تاریخ انتشار : ۰۳ ارديبهشت ۱۳۸۸ - ۰۸:۱۴  ، 
شناسه خبر : ۸۸۹۲۳

رضا بستان‌پناهی: روابط استعماری، روابطی پیچیده است که در طول قرن‌های متمادی سلطه شکل گرفته. این روابط تعیین کننده نظم جهانی است. یعنی عده‌ای از قدرت‌های عمده سیاسی جهان تعیین می‌کنند که کدام کشور در کدام سطح از کدام امکانات استفاده کند. اصطلاح آقای جهان که برگرفته از نظام ارباب- رعیتی است نمایانگر این ارتباط بین‌المللی است، چرا که اصولا کل روابط انسانی مبتنی است بر یک اصل: قدرت. یعنی این قدرت و میزان دارندگی شما از این عنصر است که تعیین می‌کند جایگاه شما در نظام بین‌المللی در کجا قرار داشته باشد. این اصل حتی در حال حاضر نیز که کشورهای جهان برای جلوگیری از تاثیر نظام سلطه دست به تاسیس سازمان‌های بین‌المللی گوناگون زده‌اند، حاکم است. در واقع این اصل به صاحب خود این اختیار را می‌دهد که نظام روابط بین‌المللی را به نفع خود دگرگون کرده، دوباره سازماندهی کند. این قدرت است که اراده استفاده از نیروی جوان قاره آفریقا را تحت عنوان برده به پرتغال، اسپانیا و انگلستان می‌دهد. آنها ارباب جهان هستند و این رابطه را بر حسب منفعت خود ترتیب می‌دهند.
این نوع تعیین رابطه و تصمیم‌گیری در مورد جهان تنها به روابط استعماری وابسته نیست. قدرت، بحثی ورای مساله استعمار است. این قدرت تنها در حیطه نظامی معنی پیدا نمی‌کند. قدرت اقتصادی که خود ریشه قدرت نظامی است، سرمنشا اصلی سلطه است. در واقع اگر دولت‌های اسپانیا و پرتغال به دلیل برتری قوای دریایی خود پیشگام استعمار بودند، این انگلستان بود که توانست با پشتوانه قوی اقتصاد و صنعت پیشتازش، آقایی خود بر جهان را حفظ کند. به این ترتیب همچنان که ارباب و مالک می‌تواند بر حسب حقی که قدرت و ثروت به او داده است، برای برده تعیین تکلیف کند، نظام جهانی قدرت هم این حق را به صاحبان قدرت جهانی می‌دهد که بر حسب منافع خود برای کشورهای جهان تعیین تکلیف کنند.
پشتوانه این تعیین تکلیف، در واقع همان نظام قدرت اقتصادی و نظامی است. آنچه ما تحت عنوان تحریم‌های بین‌المللی می‌شناسیم در واقع چیزی نیست جز انحصار قدرت و ثروت در بخشی از جهان که به مرور زمان بخش دیگری را نیازمند این حق انحصاری خویش ساخته است. البته باید در نظر داشت که قدرت‌های جهانی این قدرت را مرهون بیداری نابهنگامی هستند که پس از قرن‌ها تحجر ایدئولوژیک به آنها دست یافتند. آنها در راهی پیشگام شدند که منجر به رهبری جهانی شد که زمانی خود در آن منزوی بودند. به شکل نتیجه این تحولات انبار قدرت و ثروت مدرن در بخشی از جهان بود. نمی‌توان به طور کلی تمام این نتایج را مرهون مساله استعمار دانست. هر چند استعمارگری عامل تحکیم قدرت نوظهوری بود که به سرعت در حال گسترش بود: قدرت تبیین حقوق بین‌الملل. بنابراین حقوق، کشورهای قدرتمند این حق را یافتند که حتی حق موجودیت دولت‌ها را نیز خود به رسمیت بشناسند، تجزیه کنند و یا از حیز انتفاع ساقط کنند. این حقی بود که قدرت نظامی و اقتصادی مدرن و دست نیافتنی آنها به ایشان اعطا کرده بود. آنها می‌توانستند در عرصه‌های بدون دولت جهان، ملت‌ها را میان خود تقسیم کنند و برای هر یک از آنها معین کنند که کدام بخش بتواند صاحب کدام منبع باشد.
