تاریخ انتشار : ۱۶ فروردين ۱۳۸۸ - ۰۷:۳۱  ، 
شناسه خبر : ۸۸۸۰۳

محمد قوچانى
از نقاط کور تاریخ معاصر ایران، تاریخ تشکیلاتى به نام «حزب برادران» است. حزبى که در سال 1314 توسط سیدنورالدین حسینى در شیراز تاسیس شد و با وجود داعیه دینى و روحانى خود دست کم در سال هاى پس از درگذشت موسس حزب به همکارى و همسویى با حکومت پهلوى پرداخت و پس از پیروزى انقلاب اسلامى شاخه اى از حزب به رهبرى سیدمنیرالدین حسینى شیرازى (فرزند موسس حزب) با ایجاد مرکزى به نام آکادمى فرهنگستان علوم اسلامى در قم نقش مهمى در برخى کادرسازى ها و نیز مفهوم سازى ها در جناح راست جمهورى اسلامى ایفا کرد به گونه اى که رد پاى آن کادرها یا مفاهیم را حتى اکنون پس از درگذشت سیدمنیرالدین حسینى مى توان در صحنه سیاسى کشور و پس از انتخابات سوم تیر 1384 در ساخت قدرت و نهاد دولت مشاهده کرد. با وجود این اسناد و متون رسمى درباره حزب برادران و آکادمى علوم اسلامى بسیار اندک و ناچیز است و تنها در سال هاى اخیر مرکز اسناد انقلاب اسلامى اقدام به ثبت و ضبط خاطرات سیدمنیرالدین حسینى کرده که سال گذشته پس از درگذشت وى به صورت کتابى منتشر شده است. فرزند موسس حزب برادران در جاى جاى این کتاب به طرح این نظریه مى پردازد که در طراحى مناسب میان دین و علم نباید به برخى تلاش هاى موجود از سوى روشنفکران دینى یا روحانیون مبارز اکتفا کرد که مى کوشد میان علم جدید و دین نسبتى اثباتى برقرار کرد بلکه باید با تغییر ماهیت علوم جدید مبانى علوم اسلامى را نه فقط در علوم انسانى بلکه در علوم طبیعى دوباره تعریف کرد: «وقتى حضرت امام دستور بازگشایى دانشگاه ها را صادر کردند بنده بى درنگ به آقاى شیخ حسن صانعى زنگ زدم و گفتم وقتى تعیین کنید که بنده خدمت حضرت امام برسم... قصدم این بود که خدمت ایشان توضیح دهم که ما مشغول فعالیت براى کارى زیربنایى در حوزه علم هستیم. به امام عرض کردم پیش فرض هاى روانشناسى کنونى حسى است و ایمان و علم را مادى محض و محصول ماده ذکر مى کند... چنین برداشت هایى با اسلام و آیات نورانى قرآن... ناسازگار است... روانشناسى روز کسى را مریض مى داند که در برابر عشوه زنان تحریک نشود و قرآن مردى را که در برابر ناز و اطوار زنانه شل شود بیمار توصیف مى کند. روى این اساس مشرب فکرى مادى با اسلام درخصوص تعریف سلامت و مرض با هم اختلاف عقیده و سلیقه دارند.» این رویکرد به علم البته مورد تائید روحانیان مبارز نبود چنان که سیدمنیرالدین مى افزاید: «قصد داشتم مثال دیگرى بزنم ولى حضرت امام صحبت هاى بنده را قطع کردند و فرمودند معلوم است که پایه هاى کلیدى علوم، حسى است و در آن اشراب شده است. عرض کردم شما امر کردید دانشگاه ها گشوده شود، گفتند شما به کار خودتان ادامه دهید ولى نباید دانشگاه را به حال خود رها کرد.» (ص 277)
سیدمنیرالدین حسینى در سال 1324 در شیراز به دنیا آمد و به روایت خودش «بعد از فوت شهادت گونه والدم» (ص 19) راهى حوزه شد و در قم و نجف به تحصیل حوزوى پرداخت و «به سبب پرورشى که یافته بودم... به این فکر نیفتاده ام که لباس روحانیت را از تن در آورم تا چه رسد به اینکه خداى نکرده بخواهم به تحصیلات غربى رو کنم.» (ص 19)
