نویسنده: کریستوفر آلن بیلی
در آغاز قرن هجدهم،بخش اعظم تولیدات صنعتی (مانوفاکتوری) در آسیا متمرکز بوده و سطح بازدهی کشاورزی در چین و یا هند به مراتب بالاتر از اروپا بود. پس چگونه در طول تنها یک قرن، تناسب قوا واژگون شده و قاره کهن به مرکز جهان بدل گشت؟ مقاله زیر در پی پاسخ گویی به این سؤال است. البته باید یادآوری نمود که عامل استعمار و استثمار که نقش بسیار مهمی در پیشرفتهای اقتصادی و علمی و فنی اروپا و غرب داشته است، تقریبا مسکوت گذاشته شده است.
عوامل چندی در پیدایش زمینههای شکوفایی اقتصادی اروپا که این قاره را به راهی سوق داد که کم کم مدرنیته خوانده میشد، سهیم بودند. در وهله نخست، به روایت کنت پومرانز، اروپا در مقایسه با هند و یا چین، در درون خاک خود و یا در آمریکا، معادن طبیعی عظیمی در اختیار داشت که هنوز کم و بیش دست نخورده باقی مانده بودند. علاوه بر آن، توسعه نظام برده داری در کشت وزرع که بر مصادره نیروی کار و منابع ثروت استوار بود، به این قاره امکان داد تا سرزمینهای زراعی وسیعی را تصاحب نماید. در طول قرن هجدهم، حجم عظیمی از چوب لازم در ساخت ناو دریایی در اروپای غربی، در شمال سیبری، در آمریکای شمالی، و سپس در حاشیه سواحل غربی هند و برمه، و نیز در طول سواحل شمالی استرالیا تولید میشد. از سوی دیگر، اروپا از همان قرن هجدهم به تدریج جمعیت مازاد خویش را به قاره آمریکا صادر کرده و بدین سان بر مشکلات ناشی از تراکم زیاده از حد جمعیت غلبه نمود؛ در حالی که در طول قرن نوزدهم، برخی از مناطق آسیایی، در ابعادی فزاینده با این گونه مشکلات دست به گریبان بودند.
به نظر میرسد که در قرن هفدهم، سطح بازدهی کشاورزی در چین و هند، به مراتب بالاتر از اروپا بود. اما روشهای جدید کشت و زرع و اشکال تولید انبوه، در قرن هجدهم، زمینههای جهشی واقعی را برای برخی از مناطق اروپا، به رغم عدم توازن میان عرضه و تقاضا، فراهم آوردند. عامل مهم دیگر، واردات مواد غذایی از جزایر کارائیب، اقیانوس اطلس و یا قاره آمریکا، مانند شکر، یا ماهی غنی از نظر پروتئین بود که به اروپای شمالی و غربی امکان داد تا مایحتاج غذایی یک جمعیت شهری رو به رشد را تأمین نمایند. جمعیتی که در طول این قرن رشدی به مراتب سریع تر از چین، هند و یا خاور میانه داشت. ظاهراً به غیر از ژاپن و برخی از مناطق ساحلی چین، واردات مواد غذایی از راه دریا در سایر کشورهای آسیا و یا شمال آفریقا بسیار محدود بود. در شرایطی که سرمایه گذاری در بخش حمل ونقل به سرعت در اروپا رو به گسترش بود، حمل و نقل و تجارت داخلی در چین، به «سطح بالایی از توازن کاذب» رسیده بود. امکانات ترابری آنان تنها جوابگوی سطح نازلی از تقاضا بوده و در تأمین شرایط رشد آن ناتوان بود.
بازهم چنانچه کنت پومرانز نشان داده است، اروپای شمالی و غربی به سرعت توانست از زغال سنگ خود به نحو احسن بهره برداری کند. این محصول از سرزمینهای دور وارد شده بود تا انرژی لازمی را که انقلابات فنی در چارچوب زندگی روزمره و سپس در زمینه تولیدات صنعتی طلب میکرد، فراهم سازد.
