جنگ سرد، مبارزه اقتصادی و ایدئولوژیکیای بود که پس از جنگ جهانی دوم، بین ابرقدرتهای آن زمان، اتحاد جماهیر شوروی و ایالات متحد آمریکا درگرفت و توسط همپیمانان ایشان پشتیبانی شد. جنگ سرد با آغازی در سال 1947 تا پایان قطعی آن در فروپاشی کمونیسم و از میان رفتن شوروی، حدود 4 دهه ادامه یافت.
در این دوران همپیمانان مهم و ثابتقدم آمریکا بریتانیا، فرانسه، آلمان غربی و اعضای دیگر ناتو NATO (سازمان معاهده آتلانتیک شمالی)، سنتو CENTO (سازمان معاهده مرکزی)، سیتو (SEATO) سازمان معاهده آسیای جنوب شرقی)، آنزوس ANZUS (پیمان امنیت اقیانوس آرام که بین استرالیا، نیوزیلند و آمریکا منعقد شد) و کشورهای ژاپن، کره جنوبی، عربستان سعودی و اسرائیل بودند.
همپیمانان ثابت و قدرتمند شوروی نیز شامل لهستان، چکوسلوواکی، آلمان شرقی، اعضای دیگر پیمان ورشو و کومکون (Comecon) گروه تجاری بلوک شرق) و همچنین مغولستان، کره شمالی، ویتنام، کوبا و سوریه بودند.
از سال 1960، جمهوری خلق چین و آلبانی، به ترویج کمونیسم خاص خود پرداختند که مخالف بسیاری از سیاستهای اساسی کرملین بود. کشورهایی چون یوگوسلاوی، سوئیس، اتریش، هند، سوئد، فنلاند، سودان و زیمبابوه نیز به طور آشکار بیطرفی خود را اظهار داشتند.
در هر صورت، نبرد بین این دو گروه به جنگ سرد شهرت یافت و دلیل آن این بود که در این جنگ از دخالت مستقیم ارتشهای مسلح خبری نبود. جنگ سرد از طریق انجام عملیاتی چون مانورهای دیپلماتیک، فشارهای اقتصادی، ارعاب، تبلیغات منفی، ترور، عملیات نظامی خفیف و جنگهای نظامی واقعی بود که proxy war نام داشت و ابرقدرتها به جای نبرد مستقیم با یکدیگر، کشور دیگری را وارد جنگ کرده و از این طریق به نبرد با یکدیگر میپرداختند.
دوران جنگ سرد شاهد شکلگیری و اوج نبرد قدرتها بود که طی آن مسابقهای برای ساختن تسلیحات بسیار مدرن چه از نوع عادی یا اتمی، در جریان بود و به وحشت جهانی از جنگ احتمالی اتمی منجر شد.
جنگ سرد اصطلاحی بود که در سال 1945، توسط «جورج اورول» نویسنده انگلیسی بهکار برده شد. البته در آن زمان این عبارت در تعریف مبارزه بین آمریکا و شوروی ـ که هنوز آغاز نشده بود ـ به کار نرفته بود.
در آوریل سال 1947، «برنارد باروش» سیاستمدار آمریکایی از این اصطلاح استفاده کرد، اما استفاده عمومی از آن در همان سال و توسط یک روزنامهنگار به نام والتر لیپمن که مجموعه مقالاتی و کتابی را به نام جنگ سرد منتشر کرد، باب شد.
در مباحث تحقیقی غرب، سه دوره مجزا و مشخص در جنگ مشخص شده است: سنتگرا، تجدیدنظرطلب و فراتجدیدنظرطلب.
در مدتی بیش از یک دهه بعد از پایان جنگ جهانی دوم، تعدادی از تاریخنگاران آمریکایی دلیلی برای مخالفت با تفسیر رایج از دوران آغازین جنگ سرد با عبارت سنتگرا پیدا کردند، چرا که این اصطلاح حاکی از آن بود که از بین رفتن روابط دولتها، نتیجه مستقیم پیمانشکنی استالین در رابطه با مواد مطرحشده در کنفرانس یالتا (Yalta)، تحمیل دولتهای تحت سلطه شوروی بر کشورهای بیمیل اروپای شرقی، انعطافناپذیری شوروی و توسعهطلبی تجاوزکارانه آن بوده است.
آنها خاطرنشان کردند که تئوری مارکسیست، حکومت مردمسالاری آزادیخواه یا Liberal Democracy را رد کرده است و اینطور استدلال میکنند که این وضعیت، ناسازگاری را اجتنابناپذیر کرده بوده است.
هر چند، تاریخنگاران تجدیدنظرطلب به خصوص ویلیام اپلمن ویلیامز و والتر لافیبر یک نگرش مهم دیگر را موشکافی کردهاند که عبارت بود از متعهد شدن آمریکا به اینکه بازاری برای تجارت جهانی باشد و از این طرح حمایت کند.
