تاریخ انتشار : ۳۰ دی ۱۳۸۹ - ۱۰:۴۵  ، 
شناسه خبر : ۸۷۹۴۹

دوره اول : هفت
" عدالت در پرانتز "
نویسنده : ایساک بابل ، مترجم :مژده دقیقی ـ انتشارات نیلوفر ـ‌چاپ اول : 1385 ـ 325 صفحه.
مجتبی حبیبی
در پی تصویب پروتکل‌های صهیونیسم در اول قرن بیستم فعالیت‌های ادبی پیشاپیش فعالیت‌های سیاسی حرکت می‌کند. در دهه اول و دوم قرن بیستم در اروپا چندین جبهه فعالیت از سوی نخبگان یهودی اشکنازی گشوده شد که به طبع یهودیان دیگر نقاط جهان را با خود هم‌سو گرداند. بعد از " یهودی سرگردان ـ اوژن سو " و " خیاط جادوشده ـ سولومون رابینویچ " و آثار کافکا ، گامی نسبتاً بلند ، گستاخانه ، سازمان‌گرا ، فرامنطقه‌ای و منطقه‌ای در ادبیات توسط " ایساک بابل ( 1894 ـ 1941 ) " برداشته می‌شود که بعدها ویلیام بلیک ، سولژ نستین و ... آن را ادامه می‌دهند.
وجه مشترک بابل با نویسندگان پیش از خود و یهودیان مانند " ماکسیم گورکی " " رابینویچ " و معاصران : سینکلر ، کافکا ، کویستلر و ... در ترسیم سیمای یهودیان در آوارگی ، منزوی بودن ، هرازگاه آماج یورش‌های نظامی و مردمی قرارگرفتن ، مستحیل شدن در میان ملت‌ها و ادیان دیگر است و موضوع مهم‌تر دهه اول و دوم قرن بیستم پرسش عمده این بود که : آیا یهودیان باید با دولت‌های متبوعه‌شان از سر سازش درآیند و زبان و ادبیات و فرهنگ آن کشورها را بپردازند یا نه با پای‌بندی به ادبیات ، دین ، انگیزه‌های سیاسی ، شیوه‌های رباخوارانه و برنامه‌ریزی برای ساختن دولت ویژه یهودی برآیند؟! در آثار نویسنده‌ای چون کافکا به‌رغم انتقاد از وضع موجود وی همچنان شیفته زبان و فرهنگ آلمانی است. چنانکه گورکی شیفته ادبیات روسی و ایده کمونیستی است. ایساک بابل ضمن استفاده از دست‌آوردهای آنان ، شیوه‌های جدیدتری ارائه می‌کند که در همه داستان‌هایش تشویق آماده شدن برای تشکیل گروه‌های زیرزمینی سیاسی ، نظامی ، تروریستی و جاسوسی دیده می‌شود. بنابراین وجه تمایز و بارز ادبیات ایساک بابل حدفاصل بین دیگر نویسندگان قبل از 1948 و بعد از آن است. ضمن اینکه داستان‌های کوتاه ایساک بابل با تعداد فراوان‌شان زمینه‌ساز سینمای دهه‌ی دوم و سوم قرن بیستم درهالیوود یهودیان آمریکاست. گونه‌های کمدی که در کارهای " باسترکیتن " ، " چارلی چاپلین " و ... دیده می‌شود. از طرفی گونه سینمای " وسترن " که در آن قهرمان منفرد و عصیانگر در برابر جمعیتی همگون اما محافظه‌کار ظاهر شده و به خواسته‌هایش می‌رسد در داستان‌های بابل پشتوانه هالیوود قرار می‌گیرد.
مجموعه داستان عدالت در پرانتز شامل سه دوره زمانی است : 1- داستان‌های با پس زمینه دهه دوم قرن بیستم که در آن مراحل عصیان یهودیان در سطح نخبگان سیاسی ایدئولوژیک در قالب‌های " کمونیستی " و " فراماسونری " به حاکمیت سیاسی در روسیه 1905 و 1917 گام برمی‌دارند. در آلمان حزب کمونیست یهودی " اسپارتاکوس " زمام امور را در شورش‌های 1918 بدست می‌آورد. پیمان ورسای را با فرانسه منعقد می‌کند و سرانی چون " رزالوکزامبورگ " را در سطح جهانی به اسطوره تبدیل می‌کند. بخش دوم : بابل در این دوره که شامل 1918 تا 1924 است و یهودیان حاکم حزب کمونیست شوروی مجبور به پذیرش رهبری یوزف استالین می‌شوند پرداخته است. انعکاس عملکردهای دوگانه یهودیان روسیه به ویژه اکراین ، لهستان ، لیتوانی در قالب‌های سازمان دهندگان " چکا " و از طرفی با تعرض‌های اکثریت مردم آن کشورها روبرو می‌‌شوند. بخش سوم : برتری کیفی یهودی‌ها در ارتش سرخ و نهادهای انقلابی بر اکثریت عددی روس‌ها نمایانده می‌شود. در این بخش پس زمینه‌هایی به خواننده القأ می‌شود که کشتارهای تصفیه حزبی بر علیه یهودیان قابل نکوهش است اما نه تصفیه‌هایی که با رهبری یهودیان علیه روس‌ها به کار رفته است.
