تاریخ انتشار : ۲۶ اسفند ۱۳۸۷ - ۱۰:۲۹  ، 
شناسه خبر : ۸۳۲۶۲

سیدجواد طباطبایی
ایرانیان پیوسته قومی بوده‌اند که باورهای دینی را گرامی‌داشته، به آن‌ها صبغه‌ای ملی داده و جزیی از هویت قومی خود تلقی کرده‌اند، اما اینک اضافه می‌کنیم که سده‌هایی است که ایرانیان از تامل در الزامات نظام کشور خود بازایستاده‌اند. نخستین پیامبر ایرانی، زرتشت، در عین‌حال اندیشمند خرد و فرزانگی کهن ایرانی و افق‌های باز بود.
کورش بزرگ، بنیان‌گذار شاهنشاهی ایران، فرمانروای همه قوم‌هایی بود که در ایران زمین زندگی می‌کردند و هم او در فرمانی که در 538 پیش از میلاد به مناسبت تاج‌گذاری خود در بابل صادر کرد، دین و آیین همه ساکنان سرزمین‌های خود را به رسمیت شناخت و اجازه داد تا هرکس چنان که میل اوست، به دستورهای آیین و دیانت خود عمل کند. بر پایه آگاهی‌های اندکی که از دوره باستانی تاریخ ایران داریم، می‌توان گفت که ایرانیان در باورهای خود مردمانی آزاده و اهل مدارا بوده‌اند. در دوره ساسانیان که ایران بار دیگر وحدت سرزمینی خود را بازیافت، آیین زرتشتی هم چون شالوده استوار وحدت ملی ایران به شمار آمد و در رویارویی با چالش آیین‌های دیگری مانند بودایی و نصرانی ناچار به تدوین الهیاتی روی آورد که پیوندی نزدیک با سامان قدرت سیاسی داشت. تدوین الهیات زرتشتی، پیدایش موبدانی که مانند دیگر ادیان دارای نفوذ و اعتباری بودند، در دوره ساسانیان مدارای دینی پیشین را از میان برد و خود به یکی از عوامل جدی انحطاط ساسانیان و فروپاشی فرمانروایی آنان تبدیل شد، اما این امر موجب نشد که به خلاف آن چه بر حسب معمول گفته‌اند ظهور اسلام و ورود آن به ایران هم چون پیام آزادی و برابری فهمیده شده باشد. تصور فراگیری پیام اسلام با امکانات فکری دنیای باستان سازگار نیست و به احتمال بسیار ایرانیان مناطق دوردست پس از شکست نظامی با تعلیمات اسلامی آشنا شده‌اند و بدیهی است که تا آن زمان در پایداری آنان خللی وارد نشده است. در این که در بخش‌هایی از سرزمین پهناور ایران، به ویژه در مناطق مرزی با عربستان و نواحی عربی تحت الحمایه ایران، گوش‌هایی به پیام اسلام حساس بوده‌اند، تردیدی نمی‌توان کرد، اما در بسیاری از بخش‌های ایران زمین نیروهای پایداری ملی تا جایی که توانستند ایستادگی کردند.
شکست نظامی و فروپاشی شاهنشاهی ساسانی می‌بایست بحرانی ژرف در وجدان ایرانیان ایجاد کرده باشد. سکوتی که دست کم بر دو سده نخستین دوره اسلامی ایران سایه افکند، از این واقعیت حکایت می‌کند که پیکار میان آیین و هویت کهن و نظام جدید به پایان نرسیده بود و به آسانی به پایان نمی‌رسید. حاکمیت نظامی عربی و چیرگی فرهنگی ایرانی برای پیکاری دراز آهنگ در برابر هم صف کشیده بودند. فرهنگ و تمدن ایرانی نبردی را باخته بود که می‌توانست سرنوشت جنگ نهایی را دگرگون کند، اما جنگ نهایی در نظر ایرانیان، پیکاری نظامی نبود و می‌بایست زمانی آغاز می‌شد که نیروهای پایداری فرهنگی همه تیغ‌های فرزانگی ایرانی را آبداده باشند. پیکار فرهنگی نیازمند زمان بود و تهیه تدارکات آن بیش از سه سده به درازا کشید. نخست، برخی خاندان‌های ایرانی و امانت‌داران فرهنگ ایران کمر راست کردند و آن‌گاه برخی دیگر توانستند فرمانروایی‌هایی به وجود آورند. با سامانیان و به ویژه با آل‌بویه نظام سیاسی ایران باستان احیا شد و در این سده‌ها در سایه حمایت خاندان‌های دهقان ایرانی پایداری فرهنگی به نتیجه رسیده بود.