در همان دوران معتقد بود که باید در کنار علوم حوزه به اکتشاف و اختراع نیز سرگرم باشد و با تهیه «مواد اولیه براى تجربیات فیزیکى» به نتایجى هم رسید. در درس آقایان مرتضى حائرى، وحید خراسانى و مکارم شیرازى شرکت کرد اما متوجه شد که «برخى از دروس مرا ارضا و اشباع نمى کرد زیرا تنها نقل اقوال بود... این دروس را به زودى رها کردم چون به زعم من مجتهد پرور نبود و تنها به کار کسانى مى آمد که مى خواستند دفتر سفیدى را با خود سر درس ببرند.» (ص 21)
سیدمنیرالدین علاقه واقعى خود را در دوران تحصیل چنین توصیف مى کند: «هرگز... در پى اخذ تائیدیه اجتهاد از این و آن نبوده ام چون تلاش من براى گرفتن تصدیقیه اجتهاد نبود و بیشتر دوست داشتم موسس باشم.» (ص 21) پروژه اصلى سیدمنیرالدین «تلفیق علم و عرفان و صنعت» (ص 25) بود و به همین جهت اشتغالات فکرى او کار بر روى ساعت برقى، دستگاه گرمایش و سرمایش بدون کمپرس کردن آمونیاک، ساخت یخچال و کولر گازى، تغییر سیستم موتور و سوخت موتور، تبدیل نفت به گاز در اثر ترکیب با اکسیژن، اختراع دربازکن برقى، پارازیت گیر بلندگو و... بود. (ص 26) سیدمنیرالدین حسینى پس از بازگشت به ایران متوجه شد که حزب برادران پس از درگذشت پدرش توسط داماد خانواده سیدمحمد رضازاده به سوى حکومت پهلوى چرخید. رضازاده (که سیدمنیرالدین در سراسر کتاب کوشش مى کند روابط بین خود و داماد خانواده را خصمانه توصیف کند) در دوره بیست و دوم مجلس حکومت پهلوى نماینده شیراز شد و با دربار رابطه اى صمیمانه پیدا کرد. اما سیدنورالدین حسینى که بود؟ فرزند موسس حزب برادران از او به عنوان مرجعى بزرگ یاد مى کند که در 16سالگى قریب الاجتهاد شد. بنا به همین جایگاه هنگامى که در عراق زندگى مى کرد «در درس علما حضور نمى یابد». (ص 38) تا اینکه یکى از علماى بزرگ عراق مى گوید: «شنیده ام پهلوانى به عراق آمده است. لکن کسى را به حساب نمى آورد. بروید و او را به درس بیاورید.» (ص 38) به روایت پسر، هوش پدر چنان بوده که اشکال اکثر علماى طراز اول نجف را مى گیرد «و روزى حدود ده دقیقه درس مرحوم آقاضیا (عراقى) را متوقف مى کند و درس حالت دوطرفه مى یابد.» (ص 39) راوى حتى به نقل از آیت الله حکیم مى نویسد: «پدر شما از ما قوى تر بود ولى افسوس که درس را رها کرد و به ایران آمد.» (ص 40) سیدمنیر الدین به جز کمالات علمى براى سیدنورالدین کمالات معنوى هم روایت مى کند: «مردم به ایشان چون یک دارالشفا مى نگریستند... تا دو سال بعد از فوت ایشان مخارج منزل ما از نذورات مردم تامین مى شد. هنوز هم هرازگاهى مردم به نام مرحوم پدر ما نذر مى کنند و حاجت هم مى گیرند.» (ص 45) سیدمنیرا لدین همچنین از مردى مى گوید که براى دست بوسى سیدنورالدین به مسجد وکیل شیراز آمده بود و او مرد را امر مى کند به خانه ات باز گرد و وقتى او به خانه اش باز مى گردد مى بیند که همسرش در تب و تاب وضع حمل است و هیچ کس در خانه نیست! همین فرد بعد از فوت پدر سیدمنیرالدین فلج مى شود و پزشکان از او قطع امید مى کنند اما وقتى به مزار آقانورالدین مراجعه مى کند شفا مى گیرد! (ص 45) از سیدنورالدین کتاب هایى با نام «اسلام و جهان امروز»، «حقوق سیاسى اسلام»، «شکست کسروى»، کتابى در علم شیمى به نام «ترکیب الاجسام» و نیز دیوان شعرى منتشر شده است که اینگونه شروع مى شود:
نشنو از نى! نى نواى بینواست
بشنو از دل! دل حریم کبریاست
در حوزه سیاست اما سیدنورالدین از مخالفان محمد مصدق بود که به ادعاى مولف خاطرات «مصدق تصمیم گرفت مشروطه را عوض کند و جمهورى دموکراتیک را جایگزین آن نماید.» حزب تاسیس شده توسط سیدنورالدین فقط حزبى سیاسى نبود از جمله: «حزب بر این باور بود که مى نوشان به دلیل آنکه فرزندان همین شیعیان اثنى عشرى هستند آمادگى توبه دارند. در عمل هم ثابت شد که حدود یک سوم کسانى که گرد حزب جمع شدند قبلاً مبتلا به مسکرات بودند. برخى از آنها شاگرد راننده یا شاگرد مکانیک بودند و غرق در مفاسد مى زیستند با این حال به سرعت اصلاح شدند و حتى بعد از فوت پدر ما گریه هاى تند و بى تابانه اى براى آن مرحوم مى کردند و مى گفتند زندگى ما را آ قاسیدنورالدین متحول کرد. او ما را از عرق و ورق نجات داد.» (ص 56)
سیدمنیرالدین درباره اهداف حزب برادران و پدرش مى گوید: «قبل از فراهم شدن شرایط لازم دست زدن به اعمال انقلابى بزرگ را به نیت فروپاشى اسکلت حکومت شاهنشاهى به صلاح نمى دانستند.» (ص 56)
و تاکید مى کند: «مرحوم پدرم مدعى بودند که مى توان با کمک حزب اختیارات شاه را باز هم تنزل داد و به اختیارات مذهب توسعه بخشید.» (ص 56)
سیدنورالدین معتقد بود روحانیت وقت از فرصت هاى موجود استفاده نمى کنند. چنان که در سفرى «وقتى به قم رسیدند به دیدن آ یت الله بروجردى نرفتند زیرا ذهن شان مشوش شده بود. آقاسیدنورالدین در هنگام ورود به شهر به جاى اینکه بر علما وارد شوند به قبرستان نو محل آرامگان یکى از اجداد ما... وارد شدند حتى ابراز کرده بودند دلیل اینکه قبرستان را برگزیده اند این بوده که در شهر فرد زنده اى را سراغ نداشتند که بر او وارد شوند!... در نهایت ایشان را به منزل آقاى صدر مى برند و آقاى بروجردى هم در منزل آیت الله صدر از ایشان دیدن مى کنند و ایشان (سیدنورالدین با آیت الله بروجردى) هم برخورد تندى مى کند... ایشان به آ قاى بروجردى مى گوید اگر به سنین شما برسم معلوم نیست که به درجه شما نباشم و پرچم بلند نکنم.» (ص 57)
سید منیرالدین پدرش را از سران مشروطه مى داند و مى نویسد: «وقتى به آقاى ابوى گفته مى شود که شما شاه را بر منصب شاهى نشاندى مى فرمود من تنها در سرکار آمدن مشروطه سهیم بودم و تعیین شاه با من نبود. این جمله را عیناً به سفیر انگلستان ابراز مى کنند.» (ص 59) سیدمنیرالدین معتقد است که پدرش با براندازى مشروطه مخالف بود «مگر این که قدرت ایجاد جمهورى اسلامى در میان دینداران ایجاد شود و براى این مطلب دو چیز را لازم مى دانند یکى تغییر وضع بین المللى و دیگرى رشد داخلى.» (ص 59) تاکتیک هاى سیدنورالدین (در دهه هایى که هنوز نام و