بخش اول : در این بخش از مجموع سی و سه داستان کوتاه کتاب ، هفت داستان کوتاه آمده است که در هریک از آنها قسمتی از تبیین به شدت ایدئولوژیک ، مستقیم‌گویی و متأثرکننده خوانننده استفاده شده است.
داستان اول : " اشلوئیم پیر " : : اشلوئیم 86 ساله که همیشه لباس‌های چرکین می‌پوشید و همیشه ترس از گرسنگی داشت. سال‌ها بدون صحبت با کسی ، بدون به حساب‌آمدن از طرف کسی روزگار گذرانده بود. پسر و عروسش و پسر آنها با هم زندگی می‌کردند. مدت‌ها بود که سکوت بین او و خانواده‌اش ادامه داشت. برای اولین بار پسرش زمانی با او حرف زد که گفت : " پاپا ، می‌خواهند ما را از اینجا اخراج کنند! شنیدی چی گفتم؟ ما را اخراج می‌کنند ، می‌اندازند بیرون ( صفحه 38 ) " پیرمرد در ادامه وقتی می‌بیند پسرش پذیرفته است که به دین تازه درآید اقدام به خودکشی کرد. مشخصاتی که برای اشلوئیم توصیف شده است همه تاکید بر احجاف تاریخی بر او [ یهودی ] از طرف جامعه " روس‌ها " است و او در برابر آن همه تاب آورده است اما زمانی که پای از دست‌دادن دین‌اش به میان می‌آید ترجیح می‌دهد بمیرد و دین عوض نکند. یهودیان تسلیم جامعه هستند. یا در اقیانوس آن مستحیل می‌شوند و یا به دست خود نابود می‌‌شوند.
داستان دوم " 9 " نفر است. شش نفر که هرکدام علاقه‌مند به چاپ شعر و داستان و ... خود در ماهنامه هستند به نوبت به اتاق سردبیر مراجعه می‌کنند : " غمگین‌ترین این مراجعین کورب است ، یک اَخشورُش واقعی. در لیتوانی به دنیا آمده ، و در جریان حمله‌ای به یهودی‌ها در یکی از شهرهای جنوب زخمی شده. از آن به بعد ، سردرد خیلی بدی دارد. به آمریکا رفته. در طول جنگ به نحوی از آنتورپ سر در آورده ، و در چهل سالگی به لژیون خارجی فرانسه ملحق شده. در موبوژ از ناحیه سر مجروح شده. حالا سرش مدام می‌لرزد. کورب به نحوی به روسیه منتقل شده ، به پتروگراد. از جایی مستمری می‌گیرد ، و آپارتمان فکسنی کوچک در یک زیرزمین متعفن اجاره کرده و مشغول نوشتن نمایشنامه‌ای است ... و این نمایشنامه این طور شروع می‌‌شود : " ناقوس‌ها را به صدا درآورید ، زیرا یهودا مرده است ـ صفحه 45 " در این داستان کوتاه " کورب " هفتمین نفر است. " روایت است که اَخشورش کفاش چون مسیح را از در خانه خود رانده بود محکوم بود تا ابد سرگردان باشد. یهودی سرگردان. ـ پاورقی صفحه 45 " در این داستان " 9 " موقعیت " کورب " یهودی به مراتب رنجبارتر از " اشلوئیم پیر " نمایانده شده است. این یهودی فاقد خاندان ، ایل و تبار ، ملیت ، اهلیت اقلیمی ، شغل و هر نوع وجهه‌ای است. افراد قبل و بعد از او با بهانه گفت و گو با سردبیر از مزایای شهروندی ، ملی ، صنفی ، مذهبی و حقوقی و ... برخورداند و تنها اوست که به اصطلاح نویسنده " اخشورُش " است و بعد از بیست قرن همچنان تقاص گناه نیاکان را می‌پردازد. شروع نمایشنامه او ، عصیانی بر علیه جامعه روسیه و مسیحیت است که : " ... ناقوس‌ها را به صدا درآورید ، زیرا یهودا مرده است " در این داستان برخلاف پایان کار " اشلوئیم پیر " شکیبایی به پایان می‌رسد و عصیان جای آن را می‌گیرد. از همین منظر آثار ایساک بابل از تسلیم‌طلبی آثار کافکا و دیگر نویسندگان یهودی دهه اول و دوم قرن بیستم ، پیروی نمی‌کند و این بار " کورب " نه در جبهه‌هایی که برای دیگران جنگیده بود ، بلکه برای خود می‌جنگد. تصویرسازی پیش‌زمینه‌های احجاف روا داشته شده بر او ، احساس همدردی خواننده را تحریک می‌کند. به تجربه هنر و ادبیات یهودی از دیرباز به شدت در پی تأثیرگذاری بر روی عواطف مخاطبان بوده و همچنان به آن روش ادامه می‌دهد.
