تاریخ انتشار : ۲۴ فروردين ۱۳۸۸ - ۱۱:۱۳  ، 
شناسه خبر : ۸۸۹۱۰

ابوالقاسم قاسم‌زاده
کمی بیشتر از دو سال به پایان دوره دوم از هشت سال ریاست جهوری جورج بوش در آمریکا باقی مانده است. در آذر ماه امسال انتخابات میان دوره‌ای کنگره (مجلس نمایندگان) آمریکا برگزار خواهد شد که نتایج آن دورنمای انتخابات ریاست جمهوری آینده میان دو حزب حاکم دمکرات و جمهوری‌خواه را نشان خواهد داد. از هم اکنون در فضای عمومی و سیاسی آمریکا بسیاری به نقد و چالش عملکردهای جرج بوش و دولت او پرداخته‌اند، عدم رضایت عمومی در سطح سیاستمداران و شخصیت‌های مشهور، احزاب و بخصوص حزب رقیب رئیس جمهور، حزب دمکرات، مستمر و فراگیر شده است. هر روز رسانه‌ها بخش عمده‌ای از مطالب خود را به عدم اعتماد عمومی نسبت به دولت و ضعف‌های جرج بوش اختصاص می‌دهند.
نظرسنجی‌ها در آمریکا اعلان کرده‌اند در چهل سال گذشته هیچ رئیس‌جمهور آمریکا به اندازه جرج بوش با عدم مقبولیت عمومی و نفرت مردم مواجه نبوده است.
یکی از نویسندگان آمریکایی (جورج فریدمن) در مقاله‌ای با عنوان، بوش در میان وضعیت عراق و پرونده هسته‌ای ایران و کاهش انعطاف ناپذیری آمریکا، می‌نویسد:
"رئیس‌جمهور مانند نخست‌وزیر نیست که اگر اعتماد رای دهندگان از بین برود او هم مجبور شود دفتر کار خود را ترک کند. برای رئیس‌جمهور نبود رای کافی یعنی این که قادر به حکومت کردن نیست. نه می‌تواند لوایح بودجه خود را به تصویب برساند و نه می‌تواند لوایح اجرایی خود را به صورت قانون در آورد. کنگره این قدرت را دارد که رئیس جمهور را از کار بیکار کند. اگر هم کنگره به این کار ادامه دهد، دولت حاکم دیگر دولت سالمی نیست که دولت زهوار در رفته است."
برخی از نویسندگان و سیاستمداران آمریکایی خواهان استیضاح جرج بوش و برکناری او شده‌اند. آنها بر اساس شواهد درباره جنگ عراق و موضوع طرحهای امنیتی داخلی که یک بخش آن شنود مکالمه‌های تلفنی شهروندان آمریکایی بوده است، جرج بوش را متهم کرده‌اند که به ملت آمریکا دروغ گفته است. آنها برنامه‌های نومحافظه‌کاران دولت بوش را برای آمریکا و جهان فاجعه‌آمیز خوانده‌اند. اعلان خطر می‌کنند که دولت آمریکا در پی ایجاد جنگ دیگری است تا از شکست داخلی فرار کند. همان نویسنده آمریکایی که در صدر نوشته از او نام بردم، می‌نویسد:
"جورج بوش فقط یک سال از دوره دوم ریاست جمهوری خود را گذرانده، از حالا اقتدار مشروع او رو به نزول و افول گذاشته و شکاف درون جمهوریخواهان نیز عمیق‌تر شده است. اگر نتواند اوضاع را ترمیم کند، نخستین رئیس جمهور آمریکا است که به سرعت در دوره دوم دچار ناهمگونی سیستم شده است. دو سال باقی مانده آن هم در چنین اوضاعی که سیاست خارجی حرف اول را می‌زند، زمان کمی نیست. ... اما در این سیاست خارجی، بازی عراق، بازی خطرناکی است که بوش را با خود به همه جا می‌کشد. از سوی دیگر، وضعیت سیاسی بوش در آمریکا به شدت رو به افول گذاشته است. هر قدر هم که موقعیت بوش خراب‌تر شود، جای مانور سیاسی کمتری نیز دارد.
