تاریخ انتشار : ۲۰ فروردين ۱۳۸۸ - ۰۷:۵۹  ، 
شناسه خبر : ۸۸۷۷۳

علیرضا اشراقى
زلزله اگر تن داشت، انگشت به دهان بود. گیج مى شد که ما کیستیم. گنگ و گول نشسته ایم. از هیبت هیولایى اش باکى مان نیست. خم به ابرو نمى آوریم. کک مان نمى گزد؛ ما که در تهران زندگى مى کنیم. مگر نه این که صد و اندى سال است که در انتظار زلزله ایم. مگر نه این که اجل معلقى است که آمدن اش حتمى است. الساعه لآتیه. مگر نه این که عمق فاجعه را بارها با خط کش اندازه گرفته ایم. دیده ایم. بیخ گوش مان دیده ایم. مگر نمى دانیم چه بر سر تهران مى آید. مگر بالاى توچال و نیاوران و لویزان نرفته ایم. از بام تهران، این شهر سیاه آخرالزمانى را رصد کرده ایم. بال هاى خیال مان که بسته نیست. به یک چشم بستن مى توان دید؛ تهران پس از زلزله را. آنچه در وهم نمى آید. اما ما از تهران نمى رویم. همین جا خوشیم. دیگر عادت مان شده است. به زندگى با کابوس خو کرده ایم. شگفت انگیز نیست؟ مى دانیم چه بر سرمان مى آید و بى خیال نشسته ایم. عطسه که مى کنیم، نشانه درنگ است. آهنگ سفر کرده ایم. پیرزنى خواب نما مى شود و برایمان بد مى بیند. از سفر منصرف مى شویم. در ایهام و ابهام فال حافظ یا در تاریک و روشن فنجان قهوه اى سرنوشت را مى جوییم. دریغ از آنکه گوشه چشمى هم به حضور سنگین نشانه ها داشته باشیم. نشانه هاى فاجعه اى که زلزله برایمان به ارمغان مى آورد. دریغ. اگر بیگانه اى بگوید، ناشناسى هشدار دهد، که بمبى اندرون خانه هست؛ آشفته مى شویم و بى درنگ قصد فرار مى کنیم. مى دانیم که زلزله مى آید و باز هم از تهران نمى رویم. مى دانیم و دست کم زیر خیمه نمى رویم، اوبه نمى سازیم و مدام خود را زنده به گور مى کنیم. اذان گویى بانگ مى گفت و مى دوید. پرسیدند که چرا مى دوى گفت، مى گویند که آوازم از دور خوش است؛ مى دوم تا آواز خود از دور بشنوم. آواز تلخ زلزله نیز از دور خوش است. ما هم مى دویم. زلزله در رودبار گلستان مى آید یا در بم کرمان. در دورود لرستان مى آید یا در طبس خراسان. هر بار که مى آید؛ یادمان مى افتد که فردا نوبت تهران ماست. دو سه روزى من و من مى کنیم و آخر سر به سرودن شعر و سپردن پتو اکتفا مى کنیم. زلزله که به پایان مى رسد، گورکن ها که کارشان کساد شد، دوباره یک مشت عمله و بنا ماله به دست مى گیرند و کمچه مى کشند. فارغ از ساختن قبر، آماده ساختمان هاى یک بار مصرف مى شوند. که عباس معروفى مى گفت، مى سازند که آدم ها براى یک بار به مصرف زلزله برسند. دوباره تیرآهن چهارده مى رود در آرماتور بیست. آجرها به پرواز درمى آیند. انگار دارند براى سنگسار کردن زندگى جاى مناسب خود را مى یابند؛ تا آدم ها را له کنند. با سیمان و گچ سنگین مى شوند که به تکانى فرو ریزند. این خانه ها از گور ناپایدارترند. سقف خیال انگیز خانه هامان هوار مى شود بر سرمان. دیوارهاى محافظ اش بر ما فرو مى ریزد. میز و صندلى و چراغ و کتاب، مى شود شمشیر و نیزه و گلوله و توپ. لوله هاى آب حیات، هستى ما را با خود مى برد. سایه سار درخت، مى شود تبر و قاتل جان مان.