داستان سوم : " اودسا " زمزمه‌های برتری‌طلبی ویژه صهیونیستی که از انقلاب کبیر فرانسه یهودیان در پی احیای آن بوده‌اند اما به ناگزیر زیر لوای " رنسانس " ، " تکفیرانگیزاسیون " ادامه دادن به حیات جمعیت‌های سری در قالب صوفی‌گری و یا فراماسونری و یا احزاب کمونیست و انواع نظریه‌پردازی‌ها اهداف خود را استتار می‌کردند ، در داستان کوتاه " اودسا " جلوه‌گری می‌کند : " ... نیمی از جمعیتش یهودی‌اند ، و یهودی‌ها آدم‌هایی هستند که در طول تاریخ چند واقعیت ساده را آموخته‌اند. یهودی‌ها ازدواج می‌کنند که تنها نباشند. عشق می‌ورزند که قرن‌ها دوام بیاورند ، پول جمع می‌کنند که بتوانند خانه بخرند و برای زن‌هایشان پالتو پوست هشترخان فراهم کنند ، بچه‌ها را دوست دارند چون ، خودمانیم ، آدم باید بچه‌هایش را دوست داشته باشد. یهودی‌های بینوای اودسا وقتی پای مقام‌های رسمی و قانونی و مقررات به میان می‌آید حسابی دست و پایشان را گم می‌کنند ، ولی به این سادگی‌ها نمی‌شود عقایدشان ، عقاید کهنه و قدیمی‌شان را عوض کرد ، شاید نتوانید عقاید این یهودی‌ها را عوض کنید ، ولی می‌توانید خیلی چیزها از آنها یاد بگیرید.
این حال و هوای آرام و بانشاط اودسا تا حد زیادی به خاطر آنهاست ... صفحه 47 " : " ... در اودسا یک گتوی یهودی فقیر ، پرجمعیت و رنج‌کشیده هست ، یک بورژوازی از خود متشکر ، و یک شورای شهر بسیار ضد یهود. ( بلاک هندرد کرونوسیتینکی ـ‌گروهی متمایل به راست و یهودستیز که مسئول هجوم سازمان‌یافته به یهودیان بودند ـ پاورقی ) ... صفحه 49 " ، : " گورکی خورشید را دوست دارد. چون روسیه فاسد و تباه است ، چون در نیژنی ، سپکوف و کازان ، مردم خپل و سنگین‌اند ، گاه غیرقابل درک. گاه رقت‌انگیز ، گاه افراطی ، و گاه تا حد پریشانی ملال‌آورند. گورکی می‌داند چرا خورشید را دوست دارد ، چرا باید خورشید را دوست داشت. ... صفحه 51 " ، : " ... و من با خود فکر می‌کنم : روس‌ها سرانجام به سوی جنوب کشیده خواهند شد. به سوی دریا ، به سوی خورشید ! واقعیتش را بخواهید " کشیده خواهند شد " اشتباه است. آنها هم اکنون ، از قرن‌ها پیش ، به سوی آن کشیده شده‌اند. مهم‌ترین مسیری که روسیه پیموده مسیر خستگی‌ناپذیرش برای رسیدن به استپ‌های جنوبی است ، شاید حتی مبارزه‌اش برای دست‌یافتن به " صلیب ایاصوفیه " وقت آن رسیده که خون تازه‌ای در رگ‌های ادبیات ما به جریان بیفتد. داریم خفه می‌شویم.
مسیح ، ادبیات ، که این همه مدت انتظارش را کشیده‌ایم ، از آنجا ظهور خواهد کرد ـ از استپ‌های غوطه‌ور در آفتاب و شسته به آب دریا. صفحه 52 " ایساک بابل با مراجعه مکرر به حدیث " یهودستیزی " موضع عصیان‌گرایانه را در قالب دم‌زدن از نیمی از جمعیت اودسا که مهم‌ترین بند بخش اروپایی روسیه و اکراین است به خورشیدی که از ادبیات یهودیان اشکنازی " گورکی و ... " پیوند می‌زند و آینده را از آن یهودیان اشکنازی برآورد می‌کند. از جنبه‌های قابل تعمق در بخش داستان‌های پیش از انقلاب اکتبر شوروی ، ایساک بابل از یهودیان اشکنازی دم می‌زند و نه به طور سنتی از یهودیان خاورمیانه‌ای و سامی‌نژاد که از پس جنگ جهانی اول رهبری خود را به دست صهیونیست‌های اشکنازی می‌سپارند. در داستان‌های " شمیم اودسا " ، " الهام " ، " شبی با امپراتریس " و " خط و رنگ " کم و بیش شاخصه‌های داستان‌هایی که مرور کردیم ادامه یافته است.
بخش دوم : در این بخش هشت فقره داستان کوتاه آمده است که موضوع‌های آن زیرمجموعه عنوان بعد از انقلاب اکتبر شوروی دسته‌بندی شده‌اند. طبق معمول ایساک بابل به عنوان سخنگوی یهودیان اشکنازی در اول شخص " راوی ـ نویسنده " روایت می‌کند. فضای داستان‌ها در حوزه‌های غلظت جمعیتی یهودیان در اودسا ، در لیتوانی و مولداوی است. برخلاف تبلیغات ناشر " انتشارات نیلوفر " مترجم و مقدمه‌هایی که از دوست بابل و دختر بابل در یک سوم اولیه کتاب به توالی و تناوب انجام داده‌اند ، آنچه در داستان‌ها به عنوان یک کار ادبی نمودار خاصی ندارد همانا ادبیات است. داستان‌ها همانند همه نوشته‌های یهودیان در هر کشوری که هستند صورت منشور ، بیانیه ، قطعنامه ، ادعانامه و بیوگرافی فردی و جمعی است. از این حیث داستان‌ها دارای وجوه قابل توجه فنی نیستند. جان‌مایه داستان‌ها از دفاعیه‌های یهودیان اشکنازی است که بعد از انقلاب پیروزمند یهودیان دارای حزب کمونیست در شوروی به منصه ظهور رسانده‌اند ، می‌باشند. بنابراین لزومی به تحلیل‌های صرفاً نقد ادبی به نظر نمی‌آید مگر پیام‌ها ، تاریخ‌سازی‌ها و دفاعیه‌نامه‌ها در قالب داستان کوتاه.