نشانى از جمهورى اسلامى نبود) سراسرى شدن حزب، ورود به مجلس و اداره شهردارى بود. «اداره شهر و وکلاى مجلس هم چنان که خود ایشان بر فراز منبر مى فرمود در اختیار ایشان بود. حتى این گونه تعبیر مى کرد که من بلندپایگان نظام را یدک مى کشم.» (ص 59) در واقع نگرانى اساسى سیدنورالدین جایگزینى جمهورى دموکراتیک به جاى جمهورى اسلامى بود: «ایشان معتقد بودند که براندازى رژیم شاهنشاهى اگر به صورت برنامه ریزى نشده صورت پذیرد ثمرى نخواهد داشت.» (ص 60)
بنابه همین منطق سیدمنیرالدین مى نویسد که«از ابتدا با دموکراسى به مفهوم مطلق آن مخالف بودم» (ص 62) تعابیر سیدنورالدین درباره دموکراسى چنین بود: «هرج ومرج منظم، حکومت اهوا، توحش منظم.» (ص62) از جمله افتخارات سیدنورالدین این بود که با اعلام تعطیل بازار شیراز از سوى هواداران دکتر محمد مصدق مخالف بود: «برخلاف اینکه مصدق اعلام تعطیلى کرده بود مرحوم والد ابتدا دستور داد که افراد به سرکارهاى خود حاضر شوند بعد از آن مجدداً دستور اعتصاب را صادر نمود!» (ص64) از نظر سید منیرالدین علت این کار اعتقاد سیدنورالدین به «اختیارات مجتهد عادل» بوده است. بر همین اساس سید نورالدین حزب برادران را تاسیس کرد. حزبى که «چون دیگر احزابى که به این منظور تشکیل مى یابند تنها مشى اهداف عادى مذهبى نداشته... گویى بنا بود که حکومت به تسخیر مجلس درآید.» (ص69) حزب برادران برنامه خود را نفوذ در حکومت قرار داده بود. «مرحوم والد مى گفت: ما قدرت اینکه وکیل مستقل به مجلس بفرستیم، نداریم ولى این توان را داریم که وکیل را تضعیف یا تقویت نماییم.» (ص70) سردار فاخر حکمت رئیس وقت مجلس از جمله این وکلا بودند. حزب برادران به شکل هیات اداره مى شد و در آن مقاماتى چون نوحه خوان حزب وجود داشت. (ص72) سیدنورالدین در دوران رهبرى حزب برادران با افرادى مانند حسین علا وزیر دربار دیدار داشت و با شاه نیز دیدار کرد. ملاقات محمدرضاشاه با سیدنورالدین در باغچه اى متعلق به رهبر حزب برادران رخ داد. سیدنورالدین گزارش این دیدار را به نقل از پدرش چنین توضیح مى دهد:
«محمدرضا نزد من آمد و گفت تا وقتى من در اینجا هستم اگر اوضاع به هم بخورد پناهگاهى جز شما ندارم. من به او گفتم اختیارات شاه در قانون اساسى محدود است آیا شما به این قانون وفادار هستید و حاضرید سوگند بخورید که از اصول آن تخطى نکنید؟ شاه پذیرفت و در مقابل من به قرآن قسم خورد (و قسمش را با سه صیغه کامل کرد) که من طبق قانون مشروطه به سلطنت رسیده ام و سلطنت من مشروط به اصول مذهب است و من حق عدول از آن را ندارم و این حق تنها از آن آقایان مراجع و امثال شماست.» (ص84) سیدنورالدین البته مى نویسد که پدرش شاه را تا دم در باغ بدرقه نکرد اما ملاقات این دو دوبار دیگر تکرار شد که روایتى از ملاقات دوم در دست نیست اما ملاقات منزل سردار فاخر حکمت رئیس مجلس رخ داد.