این نظام قدرت بین‌المللی با از میان رفتن استعمار از میان نرفت. آنچه تحت عنوان استعمار نو می‌شناسیم در واقع چیزی نیست جز ادامه استعمار کهن. به عبارت بهتر استعمار نو همان استعمار کهن است که خود را با شرایط زمانی جدید سازگار کرده است. این سازگاری به مفهوم ایجاد یک نظام سلطه جدید نیست. حتی نمی‌توان گفت که این سازگاری عمدی و با برنامه انجام شده است. این همان نظام سلطه بین‌الملل است که بر اثر شرایط جدید زمانی، به شکل نوینی ظهور کرده است و گرنه ریشه اصلی همان است که بود: رابطه حاکم و محکوم. به این ترتیب همچنان جهان به دو قطب تقسیم شده است. یک طرف که تعیین می‌کند و طرف دیگر تعیین می‌شود. این نظام روابط مبتنی بر همان اصل قدرت است. لذا در دنیای موسوم به جهان سوم هر چیزی در آن سوی مرزها تعیین می‌شود. در واقع داشتن‌ها و نداشتن‌های آنان هم در مراکز قدرت تعیین می‌شود. نحوه زندگی آنها و برنامه‌ریزی‌هایشان هم برمی‌گردد به شکل رابطه میان آنها و مراکز قدرت.
اگر این رابطه دوستانه و مبتنی بر قبول روابط سلطه باشد، جهان سوم می‌تواند قدم در راهی بگذارد که در دورنمای آن مراکز قدرت ایستاده‌اند. هر چند در بحث توسعه مطرح می‌شود که این فاصله هیچگاه بر طرف نمی‌شود اما به هر شکل جهان سوم ترجیح می‌دهد به جای ساکن ماندن و در جا زدن، قدم در راهی بگذارد که تنها تجربه موفق توسعه است. این سیاست مورد تایید مراکز قدرت نیز هست. ترکیه، کره جنوبی و کشورهای جنوب غرب آسیا و در مراحلی قبل‌تر، آلمان غربی و حتی ژاپن نمونه‌های موفق تمکین به نظام سلطه جهانی هستند. به این ترتیب سلسله مراتب قدرت جهانی ایجاد می‌شود. یعنی در مرحله‌ای تو می‌توانی تعیین شوی و تعیین کنی. اما در صورت عدم تمکین بر نظام جهانی سلطه، انزوا و تحریم از جمله رایج‌ترین سلاح‌های در دست مراکز قدرت هستند. این کار عملی هم هست چرا که به دلیل تمرکز قدرت و ثروت در مراکز استعماری- گفتیم که نو و کهنه آن حتی دو شکل از یک حقیقت نیز نیستند، بلکه شکلی واحد از حقیقت با رنگی متفاوت هستند- این کار کاملا شدنی است. به این ترتیب تو اگر قدم در راهی بگذاری که مراکز قدرت نمی‌پسندند و یا اگر مرتکب کاری شوی که اعتماد آنها را جلب نکند، به هر طریق ممکن باید متوقف شوی .
بحث هسته‌ای ایران هم در زمره همین مساله است. ایران درراه سلب اعتماد مراکز قدرت قدم برمی‌دارد. عدم تمکین بر نظام سلطه جهانی و قبول نکردن آنچه مراکز قدرت تبیین کننده آن هستند، از جمله مهم‌ترین عواملی است که می‌توان باعث نرسیدن غرب و ایران بر سر یک نقطه مشترک توافق شود. جدایی غرب و ایران ریشه‌ای و در طرز اندیشه طرفین است. در مورد ایران، غرب ستیزی و سلطه ستیزی علنی حکومت جهموری اسلامی عامل اصلی عدم توافق بین غرب و نظام اسلامی است. جمهوری اسلامی به دلیل شعارهای عدالت خواهانه و غرب ستیزانه‌اش در سطح جهانی، معروف است و آرمان‌های نظام ایجاب می‌کند که حداقل به راحتی و بدون گرفتن امتیازات فراوان با غرب کنار نیاید. از طرف دیگر، دنیای غرب و مراکز قدرت هم نمی‌توانند بدون ایجاد حس اعتماد به ایران، به راحتی با این مساله کنار بیایند. به این ترتیب است که مساله هسته‌ای ایران گره می‌خورد.
گره کوری که تنها یک اتفاق می‌تواند آن را بگشاید. اتفاقی که هر یک از دو طرف به نوبه خود می‌تواند آن را بیافریند. اما باید توجه داشت که خلق این اتفاق به معنی حل مساله نیست. ایران هیچ‌گاه از آرمان‌های خود عقب نمی‌نشیند تا غرب تصور نکند نظام ارباب- رعیتی یا آنچه که استعمار نو می‌خوانند در مورد ایران هم می‌توانند اعمال کنند. حتی اگر دو طرف به یک توافق مقطعی برسند باز هم سلطه غرب بر ایران غیرممکن است. ایران استعمار نوین را نفی می‌کند.