داستان اول : " شاه " را بررسی می‌کنیم : " در شروع مراسم عروسی خواهر بیناکریک ملقب به " شاه " جوانی به او مراجعه کرده و پیامی را که از طرف خاله " هانا " آورده است به وی ابلاغ می‌کند. هانا گفته است که پاسگاه پلیس از دیروز دارای رییس جدید شده و در سخنرانی برای سربازان گفته است که امروز به مراسم عروسی حمله خواهند کرد. در کنار عروس و داماد " سندر آبشباووم می‌نشیند. بیناکریک زن و فعلی‌اش " زیلیا " را از آبشباووم در جریان یک اخاذی گرفته بود. بیناکریک که پیش‌تر پیش‌بینی‌های خود را انجام داده بود با آمدن پسرک حامل پیام خاله هانا این بار می‌گوید که پاسگاه آتش گرفته است. شاه و یکی از افرادش از نزدیک پاسگاه در حال سوختن را می‌بینند و به رییس پاسگاه دلداری می‌دهند. ... پایان صفحه 83 " آنچه پیش‌تر در مقدمه یادآوری کرده بودیم که ایساک بابل از نخستین نویسندگان یهودی اشکنازی بوده و خوراک سوژه‌گزینی تولیدی‌های هالیوودی را برای همکاران یهودی ارسال می‌کرد و آنان را در زمینه ایجاد سبک‌های جدید فیلم‌سازی راهنمایی می‌کرد از همین داستان شروع می‌شود. بیناکریک که از راه ترور و گروگان‌گیری ملقب به شاه شده است و زنش را در یک اخاذی گرفته است و در مراسم عروسی خواهرش هم پاسگاه مهاجم را قبل از حرکت دچار آتش‌سوزی می‌کند ، هر دو بهره عصیان یهودی که دیگر نمی‌خواهد مظلوم باشد و هم " کابوی " ویژه هالیوود شکل می‌گیرد. کافی است همین داستان را با دو فیلم مشخص " شین " و " صلو ظهر " مقایسه کنیم. تنها با این تفاوت که بیناکریک " بانی و کلاید " را در نظر نمی‌گیرد که فقط برای بدست‌آوردن پول دست به زورگیری جمعی می‌زنند. بیناکریک کار گانگستری سازمان یافته‌اش را در خدمت یهودیان و علیه روس‌ها به کار می‌برد. در این موضوع فیلم‌های " ویلون‌زن روی بام " " ماتوی شیرفروش " و ... که سالانه 300 فیلم در جشنواره چرخشی از فیلم‌های ویژه یهودیان اروپای شرقی در شهرهای بزرگ آمریکا به مردم نشان داده می‌شوند تا ضمن ایجاد رابطه عاطفی ، پولی هم بدست آورند و به اضافه ارائه قدرت یهودیان اشکنازی هست که دیگر حاضر نیست یهودی سرگردان باشد. او پیش از حرکت پاسگاه به عملیات پیش‌دستانه اقدام می‌کند.
داستان دوم : " عدالت در پرانتز " ادامه " کابوی " هفت‌ تیرکش دهه سوم قرن بیستم به بعد است که ایساک بابل او را در شهر اودسا بعد از انقلاب اکتبر به حرکت درمی‌آورد. طبق معمول همه یهودیان نویسنده و به ویژه اشکنازی و از شرق اروپا " اول شخص " یعنی راوی = نویسنده داستان را بازگو می‌کند تا تأثیرگذاری بیشتری داشته باشد. باز هم ادامه داستان بیناکریک و لقب " شاه " داشتن او مرکز و محور قصه است. راوی " زودخیکس " جزو دسته بیناکریک است که به تعاونی " عدالت " دست‌‌برد می‌زنند و اموال آنجا را به غارت می‌برند. شاه و افرادش سازمان‌دهی شده ، حرفه‌ای و به زعم نویسنده " عدالت " را در پرانتز به اجرا درمی‌‌آورند. یعنی این بار یهودیان هستند که غارت می‌کنند ، خشونت بی‌رحمانه به خرج می‌دهند اما تیپ‌سازی که الگوی فیلم‌های هالیوود می‌شود در هر داستانی به نسبت داستان قبلی برجسته‌تر می‌شود : " ... شاه طوری رفتار می‌کرد که انگار هیکلم را ندیده. برای همین سینه صاف کردم و گفتم : " بینا ، هر وقت که بگویی ، من حاضرم.
بینا " او از من پرسید : " کی؟ " به شاه گفتم : خُب ، حالا که از من می‌پرسی بهترین وقت شب شبات است ، که فردایش یکشنبه است. درضمن ، غیر از ماتیای گوو " فکوفسکایا هم کسی نگهبانی نمی‌دهد. می‌توانیم این کار را در یکی از روزهای هفته انجام بدهیم ، راحت و بی‌دردسر را به کاری تبدیل کنیم که راحت و بی‌دردسر نیست؟ " این نظر من بود و زن شاه هم با من موافق بود ... صفحه 85 " چنانچه ملاحظه می‌شود گروه توصیفی گانگسترهای ایساک بابل صهیونیست‌اند و شب " شبات " را برای حمله به شرکت تعاونی انتخاب می‌کنند. شبی که یهودیان آن را در گرسنگی و عبادت از سر می‌گذرانند. از طرفی در دسته گانگسترها زن شاه هم با شکم حامله حضور دارد که وارد عمل بشود و این هم به آن معناست ه صهیونیست‌ها زنان با گیس مصنوعی برای تقویت و حفظ حجاب‌شان کاری مردانه و از نوع خشونت عریان آن را انجام می‌دهد.
