دوره دین به نوعى بر فلسفه و علوم سیطره داشت. که این سیطه حدود هزار سال طول کشید. بعد از قرون وسطى نوبت به عصر رنسانس یا نوزایى یا خردورزى رسید در این دوران اروپا از خواب هزار ساله خود بیدار شد و اندیشه‌هاى علمى جایگزین اصول تعبدى کلیسا و آراء ارسطو گردید. بشریت به مدد علم و دانش توانست کشفیات و اختراعات فراوانى را انجام دهد. در آغاز رنسانس بود که فرانسیس بیکن (FroncisBacan) انگلیسى شعار علم برابر است با توانایى و قدرت را به بشر آموخت(8) و پس از وى آگوست کنت (August connte) فرانسوى فریاد برآورد که مذهب آیندگان علم خواهد بود.
البته وى مذهب اصالت تجربه صرف را پذیرا نبود و به قواعد عقلى چون اصل علیت حرمت مى‌نهاد. مسیر علم در قرون جدید موجب شد تا اعتماد و انقلاب عظیمى به پیروزى علم در همه زمینه‌ها ایجاد شود به طورى که گروهى پنداشتند به زودى تمام مشکلات عالم و آدم با سرانگشت نازنین علم حل خواهد شد. در قرن نوزدهم بود که ادعا شد با شناخت ماده و قوه کلید فهم جهان هستى را به دست آورده‌ایم و به مدد زیست‌شناسى مى‌توانیم نژاد صلح را وارث زمین و تاریخ سازیم. این بلندپروازیهاى علمى در قرن نوزدهم تا بدان جا رسید که کم کم این اندیشه به ذهن بعضى از دانشمندان خطور کرد که بیاییم علم را جایگزین همه چیز سازیم. خدا را کنار بگذاریم و علم را بپرستیم.
اخلاق و وجدان و اصول عالیه انسان را به کنارى نهاده و علم و دانش را جایگزین آنها سازیم. “فروید” را مى‌توان از نخستین پیشگامان علم پرستى به شمار آورد. او کسى است که علم را جانشین خدا و مذهب نموده است. به نظر وى اعتقاد به خدا و اصول مذهبى اوهام و پندارهایى بیش نیستند چرا که نه قابل اثبات علمى بوده و نه لزومى براى افراد انسانى قادر به نفى و طرد آنها مى‌باشند بیشتر به این جهت است که علم دوران کودکى خود را مى‌گذراند و اگر روزى علم گام به دوران بلوغ و شکوفایى خود گذارد این اوهام و پندارها از میان رفته و علم جایگزین آنها خواهد شد. برتراند راسل (Berttrand Russell) نیز از جمله کسانى است که علم و دانش را داروى همه دردهاى بشرى مى‌داند و حتى مدینه فاضله‌اى به نام جامعه علمى بر این پایه بنا نهاده است. مدینه‌اى که حکومت و تعلیم و تربیت و تولید مثل و کنترل جمعیت و روابط اجتماعى همه و همه براساس علم و دانش تکوین مى‌یابند.