در مقایسه، تردیدی نیست که بهره برداری از منابع سوخت معدنی چین، مدفون در مناطق دور افتاده شمال و منچوری، بسیار محدود بود. ذغال سنگ در پیدایش یک سلسله از اختراعات در بریتانیای کبیر سهم مهمی داشته است. استخراج معادن به دلیل عمق زیادشان نیازمند به پمپ بود. نو آوریهای تکنولوژیک در زمینه پمپاژ، تکامل صنعت ذوب آهن و شناخت بهتری از خلأ جوی را با خود به همراه آوردند و تأثیر این تحولات، در زمینه سازی یک جهش کیفی، بسیار تعیین کننده بود. اگرچه هنوزبه اختراعاتی چون ماشین بخار نیاز بود تا نرخ رشد اقتصادی، که شاخص عمده تحلیلهای برخی از متخصصین تاریخ اقتصادی است، بهبود یابد، اما مجموعة این ابتکارات از همان سالهای 1820-1830، برتری بارز اروپاییها را در زمینه تکنولوژی نظامی تضمین نمودند.
اروپای شمالی و غربی و مستعمرات آمریکایی آن به لطف سه برگ برنده دیگر نیز به امتیازات روز افزونی دست یافتند. این برگهای برنده اگرچه بیشتر سیاسی و یا اجتماعی بودند تا اقتصادی، مردم این کشورها را تشویق به صدور قدرت خویش در عرصه بین المللی نمودند و اهمیت آنان کمتر از عوامل اقتصادی مطرح شده توسط پامرانز نیست. عامل نخست، ثبات نسبی نهادهای قانونی در این کشورها بود که تضمین میکردند که تلاش در جهت ترقی اقتصادی بی پاداش نخواهد ماند. توسعه مفاهیم حقوقی مربوط به مالکیت فکری، در خارج از بریتانیای کبیر، بسیار به کندی صورت میگرفت، در حالی که در قانون بریتانیای کبیر و قوانین رایج در سایر کشورهای قاره اروپا، ضمانتهای محکمی در زمینه رعایت حقوق خانوادگی و به طور کلی فردی وجود داشت.
برای مخترعین و سایر پیشگامان هشیار، راه ثروت اندوختن بازبود. دراروپای غربی، چه در شهر و چه در روستا، داراییهای مردم در مجموع از هر گونه خطر مصادره دولتی، و یا هر شکلی از تصرف ارضی از جانب خان سالاران در امان بود. زمامداران این کشورها نیز، نسل اندر نسل، به دلیل ثبات جغرافیایی شان، منافع خویش را در حمایت از حفظ وبهبود این قوانین میدیدند. دولتها و نخبگان اروپا، در پی جنگهای ایدئو لوژیک قرن هفدهم، به طور ضمنی توافق کرده بودند که حقوق مالکیت چندان آسیب نبیند. طی جنگها و انقلابات در فرانسه و در سراسر اروپا، تنها کلیسا و اقلیت کوچکی از خانوادههای اشرافی به کلی از زمینها و امتیازات خود محروم گشتند؛ و البته برخی از این خانوادهها پس از 1815 موفق شدند تا اموالشان راباز پس بگیرند.
مفهوم مالکیت در جوامع اروپای شرقی، در آسیا و در آفریقا، ظاهراً درمقیاس به مراتب وسیع تری، تابع ناملایمات ناشی از دخالت دولت بوده است. البته نباید مانند برخی از تئوریسینهای استبداد شرقی مانند فرانسوا برنیه، نویسنده قرن هفدهم، در اهمیت این امرمبالغه نمود؛ اما در این زمینه، تفاوت آشکاری میان اروپای غربی و رقبایش به چشم میخورد. خاندانهای سلطنتی حاکم در آسیا و در آفریقا، غالباً از هر گونه رشد ثروت نزد افرادی که خارج از حلقه خویشان و نزدیکانشان بودند، ممانعت به عمل میآوردند. به طور مثال، نزد آشانتیها در آفریقای غربی، عملاً دولت همه راههای پیشرفت را برای بردگان ومردم عادی مسدود کرده بود؛ و ثروتمندان نیز با پیش برداشتهای هنگفت پس از مرگ تنبیه میشدند. سلطانهای عثمانی، خانوادههای بزرگ بازرگان خویش را با تحمیل قراردادهای دولتی که برایشان بسیار گران تمام میشد تحت فشار قرار میدادند. چنین رویکردهایی ظاهراً آن قدرها در چین، که در آن معمولاً دگرگونیهای سیاسی تعلیق حقوق این و آن خاندان را در پی نداشت، رایج نبود.
