دوستان و دشمنان آمریکا در خاورمیانه - و همه جهان - در یک مورد اتفاق نظر دارند و آن این است که حساب دوستى و دشمنى آمریکا را نمى توان نادیده گرفت؛ البته اگر حساب و کتابى در کار باشد.
زمانى که یک کشور 30درصد درآمد جهانى را در اختیار داشتته باشد و بودجه دفاعى - یا تهاجمى - آن تقریباً با بودجه دفاعى - یا تهاجمى - جهان، برابر باشد، مى توان گفت که جهان در برابر یک موجود غول پیکر قرار گرفته است و اگر این موجود غول پیکر رفتارى هوشمندانه نداشته باشد، دوست و دشمن با فاجعه مواجه خواهند شد، اما اگر همین موجود با حماقت رفتار کند دوست و دشمن و جهان با فاجعه هاى متعددى روبرو خواهد شد.
در دوره بوش پسر، ایالات متحده آمریکا به جاى رفتار هوشمندانه با حماقت هرچه بیشتر رفتار کرد و مى توان گفت که نتایج حاصله براى آمریکا و جهان در هردوحالت بسیار درد آور بوده است.
شاید، مهمترین عاملى که توانسته، سیاست آمریکا را در دوران بوش به بهترین شکل ممکن تشریح کرده باشد مصاحبه بوش با لارى کینگ، مجرى مشهور C.N.N باشد.
در چهارم ژوئیه سال گذشته لارى کینگ از بوش پرسید که چرا در دوره او مشکلات بیشتر شده و یافتن راه حل این مشکلات نیز دشوار شده است؛ پاسخ بوش بسیار عجیب و شگفت انگیز بود.
او گفت دولتش در مورد سیاست جهانى مدیریتى اعمال مى کند که با روشهاى دولتهاى گذشته بسیار تفاوت دارد، زیرا ما منتظر بروز مشکلات نمى مانیم بلکه تلاش مى کنیم که با قدرت به آن مشکلات حمله بریم.
در مورد سیاست اعمال شده در خاورمیانه مى توان مثال زیر را مطرح ساخت: یک جراح قلب براى بازکردن راه رگهاى گرفته مریضش او را تحت عمل جراحى قرار مى دهد. در حین عمل متوجه مى شود که بیمار از ناراحتى کلیه نیز در رنج است و در همان حالت براى ناراحتى کلیه او نیز عملى دیگر انجام مى دهد. در همان حالت متوجه مى شود که بیمار از ناراحتى کبد، مثانه و مغز در رنج است و او همه آن اعضا را مورد جراحى قرار مى دهد. بى شک در این حالت دیگر نمى توان به بیمار امید داشت و خونریزى شدید موجب خواهد شد که بیمار، جان به جان آفرین تسلیم کند. در خاورمیانه وضعیت چنین بود، عمل جراحى اصلاً در افغانستان بود و در عراق عمل جراحى دیگرى صورت پذیرفت و در این میان، عمل جراحى بزرگى تحت عنوان اصلاحات در همه جهان عرب و اسلام مطرح گردید و بى شک اصلاً در این منطقه، زخمهاى سربازى در فلسطین و لبنان و سومالى و سودان نیز وجود داشت که جاى دست و پاى ایالات متحده آمریکا در همه آن زخمها کاملاً عیان است. پس از این حالتهاى دردناک، درجهان عرب و غرب دیگر کسى از حالت عدم ثبات در منطقه و یا پدید آمدن فاجعه هاى احتمالى نباید شگفت زده شود.
در واقع نمى توان، ایالات متحده آمریکا را مسئول همه فاجعه ها در جهان عرب و اسلام دانست زیرا این کشورها باید در مورد حال و سرنوشت خود نیز احساس مسئولیت کنند ولى در عین حال نیز مى توان، ایالات متحده آمریکا را به عنوان تنها ابرقدرت جهان، مسئول نشناخت زیرا آمریکا با توجه به نقش سیاسى و تاریخى خود باید مسئولیت پذیر باشد.بنابراین مى توان گفت دولت آمریکا در مورد منافع خود و منافع جهان با شایستگى رفتار نکرده است و دلیل سروصداى زیاد برخاسته جهت ارزیابى مجدد سیاست خارجى آمریکا همین عدم شایستگى است. تا این لحظه بحث و جدل در این مورد در مراحل ابتدایى خود است و در این حالت معمولاً ، دو رأى به وجود مى آید: طرفداران نظریه اول مى گویند باید به طور کلى از خاورمیانه و خصوصاً از عراق خارج شد و طرفداران نظریه دوم مى گویند باید روند فعلى را ادامه داد زیرا اگر از نیمه راه بازگردیم با فاجعه هاى عظیم راهبردى مواجه خواهیم شد.