به گمان راسل مى‌توان به کمک قوانین و جنین‌شناسى تجربی، گیاهان و جانوران جدیدى را که با انسان طبیعى تفاوتهاى عمده و مطلوبى دارند به وجود آورد، به یارى تکنیک و علومى چون روان‌شناسى و اقتصاد مى‌‌توان جوامعى مصنوعى ایجاد نمود البته جوامعى که داراى ویژگیهاى پیش‌‌بینى نشده‌اى هستند ـ نه تنها فروید و راسل که تفکر حاکم بر انسان غربى مى‌خواهد همه چیز را با عینک علم آن هم از دریچه‌ علوم تجربى توجیه و تفسیر نماید. روح را در زیر کارد جراحى پیدا کند. و شعاع وحى را با تلسکوپها و دوربینهاى نجومى خود ببینند و سرانجام آن که خدا را کنار بگذارد و به پرستش علم و دانش بپردازد.(9)
با آمدن علم جدید و دانش تازه همه علل و عوامل پدیده‌ها کشف و چگونگى اثرگذارى علل و عوامل طبیعى روشن شد و در نتیجه انسانها فهمیدند که علل این رخدادها غیرمادى نیست، بلکه کاملا مادی، عینى و محسوس است و از این رهگذر فهمیدند که اعتقاد به نیروهاى مافوق طبیعی، توهمى بود که تنها از جهل و نادانى بشر به علت‌هاى طبیعى و مادى سرچشمه مى‌گرفت پس، خدا، دین و امر فراتر از امور طبیعى حقیقت ندارد ما نیز در پرتو پیشرفت هرچه بیشتر علوم تجربى بیش از پیش مى‌توانیم به نادرستى این گونه امور پى ببریم.(10)
2-1: اصالت علم و سکولاریسم: آنچه گذشت مربوط به جنبه نظرى سیانتیسم بود و نتیجه آن بى‌اعتبار ساختن مفاهیم و آموزه‌‌هاى متافیزیکى و دینى است. جنبه دیگر سیانتیسم به حوزه عمل و فعالیتهاى کارکردى انسان مربوط مى‌‌شود؛ یعین اینکه علم تجربى در ارائه راه درست زندگى و نیل به سعادت مطلوب انسان را از اصول متافیزیکى و تعالیم دینى بى‌نیاز مى‌سازد.
“براین ویلسون” در این زمینه مى‌گوید: “کاربست علم ـ به ویژه در فعالیتهاى تولیدى ـ و پیدایش و تحول فنون جدید، از احساس وابستگى انسان به الوهیت کاست. با صنعتى شدن و شهرنشین شدن جامعه، هر روزه بخشهاى بیشترى از مردم به زیستن و گذراندن زندگى‌شان به روشهایى که پیوسته از طبیعت دورتر مى‌شد خود کردند. با جاگیر شدن انسان در محیطى که هر روزه بیش از پیش مخلوق خود آن بود به تدریج روشهاى جدید اندیشه شکل گرفت. انواع اندیشه‌هاى ما بعدالطبیعى ـ به ویژه در فعالیتهاى کارکردى که بنا بر ساختارهاى کاملا اندیشیده و محاسبه‌پذیر نقشهاى خاصى اداره مى‌شوند، به نحوى بى‌وقفه و پیگیر، نامربوط جلوه کرد.
قابلیتهاى روزافزون انسان براى ارزیابى و تامین نیازهاى خویش به مسلم گرفتن این فرضش منجر شد که رفاه و سعادت اجتماعى در گروه برنامه‌ریزى اجتماعى است نه موکول به مشیت الهی. بدین‌سان جریان گسترده‌تر تحول، بافتها و بسترهاى غیردینى پدید آورد، و باعث شکل‌گیرى الگوهاى عمل اجتماعى عقلانى و به خصوص تحولاتى در آگاهى افراد شد که اندیشه‌ها و مفروضات مربوط به ماوراء‌‌الطبیعه و منش‌هاى ناشى از آن روح و ذهن انسان زدود.”(11)
3-1: ارزیابى و نقد علم‌گرایی:
به نظر مى‌رسد که علم و دانش‌تجربى به خودى خود هیچ‌‌گونه معارضه و ناسازگاى با دین و دیندارى ندارند. البته مقصود از دین در این جا دین حق است نه هر مکتب و آیینى که به نام دین و آیین آسمانى معرفى شده است. اشکال عمده تفکر غربى تنها این نیست که علم زده است بلکه عمده اشکال این است که به حد و مرز این علم توجه ننموده است. به این نکات توجه نمى‌شود که علم جدید مساوى با قدرت و توانایى شده؛ یعنى از زمان بیکن تا کنون علم ارزش و اصالتى ر اکه در گذشته دارا بوده کنار زده است. علم جدید دیگر عالم را به عنوان آیه‌اى از آیات الهى نمى‌نگرد. عالم براى علم جدید چونان جسدى بى‌روح است که فقط مى‌توان در آن دخل و تصرف کرد، نه آنکه بتوان با آن همدلى و هم‌سخنى داشت.
