باید این انقلاب را تحلیل کنیم برای اینکه ماهیت آن را به دست آوریم و ببینیم چه دلیلی هست که این انقلاب، اسلامی است و مهر اسلامی به آن خورده است؟ میگویند چرا از اول «جمهوری اسلامی» را طرح میکنید؟ آیا این نوعی پیشدستی و پیشداوری نیست؟
اولا تعریف انقلاب چیست؟ ثانیا آیا همه انقلابها از نظر ریشه و روح و ذات یکی هستند ولو در شکلها و مظهرهای مختلف، یا نه؟ و به عبارت دیگر آیا تک ماهیتی هستند، یعنی همه انقلابهای جهان با همه اختلاف در شکل، یک رشته و یک ماهیت دارند یا نه؟ و اساسا انقلاب را چگونه میتوان تعریف کرد؟
ما از تعریف انقلاب آغاز میکنیم. فعلا به مفهوم لغوی و به اصطلاح فقهی و فلسفیاش کار ندارم، سخن در انقلاب به مفهوم اجتماعی است که در عربی آن را ثوره میگویند نه «انقلاب» با آنکه عربی است، و میگویند ترجمه واژه revolution در انگلیسی است.
انقلاب یعنی نوعی عصیان و طغیان از طرف گروهی علیه نظم حاکم موجود برای برقراری نظمی دیگر. اما مساله دوم: در اینکه شکل انقلابها متفاوت است بحثی نیست، مثلا انقلاب ادبی طغیانی است علیه نظم حاکم بر شعر و نثر و بالاخره ادبیات، و انقلاب هنری طغیانی است علیه نظم حاکم بر هنر؛ انقلاب فرهنگی، فلسفی، علمی، صنعتی عصیان و طغیانی است علیه نظم حاکم بر علوم و فنون، انقلاب مذهبی طغیان و عصیانی است علیه نظم مذهبی حاکم.
اینجاست که ارزش و همه جانبگی انقلاب صدر اسلام روشن میشود که تنها طغیان علیه نظم مذهبی مصطلح حاکم یعنی نحوه انجام نیایشها نبود، بلکه در عین اینکه خود واقعیت مذهبی بود طغیانی بود علیه همه نظمهای اجتماعی، سیاسی، اقتصادی حاکم بر جامعه آن روز: قل تعالوا الی کلمه سواء بیننا و بینکم….
در اختلاف شکل انقلابها و نهضتها سخنی نیست، سخن در ماهیت اینهاست که آیا همه اینها از نظر ذات و ماهیت یک ذات و ماهیت دارند در مظهر شکلها صورتهای مختلف، یا ذاتا و ماهیتا مختلفند؟ در اینکه از نظر روانشناسی اجتماعی ریشه انقلابها، نارضایتی و خشم و آرمان است بحثی نیست. گروهی یا اکثریت، از نظم حاکم ناراضی میگردند و برآن خشم میگیرند و میشورند و آن را بر هم میزنند، و بعضا – نه کلا- آرمانی هم دارند نه اینکه صرفا نارضایتی و خشم و نبودن وضع موجود است، بلکه یک وضع آرمانی را نیز در نظر میگیرند.
میدانیم که برخی همه انقلابها را از یک اصل و یک ریشه ناشی میدانند و آن دو قطبی شدن جامعه است به مرفه و محروم، برخوردار و بینصیب، استثمارگر و استثمار شده، که آن نیز ریشهای در کار مجسم یعنی ابزار تولید از یک طرف و روابط تولیدی و توزیعی از طرف دیگر دارد، و این خود مسالهای است مربوط به فلسفه تاریخ که نمیخواهم وارد آن بشوم. طبق این نظریهها ریشه نارضایتیها و خشمها، محرومیتها است، پس خاستگاه انقلابها از نظر روانی و طبقاتی، طبقه محرومیناند. روی این حساب، عامل اصلی حرکتهای انقلابی همیشه محرومین و محرومیتها هستند، و ضمنا این نکته نیز ناگفته نماند که نظر به اینکه اسلام در جهتگیری تاریخی انقلابی خود دفع شر رفع ظلم از مستضعفین را مدنظر خود داده، برخی پنداشتهاند که اسلام هم همین فلسفه را برای تاریخ پذیرفته است که البته اشتباه است و بحث مفصلی دارد و جداگانه باید بررسی شود.