ولتر بود که مى گفت، زندگى همچون بازى قمار است. ما روى ولتر را سپید کرده ایم و روى دست زندگى بلند شده ایم. قماربازان قهارى هستیم. رولت روسى بازى مى کنیم. عجب دل و جراتى داریم. خانه هامان را بلندمرتبه مى سازیم و بالاتر از هر بلندبالایى. مى رویم شمال تهران تا بالاتر هم باشیم. پول بیشترى هم مى دهیم. ولنجک، نیاوران، زعفرانیه، تجریش، الهیه، فرمانیه، اقدسیه یا این ورتر ونک و میرداماد و جردن و امانیه و سعادت آباد و شهرک غرب. هرجا که به گسل نزدیک تر باشد؛ گران تر است. خوش نشینى هامان را هم مى بریم به اوشان و فشم و لواسان و میگون و شمشک؛ که همه بر روى گسل اند. تنها پل معلق تهران ما، پل پارک وى، روى گسل است. برج سر به فلک کشیده میلاد همسایه گسل است. ساختمان بانک مرکزى بسیار زیبا است و نزدیک دو گسل. وزارت راه مان بر سر دوراهى گسل ها است. زیر ساختمان اسناد ملى، گسل سیدخندان خفته است و از این دست نمونه ها بسیار. طنز ظریفش آنجا است که جوانان مان در مسابقات بتن در آمریکا اول مى شوند. بتنى مى سازند که بنا را سفت تر کند. اما چراغ ما به خانه حرام است. خانه هایى که از پاى بست ویرانند.
مگر تهران بر گسل هاى زلزله قرار ندارد. چرا این همه سست مى سازند. چرا مى سازند. برایمان دفترچه راهنماى عملى زنده ماندن در زلزله مى گذارند و مى روند با خیال راحت. ما چه خوش خیالیم که روى این پایه هاى سست و زیر سقف هاى سنگین شب را به روز مى دوزیم، بى خواندن همان دفترچه هم. چرا؟ چون اهل تفویض ایم. واگذار مى کنیم سرنوشت خود را. حافظ مان مى گوید، رضا به داده مى دهیم و از جبین گره مى گشاییم. سر در برابر مشیت کج مى کنیم و کار خود را حواله به تقدیر مى دهیم. زیر شمشیر قضا و قدر روزگار سپرى مى کنیم. اگر تیغ عالم بجنبد ز جاى؛ نبرد رگى تا نخواهد خداى. هرچه باشد، نیاکان مان کشاورز بوده اند. مى کاشتند و خوش مى نشستند و سر به آسمان مى سپردند تا داس مه نو رسد و هنگام درو شود. با هول زندگى کنار مى آمدند و برنامه نمى ریختند. طرح نو نمى انداختند. اهل سخت شکافتن جهان نبودند. شتابى نداشتند. هرچه باشد، مى شود. تا ببینیم چه خواهد شد. هرچه پیش آید، خوش آید. پس در تهران مى مانیم. چون ایرانى هستیم. جاى هولناکى گرفتاریم. اما گرفتار شدن خود را نمى بینیم. مى دانیم و نمى بینیم. مى بینیم و فراموش مى کنیم. هر آن به یادش مى آریم و از یاد مى بریم. فقط پرگویى مى کنیم. وراجى و حرافى. این ویژگى زیستن در تهران است. آخر زیستن در این شهر، با آسمانى تیره، برجى کج و دماوندى کثیف، فراموش کردن آن است. پس ما همچنان در تهران مى مانیم. در خانه مى مانیم. در انتظار زلزله مى مانیم. سفر به نظاره این تکرار ملال انگیز محتوم بى سرانجام مى کنیم. سفر به نظاره این سیر سرد سیاه بى امید بى فرجام. سفر به نظاره این چرخ گردنده ناچار.