از دیدارهاى شاه و سیدنورالدین عکسى هم وجود دارد: «در میان عکس هایى که از محمدرضا پهلوى موجود است تنها یک عکس او را در حالتى خاضعانه نشان مى دهد و آن هم مربوط به ملاقات او با مرحوم آقاى بروجردى است که شاه دست ایشان را بوسیده است و در همان حال عکاسان عکس گرفته اند. عکسى هم از شاه با مرحوم والد موجود است از ملاقات در حرم شاهچراغ. در این عکس شاه دست چپش را روى سینه اش گذاشته و دست راستش بین دو دست مرحوم والد است. شاه در این عکس هم با فروتنى ایستاده و مرحوم والد با قدرت به او لبخند مى زند و در چهره شاه لبخندى نیست. به نظر مى رسد که این عکس دومین عکسى است که در آن شاه در مقابل روحانیت از خود کرنش نشان داده است.» (ص 86 و 87)
به روایت سید منیرالدین پدرش گرچه در آغاز با محمد مصدق رابطه خوبى داشت اما پس از اینکه او قصد کرد جمهورى دموکراتیک را در ایران مستقر کند به مخالفت با او پرداخت. درگذشت سیدنورالدین به اعتقاد پسرش مرگى مرموز و شهادت گونه بوده: «بعد از صحبت کوبنده و توفنده اى که مرحوم پدرم در مسجد وکیل (علیه حکومت) کرد طولى نکشید که حسین پیشکار آقا نورالدین با سیگار مسموم شد. شش ماه بعد از آن خود والد نیز به این سرنوشت دچار شدند یک روز سیگارى آتش زدند هنوز نیمى از آن را استعمال نکرده بودند که حالت سکته به ایشان دست داد. وقتى ایشان را نزد طبیب بردند تشخیص دکتر این بود که با سم سیانور به ایشان سوءقصد شده است.» (ص119- 118) با درگذشت سیدنورالدین رضازاده داماد خانواده از سید منیرالدین براى ریاست حزب قسم بیعت گرفت. (ص128) در آن زمان سیدمنیرالدین 12 سال بیشتر نداشت و به همین دلیل رضازاده کفیل حزب شد و چون در اساسنامه حزب آمده بود رئیس حزب باید مجتهد باشد ریاست اسمى حزب به آیت الله حکیم در نجف سپرده شد. در عین حال همه کاره حزب رضازاده بود که به روش پارلمانى سیدنورالدین ادامه داد و وارد مجلس شد. سیدنورالدین از این دوره حزب به عنوان عصر انحراف یاد مى کند. اما مى نویسد به درخواست مادرش با رضازاده صلح کرده است: «مادرم مقابل من آمد و با لحن اعتراض آمیزى گفت چرا تصمیم گرفته اى اساس کار پدرت را به هم بریزى؟... گفتم نظر شما چیست؟ گفت: با رضازاده صلح کن و اختلافاتى را که با او دارى برطرف نما! من پذیرفتم.» (ص138) هرچند که جلسه آشتى با رضازاده به روایت سیدمنیرالدین به جایى نرسید و مادر از فرزند گله مند شد.سیدمنیرالدین بعداً روایت اختلافاتش را به امام خمینى ارائه مى کند. اما «حضرت امام سکوت کرده... حتى وقتى کلمات آقاى حکیم را در حمایت از رضازاده خدمت امام عرض کردم با سکوت تلخ ایشان مواجه شدم.» (ص 147) امام یک بار دیگر نیز با تندى با سیدمنیرالدین برخورد کرد. هنگامى که وى از تلگراف آیت الله خوانسارى به شاه انتقاد کرد و گفت: «آقاى خوانسارى با این کار به اسلام ضرر زدند. همین که من این جمله را به زبان آوردم... حضرت امام حالت نشستنشان را تغییر دادند و در همان حال که سرشان پایین بود با تندى خاصى که تا آن زمان درباره من به کار نبرده بودند فرمودند این طور تعبیر نکنید ساحت ایشان از این معنا منزه است که بخواهند به اسلام ضربه بزنند.» (ص 166) این در حالى بود که رهبر وقت حزب برادران پس از 15 خرداد تلگراف وفادارى خطاب به شاه