تاریخ انتشار : ۰۱ بهمن ۱۳۸۷ - ۰۸:۵۰  ، 
شناسه خبر : ۸۳۱۵۶

محسن آلوستانى مفرد
تئورى دیوید سون که به هویت معنا مى‌پردازد ما را با “تئوریهاى صدق” مرتبط مى‌کند. در اینجا لازم است قبل از اینکه نظریه دیوید سون را بیان داریم ابتدا تئوریهاى مختلفى که از صدق برآمده است را بیان نماییم. 1- تئورى مطابقت: این تئورى که غالب فیلسوفان آن را پذیرفته‌اند از صدق مطابقت با واقع و کذب عدم مطابقت با واقع حکایت مى‌کند. اشکال اساسى که به این نظریه وارد است این است که در این صورت به ناظر سومى نیاز است تا این مطابقت را کشف کند. یعنى اینکه بگوید این گزاره شما (تصویر ذهنی) با عالم واقع مطابقت دارد یا ندارد. 2- دیدگاه انسجام گروی: این تئوری، صدق را به انسجام ذهنى بر مى‌گرداند. یعنى اینکه اگر یک گزاره در مجموعه باورهایى منسجم قرار گرفته باشد و با آنها انسجام داشته باشد صادق است و در صورت عدم انسجام با دیگر گزاره‌ها کاذب است.اشکال عظیمى که به این نظریه وارد شده است این است که این تئورى نمى‌تواند رمانها، افسانه‌ها و داستانها را خارج کند. چون افسانه‌ها با اینکه ساختارى منسجم دارند اما صادق نیستند و...
3- دیدگاه تارسکی: این دیدگاه تفسیرى از دیدگاه مطابقت است. تارسکى در دیدگاه خود به قضایایى مى‌رسد که اسم آنها را مى‌گذارد قضایایT ؛ مثلا قضیه “برف سفید است”، صادق است اگر و فقط اگر “برف سفید است”، این “برف سفید است” یعنى لفظ “برف سفید است” و دیگر اینکه واقعیت برف سفید است. تئورى دیوید سون در باب معنادارى نیز با بحث تئورى صدق تارسکى ارتباط دارد. خلاصه سخن دیوید سون این است که فرد یک لفظ را هنگامى مى‌فهمد که بداند آن لفظ در چه شرایطى صادق و در چه شرایطى کاذب است. یعنى فهمیدن شقوق صدق و کذب یک قضیه به معناى فهمیدن معناى یک جمله است و به عبارت دیگر معناى یک جمله هنگامى فهمیده مى‌شود که شرط صدق و کذب آن جمله معلوم باشد. یعنى شخص بداند که جملات در چه شرایطى صادق و در چه شرایطى کاذب هستند. اینک به شرح تئورى دیوید سون براساس نظریه صدق تارسکى مى‌پردازیم.
دیوید سون در طرحى که براى تحلیل معنا ریخته است، مى‌کوشد که در آن از ابزار متداول قصدگرایى که در نظریه گرایس و جان سرل استفاده شده، استفاده ننماید. لذا به تحلیل معنا بر حسب شرایط صدق )truth conditions( مى‌پر دازد. اندیشه اساسى این طرح دیوید سون این است که شخص در صورتى از معناى یک جمله آگاهى دارد که بداند آ‌ن جمله تحت چه شرایطى صادق یا کاذب است. از این رو، شخص هنگامى از معناى این جمله آلمانی:“Schnee ist weiss” آگاهى دارد که بداند این جمله صادق است اگر و تنها اگر برف سفید باشد. حال از آنجا که نظریه معنا در باب یک زبان مى‌باید از عهده بیان معناى هر یک از جمله‌هاى آن زبان برآید و چون معانى جمله‌هاى زبان از طریق شرایط صدق ارائه مى‌شوند و از آنجا که شرایط صدق را مى‌توان مستقل از ابزارهاى قصد گرایانه تعیین کرد، دیوید سون مى‌پنداشت که مى‌توان از نظریه صدق یک زبان (یعنی، نظریه‌اى در باب شرایط صدق جمله‌ها) به نظریه معنا براى آن زبان دست یافت.