فراموش نکنیم که در پی همین سال‌ها یعنی از 1918 تا 1922 و ... همین گروه‌های تجدیدنظر کرده در عقاید یهودیان ، گروه‌های " هاگانا " و " اشترن " را در مزارعی که در زیر لوای حاکمیت انگلیسی‌ها به جای عثمانی‌ها در سرزمین‌های فلسطینی تشکیل می‌دادند و ترورهای برنامه‌ریزی شده را علیه فلسطینی‌ها به اجرا می‌گذاشتند. متلاشی‌شدن امپراتوری عثمانی و متعاقب آن علامیه معروف " بالفور " وزیر امور خارجه وقت بریتانیا زمینه را برای یهودیان صهیونیست اشکنازی آماده کرده بود : " ... کولیا فریاد زد : " بینا ! یعنی باید از جانش بگذریم؟ " بینا گفت : " به هیچ‌وجه ، و رو کرد به اشتران یک چشم که داشت یک گوشه برای خودش نخودی می‌خندید ، ... صفحه 89 " مناخم بگین یک چشم رهبر گروه تروریستی " اشترن " در فلسطین بود که در سال‌های بعد جنایات بی‌شماری علیه فلسطینی‌ها را رهبری کرد.
در پایان بینا که آمده بود و زودخلیکس را حسابی کتک زده بود ، دویست روبل برای معالجه زخم‌هایش می‌گذارد و می‌رود. زودخیکس بود که با پاسبان نگهبان فروشگاه ساخت و پاخت کرده بود : " ... لنگه بینا شاه پیدا نمی‌شود! او به دنبال عدالت ـ عدالت در پرانتز و چه عدالت بدون پرانتز ـ دروغ‌ها را ریشه‌کن می‌کند. ولی وقتی همه آدم‌های دیگر مثل ماهی شور خونسردند ، از دست شما چه کاری برمی‌آید؟ دیگران به عدالت اهمیت نمی‌دهند ، و از آن بدتر ، حتی دنبالش هم نیستند !... صفحه 91 "
داستان سوم : " روال کارها در اودسا " ایساک بابل در این داستان و داستان‌های بعدی این بخش سعی دارد یک حوزه مکانی با افراد شاخص و یهودی را در طول و عرض هم به معرض نمایش بگذارد. او سعی می‌کند با گانگستر یهودی " بیناکریک ملقب به شاه " هم یک " اَبَرمرد " معرفی کند و هم بخشی از چگونگی‌هایی که به " چرا " ها می‌انجامد ، به اهداف خود برسد : " ... دو بار او را دزدیده‌اند و گروگان نگه داشته‌اند که پول بگیرند و یک بار ، در جریان حمله به یهودی‌ها ، همراه دسته سرودخوان‌ها دفنش کرده‌اند ... صفحه 94 " ، : " ... با این حال موگینشتاین همان شب مُرد. تازه آن موقع بود که یک جهود و نصفی در سرتاسر اودسا قیامت به پا کرد. نعره می‌زد : " حوزه کار پلیس کجا شروع می‌شود و حوزه کار بینا کجا تمام می‌شود؟ " ، : " ... آن وقت بینا به پیرزن پریشان که کف زمین غلت می‌زد گفت : " خاله پسیا؟ اگر جان من را می‌خواهی ، می‌توانی آن را بگیری ، ولی همه اشتباه می‌کنند. حتی خدا! این اشتباه خیلی بزرگ بود ، خاله پسیا! اما مگر خود خدا هم ، موقعی که یهودی‌ها را در روسیه اسکان داد تا عین جهنم عذاب بکشند ، اشتباه نکرد؟ بهتر نبود می‌گذاشت یهودی‌ها در سوییس زندگی کنند ... صفحه 100 " و بینا کریک " شاه " رسمی نو و یهودی در می‌اندازد.
داستان از زبان " آریه ـ لایب " به راوی در قبرستان دوم یهودیان بازگو می‌شود. آنها بعد از سال‌ها درباره این که چه کسی اولین بار به " بنیاکریک بن صیون " " شاه " گفت را با هم به خاطر می‌آورند. آریه ـ لایب می‌گوید بیناکریک به " تارتاکوفسکی " معروف به " یک جهود و نصفی " بر سر مستمری برای کارگر مرده یک جهود و نصفی تاکید می‌کند و سرانجام او قبول می‌کند به مادر کارگر مرده یعنی " خاله پسیا " پنج هزار روبل نقدی و ماهانه پنج هزار روبل بپردازد. در گورستان بینا و چهار نفر از افراد مسلح‌اش به جمع اضافه می‌شوند : " بیناکریک گفت : خانم‌ها و آقایان شما آمده‌اید تا برای آخرین بار به آدم زحمتکش شریفی که به خاطر یک سکه نیم کوپکی مسی مُرد ، ادای احترام کنید. از طرف خودم ، و از طرف همه کسانی که اینجا حضور ندارند ، از شما تشکر می‌کنم. خانم‌ها آقایان ! یوزف عزیز ما در زندگی‌اش چه دید؟ یک هیچ بزرگ ! برای گذران زندگی چه می‌کرد؟ پول یک نفر دیگر را می‌شمرد. برای چه مُرد؟ برای کل طبقه کارگر مُرد. ... صفحه 103 " " ماسیکای تُک زبانی " اولین کسی بوده است که به بینا کریک لقب " شاه " داده بود. همان جا در گورستان و بعد از سخنرانی بیناکریک گفته بود : " شاه " و چنانچه ملاحظه شد ارائه تیپ " گانگستر ـ وسترن " " جوانمرد " و دسته‌ی حرف‌ای به نمایش گذاشته می‌شود. کفرگویی بیناکریک در صفحه 100 نیز تاکید آشکارتری از بنیان‌های اولیه صهیونیست‌های اولیه ارائه می‌کند.