انگلیسی‌ها اعلام کرده‌اند که قصد برنامه‌ریزی برای خروج از عراق را دارند. بوش هیچ گاه تنهاتر از این نبوده که ببیند نزدیک‌ترین هم‌پیمانان، یکی، یکی او را ترک کرده و کنار می‌روند، هم در سیاست داخلی و هم در سیاست بین‌المللی، قصد جدی بوش نیز این بود که بن‌بست سیاسی خود را بشکند." این نویسنده در ترسیم شرایطی که رئیس‌جمهور آمریکا در آن قرار دارد به یک نکته مهم دیگر اشاره دارد و نوشته است "... حالا تمام این بحث را اگر کنار بگذارید، مشکل بزرگ‌تر از اینهاست. دستیاران و کارمندان بوش همگی خسته‌اند و بدتر از آن هیچ آدم شاخصی در میان آنها نیست. تمام آدمهای اصلی بیش از پنج سال است که در جای خود هستند و تکان نخورده‌اند. مقاومت بوش برای ورود نیروهای جدید باعث شده تا نتواند انعطاف سیاسی خود را سازماندهی کند. نقطه ضعف اصلی بوش عراق است و البته ایران."
این نوشته گوشه‌ای از موقعیت امروز جرج بوش در آمریکا را نشان می‌دهد. اگر کمی بیشتر و بهتر نگاه کنیم، خواهیم دید.
1- نظرپردازان مشهور سیاسی در غرب و بخصوص در آمریکا، نظریه نومحافظه‌کاران که جرج بوش خود را فرمانده اجرایی این نظریه می‌خواند، شکست خورده می‌دانند. از کسینجر تا برژنسکی، از چامسکی تا فوکویاما، در سخنرانی‌ها، نوشته‌ها و مصاحبه‌ها ضمن نقد عملکرد دولت جرج بوش به چرایی شکست تئوری نومحافظه‌کاران واشنگتن می‌پردازند و امروز کمتر کسی مانده است که از این نظریه با شعارها و عناوینی مانند "هژمونی خیرخواهانه" یا "بسط دمکراسی برای توسعه" و یا "خاورمیانه بزرگ" و یا "دولت‌سازی دمکراتیک" و... در مدار و چهارچوب تفکر دولت نومحافظه‌کاران کنونی در واشنگتن دفاع کند. این نظریه با شعارهای جنگ‌طلبانه "رامسفلد"، "رایس"، "بولتن" و "دیک چنی" معاون اول جرج بوش، مغایرت آشکار پیدا کرده و برای شهروندان آمریکایی اکنون دم خروس آشکار شده که فریاد می‌زنند جنگی دیگر نه، و یا جنگ و کشتار بس است.
2- اگرچه بلحاظ اقتصادی. برنامه‌های جرج بوش برای مردم آمریکا فاجعه‌آمیز نبوده است، اما بدون تردید مردم آمریکا، بلحاظ رشد بیکاری، فشار زندگی بخصوص برای طبقات متوسط و کم درآمد جامعه، افول سیستم‌های خدمات درمانی و بهداشتی، خراب‌تر شدن برنامه‌های آموزشی عمومی و بخصوص آموزش و پرورش در سطح مدارس و دانشگاهها، همچنین و علی‌الخصوص فشار هزینه‌های مالیاتی که برای جنگ با عراق و نگهداری نظامیان در منطقه خاورمیانه و ناتو و شرق آسیا و ... از سوی شهروندان آمریکایی پرداخت می‌شود و صدها عنوان دیگر، بطور روزانه در غالب آمار و ارقام به دیوار کاخ سفید و بر صورت "جورج بوش" نواخته می‌شود. نارضایتی عموم مردم آمریکا از زندگی روزانه و درآمدهای مالی خود، هم فراگیر شده است و هم موضوع روز و از مشکلات جورج بوش است.