در این نخستین سده‌های دوره اسلامی بخش بزرگی از فرآورده‌های فرهنگ ایرانی به دوره اسلامی انتقال پیدا کرد و اسلام عربی به محک فرزانگی ایرانی و پس از‌ آن فلسفه یونانی خورد و به اسلام ایرانی تبدیل شد. با پیدایش اسلام ایرانی، سرنوشت جنگ تعیین و دوره نوینی در تاریخ ایران زمین آغاز شد که در آن ایران زمین در جهان اسلام اما بیرون دنیای آن، به کانون نوزایش جهان اسلام تبدیل شد. این جا تنها به جنبه‌هایی از تحول تاریخی ایران اشاره می‌کنیم که به دنبال آن نظام شاهنشاهی در ایران تجدید شد و ترکیبی از اقوام، زبان‌ها و آیین‌های متنوع توانستند در کنار یکدیگر سرنوشت دوره اسلامی این کشور را رقم بزنند. پژوهنده جغرافیای سیاسی، پلانول، بر این نکته تاکید کرده است که ایران کهن‌ترین نظام سیاسی عالم است که در آن نظام شاهنشاهی حتی پس از سلطه خلافت و از آن پس تاکنون تداوم پیدا کرد. اگرچه نظام شاهنشاهی در مصر، بابل و آشور پدید آمده بود، اما نخستین بار، هخامنشیان آن را به کمال رساندند و به نظام سیاسی ایران تبدیل کردند که به رغم فراز و نشیب‌های تاریخ ایران، بیش از دو هزاره دوام آورد. اما این نکته دارای اهمیت است که ایرانیان باستان دریافتی انحصاری از دیانت و فرقه ناجیه نداشتند. این دریافت از دیانت در ایران باستان بسیار دیر پدیدار شد، زمانی که حضور دیانت‌های الهی به مرتبه‌ای رسید که تدوین الهیات زرتشتی ضروری شده بود. در ایران باستان تا زمانی که دیانت با سیاست آمیخته و به ابزاری برای هدف‌های سیاسی تبدیل نشده بود، دریافت انحصاری از دیانت نیز پدیدار نشد و باور به نوعی مدارای دینی مذهب مختار بود. این مدارای دینی را باید یکی از عمده‌ترین عناصر تشکیل‌دهنده وجدان جمعی تاریخی ایرانیان دانست و شگفت این که این عنصر وجدان تاریخی از ورای فراز و نشیب‌های دگرگونی‌های تاریخی، یورش اقوام بیگانه و چیرگی دیانت‌ها و آیین‌های گوناگون تداوم خود را حفظ کرده است. تاریخ ایران و ادب، هنر و اندیشه‌ این سرزمین، پیوسته هم چون سرچشمه‌ای بوده است که این مدارای دینی از آن می‌جوشد و همه اقوام ایرانی را سیراب می‌کند. بدون داشتن تصور روشنی از این ویژگی وجدان جمعی و تاریخی ساکنان ایران زمین نه تنها توضیح بسیاری از حوادث گذشته امکان‌پذیر نیست، بلکه تبیین حال و ترسیم افق آینده نیز ممکن نخواهد شد.
شالوده استوار وحدت سیاسی و آیینی ایران زمین، تنوع آن است: ایران زمین تا زمانی توانست وحدت سیاسی خود را حفظ کند که اساس آن بر تنوع استوار بود و هر بار که وحدت در تنوع به درستی فهمیده نشد و بیش‌تر از آن، هر بار که وحدت بر تنوع چیره شد‌ ـ چنان که در بحث از یورش افغانان اشاره‌هایی به آن را آوردیم‌ ـ وحدت و تنوع به یکسان دستخوش مخاطره شده است. تاریخ بنیادین ایران زمین، تاریخ شاهان و فرمانروایان نیست، تاریخ ادب و هنر، اندیشه‌ و زبان‌ها و آیین‌های گوناگون است. وحدت ایران زمین، وحدتی پیچیده و پرتعارض است و جای شگفتی نیست که پیوندهای مردم ایران از بلوچستان تا آذربایجان، از لرستان و کردستان تا دورترین نقاط خراسان، الفت موج و کنار بوده است.
 دیباچه‌ای بر نظریه انحطاط ایران