داستان چهارم : " لیوبکای قزاق " این داستان هم بخشی از فضاسازی و روایت هم‌عرض از اشخاص و امکان در یک زمان است. در این داستان " لیوبکا " در کانون توجه قرار گرفته است. روال معمول روایت " اول شخص " حفظ شده است. قابل توجه این که در این داستان‌های پازل‌گونه اشخاص یهودی حدود سال 20- 1918 در مولداونکا ، اودسا و ... هرکدام لوحی از تاریخ مورد ادعای نویسنده ارائه می‌شود. : " ... همه این‌ها به علاوه قطعه چهل و شش معدن سنگ اودسا مال لیوبکا اشنایوایس ـ ملقب به لیوبکای قزاق ـ است. فقط کبوترخان مال بیفزل کهنه سرباز نشان گرفته بازنشسته است. بیفزل یکشنبه‌ها به خیابان‌ها می‌رود و به مقامات دولتی و پسربچه‌های محل کبوتر می‌فروشد. توی حیاط لیوبکا ، علاوه بر نگهبان ، پسیا ـ‌ میندل ، آشپز و دلالة محبت هم زندگی می‌کند ، و زودخیکس مدیر ، یهودی ریزنقشی با شکل و شمایل و ریشی شبیه به خاخام مولدوانکای خودمان ، بن‌زاخاریا. می‌توانم داستان‌های زیادی درباره زودخیکس برایتان تعریف کنم ... صفحه 105 " شخصیت زودخکس که راوی باشد در صفحه 106 درباره‌اش گفته می‌شود : " ... ولی هنوز کمی ایمان به خداوند در وجود من هست و او مرا از اینجا بیرون می‌برد. همان‌طور که نخستین یهودیان را از مصر و بعد از بیابان برد ... "
داستان پنجم : " پدر " فروئیم‌گراخ یک چشم بیست سال پیش ازدواج کرده و زنش سر زایمان مرده بود. مادرزنش بچه دختر را برده بود و اسم " باستیا " برایش انتخاب کرده بود. بیست سال بعد که مادربزرگ مرده بود باستیا به نزد پدرش برگشته بود. بعد از گذشت چند روز که پدرش نتوانسته بود پسر بقال محل " سالومون چیک پسر کاپلون " را راضی به خواستگاری از وی بکند نسبت به پدرش خش‌تر شده بود و مدام او را با نام : " ای دزد مو قرمز " تحقیر می‌کرد. کاپلون گفته بود که پسرش با هم طبقه خود ازدواج خواهد کرد. فروئیم‌گراخ مجبور می‌شود به خانه لیوبکا برود و مشکل‌اش را با وی در میان بگذارد که او هم پیشنهاد می‌کند با " شاه " صحبت کند. گراخ تا نزدیکی‌های صبح در سالن انتظار می‌نشیند تا " شاه " از خلوت‌کردن با " کاتیوشا " در اتاق مجاور بیرون بیاید. کمی با هم پیاده‌روی می‌کنند و شاه پیشنهاد گراخ را می‌پذیرد. " مشکلات می‌رود تا زندگی اجتماعی به روایت نویسنده از هر پدیده ساده‌ای بحران به وجود می‌آورد. دیدگاه کینه‌توزانه ایساک بابل یهودی را نسبت به مسلمانان می‌خوانیم : " ... بیفزل نشان روی کت مندرسش را مرتب کرد و گفت : " ایناهاش! این هم یک صحنه اپرای واقعی " بیماری ترکی " این پیرمرد دارد می‌میرد ، ولی کسی نباید دکتر خبر کند ، چون آنها معتقدند هرکس در راه برگشت از خانه خدای محمد بمیرد آدم خوشبخت و متمکن است ... صفحه 121 "
داستان ششم : " فروئیم‌گراخ : " فروئیم‌گراخ در سال 1919 با دار و دسته‌ای که بیناکریک رهبرشان بود یورش‌های مسلحانه به راه انداخته و با خلع سلاح‌کردن ارتش سفید در منطقه به چپاول اموال دولتی هم مبادرت می‌کنند. از جمله دستبردهایشان خزانه شورای انقلابی بود. فروئیم گراخ برای اعتراض به دختر " چکا " می‌رود و با " سمین " رییس چکا مذاکره می‌کند. ساعتی بعد جسد گراخ را در کنار دو جسد دیگر زیر مشما می‌اندازند .... " نویسنده ادامه کار فزاینده گانگسترهای یهودی را در کشتار دو طرف انقلاب و ضد انقلاب در قالب این که یهودیان صهیونیست منافع و راه‌شان جدای از سفیدها و سرخ‌هاست ، ارائه می‌کند.
