احمد سرداری
رخداد هفتم تیر فرصتی است تا به بهانه آن بتوان نگاهی به تاریخ تحزب در ایران انداخت و بررسی کرد چرا هنوز فرهنگ تحزب در ایران فرهنگی ضعیف و محجور است. همانطور که شاهدیم پس از تثبیت نظام جمهوری اسلامی به جای آنکه به شخصیت سیاسی و مدنی از دسترفتگان این حادثه اشاره شود و هفتهای برای تحزب و حزبگرایی به عنوان یک سنت نیک در نظر گرفته شود ماجرا تحتالشعاع مناصب اداری شهیدان قرار گرفته و فراموش شده است که در هفتم تیر مقر حزب جمهوری اسلامی منفجر شده و بیش از هفتاد عضو این حزب در این انفجار مهیب شهید شدهاند. در این حال فراموش شده که مسببین این حادثه علاوه بر آنکه قصد انتقامگیری داشتهاند، زیر بنای حزب را بار دیگر در ایران منفجر کردهاند. حوادث خرداد تا شهریور 1360 را باید انهدام فرهنگ تحزب در ایران نامید. گرچه در شهریور سال 1360 ایران برای نخستین بار صاحب قانونی برای احزاب شد. اما این قانون در شرایطی تصویب شد که دیگر هیچ یادی از فعالیت حزبی وجود نداشت. خشونتهای داخلی از یک سو به پای حزب و حزبگرایی نوشته شد و از سوی دیگر شرایط جنگی، توقف تمام فعالیتهای حزبی و اختلافنظرهای سیاسی را ایجاب میکرد. همین شرایط باعث شد حزب جمهوری اسلامی نیز که بزرگترین حزب ایران پس از انقلاب بود منحل شود. حزبی که پس از انفجار تنها نامی از آن باقی مانده بود. اما سخن در این نوشتار به تبعات این حادثه باز میگردد که هنوز در اعماق ذهن سیاسیون ما حضور دارد و مانع بزرگی برای توسعه فرهنگ حزبی است.
1- فرهنگ حزبی پیش از دوم خرداد
پایان جنگ گشایشی در فرهنگ حزبی ایجاد کرد و تعدادی از تشکلها نظیر مجمع روحانیون مبارز، سازمان مجاهدین انقلاب، جمعیت دفاع از ارزشها، حزب موتلفه و در نهایت کارگزاران سازندگی خود را بازسازی کرده و یا اعلام موجودیت کردند، اما این احزاب نقش موثری در تحولات نیمه نخست دهه هفتاد ایفا نکردند. در انتخابات مجلس چهارم اگرچه رقابت میان دو جریان موسوم به چپ و راست که در قالب دو تشکل روحانی، روحانیت مبارز و روحانیون مبارز فعالیت میکردند قرار داشت اما هیچ کدام از این تشکلها کارکرد حزبی روشنی نداشتند و فقط در تهران لیست ارائه کردند. از انتخابات مجلس چهارم و تا پنجم که به تدریج وارد عصر ائتلاف نیروهای چپ با عنوان ائتلاف نیروهای خط امام (ره). از این مقطع بود که انتخابات در تهران ماهیتی لیستی به خود گرفت و دیگر کاندیداهای منفرد شناسی برای عرض اندام نداشتند. در این مقطع اگر چه نیاز به وجود لیستها و گروهها در انتخابات احساس میشد اما هیچ حزبی تحت نام حزب در انتخابات حضور نداشتند.