علم قدیم عالم‌ را زنده و آیه‌اى از آیات الهى تلقى مى‌کرد و با آن همسنخى و همدلى داشت، چرا که سیر او را چون خود سیر به سوى حق مى‌دنست. در واقع بشر جدید از آن هنگام که وحى را کنار گذاشت و عقل معاش‌اندیش خویش را ملاک حق و حقیقت دانست، علم زده شد. انسان روزگار ما نیز وحى و شناختهاى الهامى و اشراقى را کنار گذارده و شناخت تجربى را تنها وسیله شناخت حقیقت مى‌داند. بشر جدید غربى نه تنها نسبت به وحى بى‌تفاوت شده و وحى را کنار گذارده که اگر اندک اعتقادى هم به آن داشته باشد مى‌خواهد همه‌چیز را براساس عقل خود تفسیر کند یعنى احکام قطعى وحى نیز تا آنجا پذیرفته است که عقل جزئى بتواند آن را توجیه کند.(12)
اگر انسان غربى اندک توجهى به این مسئله داشت که ادیان الهى ـ آن‌گونه که خرد آنها را مى‌شناسد و در زبان قرآن و پیشوایان معصوم معرفى شده‌اند ـ هرگز بر جهالت و ناآگاهى بشر بنا نشده‌‌اند، تا در نتیجه رشد دانش و آگاهى انسان سست شوند. دین و آیین آسمانى درعین اینکه بر ضرورت حضور خود درمتن زندگى بشر و ارائه چارچوبهاى نظام زندگى د رقلمرو اعتقاد، ‌اخلاق، اقتصاد و سیاست تاکید مى‌ورزد بهره‌‌گیرى از عقل و تجربه و همه امکانات فکرى و علمى بشر را نیز بر مى‌تابد. این بدان جهت است که علم و دانش هرگز جایگزین فلسفه و مکتب عملى نخواهد بود. علم و دانش ابزار و وسایل زندگى را در اختیار انسان قرار مى‌دهد اما راه و مقصد و آیین نامه‌اى را که باید در مسیر راه به کار گرفت روشن نمى‌سازد. این مهم از کارکردهاى فلسفه دین است.
آرى بشر در سایه سار علم و دانش تجربى مى‌تواند به مدرن‌ترین ابزارهاى صنعتى مجهز شود، اما هرگز نخواهد توانست حقیقت را بسازد و یا از علم و دانش ـ منهاى هرگونه فلسفه‌ورزى ـ اخلاق و ایدئولوژى بسازد. بدین جهت است که مکتب اسلام به دریافت علم و دانش از هرکس و در هر نقطه سفارش مى‌‌کند ولى در زمینه جهان‌بینی، ایدئولوژی، اخلاق و آیین نامه زندگی، جز جهان‌بینى توحیدى و آیین الهى را مجاز نمى‌شمارد.(13)
1 -3-1: نقد علم‌گرایى از دیدگاه جوادى آملی: استاد آیت‌الله جوادى در کتاب خود «نسبت دین و دنیا با بررسى و نقد نظریه سکولا‌ریسم» نکاتى درباره نقد علم‌گرایى بیان مى‌دارد که به توضیح آنها مى‌پردازیم.