داستان هفتم : " پایان کار نوانخانه " : " آریه ـ لایب پیر پیرمردان و پیرزنان یهودی را در گورستان دوم یهودیان گردآورده و آنها را به انجام کارهای کفن و دفن مردگان واداشته بود که درآمدی داشته باشند. در مقابل " برویدین " مسوول کمیته خلقی طبق برنامه حکومت انقلابی آنها را از بیمارستان و قبرستان بیرون رانده و به جایشان از کارگران شهری استفاده می‌کند : " شاگرد خیاط سابق یک قرن تاریخ اودسا را ، خفته در زیرسنگ قبرهای ایرانیت به رییس نشان داد. تاق‌ها و بناهای یادبود صادرکنندگان گندم ، واسطه‌های حمل‌ و نقل ، و تاجرهایی را نشانش داد که مارسی ـ روسیه را در خادژیین بنا کرده بودند. ناخن خشک‌های سرشناس و خوشگذران‌های فیلسوف. خالقان ثروت و لطیفه‌های اودسا .... 142 " ایساک بابل رفته‌رفته جنبه‌های افشاگرانه از حکومت کمونیستی ـ یهودی را در داستان‌هایش می‌آورد که به نوعی به خواننده القا کند که کمونیست‌ها به یهودیان هم روی خوش نشان نداده‌اند. اشاره به سنگ قبرها و افراد متوفا تفرعن برتری‌طلبانه معمول یهودی است.
داستان هشتم : " غروب " : " پسرهای مندل جهودکش بیناکریک و لیوفکا و دخترش دویرا حرف‌شان را یکی می‌کنند تا مندل گروبچیک گاریچی را بکشند. مردم به تماشا می‌ایستند و پسرها تک به تک پدر را زیر کتک می‌گیرند و دویرا با ملاقه‌ای سنگین ضربه نهایی را بر سر پدرشان وارد می‌کند. بعد از این کار بینا که بعدها پادشاه می‌شود کار گاریچی‌گری پدر را رونق می‌بخشد و ... " خشونت برخاسته از عقده سالیان دراز در هیات بیناکریک و به عنوان سمبل پدرکشی بیان‌کننده آن است که صهیونیست‌ها نمی‌توانند با حفظ پدر " دین و شریعت و ... یهودی " به نیات‌شان دست یابند. ضمن اینکه خشونت در هر داستانی عمق و دامنه بیشتری می‌گیرد.
فصل سوم " داستان‌های ( 1938 - 1925 ) "
مقدمه " سواره نظام سرخ " در سال 1926 منتشر می‌شود و 8 بار طی چند سال تجدید چاپ می‌شود. ماکسیم گورکی در 1928 در نامه‌ای به رومن‌رولان می‌نویسد : " بابل امید بزرگ ادبیات روسیه است ... صفحه 162 "
در بخش سوم نویسنده ضمن ارائه بخش دوران مرگ لینن ، تبعید تروتسکی و به قدرت رسیدن استالین ، به جمع‌بندی کلی هم مبادرت می‌ورزد که در آن ویژگی‌های سبک خاص خود و ویژگی‌های علم صهیونیست‌های اشکنازی ارائه می‌شود. همکاری با فیلم‌سازان قدرتمند یهودی شوروی هم در این بخش آمده است.
داستان اول : " کبوترخان من ـ برای ماکسیم گورکی " : " نویسنده ـ راوی به سن ده سالگی خود در سال تحول بزرگ اجتماعی روسیه 1905 می‌پردازد که چون توانسته بود به رغم محدودیت اعمال شده مبنی بر عدم حضور بیش از 5 دانش‌آموز یهودی در مدرسه‌ای ، توانسته بود به مدرسه فرانسوی ورود پیدا کند ، خشنود بوده و خانواده چندین روز جشن می‌گیرند. مادر راوی به وی همیشه از ترسی هشدار می‌داده که بر خانواده روی می‌داده است. صبح آن روز که راوی برای خرید کبوتر به بازار رفته بوده با هجوم قزاق‌ها به مردم روبرو می‌شود. روس‌های یاغی را می‌‌بیند که در هر کوی و برزن به خانه‌های یهودیان حمله می‌کنند. غارت می‌کنند ، می‌کشند و آتش می‌زنند. وقتی به خانه می‌رسد می‌بیند که ساعتی پیش پدربزرگش را کشته‌اند و جسد آماده تدفین است : " ... و من همراه کوزما به خانه مامور مالیات رفتیم که پدر و مادرم برای فرار از حمله به یهودی‌ها آنجا پنهان شده بودند ... صفحه 177 " خواننده با مادر راوی که همیشه ترس موهوم را در ذهن خود داشته احساس همدردی می‌کند و به اصطلاح به " هولوکاست " یهودیان دل می‌سوزاند و ...