ایضا انقلاب اجتماعی که پدیدهای است اجتماعی، به ساختمان طبیعی انسان مربوط نیست، به جامعه مربوط است، یک خصلت بالذات اجتماعی است و البته ریشه اصلی آن کار اجتماعی است.
لازمه این نظریه این است که نوعی رشد هماهنگ میان نهادهای اجتماعی اعم از صنعتی، فلسفی، ادبی، قضایی، فرهنگی، مذهبی، اخلاقی وجود دارد، زیرا ریشه همه اینها تکامل کار مجسم یعنی ابزار تولید است و او خواهناخواه همه اینها را به دنبال خود میکشاند. علیهذا امکان ندارد که مثلا جریانی مذهبی، اخلاقی، فلسفی در مرحلهای از تکامل ابزار تولید پدید آید کاملتر و یا برابر با جریانی که در مرحلهای از تکامل برتر و عالیتر ابزار تولید رخ میدهد، بلکه همان طور که ماشینهای عظیم و غول پیکر امروز از ابزارهای ساده هزار سال و دو هزار سال پیش کاملتر است بلکه با آنها طرف قیاس نیست، اخلاق و هنر و فلسفه حاکم به نظامات جدید نیز نسبت به آنها کاملتر است، زیرا نهادهای اجتماعی نمیتوانند رشد مستقلی داشته باشند.
نقطه مقابل این نظریه، نظریهای است که اولا برای انقلابات ماهیتهای مختلف و متفاوتی قائل است و قهرا همه انقلابها را حتی انقلابهای اجتماعی را ناشی از دو قطبی شدن جامعه و منحصرا در دست طبقه محروم نمیداند و آنها را تنها طبقه پیشتاز نمیشمارد.
ثانیا ریشه انقلابها را اجتماعی محض و ناشی از روابط اجتماعی نمیشمارد، بلکه برای ذات و طبیعت و سرشت انسان و دو قطبی بودن انسان در ذات و سرشت خود نقش اساسی قائل است و همان دو قطبی بودن است که در نهایت امر به نحوی در دو قطبی شدن جامعه موثر است و یک نبرد تکاملی را پیش میآورد.
ثالثا تاثیر متقابل میان نهادهای اجتماعی هست بدون اولویت مطلق از یک طرف و بدون وابستگی در حدی که جلو رشد مستقل را بگیرد؛ یعنی ممکن است جامعهای در عین تاخر از نظر تکنولوژی، مرحلهای بزرگ از تاریخ را از جنبه مذهبی یا اخلاقی یا فلسفی طی کند، و این بستگی دارد به مسائل جغرافیایی، ژنیتکی از یک طرف و به بعد الهی و معنوی تاریخ از طرف دیگر.
ما بینش نوع اول را در کتاب قیام و انقلاب مهدی(عج) بینش ابزاری و بینش نوع دوم را بینش فطری نام نهادهایم. طبق این بینش اولا انسان دارای نوعی روانشناسی مقدم بر جامعهشناسی است. ثانیا انسان در ذات خود دو قطبی آفریده شده است. ثالثا انسان دارای اراده آزاد و انتخابگر است و همین آزادی و انتخاب، انسانها را متفاوت از زمین تا آسمان کرده است. رابعا نهادهای اجتماعی انسان از نوعی استقلال برخوردارند و هیچ کدام تقدم و اولویت مطلق بر دیگری ندارد و گاهی پیشرفت یک نهاد موجب انحطاط دیگری میشود. ما در پاورقیهای جلد پنجم اصول فلسفه آنجا که در آغاز مقاله درباره فطرت خداجویی بحث کردهایم گفتهایم که گاهی سرگرمی به اشیاع یک غریزه موجب عقب راندن غریزه دیگر میگردد. علیهذا هیچ دور نیست و عجیب نیست که دنیای پیشرفته علم و تکنولوژی و دنیای برخورداری از چرب و شیرینیها و زینتهای ماده و طبیعت عینا دنیای انحطاط اخلاقی و سقوط روانی باشد و همان سقوط روانی موجب سقوط کلی گردد.