امتیاز رقابتی دوم را که اروپاییهای شمالی و غربی و نیز آمریکاییها در میان مدت از آن بهره بردند، باید در عرصه فضای تجاری جست وجو نمود. آنان از همان زمان، نهادهای مالی مستقل، چه در برابر اموال شخصی تجار بزرگ و چه در برابر خودسریهای دولتی را بسط و گسترش داده بودند. هلندیها نقشی پیشگام در تأسیس شرکتهای سهامی، دقیقاً به منظور مقابله با خطرات اجتناب ناپذیری که محمولههای تجاری دور برد را تهدید میکردند، داشتند. کمپانی هلندی هند شرقی نخستین شرکتی بود که امر مسئولیت مشترک در مخاطرات را به مرحله اجرا در آورده و تفکیک اکید میان مدیر و مالک را که نقشی عمده در تکوین سرمایه داری مدرن ایفا خواهد کرد، تدوین نمود. واقعیت آن است که ظاهراً از زمان دولت شهرهای ایتالیایی در آغاز عصر مدرن، اروپای غربی به ابتکاراتی پی در پی در زمینه تجارت دست زده است. بر عکس، حتی پویا ترین و پررونق ترین شرکتهای چینی تلاش میکردند تا منابع ثروت را با حفظ مدیریت آن در چارچوب محدود کانون خانوادگی کنترل نمایند. در بریتانیای کبیر، بانک انگلستان، نظارتی مستقل بر اوضاع و احوال اقتصادی اعمال میکرد. مفهوم قرض ملی، مورد حمایت طبقه تجار و مالکین، به خزانه داری ملی چنان شفافیتی داد که در کشورهای دیگر حتی قابل تصور نبود. قرض ملی در عمل به نوعی نماد ملی بدل شده و مردم آن را مظهر جوّ اعتماد کامل میان نخبگان و دولت میدانستند. پیدایش اسکناس و ازدیاد سریع بانکهای محلی در بریتانیای کبیر و آمریکای شمالی موجبات تسهیل قرض و وام را فراهم آوردند. امری که به دول اروپایی و نهادهای مالی امکان میداد تا نه تنها از انقلابات فنی خودی، بلکه از انقلابات فنی سایر قارهها نیز بهره ور شوند. چینی و چای چین، ادویه ژاوا و منسوجات هند، میان آروارههای نیرومند آنان تکه و پاره شدند.
اخیراً برخی از تاریخ نگاران بر مهارت و کاردانی انکار ناپذیر تجار بزرگ آسیا و خاور میانه انگشت گذاشته اند. تا پایان قرن هجدهم، تجار چین، هند و خاور میانه، بی تردید از ثروتمند ترین تجار جهان بودند. آنان در زمینه حسا بداری و مدیریت، قطعاً چیزی از همتاهای اروپایی خود کم نداشتند. با این وجود، چارچوب قانونی و نیز اشکال سازمان دهی شرکتهای بزرگ در اروپا که فعالیت شرکتهای بزرگ تجاری را نیز در بر میگرفت، عامل عمده پیشروی اروپای غربی و بی شک ژاپن گشت. به طور پارادوکسیکال، سرانجام ضمانتهای قانونی و نوعی ثبات حقوق مالکیت، از سوی دولتهای استعماری، که البته چندان هم در بند ترقی اقتصادی آفریقا و آسیا نبودند، برای تجار و سرمایه گذاران محلی به ارمغان آورده شد.
سومین امتیازی که برخی از مناطق اروپا از آن سود جستند، به مناسبات میان جنگ و امور مالی بر میگردد. بی پرده باید گفت که اروپاییها در کشت و کشتار رقیب ندارند. پیوند میان جنگ، سرمایه گذاری و نو آوریهای تجاری که زائیده جنگهای ایدئو لوژیک خونین قرن هفدهم بود، همچنان به رشد روز افزون خود ادامه داده و قاره اروپا را در طول منازعات قرن هجدهم، در جهان از قدرتی بلا منازع برخوردارساخت. فنون جنگی اروپایی، به دلیل لزوم «زمینی – دریایی» بودن آن، بسیار پیچیده و پر هزینه بودند. دولتهای اروپایی میبایست در عین حال به پیشبرد نیروهای خود چه از راه زمینی و چه دریایی نائل آیند.