داستان دوم : " اولین عشق من " : " ... بیماری‌ام این‌طور شروع شد. آن موقع ده سالم بود. صبح روز بعد ، مرا بردند پیش دکتر. حمله به یهودی‌ها متوقف نشده بود ، ولی کسی کاری به کار ما نداشت. دکتر که مرد چاقی بود ، تشخیص بیماری عصبی داد ... صفحه 160 " راوی در ادامه می‌گوید که مجبور شده است شهر نیکلایف را برای همیشه ترک کند و در اودسا نزد پدربزرگش ساکن شود. تکیه بر عواقب بازمانده از " هولوکاست " و یهودستیزی همچنان در دست نویسندگان ، فیلم‌سازان و ... یهودی همچنان پابرجاست و چنانکه می‌دانیم فیلم " سمسار " ساخته " لومت " دو سال پیش ( 2006 ) تولید شده است و به عواقب روانی بازماندگان یهودی از دوران جنگ جهانی دوم می‌پردازد.
داستان سوم : " کارل ـ یانکل " داستان به " پرسیپ " مامور یهودی دولت انقلابی می‌پردزاد که در غیاب او زنش تحت تأثیر شرایط حزبی قرار نگرفته ، اسم بچه پسر را به جای " کارل " " یانکل " گذاشته و همچنین وی را ختنه کرده است. در دادگاه مادر و مردی که نوزاد را ختنه کرده‌اند به دو اتهام متهم می‌شوند : 1- چرا اسم بچه را به جای " کارل " به " یانکل " تغییر داده‌اند. 2- چرا سنت منسوخ‌شده مذهبی را اجراکرده‌اند و ... " در پایان هم به رغم مخالفت پدر ، مدعی‌العموم و دادگاه ، مادر پیروز می‌شود و اقوام هدیه‌های خودشان را تحویل می‌دهند. زن " نافتولا " پاسدار سنت‌ها و ارزش‌ها معرفی می‌شود. در مورد پدر یانکل راوی می‌نویسد : " تا به سن بلوغ رسیدند ، دوتایشان رفتند و به پارتیزان‌ها ملحق شدند. پسر بزرگ‌تر در وازینسنک کشته شد. آن یکی " سیمون " رفت پیش پریماکف و به یکی از لشگرهای ارتش سرخ‌ پیوست. فرمانده یک هنگ شد. او و چند جوان دیگر از محله یهودی‌ها اولین افراد این نسل دور از انتظار جنگجویان ، سوارکاران و پارتیزان‌های یهودی بودند ... صفحه 183 " چنانچه تا امروز در کل جهان به عینه می‌شود دید ، یهودیان در هر کشوری ( انقلاب فرانسه ، انقلاب اکتبر شوروی و ... ) در دو طرف جبهه حاکمیت عضویت دارند و هرکدام پیروز شود پیروزی یهودیان است. آخرین این پدیده انتخابات ریاست جمهوری آمریکاست. ریگان ، بوش پدر ، بوش پسر و یا باراک اوباما؟!
داستان چهارم : " بیداری " راوی از علاقه‌مندی وافر پدرش می‌گوید که وی را درکلاس‌های معتبر و پرآوازه موسیقی نام‌نویسی می‌کرد اما او از ادبیات خوشش می‌آمده است : " اولین روز تعطیل‌کردن کلاس موسیقی به کنار دریا می‌رود : " ... موج های سنگین کناره دیوار بندر روز به روز مرا بیشتر از خانه‌ای که بوی گند پیاز و سرنوشت یهودی می‌داد جدا می‌کرد ... صفحه 203 " با پیرمردی آشنا می‌شود که بچه‌ها را ورزش و شنا یاد می‌داد. روزی از وی دعوت می‌کند به خانه‌اش برود. نمایشنامه‌اش را برای پیرمرد می‌خواند و او پیشنهادهایی می‌دهد. در خانه وقتی پدرش به غیبت راوی از کلاس موسیقی آگاه می‌شود و می‌خواهد به طرفش یورش بیاورد پدربزرگ جلوی پدرش را می‌گیرد : " ... پسرم : مصیبت ما عظیم است. اندازه‌ای ندارد. فقط همینش مانده که توی خانه‌مان خون بریزد. من نمی‌خواهم توی خانه‌مان خون ببینم ... صفحه 207 " راوی با بهانه‌های مختلف برای روایت ، سعی می‌کند در هر داستان کوتاه مظلومیت نامه یهودیان را قرائت کند. بزرگان عالم موسیقی از یهودیان را برمی‌‌شمارد و بیش از همیشه " ترس " موهوم را برجسته‌تر می‌کند تا هر کاری از یهودیان در هاله‌ای از جبر ، محدودیت و محرومیت جلوه نماید.
در داستان‌های " در زیرزمین " ، " گاپاگوژوا " ، " کولیووشکا " ، " جاده " ، " ایوان و ماریا " ، " گی‌دومو پاسان " ، " نفت " ، " دی گرا سّو " ، " سولاک " ، " محاکمه " ، " زن یهودی " هرکدام اهداف نویسنده را در پیشبرد ادبیات مستقیم و شعاری صهیونیستی پررنگ‌تر جلوه می‌دهد. قابل توجه این است که انتشارات نیلوفر در این کتاب " مقدمه / سینتیا اوزیک " ، " پیشگفتار ـ ناتالی بابل " ، و " مقدمه مترجم ـ مژده دقیقی " را که از صفحه اول تا بیست و نه را در برمی‌گیرد اختصاص داده است تا تبلیغ پرحجم کرده باشد. در پایان هم از صفحه 299 تا صفحه 315 به گاه شمار زندگی ایساک امانوئیوویچ بابل پرداخته است. پاورقی‌های تبلیغی و ضداسلامی و فلسطینی هم که جای خود را دارد.          ادامه دارد ...