تاریخ انتشار : ۱۹ اسفند ۱۳۸۷ - ۰۹:۵۶  ، 
شناسه خبر : ۸۳۱۷۷

محسن آلوستانی مفرد
نظریه صدق تارسکى بزرگترین چالش بر ضد نظریه‌هاى سنتى (مطابقت و انسجام) به شمار مى‌رود و لذا از مقبولیت عام و گسترده‌اى عنوان آخرین سخن درباره این مبحث فلسفى برخوردار شده است. از این‌رو، نظریه تارسکى متاخرترین و شاید موثرترین و مقبول‌ترین نظریه‌ها در مورد صدق باشد. این نظریه درباره یک معما در مورد صدق مطرح‌شده که ریشه آن به فلسفه یونان برمى‌گردد و در باب امکان تحقق پارادوکس‌ها (1) بر اساس این نگرش بحث مى‌شود. نظریه وى به دو قسمت تقسیم مى‌شود: نخست “شرایط وافی” (2) را ارائه مى‌دهد یعنى شرایطى که هر تعریف قابل قبولى از صدق مى‌باید داشته باشد، سپس تعریفى از صدق (براى یک زبان صورى خاص) عرضه مى‌کند که با توجه به ملاک‌هاى خود تارسکی، شرایط وافى را دارد. هر دو قسمت این نظریه مورد بررسى قرار مى‌گیرد. این نظریه در تارسکى (1931) یافت مى‌شود. تارسکى (1944) معرفى خوبى از این نظریه را در بردارد. یافتن اینکه چرا نظریه تارسکى این همه موثر واقع شده است، چندان مشکل نیست. یک دلیل آن است که شرایط وافى تعریف صدق همچون نوعى صافى تلقى مى‌شود که در میان انبوه درهم و برهم نظریه‌هاى صدق، آنهایى را که حداقل شرایط قابل قبول را دارند و بنابراین براى آنها چشم‌اندازى از موفقیت متصور است، متمایز مى‌سازد. علاوه بر این، روشى که تارسکى در تعریف صدق به کار مى‌برد مى‌تواند در مورد تعداد زیادى از زبان‌هاى صورى اعمال شود.
شرایط وافى در تعاریف صدق: تارسکى به دنبال آن است که تعریفى از صدق ارائه دهد که هم کفایت مادى (3) و هم صحت صورى (4) داشته باشد. شرط اول محدودیت‌هایى را در مورد محتواى احتمالى و دومین شرط، محدودیت‌هایى را در مورد صورت ممکن هر تعریف قابل قبولى از صدق ایجاب مى‌کند.
کفایت مادی: تارسکى امیدوار است که تعریفش به معناى قدیمى از صدق چنگ‌زده باشد؛ اما به عقیده تارسکی، تعریف قدیمى از صدق، مبهم و حتى به طور تردآمیزى سازگار است. لذا توجه خود را به آنچه “مفهوم سنتى و ارسطویى صدق” مى‌نامد، یعنى آنچه در این گفته ارسطو آمده است، معطوف مى‌کند: “در مورد آنچه هست، گفتن اینکه نیست، یا در مورد آنچه نیست، گفتن اینکه هست، کاذب خواهد بود؛ در حالى که در مورد آنچه هست، گفتن اینکه هست، یا در مورد آنچه نیست، گفتن اینکه نیست، صادق است”. (5) و تارسکى به عنوان کفایت‌ مادی، این شرط را طرح مى‌کند که هر تعریف قابل قبولى از صدق مى‌باید به عنوان نتیجه، تمام نمونه‌هاى طرح  (6)(T) را داشته باشد.
S (T)  صادق است، ‌1ت1P ‌ (1 ت 1P =گر و تنها اگر)
آنجا که “P” بتواند با هر جمله از زبانى که صدق قرار است در مورد آن تعریف شود جایگزین شود و “S” با نام آن جمله‌اى که جانشین “P” مى‌شود، جایگزین گردد. براى نمونه، نمونه‌اى از (T) چنین است: “برف سفید است، اگر و تنها اگر برف سفید باشد”.