1-1 -3-1 نقش علل مادی:
بى‌شک علل و عوامل مادى در پیدایى پدیده‌هاى طبیعى نقش دارند و هیچ عالم دینى این مطلب را انکار ننموده است. چه کسى تصور مى‌کند که ابر، باد، بخار، آب و دیگر شرایط در بارش باران نقشى ندارند. یا انکار مى‌کند که بیماریها در اثر هجوم میکروبها، باکتریها و دیگر عوامل بر بدن عارض مى‌شود؟
در قرآن کریم و روایات اهل‌بیت (علیهم‌السلام) نه تنها بارها به نقش چنین عواملى در پیدایى پدیده‌ها اشاره شده است(14) بلکه تصریح شده است که خداوند از ایجاد پدیده‌هاى طبیعى بى‌دخالت علل مادى خوددارى مى‌ورزد.(15) بنابراین پیشرفت علوم موجب مى‌شود که علم، جایگزین خرافات و کج فهمى‌ها شود؛ نه آن که به جاى دین و ارزشهاى دینى بشود. اگر انسان خرافاتى باور کرد که پدیده‌هاى طبیعى بى‌واسطه عوامل مادى از علتهاى غیرمادى ناشى مى‌شود،‌ این مسئله هیچ ارتباطى با تعالیم دین ندارد؛ زیرا حقیقت دین الهی، نه تنها منکر علل مادى نیست، بلکه بر وجود و لزوم شناسایى آنها تاکید دارد. اما مطمئنا وجود چنین عللى علت حقیقى را نفى نمى‌کند. دین در کنار تایید علل و عوامل طبیعى بر وساطت و علت قریب بودن آنها تاکید دارد و بر مستقل نبودن آنها پا مى‌فشارد.
دین مى‌گوید: اگر وساطت پدر و مادر را در خلقت دیدید یا دخالت کشاورز را براى رشد و نمو گیاهان و زراعت دریافتید به این واسطه‌ها دل نبندید زیرا اینها تنها علتهاى قریب و به تعبیر فلسفى علت معده هستند و به علت نهایى که ذات اقدس الهى است توجه کنید (16) بنابراین دین واسطه‌هاى مادى را انکار نکرده بلکه همواره بر وجود چنین عواملى تاکید مى‌‌کند. نیز هشدار مى‌دهد که نگاه‌هاى خود را به علل طبیعى و مادى محدود نکنیم و به آن سوى عوامل مادى نیز بنگریم.
2-1-3-1: نقش علم و پیام حق: برخى براثر پیشرفت‌هاى علمی، نگاهى ناروا نسبت به دین پیدا کرده‌اند، ولى کشف علتهاى مادى نه تنها به سستى دین نمى‌انجامد بلکه تقویت پایه‌هاى آن را نیز به دنبال دارد؛ چون از دستاوردهاى مهم و اولى شناخت علتها و معرفت قوانین حاکم بر نظام هستى و کشف انسجام و نظم مجموعه نظام طبیعت، این است که در پس پدیده‌هاى مادی، حقایق بسیارى قرار دارند که تدارک کننده آنهایند. بنابراین عالم آفرینش منحصر در پدیده‌هاى ظاهرى و مادى نیست، بلکه تشکیل دهنده آن دستگاه عظیمى است که اجزایى مرتبط و موثر دارد. با این دیدگاه عالم تکوین بیش از پیش به نظام و بخش هستى راهنمایى مى‌کند.
از سوى دیگر، اگر علم ـ به معناى عام آن ـ همانگونه که به کشف پدیده‌ها مى‌پردازد به کنکاش درباره چگونگى و ماهیت علل نیز بپردازد، مى‌یابدکه سلسله علتها ـ هرقدر گسترده باشند ـ نمى‌توانند مستقل و بى‌تکیه‌گاه به شمار آیند، بلکه زنجیره‌ به هم پیوسته طبیعت باید به جایگاهى محکم متصل باشد؛ جایگاهى که مستقل و متمایز از دیگر موجودات است و مانند زنجیره‌ها به دنبال تکیه‌گاه نیست و در یک کلمه نه موجودى مادى است نه موجودى امکانی. بنابراین علم بر بى‌نیازى پدیده‌هاى طبیعى به علتى نهایى و غیرعادى دلالت نمى‌کند بلکه اگر دانشمندى دقیق و منصفانه به دستگاه منسجم جهان بنگرد، همه این امور را دقیقا نیازمند مدبرى مى‌یابد که با دست با کفایت او این انسجام را پدید آورده و قوام‌بخشى آن است. قرآن کریم بارها بر عنصر علم و اندیشه تاکید کرده(17) و آن را وسیله‌اى براى نیل به معرفت آفریدگار عالم قرار داده است؛ اما وقتى علم و آگاهى انسان رشد کرد و با پیشرفت علمى دریافت که موجودات عالم از انسجام دقیقى برخوردارند، به جاى نیل به معرفت خداوند و تقرب الهى و شکر نعمتهاى او به انکار خداى اسرارآفرین و نعمتهاى او مى‌پردازد.