3- مهمتر و شاید حساس‌تر از دو عنوان یاد شده، واژگان "دروغگو" است که این روزها هر آمریکائی رئیس جمهور خود، جرج بوش را با آن میخواند و می‌شناسد. فرهنگ عمومی مردم آمریکا از دروغ بیزار است و نفرت خاصی به دروغگویی دارد. مردم آمریکا در این روزها می‌گویند، جرج بوش درباره عراق و دلایل وقوع جنگ به ما شهروندان آمریکایی دروغ گفته و فرزندان آمریکایی را قربانی دروغگویی خود کرده است. این اتهام درباره امنیت سازی برای اداره داخلی آمریکا به بهانه جنگ با تروریسم و القاعده نیز کشیده شده است. مردم آمریکا در فرهنگ خود، سیاست و سیاستمداری را امری کاملاً اخلاقی و مبرا از زشتی‌ها نمی‌دانند. اما رئیس جمهور را سمبل ملی و اراده ملت می‌دانند. رئیس جمهور دروغگو برای هر آمریکایی غیرقابل تحمل است. این حربه‌ای است که به شدت رقبای جرج بوش در هر دو حزب دمکرات و جمهوریخواه، اینک علیه او بکار گرفته‌اند و پژواک آن از سوی تمامی اقشار مردم آمریکا به گونه‌ای شده است که دیگر کسی جرئت دفاع از " جرج بوش" را ندارد.
4- بحران‌های سیاسی در اروپا، بخصوص در انگلیس که رفیق همراه جرج بوش، تونی بلر نخست وزیر این کشور را متزلزل کرده است و در فرانسه دولت با نارضایتی‌های گوناگون اجتماعی و اعتراض‌های عمومی مواجه است و در ایتالیا جناج چپ، ضد یا غیرآمریکایی پیروز انتخابات شده و برلوسکنی قلدر و همراه جرج بوش، سقوط کرده است و در آلمان انتخابات به تقابل شدید احزاب منجر گردیده و آلمان در شرایط سخت اقتصادی و مالی قرار دارد، و برنامه‌های اقتصادی اتحادیه اروپا نیز، جوابگوی نیازهای مردم و کشورهای عضو اتحادیه نیست.
بخش دیگری از فشارها بر رئیس‌جمهور کنونی آمریکاست. بر این جملات سازهای ناهماهنگ روسیه و چین را هم اضافه کنید.
حال پرسش بسیاری از تحلیلگران سیاسی این است، آیا جرج بوش در فرصت دو سال باقی مانده در سیاست‌های گذشته خود، تجدید نظر بنیادین خواهد کرد. تا اینجا هیچ نشانه‌ای دیده نمی‌شود. بسیاری از همین نویسندگان دو سال باقی مانده از ریاست جمهوری جرج بوش را دو سال خطرناک ارزیابی می‌کنند. خطرناک از آنجهت که " جرج بوش" خود را فرمانده قدرتی می‌داند که توان تخریبی آن غیر قابل محاسبه است. آمریکا "قدرت فائقه" در جهان است. جمله‌ای که در بطن خود خطر و وحشت را همراه دارد. برخی نیز گمانه‌زنی می‌کنند که " جرج بوش" با ایجاد جنگی دیگر، حداقل تضاد و بار سنگین فشارها را جابجا خواهد کرد. و بحران درونی را به بیرون از آمریکا می‌برد.
"جرج بوش" با جنگ زنده و زندگی سیاسی دارد و هرگاه که لازم بداند از ابزار جنگ و تولید بحران فراگیر، بهره‌گیری می‌کند. این تفسیر جمله دو سال خطرناک در نظر بسیاری از تحلیلگران سیاسی است که چندان هم به دور از شناخت ماهیت جرج بوش و همراهان او از رامسفلد تا دیک چنی و از رایس تا بولتون و مجموعه دولت کنونی آمریکا با عنوان نومحافظه‌کاران نیست. عقلای سیاسی همواره گفته‌اند، نباید بهانه به دست قلدر سیاستمدار داد.