ارزش محصولات کشاورزی بردگان در کارائیب چنان بود که در حوالی سال 1750 مبالغ هنگفتی به سرمایه گذاری در زمینه تأسیس سیستمهای سوخت رسانی برای ناوهای امنیتی این جزایر تخصیص داده شد. هدف بریتانیا ییها عمدتاً صف آرایی یک ناوگان عظیم در طول سواحل غربی آنان به منظور پیش گیری از هرگونه خطر تهاجم بود.
این امر مستلزم استقرار یک سیستم پیچیده سوخت رسانی و کنترل بود، و در عین حال با خود تشکل یک ناوگان دائمی قادر به اعزام به اقیانوسهای دور دست، به سوی شرق و یا جزایر آنتیل را به همراه داشت. لزوم برابری نظامی با انگلیسیها، در گستره قلمرو آنان، سایر دریا نوردان اروپایی را نیز ناچار ساخت تا خود را با شرایط نوین تطبیق دهند. نمونه بارز در این رابطه، پطر کبیر است که در آغاز قرن هجدهم به نوسازی ارتش و نیروی دریایی خود پرداخت، روندی که یک قرن و نیم پس از آن در ژاپن آغاز شد. اما همگام با فاصله گرفتن از قاره اروپا، تلاش در جهت نوسازی نیز کم و کمتر شد. دول آسیایی و یا دولت عثمانی بی تردید قادر به بسیج ناوگانهای عظیمی بودند، اما در فنونی که تردد طویل المدت این ناوگانها را در دریا امکان پذیر میساختند، چندان تبحر نداشتند. تکنولوژی دریایی آنان نیز در مقایسه با اروپا، پس از سال 1700 رفته رفته رو به زوال نهاد.
منازعات میان کشورهای میانه حال در اروپا، به نوبه خود نو آوری در زمینه تکنولوژی نظامی را رونق بخشیده و به ابداع سلاحهای مرگبار تر و نیز تأمین سرمایههای لازم برای حفظ ارتشی رو به رشد متشکل از سربازان حرفه ای انجامید؛ و این روند، امتیازات روز افزونی برای تجارت اروپا و تجارت بین المللی تحت کنترل اروپاییان، در مقایسه با سایر کشورها، به همراه داشت. بخش اعظم ارزش اضافی حاصل از توسعه تجارت جهانی در قرن هجدهم، نصیب کشتیها و شرکتهای تجاری متعلق به اروپا گشته، و آفریقاییها و آسیاییها که برده، ادویه، چلوار و یا چینی جات را تولید میکردند، از آن بی بهره ماندند. دلیل این امر آن است که اروپاییها کنترل حمل و نقل و فروش این کالاها را در بزرگ ترین بازارهای جهان در اختیار داشتند. به همین ترتیب، امر فروش، حمایت و کمک نظامی به برخی از کشورهای خارجی، در واقع اروپا را از موازنه بازرگانی با سایر کشورهای جهان برخوردار ساخت. این امر حتی قبل از انقلاب صنعتی نیز صادق بود، زمانی که کالاهای اروپایی در بازار بین المللی گران تر و کم ارزش تر از محصولات آسیایی و آفریقایی بودند. اروپا شبکه روابط و فتوحات خود را گسترش داد و سرانجام ثمرات حاصل از انقلابات فنی دیگر خلقها را نیز از آن خود ساخت.