خامسا دو قطبی بودن انسان به علاوه آزاد بودن و در نتیجه متفاوت بودن سطح انسانیت انسانها منجر به دو قطبی شدن جامعه میشود، میان قطب به ایمان و عقیده و آرمان و اخلاق رسیده (اهل حق) و قطب منحط حیوان صفت سر در آخور، و قطب به ایمان و عقیده رسیده است که جامعه را به سوی کمال واقعی انسانیت هدایت میکند و سوق میدهد. سادسا تکامل مساوی است با استقلال و تسلط بر محیط و به خودسانی و به خود وابستگی و به خود ایستادگی، چنان که در گیاهان و حیوانات و انسان مشاهده میشود. سابعا حرکت تکاملی تاریخ به سوی حق و وابستگی به عقیده و ایمان و آرمان و وارستگی از تحت تسلط بودن طبیعت خارجی و عوامل اجتماعی و عوامل نفسانی است.
خلاصه مطلب به بیانی دیگر: انسان با لذات کمال جو و پیشرو است. ثانیا ارزشهای انسانی، همه اصیل و ریشه در سرشت انسان دارندو همین ارزشها عامل اصلی حرکات تاریخ به شمار میروند.
انسان از نظر فردی در نبردی دائم میان دو قطب در درون خود هست: قطب انسانیت و قطب حیوانیت، و تدریجا رو به کمال انسانی میرود.
در محل خود ثابت شده که لازمه تکامل، استقلال از محیط بیرونی است و این مستلزم تاثیر بیشتر بر روی محیط است. علیهذا انسان متکامل یعنی انسان وارسته از محیط بیرونی و درونی (حیوانیت به منزله محیط درونی انسانیت است، زیرا انسانیت از بطن حیوانیت سر بر میآورد) و وابسته به خود و ایستاده به خود، یعنی وابسته به عقیده و ایمان و آرمان و اندیشه خود است.
روان شناسی انسان بر جامعه شناسی او تقدم دارد. انسان مانند نوار خالی و یا ماده خام نیست که نسبتش به هر شکل و هر صورتی که عوامل مکانیکی خارجی به او بدهند علی السویه باشد، مانند نهال است، مانند بذر است.
حرکت انسان به سوی کمال و استقلال انسانی، دینامیکی است نه مکانیکی، و تکامل لازمه ذات اجزا طبیعت و از آن جمله انسان و از آن جمله تاریخ انسان است. طبیعت تاریخ نه یک طبیعت مادی محض بلکه طبیعتی مزدوج است و همچنین طبیعت انسان. در عین حال انسان به حکم اینکه دو طبیعتی است، دو کششی و دوجاذبهای است و این با اینکه لازمه ذات طبیعت کشش به سوی کمال است منافات ندارد. تاریخ صرفا یک حیوان اقتصادی نیست و همچنین انسان.
و قهرا انقلابها صرفا خصلت اجتماعی محض ندارد، بلکه در سرشت انسان ریشه دارد. نبرد درونی انسان که به کمال یافتگی و استقلال یافتگی برخی عناصر انسانی منتهی میشود، سبب میشود که میان انسانهای به ایمان و عقیده رسیده و آرمان طلب و انسانهای منحط حیوان صفت سردر آخور تضاد و مبارزه و درگیری پیدا شود که در قرآن ازآن به نبرد میان حق و باطل تعبیر شده است.
پس علاوه بر نبردهای مادی و طبقاتی و نبردهای جاهطلبانه و صددرصد سیاسی، یک سلسله نبردهای دیگر نیز وجود داشته که در یک سو پایگاه اعتقادی و انگیزه زلال انسانی و جهتگیری آرمانی و محرک خیر عمومی و هماهنگی با نظام متکامل خلقت و پاسخگویی به فطرت وجود داشته و در سوی دیگر انگیزههای کدر حیوانی و شهوانی و عقدهای و جهتگیری فردی و منفعتجویانه.