بعضی از مورخین تجدیدنظرطلب، اینطور استدلال میکنند که آمریکا با سیاست خود در جهت جلوگیری از توسعه کشورهای دیگر به همان میزان در این ماجرا مقصر است. بنا به نظر عدهای، حمله اتمی به هیروشیما و ناکازاکی آغاز جنگ سرد بود، آنها استفاده آمریکا از بمب اتم را نوعی هشدار به شوروی میدانند که در آن زمان قصد داشت به نیروهای مخالف ژاپن از هم پاشیده بپیوندد. به طور خلاصه، مورخین در اینباره که چه کسی مسئول از بین رفتن روابط آمریکا و شوروی بوده، و یا اینکه آیا ایجاد ناسازگاری بین این دو ابرقدرت آن زمان اجتنابناپذیر بوده یا خیر، توافقنظر ندارند.
این دیدگاه طی جنگ ویتنام به اوج خود رسید و عده بسیاری ایالات متحده آمریکا و اتحاد جماهیر شوروی را به عنوان دو امپراتوری که از نظر عملکرد و خلق و خو کاملا همپای یکدیگر بودند، در نظر آوردند. اواخر جنگ ویتنام، مورخین کوششهایی در راه به وجود آوردن یک استنتاج جعلی بهنام فراتجدیدنظرطلب انجام دادند و از زمان پایان گرفتن جنگ سرد، مکتب فراتجدیدنظرطلبانه بر دیگر دیدگاهها مسلط شده است.
تاریخنگاران پیرو این اندیشه شامل اشخاصی چون جان لوییس گدیس و ملوین لفلر هستند. این عده به جای اینکه آغاز جنگ سرد را عملیات هر کدام از ابرقدرتها بدانند، بر روی شناخت نادرست از یکدیگر، حساسیت متقابل و مسئولیت مشترک این دو ابرقدرت متمرکز شدهاند.
فراتجدیدنظرطلبان، با وام گرفتن از دیدگاه مکتب واقعگرایان در زمینه روابط بینالمللی، سیاست آمریکایی اروپایی موجود در اروپا را پذیرفتند. از جمله این موارد میتوان کمک به یونان در سال 1947 و طرح مارشال (طرح کمک آمریکا برای توسعه اقتصادی کشورهای اروپای غربی که پس از جنگ جهانی دوم برای جلوگیری از نفوذ کمونیسم در این کشورها اجرا شد) را عنوان کرد.
بنابراین استنتاج، فعالیتهای کمونیستی، ریشه مشکلات اروپا نیست، بلکه پیامدهای جنگ جهانی دوم است که بر روی اقتصاد، سیاست و ساختار اجتماعی اروپا سایه افکنده و موجب از همگسیختگی آنها شده است. طرح مارشال اقتصاد اروپا را بازسازی کرد و مسیر رسیدن به اروپای متحد را مشخص نمود و در عین حال موجب خنثی شدن کوششهای جناح چپ رادیکال شد.
کمکهای اقتصادی و مالی به اروپای غربی، موجب از بین رفتن کمبود دلار شد، سرمایهگذاری بخش خصوصی برای نوسازی بعد از جنگ را تشویق کرد و مهمتر از همه آنها را با روشهای مدیریت نوین آشنا نمود.
این برنامه برای آمریکا کاهش و در نهایت رد مکتب انزواگرایی سیاسی باقیمانده از دهه 20 و همچنین یکپارچگی اقتصادی آمریکای شمالی و اروپای غربی را به همراه داشت. پیمان ناتو (NATO) موجب شد که اروپای غربی با آمریکا یک همبستگی ارتشی دائم تشکیل دهند و در برابر بیطرفی یا خرابکاریها سد محکمی ایجاد کنند.
فراتجدیدنظرطلبان مکتب کمونیسم را یک سنگنبشته با علایمی که حاکی از تهاجم و تجاوز باشد، نمیدیدند. با این وجود، سیاست آمریکا در اروپا را پذیرفته و آن را برای مقابله با بیثباتی اروپا، یک عکسالعمل ضروری میدانستند، زیرا موقعیت طوری شده بود که در غیر این صورت تعادل بین قدرتها ـ بهنفع شوروی ـ تغییر میکرد.
اتحاد جماهیر شوروی برای اقمار اروپایی خود کمکهای زیربنایی اندکی فراهم کرده بود و در مقابل از کمکهای آنها در زمینه مساعدتهای مالی، سختافزار و مشاوره بهرهمند میشد. این اتحاد بین کشورهایی با ارتشهای بیکفایت موجب شد که پس از فروپاشی کمونیسم، آنها با مشکلات عمدهای برای رسیدن به شرایط متعادل درگیر باشند.
در دهه 70، از شدت جنگ سرد کاسته شد و وارد مرحله استراحت و تجدید قوا شد. در این زمان، الگوی مناسبات جهانی پیچیدهتر شده و جهان دیگر به دو بلوک مشخص و مجزا تقسیم نمیشد.
کشورهای کمتر قدرتمند فضای بیشتری برای دفاع از استقلال خود به دست آوردند و دو ابرقدرت توانستند تا اندازهای منافع مشترک خود را در زمینه جلوگیری از رشد و گسترش تولید اتمی تشخیص دهند.
مناسبات آمریکا و شوروی در اواخر دهه 70 و اوایل دهه 80 مجددا به وخامت گرایید، ولی به دنبال از هم پاشیده شدن اتحاد جماهیر شوروی رو به بهبود رفت. با فروپاشی اتحاد شوروی در سال 1991، روسیه عنوان ابرقدرتی را از دست داد. ادامه دارد...