2- فرهنگ تحزب پس از دوم خرداد
دوم خرداد گشایش بزرگی در احیای دوباره فرهنگ بود. پس از دوم خرداد قبح حزبگرایی و تاسیس حزب در جامعه شکست و موضوعی که پیشتر مورد بیاعتنایی بود حالا یک ارزش خوانده میشد. بسیاری از علاقهمندان به فعالیت سیاسی در این دوره فرصت را مغتنم شمردند و احزاب ریز و درشت متعددی تاسیس کردند. احزاب بزرگی نیز در این مقطع تاسیس شدند. حزب مشارکت، حزب کارگران، حزب موتلفه که در گذشته تحت نام جمعیت موتلفه فعالیت میکرد، از جمله احزاب بزرگ و تاثیرگذار در این مقطع بودند، اما به رغم گشایش صورت گرفته در این مقطع باز هم فعالیت حزبی نهادمند نشد و احزاب موجود بدون هدف در عرصه پرتنش سیاست چرخ میزدند و هرازگاهی در مقاطع انتخابات سردرآورده و سپس محو میشدند. در دوم خرداد قبح حزب گرایی فرو ریخت اما این قبح شکنی مختص شهروندان عادی بود و بزرگان و نخبان را شامل نشد. در این مقطع البته بسیاری از نخبگان، مردم را تشویق به فعالیت حزبی میکردند اما خود به کنار نشستند و از دور نظاره کردند. افرادی که درگذشته خود افراد موثر حزبی بودند و در آن مقطع نیز مسوولیتهای مهم بر عهده داشتند. در واقع پرهیزگاری نخباگان از پیوستن به احزاب در مقطع دوم خرداد عامل اصلی نهادینه نشدن احزاب در کشور بود. اگر این نخباگان براساس گرایشهای خویش صددرصد تاسیس احزابی را نیز عهدهدار میشدند بیشک احزاب موقعیت جدیتری مییافتند. اما دلیل پرهیزگاری نخبگان از عدم پیوستن به احزاب چه بوده است؟ ذهنیتهای گذشته که همواره حزب سیاسی را معادل باند گرفته است. دلیل اصلی پرهیز این نخبگان به پیوستن به احزاب است. در فرهنگ سیاسی ما اینکه فردی بخواهد به عضویت حزبی درآید و سپس برای دستیابی به قدرت مشروع تلاش کند و در این راستا موفق شود و حال بخواهد مدیران و کارگزاران خود را از درون حزبی که وی تعلق به آن دارد انتخاب کند، امری پسندیده نیست و چنین فردی متهم به باندگرایی میشود. بنابراین نخبگانی که در چند سال گذشته با حمایت احزاب روی کار آمدند هیچگاه نتوانستند خود را متعلق به یک حزب بدانند. از سوی دیگر محدودیتهای بسیاری نیز پس از پایان دهه پنجاه ایجاد شد که هیچ زمینه قانونی نداشت. برای مثال مدیران دستگاه قضایی و وزارت امور خارجه از عضویت در احزاب منع شدند. تخریب حزب در ایران چنان ریشهدار شد که بسیاری از دولتمردان و مدیران اجرایی بدون آنکه منع قانونی داشته باشند از پیوستن به احزاب خودداری کردند. در حالی که در راس حزب جمهوری اسلامی رئیس دیوان عالی کشور که عالیترین مقام قضایی کشور بود قرار داشت و بسیاری از مدیران و وزیران وقت در حزب جمهوری اسلامی عضویت داشتند. یکی دیگر از دلایل عدم پیوستن نخبگان ما پس از آنکه خود را در عرصه سیاسی بیرقیب دانستند خود را از وجود تشکلات و احزاب نیز بینیاز فرض کردند. در حالی که پیشتر ناچار بودند برای حفظ موقعیت خود در مقابل رقیبانی که هنوز از گردونه رقابت خارج نشده بودند در تشکیلات باقی بمانند اما در دوره دوم خرداد و حتی پیش از آن دیگر چنین نیازی احساس نمیشد و در واقع تشکیلات آلترناتیوی وجود نداشت که نیاز به تشکیلات را ضروری پندارند.
3- فرهنگ تحزب پس از انتخابات 84
با شکست اصلاح طلبان در انتخابات ریاست جمهوری نهم که رویدادی ناباورانه و غیرمنتظره بود، نیاز دوباره به تشکیلات از سوی بسیاری از اصلاح طلبان مطرح شد. برخی از ائتلافهای بزرگ سخن گفتند. برخی از احتمال حضور نخبگان بزرگ در ائتلاف خبر دادند. برخی به سراغ تاسیس حزب مستقل رفتند و برخی بر ایجاد یک حزب از ترکیب بازندگان انتخابات نهم ایجاد نشد، اما هنوز هم دلایلی وجود دارد که مانع از ایجاد یک نظام حزبی تعریف شده در ایران است؛ دلایلی چون ناهمخوانی قانون احزاب با قانون انتخابات، شکافهای عمیق میان گروههای سیاسی در میان گروههای اصلاح طلب و اصولگرا، به طوری که مانع از ادغام آنها در یکدیگر شده است. نبود تعریف روشن از رابطه تحزب و با سازوکار نظام سیاسی کشور و بالاخره عدم استقبال نخبگان از تاسیس یا پیوستن به احزاب از جمله دلایل معطل ماندن پدیده تحزب در ایران بشمار میروند، اما به نظر میرسد که مشکل اصلی شکاف عمیقی باشد که میان گروههای سیاسی در شرایط فعلی به وجود آمده است. همچنین است فقدان ضابطهای برای رفع این اختلافات در چارچوبی مشخص که پرداخت به آن به مجال بیشتری نیاز دارد. اما باید به همین نکته بسنده کرد که رفع این اختلافها نیاز به عوامل بیرونی نیز دارد، یعنی باید شرایط به گونهای باشد تا گروهها ضرورت نزدیکی به یکدیگر را با کنار گذاشتن اختلافهای غیراصولی در نظر گیرند و به تدریج احزاب بزرگ با کارایی بالا را ایجاد کنند.