نوشت. در دوران مبارزه امام خمینى با حکومت پهلوى یکى از گروه هاى مبارزى که با سیدمنیرالدین ارتباط گرفت گروه منصورون بود. گروهى که افرادى همانند محمدباقر ذوالقدر از سران آن محسوب مى شدند و در جلسات مشترکى که حجت الاسلام شرعى نیز در آن حضور داشت در دماوند با سیدمنیرالدین ارتباط داشتند. در همین جلسات محمدباقر ذوالقدر جزوه «جو تعادلى» را درباره مالکیت در فقه و اقتصاد نوشت. در این دوره سیدمنیرالدین جامعه شناسى درس مى داد. «هم از نوع ماتریالیستى و هم غربى.» (ص 220) پس از پیروزى انقلاب اسلامى تمام تلاش هاى سیدمنیرالدین براى حضور در سطوح عالى جمهورى اسلامى به شکست منتهى شد: «وقتى حضرت امام آقاى بازرگان را به نخست وزیرى برگزیدند بنده در اعماق قلبم به این امر راضى نبودم. در عین حال وقتى حضرت امام وى را منصوب کردند بنده که در میان جمعیت ایستاده بودم ابراز کردم سمعاً و طاعتاً.» (ص 240)
سیدمنیرالدین سپس به پیشنهاد آیت الله شریعتمدارى به امام خمینى پیشنهاد کرد درباره مسائل اقتصادى به کار بپردازد. امام وى را به دکتر یزدى و دکتر یزدى به محمدعلى بنى اسدى و بنى اسدى به ابوالحسن بنى صدر ارجاع داد. اما در جلسه اى که به ریاست بنى صدر تشکیل مى شد از او شنید که: «صحبت هاى شما رنگ آکادمیک دارد و حرف هاى قابل طرحى نیست و زمینه اجرایى ندارد.» (ص 242)
درباره پیش نویس قانون اساسى نیز به پیشنهاد حجت الاسلام شرعى، سیدمنیرالدین دست اندرکار تهیه پیش نویس شد، چرا که در رد سند اولیه قانون اساسى (به سرپرستى دکتر حسن حبیبى) گفته بود: «این متنى از پایه و ریشه فاسد است.» (ص 243) پیش نویس پیشنهادى با همکارى گروه منصورون تهیه شد و در ابتدا 3 نفر در آن حضور داشتند: معزالدین، ذوالقدر، نجات. پس از مدتى هر سه نفر از جلسه کناره گرفتند و آقایان ذوالقدر و نجات گفتند حضور در سازمان مجاهدین انقلاب اسلامى را مهمتر مى دانند. در این قانون اساسى پیشنهادى قواى پنج گانه جانشین نظریه قواى سه گانه شده بود. متن به آیت الله صافى گلپایگانى داده شد که وى «وقتى ملاحظه کرد که دیدگاه هاى بنده قوى است موارد محدودى را بدان ضمیمه کرد.» وقتى قانون اساسى پیشنهادى به امام عرضه شد ایشان بدون مطالعه آن پیشنهاد کرد متن چاپ و سیدنورالدین نامزد مجلس خبرگان قانون اساسى شود. اما حزب جمهورى اسلامى نام سیدمنیرالدین را در فهرست نامزدهاى خود قرار نداد. پیش نویس سید منیرالدین نیز توسط جناح راست سازمان مجاهدین انقلاب اسلامى دوباره نویسى شد: «نویسندگان آن هم آقایان زیبایى و ذوالقدر و همفکران آنان بودند.» (ص 248)
دیگر دیدار نافرجام سیدمنیرالدین با آیت الله بهشتى و آیت الله موسوى اردبیلى بود. ظاهراً شهید بهشتى گلایه مى کند که چرا سیدمنیرالدین به عضویت حزب جمهورى اسلامى درنمى آید و سپس وى را به آیت الله موسوى اردبیلى متصل مى کند، سیدمنیرالدین با یادآورى جواب آیت الله محمد یزدى و جامعه مدرسین به سیدمنیرالدین و عدم استقبال از همکارى با وى [«به من گفتند تو دیگر چه مى گویى؟» ص 246] مى نویسد: «برخورد شهید بهشتى با بنده مرا به یاد برخورد آقاى یزدى و دوستانش با بنده انداخت... بنده از این برخورد نیز مانند آن برخورد ناخرسند شدم و دیگر عهد کردم به حزب نروم.» (ص 250)
