تاریخ انتشار : ۰۱ ارديبهشت ۱۳۸۸ - ۱۱:۱۵  ، 
شناسه خبر : ۸۹۱۸۱
تحلیلی درباره واگذاری قدرت در کوبا از یک کاسترو به «کاسترویی» دیگر و اشاراتی به سه خبر در هفته گذشته

مهرداد خدیر mehrdadkhadir@yahoo.com
اندکی پس از آن که سی.ان.ان و چند شبکه تلویزیونی و خبرگزاری غربی اعلام واگذاری قدرت از سوی فیدل کاسترو به برادرش رائول را به معنی مرگ رهبر کوبا دانستند صدایی از او پخش شد که می‌گفت: «زنده است و برای آن که کشور در طول درمان او دچار آسیب و اختلال نشود قدرت را به برادرش رائول سپرده است». از رهبران شاخص کاریزماتیک جهان در طول قرن بیستم که به هزاره سوم نیز پا گذاشتند اکنون تنها فیدل کاسترو زنده است اما در بستر مرگ (اگر زنده باشد) واگذاری قدرت حتی در صورت حیات رهبر 79 ساله کوبا می‌تواند «پایان افسانه فیدل» باشد. او در نیمه اردیبهشت سال 1380 به ایران هم آمد که در واقع بسیار دیر بود. با این که ایران و کوبا در وجه ضدیت با آمریکا مشترک بودند و هستند و روابط دو کشور نیز همواره حسنه و الهام بخش یکدیگر بوده است اما سفر کاسترو به تهران بسیار دیرهنگام انجام شد.
می‌توان تصور کرد که اگر فیدل در سال‌های 58 و 59 پا به ایران می‌گذاشت چه هنگامه‌ای به پا می‌شد. چه، او و یادیار و هم‌رزم‌وی- ارنستو چه گوارا- آن روزها بت گروه‌های چپ (مارکسیستی) بودند و تصویر آنها بر همه مراکز ومحافل متعلق به این گروه‌ها نقش بسته بود. اما در اردیبهشت ماه 1380 این تب و تاب فرو نشسته بود و میزبان کاسترو، محمد خاتمی رییس جمهوری اصلاح‌طلب و دموکرات ایران بود که به مردم آموخته بود حاکمان را جز با معیار پای‌بندی به دموکراسی محک نزنند و البته با این «سنجه» کاسترو مردود بود. هنوز در آمریکا واقعه 11 سپتامبر و بعدتر هجوم به افغانستان و عراق رخ نداده بود که فضای دنیا دوباره ضدآمریکایی شود. هنوز جرج بوش از ایران به عنوان یکی از سه ضلع مثلث محور شرارت یاد نکرده و هنوز مناقشه علنی جمهوری اسلامی و ایالات متحده بر سر برنامه هسته‌ای آغاز نشده بود تا مقامات دو کشور با غلظت بیشتر علیه آمریکا موضع‌گیری کنند. هر چند که در آن زمان هم آمریکا دشمن مشترک هر دو کشور به حساب می‌آمد و در آن زمان نیز هم ایران و هم کوبا مورد تحریم ایالات متحده بودند.
فیدل در تهران در جمع دانشجویان دانشگاه تربیت مدرس حاضر شد و سخنرانی کرد. در حالی که به جای اونیفورم همیشگی سبزرنگ، کت و شلوار قهوه‌ای با کراوات قرمز پوشیده بود. استقبال از فیدل در ایران، رسمی و دوستانه بود اما نه آن قدر خاطره‌انگیز که اینجا و آنجا برود. شاید اگر پس از حمله آمریکا به افغانستان و عراق پا به ایران می‌گذاشت ماندگاری سفر بیشتر می‌بود اما به هر رو فیدل در اردیبهشت 80 به ایران آمد. در روزگاری که گفتمان دموکراسی و مردم سالاری بر آمریکا ستیزی غالب بود. از سوی دیگر رهبران ضدآمریکایی در ایران از این نکته غافل نبودند که هر قدر هم در «مورد غضب و خشم آمریکا بودن» با کاسترو اشتراک داشته باشند واقعیت این است که فیدل یک کمونیست است و او به جز مقوله سیاست زبان مشترکی با ایدئولوژی رسمی و اعتقاد دینی و باورهای مذهبی در جمهوری اسلامی ایران ندارد.