3-1-3-1: محدودیت علوم بشری: یکى از علل سرمستى به علم، بى‌اعتنایى به نارسایى‌هاى آن است. دانشمندان اذعان دارند که علم بشرى در هر رشته‌اى تنها به کشف بخش کوچکى از مجهولات نایل شده است و نایافته‌ها به مراتب بیشتر از یافته‌هاى بشرى است. افزون بر آن یافته‌هاى علمى در هیچ‌یک از مواردش با ثبوت و تعیین همراه نیست و بسیارى از آنها از حد فرضیه تغییرپذیر فراتر نمى‌رود. بسا معلومات زیادى که سالیان مدید دانشمندان آنها را مسلم فرض مى‌کردند اما پس از مدتى به راحتى از صحنه‌ دانش مورد اعتماد محو شد. نمونه بارز آن “هیئت بطلمیوسی” است که قرنها بر اذهان بشریت حکومت کرد سپس نامى از آن برده نشد.
افزون بر آن، اختلافهاى زیادى در میان دانشمندان مشکلات پیشین را مى‌افزاید، به گونه‌اى که در عرصه دانش‌هاى بشرى ـ به ویژه در علوم انسانى که بیش از دیگر علوم مورد نظر ماست ـ نظریه واحدى وجود ندارد. آن قدر این اختلاف‌ها چشمگیر و عمیق است که امروزه، اصل نسبى‌گرى از تفکرات پرطرفدار و شاید مسلم غرب تلقى مى‌شود؛ با این وصف چگونه انسان با تکیه بر چنین علمى از تعالیم الهى مى‌خواهد احساس بى‌نیازى کند و زندگى خود را تنها به مدد علم به پیش برد؟ او چگونه به راه‌هاى نامطمئن، ناثابت و متزلزل مى‌خواهد اعتماد نماید و بزرگ‌ترین سرمایه خود یعنی، عمرش را به پاى آن ریزد؟ آن تعالیم الهى ـ در صورت اعتقاد به درستى آنها ـ پایگاهى مطمئن‌تر نیست؟ صرف‌نظر از اشکال‌هاى یاد شده، علوم بشرى با محدودیت روبه‌رو هست؛ چون علم بشری، تنها مى‌تواند اوضاع و احوال امور این عالم را بررسى کند و در برابر بسیارى از پرسش‌ها پاسخگویى ندارد.
مثلا اینکه آن سوى این عالم چگونه است، پس از مرگ چه حوادثى رخ مى‌دهد و... همگى از پرسش‌هایى است که علم از درک و پاسخ به آنها نفیا و اثباتا عاجز است، حال آنکه این پرسش‌هایى است که پاسخ صحیح به آنها بخش مهمترى از زندگى بشر را سامان مى‌دهد. آیا مى‌توان واقعیت آخرت را که به حتم ارتباط مستقیم با دنیا دارد نادیده گرفت و تنها با کمک علم مادى بشر که فقط به دنیا و طبیعت نگاه مى‌کند براى زندگى انسان تصمیم گرفت؟ با کمى دقت مى‌توان فهمید قضا و داورى علم درباره دنیا و مسائل دنیوى به جهت عدم احاطه به آخرت ـ با توجه به اعتبارى بودن انفکاک دنیا و آخرت و عدم جدایى واقعى بین آنها- قضا و داورى ناقص و یک‌سویه است.(18)