پس از برخورد با آیت الله موسوى اردبیلى نیز سیدمنیرالدین مى نویسد: «صحبت ما حدود یک ساعت و نیم به طول انجامید در نهایت هم بنده با ناراحتى از جا برخاستم... هر جا که صحبت مى شد مى گفتم به حزبى که در مرکز فکرى اش فردى با افکار آقاى اردبیلى باشد نمى توان امید بست.» (ص 251)
دیدار سیدمنیرالدین با مهندس میرحسین موسوى هم به جایى نرسید: «در کل فضاى حزب جمهورى برایم آنگونه که باید و شاید دلچسب نبود. وقتى از حزب خارج شدم تصور و تصویر مثبتى از آن در ذهنم نقش نبست.» (ص 251)
در مجلس خبرگان سیدمنیرالدین با وجود عدم نامزدى از سوى حزب جمهورى اسلامى بر اصولى مانند ولایت فقیه تاکید و با ایده جمهورى دموکراتیک مبارزه مى کرد.
بر سر اصل تعاونى با بنى صدر درگیر شد و آن را اصلى کمونیستى دانست و به آقاى شریعتمدارى گفت اینکه از قول شما مى گویند منشاء حاکمیت راى ملت است به ضرر شماست: «اگر ما چنین باورى را در ذهن مردم تقویت کنیم که راى آنان همه کاره است در این صورت اگر فردى را به ریاست جمهورى انتخاب کنند دیگر زیر نظر ولى فقیه نخواهد بود.» (ص 256) در مجلس خبرگان «اجازه ندادم که جلسه روى نظم خودش جلو برود... بنده مدام از رئیس مجلس وقت مى گیرم که صحبت کنم و صحبت هایم اعتراض آمیز بود. تنى چند از بزرگان و مشایخ حاضر در جلسه از من خواستند که اجازه دهم جلسه جلو برود و سنگ اندازى نکنم. من ولى پافشارى مى کردم که بر برخى مسائل همانند تعیین منشاء قوا و رابطه اش با دین توقف کنیم.» (ص 257)
سیدمنیرالدین وقتى با تشر عباس شیبانى مواجه شد رو به شهید بهشتى کرد و گفت: «اینها در مسئله تدوین قانون اساسى دارند از سادگى روحانیت استفاده مى کنند.» (ص 258)
سیدمنیرالدین از شهید بهشتى خواست اجازه دهد درباره منشاء قوا و تقسیم قدرت سخن بگوید. سیدمنیرالدین گفت: «مى دانید که بنده مقلد آقاى خمینى هستم. در مدیریت هم به شما اعتقاد دارم در اخلاق هم به آقاى راستى ارادتمندم.» (ص 258) و سرانجام با تلاش سیدمنیرالدین «این نکته در قانون اساسى گنجانده شد که منشاء راى ملت، نظارت و ولایت ولى فقیه است.» درباره شوراى نگهبان هم سیدمنیرالدین تلاش کرد که «قانونى بودن موادى که مجلس تصویب مى کند مشروط به این باشد که شوراى محترم نگهبان بعد از ده روز درباره آن نظر مخالف یا موافق خود را ابراز کند. آقاى اردبیلى اصرار دارند که بعد از 10 روز مواد مزبور قانونى است مگر اینکه شوراى نگهبان مخالفت کند.» (ص 260)
در همین مجلس سیدمنیرالدین از مبارزه خود با مخالفان ولایت فقیه گزارش مى دهد: «از دیگر مخالفان صاحب نام مى توان به مرحوم آقاى طالقانى اشاره کرد. به نظر من رحلت ایشان براى این کشور و قانون اساسى و نیز خود آن بزرگمرد برکاتى به همراه داشت. اگر آن وجود ذى جود تا تصویب قانون اساسى و در تمام مباحث آن در قید حیات بودند شاید به سختى مى شد کار را پیش برد.» (ص262)