دیوید سون به منظور آزمون طرح تبیین معنا بر حسب شرایط صدق، ابزار تعریف معنایى [سمانتیک] تارسکى را از صدق به کار مى‌گیرد؛ تعریفى که تارسکى آن را در دهه 1930 به انجام رساند. تارسکى خاطر نشان کرد که یکى از شرایط کارآیى هر گونه تبیینى از صدق آن است که براى هر جمله‌اى مانند S و در هر زبانى مانند L، تبیین مذکور باید داراى این نتیجه باشد که:‌ “S در L صادق است، اگر و تنها اگر P”
به گونه‌اى که بتوان به جاى S توصیف ساختارى هر جمله مفروضى و به جاى L، نام زبانى که S جزیى از آن است و به جاى P، خود جمله یا ترجمه آن را نشاند. بدین ترتیب براى مثال جمله “Snow is white” [برف سفید است] در زبان انگلیسى صادق است، اگر و تنها اگر، برف سفید باشد. این شرط معمولا “قرار داد T” )convention T( و جمله‌هاى متناظر [با جمله مورد نظر] “-T جمله"(T - Sentence) نامیده مى‌شوند.
حال دیوید سون اشاره مى‌کند که قرارداد T مستلزم این واقعیت است که جمله‌اى به نام S همان معناى اظهار شده با p را داشته باشد و بدین ترتیب، تارسکى مفهوم معنا را به منظور تعریف مفهوم صدق بکار مى‌برد. دیوید سون در پى آن است که مسیر این فراروند را تغییر دهد؛ یعنى او مفهوم صدق را مفهومى مسلم و اولیه مى‌گیرد و آن را براى تبیین معنا بکار مى‌گیرد. در این جا روش او را بیان مى‌کنیم. دیوید سون امیدوار است نظریه‌اى در باب معنا براى گوینده یک زبان به دست آورد که براى تفسیر تمام سخنان آن گوینده کفایت کند. او نظریه‌اى را مى‌یابد که مجموعه‌اى از اصول موضوعه را ارائه مى‌کند که این مجموعه مستلزم “-T جمله”هاى صادق در زبان آن گوینده است. بنابراین، اگر گوینده به زبان آلمانى صحبت کند و ما از انگلیسى به عنوان فرازبانى استفاده ‌کنیم که مربوط به زبان گوینده به آن زبان بیان شود، دیوید سون مدعى است که ما در صورتى نظریه مناسبى براى زبان گوینده خواهیم داشت که بتوانیم مجموعه‌اى از اصول موضوعه به دست آوریم که مستلزم یک “-T جمله” انگلیسى صادق براى هر جمله‌اى باشد که در زبان آلمانى اظهار مى‌شود. از این رو، براى مثال تئورى ما در باب معنا باید شامل اصول موضوعه‌اى باشد که ایجاب مى‌کند عبارت گوینده: “Schnee is weiss” تنها در صورتى در زبان وى صادق باشد که برف سفید باشد. افزون بر این دیوید سون ادعا مى‌کند که مى‌توان این نظریه را به نظریه‌اى تجربى درباره زبان گوینده تبدیل کرد. این امر از طریق پیوند دادن عبارات گوینده با اوضاعى صورت مى‌پذیرد که در آن اوضاع، شاهدى تجربى براى فرض اعتقاد گوینده به صدق عبارت خویش داشته‌ایم. بدین ترتیب وقتى مى‌شنویم که گوینده این جملات را بر زبان مى‌راند:
“Es regnet”، ممکن است به اطراف خویش نگریسته، ملاحظه کنیم که باران مى‌‌بارد. سپس چنین فرض کنیم که گوینده هنگامى به صدق جمله “Es regnet” اعتقاد مى‌یابد که در نزدیکى او باران در حال باریدن باشد. این امر نوعى داده تجربى به ما ارائه مى‌کند که بر اساس آن در مسیر تاسیس یک نظریه صدق براى زبان گوینده مزبور گام مى‌نهیم.