تارسکى تاکید مى‌کند که طرح (T) تعریفى از صدق نیست؟ اما به رغم این تاکید، او در مورد این مطلب دچار اشتباه شده است. آن طرح یک شرط کفایت مادى است:
تمام نمونه جانشین‌هاى آن باید از هر تعریفى از صدق که بناست “کفایت مادی” داشته باشد، منتج شود. نکته در طرح (T) آن است که اگر پذیرفته شود، نه تنها مفهوم یا کلمه صدق بلکه مصداق آن را نیز معین مى‌کند. (7)
صحت صوری: شرط صورى مطرح‌شده از جانب تارسکى با ساختار زبانى‌اى که در آن باید تعریف صدق بیان شود، مفاهیمى که ممکن است در آن تعریف به کار روند و قواعد صورى که تعریف مذکور مى‌باید با آنها انطباق یابد، مرتبط است. قابل ملاحظه است که مفاهیم سمانتیکی، اگر غیرمحتاطانه به‌کار روند، مى‌توانند به پارادوکس‌ها بینجامند (همانند پارادوکس دروغگو: “این جمله کاذب است”؛ پارادوکس گرلینگ (8): “این جمله خودش صادق نیست” در مورد خود صادق است اگر و تنها اگر خودش صادق نباشد، و قس على هذا.) تارسکى پارادوکس دروغگو را تفصیلا بررسى کرده، چنین استدلال مى‌کند که تعارض مذکور از دو فرض نشات مى‌گیرد اینکه زبان مورد نظر علاوه بر عبارات خود، شامل (الف) ابزارى براى رجوع به همان عبارات و (ب) محمولات سمانتیکى از قبیل صادق و کاذب است. تارسکى چنین زبانى را “به نحو سمانتیکى بسته” (9) مى‌نامد. اینکه قواعد معمولى منطق برقرار است.
تارسکى در حالى که تمایلى به رد فرض دوم ندارد، نتیجه مى‌گیرد که یک تعریف صحیح از صدق باید در زبانى ارائه شود که به نحو سمانتیکى بسته نباشد. تا استدلال مى‌کند که تعریف صدق باید نسبت به زبان ارائه شود؛ زیرا ممکن است، در یک زبان صادق، ولى در زبان دیگر کاذب و بى‌معنا باشد خطر پارادوکس‌هاى سمانتیکى با رجوع به فرازبان برطرف مى‌شود.(10) به عبارت دیگر نظریه تارسکى راه‌حلى را عرضه مى‌کند که اساس آن مبتنى بر فرق‌گذاشتن بین دو سطح زبان است. آنچه ما از طریق جملات درباره اشیا و موجودات این جهان مى‌گوییم “زبان شی” است و آنچه درباره خود این زبان یعنى زبان شى بیان مى‌کنیم “فرازبان” است. براى مثال ممکن است ما با استفاده از زبان انگلیسى به عنوان شى بگوییم “درختانى در میدان راسل وجود دارند”.
ما مى‌توانیم درباره خود این سخن نیز جمله و سخن دیگرى بگوییم که به سطح فرازبان مربوط است ممکن است بگوییم “میدان راسل” یک واژه ناظر به مصداق است و مصداق آن محل خاصى در لندن است. بنابراین تصور مصداق که ما در اینجا از آن استفاده مى‌کنیم مربوط به زبان شى نیست بلکه مربوط به فرازبان است. به همین منوال تارسکى معتقد است که مفهوم صدق به فرازبان مربوط است. صدق و مصداق مفاهیم و معناشناختى (سمانتیک) هستند که زبان شى را به جهان مرتبط مى‌سازد بنابراین گزاره “درست است که درختانى در میدان راسل وجود دارند” گزاره‌اى است مربوط به فرازبان که مرتبط با گزاره‌ “در میدان راسل درختانى وجود دارند” مى‌باشد که خود این گزاره متعلق به زبان شى است.