گرایش غالب در بین تئوریسینها و تاریخ نگاران در تعریف ناسیونالیسم در تاریخ، عموماً ارائه آن به عنوان یک پدیده تمام عیار اروپایی صادره به سراسر جهان در قرن نوزدهم بوده است. منازعات میان اروپاییها، آفریقاییها و آسیاییها، بذر ناسیونالیسم را در سراسر جهان کاشت. بدین ترتیب ناسیونالیسم فرهنگی در ابتدا به اشکال گوناگون در سواحل ژاپن و سپس در هند و مصر در حوالی سال 1880، در چین در سالهای 1900، و در امپراتوری عثمانی و آفریقای شمالی پس از جنگ اول جهانی پدیدار شد. این پدیده، اما تنها پس از جنگ دوم جهانی به آفریقای سیاه رسید، یعنی زمانی که دیگر برای کاربرد غیر انحرافی آن بسیار دیر شده بود. این نگرش نزد نظریه پردازان عصر ویکتوریا و سپس امپراتوری بریتانیا بسیار متداول بوده است که ناسیونالیسم را ارمغان اروپا و آمریکای شمالی برای کشورهای شرق و جنوب، از طریق دولتهای وابسته و شیوه آموزش و پرورش غربی دانسته و از این امر، گاه به وجد آمده و گاه افسوس میخوردند. این تئوری در این اواخر هم بار دیگر از جانب برخی از روشنفکران آسیا و آفریقا از پستوها بیرون کشیده شده و به نرخ روز در آمده است. آنان با انزجار از خالقین خویش یعنی سرمایه داری جهانی، تاریخشان را به عنوان تاریخی ارائه میدهند که در آن سرانجام اشکال هویت روستایی پویا، غیر متمرکز و اصیل، ناچار جای خود را به مظاهر ناسیونالیستی و قومیتی تحمیلی توسط سرمایه داری و خدمه آن دادند.
در این واقعیت تردیدی نیست که کشور هندوستان، به عنوان قلمرو ملی مشخص، محصول سلطه انگلیس بوده است، این امر عیناً در مورد الجزایر و ویتنام در رابطه با فرانسه، اندونزی در رابطه با هلند، و یا فیلیپین در رابطه با اسپانیا و سپس آمریکا، صدق میکند. یسوعیها چین را کشور «فرهنگ کنفوسیوسی» میخوانند و مبلغین مذهبی در آفریقا، حدود قلمرو هر «قبیله» را تعیین نموده و حتی زبان «آنان» را باز نویسی میکردند. مرز، گذرنامه، پول ملی و نهاد ندامت خانههای دولتی همگی از ره آوردهای حاصل از سلطه اروپا هستند. در پی منازعات جهانی قرن نوزدهم بود که زمامداران این سرزمینها به تدریج به مرزهای «خود» و مردمان «خویش» واقف شدند. با این وجود، باید گفت که در آفریقا و آسیا نیز، درست مانند اروپا، میهنها و احساسات هویتی مشخص، قبل از توسعه طلبی اروپا و حتی در بدو پیدایش آن، حول ارزشهایی که از صرف وفاداری به یک خاندان سلطنتی فرا تر میرفت، رخ نمودند، سپس از میان رفتند و سرانجام دوباره از نو پدیدار شدند. همین اشکال سازمان دهی اجتماعی و همین روندها در تقویت انواع گو ناگون ناسیونالیسم در قرون نوزدهم و بیستم بسیار مؤثر بودند. مسأله تنها «سنتهای سرهم بندی شده» و یا یک آگاهی کاذب مورد حمایت نخبگان فکری غرب گرا و فرصت طلب نبود، برعکس آنچه در قرون هفدهم و هجدهم در اروپا رخ داد، این اشکال ناسیونالیسم در جذب اشکال خلقی ناسیونالیسم که بعدها گسترش خواهند یافت، موفق نبودند. گرایشهای وطن خواهانه ای که در قرن هجدهم میان امارتهای هند غربی ریشه گرفت، چنان منحصر و خاص کاستهای بالا دست بود که نتوانست جایگاه خویش را در بسیج مردمی قرون نوزدهم و بیستم بیابد.