در همین مجلس همراه با مرحوم مرتضى حائرى سعى شد کلمه حقه به مذهب اثنى عشرى اضافه شود که با مخالفت شهید بهشتى این اتفاق رخ نداد. در شوراى اقتصاد نیز میان سیدمنیرالدین حسینى و هاشمى رفسنجانى برخوردى تند صورت گرفت: «آقاى هاشمى... با متانت ابراز کرد که ما که از حرف هاى فلانى (سیدمنیرالدین) سردرنمى آوریم... من گفتم حالا صحبت را قدرى تنزل مى دهیم تا آقاى هاشمى هم بفهمند. وقتى این حرف را زدم طبعاً به آقاى هاشمى گران تمام شد بعد از اتمام جلسه هم گفت حالا ما باید بنشینیم تا آقاى حسینى متفکر از قم بیاید و براى ما نظریه بیاورد.» (ص 266)
سیدمنیرالدین به سابقه برخورد و اصطکاک خود با هاشمى رفسنجانى در سال 1352 هم اشاره مى کند: «ایشان تلاش بسیارى مى کرد که مجاهدین خلق را با انقلاب هماهنگ کند.» (ص 266) سیدمنیرالدین حسینى از جلسه اى یاد مى کند که به همراه جامعه مدرسین نزد امام خمینى رفتند تا علیه اصل تعاونى ها در قانون اساسى سخن گویند.
و وى براى اولین و آخرین بار برق اشکى را در چشم امام دید که به سمتى که سیدمنیرالدین نشسته بود چرخید و گفت متفکرین جوان حوزه در این اندیشه باشند که انقلاب فرهنگى به نتیجه برسد. (ص 267) براساس این نکته نمایندگانى از جامعه مدرسین براى نظارت بر شوراى اقتصاد انتخاب شدند که سیدمنیرالدین با وجود انتظار در میان آنها نبود. در جلسه بعدى با امام خمینى سیدمنیرالدین احساس کرد «براى لحظه اى یک گله خاموش در وجودم نسبت به حضرت امام شکل گرفت انگار خطاب به ایشان گفتم از ابتدا که این انقلاب را شروع کردید براساس اسلام بوده است چرا مى پذیرید که این برنامه (تعاونى ها) تصویب شود؟... از جایم برخاستم... خدا شاهد است... که در آن لحظه ناگهان صداى بلندى را با گوش سر شنیدم... که مى گفت رسول الله که با شیخین حاضر به سازش شد براى این بود که عالم را زودتر به ثمر برساند. من جا خوردم چون هیچ کس آنجا نبود. به دنبال این امر ناگهان امام... را تمام قد و بسیار واضح در مقابل خود دیدم. از ارتباط میان آن جمله که درباره رسول اکرم بود با جمال نورانى حضرت امام به این نتیجه رسیدم که سازشکارى امام هم با ضعف فکرى جامعه براى این است که عالم زودتر به ثمر برسد.» (ص 269)
در انقلاب فرهنگى هم سیدمنیرالدین تلاش بسیار کرد که تا پیش از تغییر مبناى علوم دانشگاه ها گشوده نشود و اما با مخالفت امام تلاش او به جایى نرسید بنابراین به این بسنده کرد که کتب علوم انسانى با نظر جامعه مدرسین حوزه علمیه قم تنظیم شود. اما در این کار هم سیدمنیرالدین به جایى نرسید چرا که میان او و مصباح یزدى اختلاف نظر افتاد. سیدمنیرالدین 20 تا 25سال فرصت براى اصلاح علوم انسانى مى خواست اما مصباح یزدى دو سال کار را کافى مى دانست و کتاب خاطرات سیدمنیرالدین حسینى شیرازى با این جمله پایان مى یابد که «فلسفه حوزه قدرت کنترل عینیت را ندارد.» مردى که از حوزه برخاسته بود اما حوزه هرگز او را راضى نکرد گرچه افکار و اعتقادات او در میان بخشى از چهره هاى سیاسى و اقتصادى و فرهنگ اصولگرایان در حال پیگیرى است.