از بحث و بررسى دو گروه یاد شده نمى توان به دیدگاه و سیاست مشخص رسید زیرا هنگام درگیرى آمریکایى - غربى با کمونیسم مواردى پیش آمد که نشان مى داد پیروزى ازآن کمونیسم است و مسائل نیکاراگوئه و ویتنام نمونه هاى زنده آن بوده اند ولى پس از آن همه شاهد بودیم که کمونیسم به راهى بدون بازگشت منتهى شد. منتهى این بار، درگیرى متفاوت است و کشورها و ائتلافها را آن طور که لازم است، شامل نمى شود بلکه درگیرى با عقل و قلب جهان است به عبارت دیگر رویارویى با عقل و قلب دشمنان جهانى شدن با باقیمانده هاى نیروهاى چپ گراى جهانى و یا با دشمنان جهانى شدن از طرف بنیادگرایان اسلامى است که با مهارت زاید الوصفى با این مسأله برخورد مى کنند.
شاید پیتر سینگر، پژوهشگر آمریکایى پژوهشکده بروکینگز با دست گذاشتن برنحوه توزیع بودجه براى وزارتخانه هاى آمریکا، بر روى مشکل اصلى سیاست آمریکا دست گذاشته باشد: براى ارتش آمریکا بودجه 560میلیارد دلارى در نظر گرفته شده است و براى وزارت امنیت داخلى 55میلیارد دلار اختصاص یافته است که ممکن است 9 میلیارد دیگر به آن افزوده شود و آنچه که براى به دست آوردن دلها و عقلهاى جهانیان درنظر گرفته شده است 540میلیارد دلار است که 27درصد آن براى جهان اسلام اختصاص داده شده است.در اینجا اولین اشتباه راهبردى آمریکا آشکار مى شود؛ آمریکا جنگ فعلى علیه تروریسم و بنیادگرایى اسلامى را با همان شیوه جنگ علیه کمونیسم، اداره مى کند. آمریکا در این راه اساساً بر ایده «بازدارندگى» و یا قدرت فراگیر بر اعمال مجازات، تمرکز کرده است.
زمانى که مسکو تصمیم گرفت به همان شیوه با واشنگتن برخود کند، نتیجه حاصله به ورشکستگى کامل نظام کمونیسم انجامید؛ زیرا روشن شد که جنگ ستارگان به مثابه حفره بزرگى شده که هر چه بیشتر آن را حفر کنند، انسان از سطح کره زمین دورتر مى شده است.
واقعیت این است که ایده بازدارندگى در معناى راهبردى آن، در چارچوب فعلى درگیرى در خاورمیانه، معنا و مفهوم خاصى نمى یابد؛ ضمناً این مساله یک تبلیغ تلویزیونى نیست که بتوان آن را مرتباً اعلام کرد زیرا ثابت شده که نمى توان کالا ـ و یا سیاستى ـ را که از اصل فاسد و تباه بوده است را تبلیغ و ترویج کرد.
در اینجا بحث و جدل آمریکائیها به اصل قضیه نزدیک مى شود زیرا مساله فقط اشتباهات تاکتیکى و یا شکست در اداره کردن امور با شایستگى خلاصه نمى شود بلکه اصل قضیه در درون همان راهبرد نهفته است زیرا ایده «بازدارندگى» نتوانسته کسى را به «مشروعیت» پذیرش این ایده وادارد و شرط پذیرش، فعالیت سیاسى است به عبارت دیگر معناى «مشروعیت» آن است که توافقى وجود داشته باشد و این توافق چه میان اعضاى شوراى امنیت و خصوصاً پنج کشور داراى حق وتو باشد و یا میان کشورهاى بزرگ دیگر به هر حال باید توافقى موجود باشد که بشود بر اساس آن فعالیت سیاسى انجام داد. به طور کلى باید گفت که راهبرد را از دوره گذشته به عاریه گرفت زیرا راهبرد اصلى باید با مساله جهانى شدن هماهنگ باشد چون جهان باید بر عرضه و تقاضا و دادن و گرفتن میان کشورها و بازارها و گروهها و امتها، توافق حاصل کرده باشد و شرط اصلى آن نیز باید رضایت و پذیرش را به همراه داشته باشد.
با توجه به همه موارد و بدون اینکه در بسیارى از جزئیات وارد شویم باید گفت که حل دو قضیه عراق و فلسطین در رأس همه کارها قرار مى گیرد.
این بحث و جدل در ایالات متحده آمریکا همچنان جارى است و معمولاً به دلیل نزدیک شدن به مبارزه انتخاباتى میانى کنگره، شدت بیشترى خواهد یافت ولى خاک برخاسته از مبارزه انتخاباتى تا مدتها ادامه دارد و پس از آن شاید بتوان گفت که تغییرى راهبردى در سیاست آمریکا، امکان پذیر گردد و آن تغییر در درون خود، جوهر حل مشکلات را داشته باشد. اگر این تحلیل درست باشد باید گفت که جهان عرب و خصوصاً کشورهاى بزرگ عربى ناگزیر باید براى عملیات سیاسى پیچیده و البته بسیار پیچیده، آماده شوند!