این مطلب چه ارتباطى با پارادوکس‌هاى مربوط به صدق دارد؟ تارسکى فکر مى‌کند که این پارادوکس‌ها در اثر فرق‌نگذاشتن در زبان‌هاى طبیعى (11) بین زبان شى و فرازبان به وجود مى‌آید. در حقیقت مثال یادشده ما نیز همین مطلب را توضیح مى‌داد. آیا این گزاره که “سخنى که اینجا گفته مى‌شود یک نمونه از کذب است” به زبان شى متعلق است یا به فرازبان؟ ما مى‌پنداریم که این سخن مى‌تواند مصداق خود باشد و بنابراین از نظر نگرش معناشناختى فرازبان متصف به کذب شود اما این مفهوم تنها مى‌تواند به فرازبان متعلق بوده و دیگر ارتباطى به زبان شى نداشته باشد. اگر زبان انگلیسى بین این دو سطح زبان، تفاوت روشنى قایل مى‌شود دیگر چنان پارادوکس‌ها به وجود نمى‌آمد. دو نکته دیگر وجود دارد که باید به این مطلب افزوده شود. نکته نخست آنکه تارسکى فرازبان را به معنى زبانى که درباره زبان شى است یعنى زبانى که درباره خود الفاظ و جملات است به کار مى‌برد. بنابراین صدق و کذب جملات‌اند نه گزار‌ه‌ها و معانی. پس عبارت “درست است که درختانى در میدان راسل وجود دارند” مى‌تواند به شکل این جمله انگلیسى تغییر و بهبود یابد که “اینکه درختانى در میدان راسل وجود دارند” جمله صادقى است.
نکته دوم این است که تارسکى مى‌کوشد تا نظریه خود را براى تفسیر صدق در زبان‌هاى صورى گسترش دهد، یعنى زبان‌هایى که اکیدا و تنها بر اساس تفکیک میان زبان شى و فرازبان ساخته شوند. تارسکى در موضعى مى‌گوید که او مى‌خواهد تفسیرى از نظریه مطابقت درباره صدق عرضه کند. آنچه به این احساس دامن مى‌زند شرایطى است که او براى تعریف صورى صدق قایل است که قبلا اگر “الف” در هر جمله‌اى در یک زبان خاص دلالت بر معناى “ب” کرد این نکته مستلزم آنست که شرط صدق این سخن همواره مستلزم شرایط یادشده خواهد بود، مثلا اگر در زبان انگلیسى بپذیریم که یک نوع تعریف خاص داراى شرایط صدق است از آن مى‌توان نتایج بى‌شمارى گرفت.
مثلا این تعریف که برف سفید است اگر پذیرفته شود در صورتى صادق خواهد بود که برف اگر و تنها اگر سفید باشد یا این عبارت که درختانى در میدان راسل وجود دارند در صورتى صادق است که تنها و تنها درختانى در میدان راسل وجود داشته باشند. اما چنان تعریفى در مورد زبان‌هاى طبیعى فایده‌اى ندارد و این نشان مى‌دهد که نظریه تارسکى از راه‌حلى که نظریه مطابقت صدق براى چنین مشکلاتى ارائه مى‌کند، فاصله بسیار دارد. مسئله ماهیت صدق عینى مربوط به معنا و مداولاتى مى‌شوند که در زبان عادى بیان مى‌گردند. زبان‌هاى صورى‌بخش اعظم‌شان به منطق و ریاضیات مربوط مى‌شود. در حقیقت نوعى زبان‌هاى صورى وجود دارند که مشمول تعریف تارسکى از صدق نمى‌شوند زیرا شرایط مورد نظر او را دارا نیستند. بنابراین تفسیر تارسکى از مسئله صدق در بهترین شکل خود تنها محدود به گستره زبان‌هاى صورى است.
دلایل دیگرى وجود دارد که چرا فلاسفه، نظریه سمانتیکى صدق را رد کرده‌اند. یکى از آنها این است که این نظریه صدق و کذب را به عوض معنا صفت جملات مى‌داند. دلیل دیگر این است که این تعریف از صدق به طور مناقشه‌پذیری، یک تعریف دورى است. این تعریف از مفهوم صورى “خرسندسازی” استفاده مى‌کند. به طورى که یک شى در صورتى که با تغییر نامش نقش واحدى را اجرا کند، طبق ادعاى این نظریه آن جمله، جمله‌اى صادق است.(12) به هر حال بسیارى از فیلسوفان ممتاز بعد از تارسکى معتقدند که نظریه او توانسته است مسئله صدق را حل کند. براى مثال کارل پوپر خود را صمیمانه هم عقیده با این نظریه مى‌داند (13) و دونالد دیوید سون از این تئورى براى ساختن یک نظریه موثر در باب معنا استفاده کرده است.(14)