نظریه ابزاری، عامل حرکت را مستضعفان و غایت را رفاه و تامین منافع و ریشه اصلی را تکامل ابزار تولید و شیوه و روش را بر هم زدن نظم قانونی و مقرراتی حاکم بر اساس تئوری را بیاصالتی وجدان انسان و تمایل عقربه وجدان را در جهت منافع میداند.
اما نظریه فطری، عامل را منحصر به مستضعفین و غایت را صرفا مادی و ریشه را تکامل ابزار تولید و شیوه را بر هم زدن روابط حقوقی و اساس تئوری را بیاصالتی وجدان نمیداند، بلکه عامل را در برخی انقلابات مانند انقلاب مذهبی، هنری، اخلاقی، علمی اعم از مستضعفین و غایت را احیانا ارزشهای انسانی و ریشه را میل بالذات انسان به ارزش خواهی و ارزش جویی و شیوه را احیانا جلوگیری از سرپیچی عمل به قانون میداند همچنان که برای وجدان اصالت و فطرت قائل است.
تا اینجا سخن درباره تئوری در مورد انقلابها بود که طبق یکی ماهیت همه انقلابها یکی است همه طبقاتی است گو اینکه شکلها مختلف است؛ دگرگونی در ابزار تولید و روابط تولیدی است که منجر به دو قطبی شدن جامعه میشود و دو قطبی شدن جامعه است که منجر به انقلاب میشود، و نظریه دیگر مدعی است که ماهیت انقلابها متفاوت است.
اکنون وارد ماهیت انقلاب ایران بشویم که در ضمن تاییدی برای یک تئوری و دلیل برتری آن بر تئوری دیگر است.
طبق تئوری دوم ممکن است انقلابی صورت گیرد بدون آنکه پیشرفت عوامل تولید نقشی داشته باشد یا از راه اینکه پیشرفتی در عوامل تولید رخ نداده و یا فرضا رخ داده تاثیری ندارد و همچنین تضاد طبقاتی و دو قطبی شدن جامعه به تعبیر امیرالمومنین «کظه ظالم و سغب مظلوم» رخ نداده و یا اگر رخ داده دو قطبی شدن نقش نداشته و یا اگر هم نقش داشته، دو قطبی شدن نقش داشته ولی ایفا کننده نقش، قطب محروم نبوده است چنان که در انقلابی که منجر به خلافت علی شد آن که نقش داشت محرومان نبودند، خود علی از آن جهت نقش به عهده گرفت که جامعه به ظالم و مظلوم و مرفه و محروم تقسیم شده بود بدون آنکه خود او در طبقه محرمین باد. زهد و ساده زیستی علی ریشه انسانی داشت نه اقتصادی و طبقاتی.
طبق این تئوری این امکان هست که انقلابی اجتماعی صورت گیرد در حالی که عامل انحصاری یا عامل پیشتاز، محرومان و مستضعفان نیستند. بلکه همه عوامل اجتماعی، طبقات، گروهها و اصناف به میدان کشیده شوند.
طبق این تئوری غایت و هدف ممکن است رفاهی و برای تامین معیشت نباشد، بلکه مسلکی باشد و حتی طبقات محروم ابا داشته باشند از اینکه تظاهرات و اعتصابات خود را برای رسیدن به رفاه بهتر تلقی کنند، بلکه صرفا برای برادری، برابری، عدل، مساوات، اخوت ایمانی بخواهند.
طبق این تئوری، علل اهرمهایی که با فشار روی آنها از طرف رهبری یا از طرف دشمن، جامعه به خروش و جنبش میآید و خشم انقلابی را بر میانگیزد، منحصرا مادی و رفاهی نیست، احیانا با عقاید، ایدهآلهای معنوی، آرمانهای انسانی جامعه یا احساسات جامعه از قبیل احترام به یک سلسله اصول و اشخاص و از قبیل نوعی دلبستگیها مربوط است.