دولت، بازار و وعاظ مذهبی توأماً نقش مهمی در پیدایش اشکال گوناگون هویت وطن خواهانه در بسیاری از سرزمینهای خارج از اروپا، حتی قبل از تهاجم استعماری قرن نوزدهم داشته اند. این روند در مستعمرات اروپا، در دنیای نو و در آفریقای جنوبی کاملاً آشکار است، چرا که در آن کرئولها، آمریکاییها و «آفریقاییهای» بومی، به مراتب قبل از 1776 به طور جدی به مخالفت با فرمانداران اعزامی از مراکز قدرت استعماری و منافع تجاری آنان برخاستند. این امر در مورد برخی از ممالک عظیم آسیا نیز که در آنها مفاهیم ملیت و قومیت به احتمال قوی در میان حکام نیز طرفدارانی داشت، صادق است. امپراتور کیان لونگ از رشادت سربازان قومهان در دفاع از خاندان منچوریایی خویش بسیار خشنود بود، اما ظاهراً وی در عین حال یک احساس هویتی چینی را نیز نزد قومهان تقویت نمود، امری که با همبستگی درونی منچوریاییها مغایرت داشت. این احساس هویتی، از خانواده ای به خانواده دیگر منتقل میشد و در متون کنفوسیوس به ثبت رسیده بود، و به ویژه در شیوههای تحمیلی لباس پوشیدن و آرایش گیسوان، به چینیها، توسط قوانین منچوریایی کاملاً به چشم میخورد.
این احساس هویتی غالباً در کشورهای کوچک تر حاشیه ای که در اثر دور افتادگی و یا تقارب با دشمن آسیب پذیرترتر بودند، بسیار شدید بود. اشراف و سران سیلان، از دیرباز از یک احساس غرور ملی در مقابل تمولهای هند جنوبی و زیاده رویهای پرتغالیها برخوردار بودند. مدتها قبل از قرن نوزدهم، در برمه، کره و ویتنام (لا اقل ویتنام شمالی) نیز یک احساس هویتی ملهم از آیینهای مذهبی خاص این کشورها، زبان مشترک و جنگهای طولانی شان علیه همسایگان مهاجم، چشم گیر بود.
به موازات رشد احساس هویت وابسته به میهن، برای این فرهنگها و این کشورها، کشور چین به نوعی الگو، که البته در عین حال باید از آن فاصله گرفت، بدل گشت. نزد ژاپنیها نیز از مدتها پیش یک احساس فراگیر وطن خواهی ریشه دوانده بود و تمایل داشت تا خود را از اشکال وطن پرستانه «وحشی» خارجی و نیز «وحشیهای» داخلی، مانند قوم آینوس، متمایز سازد. این قوم، از قرن پانزدهم تا هجدهم، در روند عظیم «انقیاد طبیعت» ژاپن، به تدریج به سوی دور ترین و متروک ترین مناطق جزیره هوکایدو، رانده شدند.
درنتیجه، ویژگی اروپا لزوماً تنها در وجود دولتهای نیرومند و اراده باور، یا حتی احساسات هویتی ناشی از دل بستگی به میهن که میراث گذشتگان وهنوز کمابیش مبهم بود، خلاصه نمیشد. آنچه مایه شگفتی است، هماهنگی این اشکال سیاسی با پویایی اقتصادی، تولید کاملاً جا افتاده سلاحهای جنگی و رقابت بی امان میان کشورهای کوچک در اروپا ست. ریشههای این «تمایزگرایی» موقتی و نسبی اروپا نباید تنها در یک عامل، بلکه در تجمع تصادفی ویژگیهایی جست وجو شود که در سایر نقاط جهان نیز به طور جداگانه وجود داشتند. در این رابطه، قلب آسیای جنوب شرقی مثال بارزی است، چرا که در آن احساس هویتی ماقبل استعماری بسیار قوی بوده و منازعات میان کشورهای میانه حال، تاریخی طولانی داشت ؛ و در واقع، تمایزگرایی اروپا امتیازی پر دردسر بود. از همان سالهای 1870، ژاپن کم و بیش در راهی که به این کشور امکان نیل به نوعی از مدرنیته را میداد، قدم نهاده بود.
اگر صرفاً بر مسائلی چون احتمالات اقتصادی، احساسات هویتی میهنی و قدرت دولت تأکید کنیم، از یک عنصر اساسی غافل شده ایم؛ وآن همانا تکامل سریع بافت اجتماعی در ارو پا و آمریکا در قرن هجدهم است که به شهروندان امکان داد تا از طریق گرد همایی و بحث و تبادل نظر، نهادها را متحول سازند و سپس در ادامه این روند، مسلح به ابزارهایی مؤثر، به تولید و تجمع ثروت، قدرت و دانش بپردازند.