1-3: ضعف دیدگاه دیوید سون: به اعتقاد جان سرل در طول چند سال گذشته، آثار زیادى در باب ماهیت این طرح و اینکه چگونه مى‌توان آن را بر انواع دشوار و معما برانگیز جمله‌ها، نظیر جمله‌هاى نمایه‌اى )indexical(، جمله‌هاى بیانگر اوضاع ذهنى )mental states( و جمله‌هاى موجه )modal( تطبیق کرد، نگاشته شده است. با این حال به نظر مى‌رسد که در سالهاى اخیر از اشتیاق نسبت به این طرح تا حدى کاسته شده است. به اعتقاد جان سرل ضعف اصلى طرح دیوید سون از این قرار است:‌هر نظریه‌اى در باب معنا مى‌باید افزون بر تبیین آنچه گوینده با سخنان خود بیان مى‌کند، به تبیین نحوه بیان آنها و اینکه گوینده با چه خصوصیات ذهنى شرایط صدق را اظهار مى‌دارد، بپردازد. از این رو، یک نظریه معنا نمى‌تواند صرفا سخن گوینده را با اوضاع موجود در جهان پیوند دهد، بلکه باید تبیین کند که در ذهن گوینده چه مى‌گذرد که او را قادر مى‌سازد آن اوضاع را در حالات معینى از طریق سخنانى که ادا مى‌کند، بیان دارد. از این رو فى المثل فرض کنید که برف از ملکولهاى تبلور یافتهO2H ‌ ترکیب یافته است و رنگ سفید عبارت است از گسیل امواج نورى با تمام طول موجها. در این صورت جمله “Schnee ist weiss” صادق است، اگر و تنها اگر، مولکولهاى تبلور یافته O2H ‌ تمام طول موجهاى نور را انتشار دهند. حال “-T جمله”‌دوم دقیقا به همان شکل مثال قبلی، قابل اثبات تجربى است. “Schnee ist wises” صادق است اگر و تنها اگر، برف سفید باشد. در واقع، این یک ضرورت علمى است که هر دو جمله، حالت یکسانى را توصیف مى‌کنند. اما مثال نخست کاملا معناى مورد نظر گوینده را به دست نمى‌دهد. ممکن است گوینده، جمله “Schnee ist wises” را تنها تحت این شرایط [سفید بودن برف در خارج] صادق بداند ولى کمترین اطلاعى از ملکولهایO2H ‌ و طول موجهاى نور نداشته باشد. این “-T جمله” شرایط صدق را ارائه مى‌کند. اما تعیین شرایط صدق ضرورتا معناى جمله را به دست نخواهد داد؛ زیرا این تعیین براى ما روشن نمى‌سازد که گوینده مزبور چگونه شرایط صدق را بیان مى‌کند.
آیا او شرایط صدق را حالت سفید بودن برف یا واقعیت مشابهى در جهان مى‌داند یا حالت انتشار تمام طول موجهاى نور از بلورهاى یخ زدهO2H ‌ هر نظریه‌اى که نتواند اطلاعاتى [درباره پاسخ این سئوال] ارائه کند یک نظریه کامل در باب معنا نخواهد بود .
2-3:تقریر سوزان هاک از نظریه دیوید سون:
به روایت دیگر، به نظر دیوید سون، هر نظریه مناسب در معنادارى مى‌باید توضیح دهد که چگونه معناى جمله‌ها به معناى کلمات متکى است (در غیر این صورت به نظر دیوید سون، زبان غیر قابل یادگیرى خواهد شد.) یک نظریه معنادارى مى‌باید سازگار با فرآوردگى سمانتیکی- یا آنچه که گاه دیوید سون مى‌گوید؛ توضیح دهنده آن- باشد.
توانایى گویندگان براى ایجاد و فهم جمله‌هایى که پیشتر هرگز آنها را نشنیده‌اند. وى مدعى است که این امر به منزله آن است که نظریه مذکور جمله‌هایى را در قالب زیر نتیجه دهد:S‌ معنا مى‌دهد m را؛ در حالى که “S” توصیف ساختار- نمایى از جمله‌اى در زبان است که نظریه مذکور در مورد آن است و m عبارتى است که به معناى آن جمله دلالت دارد.
اما وى مى‌گوید اینکه در اینجا، به طور ضمنى به معنا تمسک شده، چندان مفید نیست و در حالى که قالب فوق را چنین بازسازى مى‌کند ؛ Sبه این معناست که p؛
آنگاه “p” جمله‌اى است که همان معنایى را دارد که جمله‌اى که با “S” توصیف مى‌شود آن را داراست، معضلى را در مورد “به این معناست که” به جا مى‌گذارد که بدین ترتیب دیوید سون آن را به عنوان “T است، ات ا” بازسازى مى‌کند؛ در حالى که “T” هر محمول دلخواهى باشد که در صورت برقرار بودن شرایط مذکور براى “S” و “P” مورد زیر را متحقق مى‌سازد: TS است،‌ا ت ا P ؛ البته با معیارهاى تارسکی، هر محمولى است که شرط فوق را متحقق مى‌سازد، یک محمول- صدق با کفایت مادى است.
دیوید سون چنین نتیجه مى‌گیرد که دقیقا آنچه لازمه یک نظریه معنادارى است داشتن تعریفى از این محمول- صدق است.