تجدد هنگامی رخ مینمایاند که ما از وضعیت سنتی خارج شویم. وضعیت سنتی، وضعی است که سیاست و حکومت را در سطح فروع دین محصور میکند. وقتی که سیاست و حکومت مانند باقی امور زندگی در محدوده نگاه به فروع دینی قرار میگیرد، این یک وضعیت سنتی است اما تجدد، امر حکومت را فراتر از امور دین میبیند. حدود 7 قرن عالم اسلام با خلافت زیست کرد و در این 7 قرن نگاه عمومی جامعه، امر حکومت را در محدوده فروع دین دید. اما وقتی که بساط خلافت به دست مغولان برچیده شد و نگاه جامعه تغییر کرد و سیاست و امر حکومت، شأنی والاتر یافت، سیاست نه در محدوده فروع دین، بلکه بالاتر قرار گرفت. اینکه سیاسی جزو فروع دین نباشد، الزاما به این معنا نیست که جزوه اصول دین قرار گیرد. آنچه ما در باب امامت در اصول دین داریم، مفهوم تکوینی امامت است که خلقت و عالم تکوین به آن وابسته است.
ولایت سیاسی و امر حکومت، مرتبه تنزلیافته و نازله همان ولایت تکوینی است اما جزو فروع دین نیست، بلکه اجرای احکام دین را برعهده دارد. همین وضعیت باعث میشود که سیاست «وجود» پیدا کند، در عالم اجتماع و هستی بیاید تا بشود آن را دید و احساس کرد و همه تحت سیطره آن قرار گیرند و به نحوی بشود که امر سیاست و حکومت، نوعی فاعلیت تسخیری به افراد جامعه بیابد. این وضعیت فاعلیت به تسخیر، حالیت است که ما امر حکومت را از دایره دین خارج کنیم و کل آن را در حوزه اصول دین هم وارد نکنیم. در اصول دین بحث امامت تکوینی است و امر حکومت تنزلیافته آن است که اجرای فروع دین را برعهده دارد.
این امر با سقوط خلافت در قرن هفتم هجری بود که طلعیهاش آشکار شد. وقتی که مغولها بساط خلافت را برچیدند، ذهنها آزاد و حقایق آشکار شد. این رویداد باعث فضای تساهل و تسامحی شد که گسترش تشیع را باعث شد و نگاه جدیدی به قدرت از سوی مغولها ابراز شد که استفاده حداکثری از قدرت را مطرح کردند که برای جامعه ناآشنا بود.
از جمله مطالبی که برای مغولها مهم بود، توجه به مفهوم کشور بود که تا قبل از آنها برای مردم این امر ناآشنا بود چرا که «مملکت» موضوعیت داشت. این نکات و نکات شبیه به آن، فضای جامعه را عوض کرد و نگاهی جدید به سیاست را باعث شد که در آن سیاست جزو مسائل فردی محسوب نمیشد بلکه امری بود که مسائل کلی زندگی را تحت تاثیر قرار میداد. این نکات با روح تشیع همخوان بود. فکر امامت و ولایت در شیعه آن چیزی بود که سیاست و حکومت را از محدوده فروع دین وسیعتر میددی و میوه این تلقی را صفویه چید. در نظام حکومتی صفویه، «کشور» به وجود آمد و از آن زمان است که «کشور ایران» تثبیت شد و دیگر در این تلقی، کشور، ملک پادشاه نیست و حقیقت و هویتی جداست. مذهب هم از حالت فردی خارج شده و به عنوان راهنمای زندگی رخ عیان کرد و این حالت داشتن مذهب رسمی سابقا وجود نداشت. این مقولات در عصر صفویه ما را وارد عرصه جدید کرد؛ از این جهت، تاسیس نظام شیعی یعنی متجدد شدن. ما سنی بودیم و شیعه شدیم.
در تعریفی سنی بودن یعنی سیاست و حکومت را در محدوده فروع دیدن اما شیعه شدن یعنی حکومت را مقامی بالاتر دانستن که در تسخیر دارد بقیه فروع دین را و اجرا میکند آنها را. این حالت یعنی متجدد شدن و زندگی پویا و در حال حرکت و پیشرفت داشتن؛ اینکه بعدا تشیع مواجهه پیدا میکند با مدرنیته، این نیست که مدرنیته چیزی جدید به ارمغان آورده باشد. وقتی مفاهیمی مانند آزادی و پیشرفت در جامعه ما مطرح میشود، در متن جامعه زمینه پیدا میکند. این امر اگر متکی به یکسری بنیانهای اصلی نبود، امکان نداشت برخی از شعارهای وارداتی اینقدر همهگیر شود. پس تشیع همان تجدد واقعی است و جنبه غلط و غیرشفاف آن در جهان عرب به شکل مدرنیته مطرح شد. با سقوط خلافت عباسی بود که غربیان به صرافت افتادند که نظام حکومت پاپ را متزلزل کنند؛ یعنی اگر در جامع اسلامی بساط خلافت برچیده نمیشد، به هیچوجه در غرب این امکان وجود نداشت که آنها جرأت کنند نهاد مقدس پاپ را زیر سئوال ببرند.