در فیلمی که کارگردان سرشناس آمریکایی از چند روز زندگی فیدل تهیه کرده از چریک پیر می‌پرسد: «آیا هنوز هم به ماوراء‌الطبیعه بی‌اعتقاد است؟» او با صراحت پاسخ مثبت می‌دهد، درست است که پاپ فقید ژان پل دوم به هاوانا رفت اما این سفر به منزله آشتی کوبا با واتیکان نبود و فیدل، همچنان لامذهب باقی ماند. اگر رهبر کمونیست کره شمالی- کیم جونگ‌ایل- را به حساب نیاوریم و بدانیم که از حزب کمونیست چین نامی باقی مانده و رواج این ایدئولوژی در پرجمعیت‌ترین کشور جهان عملا سال‌هاست متوقف شده می‌توان گفت کاسترو تنها و شاید آخرین رهبر کمونیست دنیاست که اکنون بر بستر مرگ است. آنچه او را پس از فروپاشی اتحاد شوروی نیز سر پا نگاه داشت اتفاقا تن دادن به اقتصاد آزاد و فاصله گرفتن از آرمان‌های سوسیالیستی نبود، کاریزمای او بود. واژه «کاریزما» که در فارسی به «فره‌مندی» ترجمه شده همان «کرشمه» ماست که به زبان لاتین رفته است. مراد از کاریزما این است که مردمان برای تامین خواسته این دست از چهره‌ها به اشارتی برمی‌خیزند و اقدام می‌کنند و نفوذ معنوی و رابطه احساسی بر بنیان‌های استدلالی می‌چربد و کاسترو رهبری به واقع کاریزماتیک است یا بود. مردی که هفت ساعت تمام سخنرانی کند و جماعت همچنان گوش کنند و حالا به جای فیدل، رائول بر مدار قدرت است که مطلقا کاریزماتیک نیست و این نکته عجب ندارد که در فارسی هم می‌گوییم از آتش خاکستر بر جای می‌ماند. اتحاد شوروی و مارکسیسم روسی فرو پاشید و حکومت‌های کمونیستی اروپای شرقی یکی پس از دیگری از پای درآمدند اما این موج به آمریکای لاتین نرسید هر چند دستاورد و نتیجه آن برای کوبا فقر بود تا مهم‌ترین افتخار انقلاب کوبا در معرض تهدید قرار بگیرد.
دنیا، کوبا را جز با کاسترو و سیگار برگ، با مبارزه جدی، پی‌گیر و مستمر با فقر و بی‌سوادی و گسترش بهداشت عمومی می‌شناسد و اگر اتحاد شوروی فرو نمی‌پاشید و کمک های گسترده آن قطع نمی‌شد کوبا در این زمینه‌ها به موفقیت‌های بیشتری هم دست می‌یافت و اتفاقا شاید پس از 1990 بود که دنیا چهره‌ای واقعی‌تر از کاسترو را شناخت. پیش از آن تصور می‌شد که دولت و حکومت کوبا وابسته به اتحاد شوروی است و مانند اروپای شرقی بدون شوروی دوام نمی‌آورد اما کاسترو نشان داد که غرب نمی‌تواند هر دشمن خود را وابسته به اتحاد شوروی قلمداد کند و چنین بود که کوبا سر پا ماند و نشان داد که حکومت‌های ملی نه به معنای دموکراتیک کلمه بلکه به مفهوم برآمده از انقلاب مردمی همچنان با رژیم‌های استبدادی که هیچ نسبتی با مردم ندارند متفاوت‌اند. جنس آنها یکی نیست هر چند که هر دو به خودکامگی رسیده باشد. وجه دیگر جالب توجه جهانیان این بود و هست که کوبا به مثابه ماهی کوچک در کنار یک نهنگ بزرگ قریب به 50 سال است که دوام آورده است. در واقع فیدل کاسترو نیم قرن را در بحران زمام‌داری کرده و انواع توطئه‌ها را از سر گذارنده است.
از کوبا تا ایالات متحده راهی نیست و با چند ساعت پارو زدن می‌توان به آمریکا رسید. کاستروی جوان که در سال 1959 از کوه‌های «سی‌یه راماترا» و همراه «ارنستو چه گوارا» پایین آمده و با چریک‌های خود توانست ژنرال باتیستای مورد حمایت آمریکا را از قدرت کنار بزند با مشکلات کنار آمد اما دو اتفاق بزرگ او را از درون خرد کرد و با این حال به سرعت به ترمیم این ضربات پرداخت و ایستاد. مراد از این دو اتفاق، واقعه خلیج‌ خوک‌ها و قرار گرفتن جهان در آستانه جنگ جهانی سوم نیست که از این دست رخدادها همه بیرونی‌اند و رهبری را از درون تحت فشار قرار نمی‌دهند. آن دو رخداد که کاسترو را از درون تا آستانه انهدام پیش برد یکی اضمحلال و انحلال اتحاد شوروی است که برای امثال کاسترو از مرگ منهدم کننده‌تر می‌توانست باشد. فیدل این اتفاقات را «خودویران‌گری دوران گورباچف» می‌داند و معتقد است که شوروی نیز نه از بیرون که از درون فرو پاشید و البته بیشترین سهم را در این قضیه از آن گورباچف می‌داند. اتفاق دوم پناهنده شدن دخترش به آمریکا بود که گفت می‌خواهد در دنیای آزاد زنگی کند. مردی که ده‌ها سال مردم خود را از امپریالیسم آمریکا بر حذر داشته و به زندگی تحت لوای یک ایدئولوژی و حکومت یک حزب واحد فراخوانده بود می‌دید دخترش به این سبک زندگی و حکومت پشت پا زده و به دامن امپریالیسم پناه برده است. این ضربه را نیز فیدل تاب آورد.
چند سال پیش که یک فرمانده ارشد نظامی در ایران با وضعیت مشابهی مواجه شد و پسرش ترجیح داد او، خانواده و ایران ترک کند و به زندگی در غرب ولو به بهای خدشه به اعتبار برسد بسیاری از دوستان سردار، ماجرای فیدل را برایش باز می‌گفتند تا قدری تسکین یابد. دختر کاسترو هم به آمریکا رفت مثل شماری از هم‌وطنان خود که هر از گاهی با قایقی شکسته پارو می‌زنند تا به شهری و در واقع دنیایی در آن سوی آب‌ها برسند. همیشه بر سر این مهاجران غیر قانونی بحث بود و یکی از موارد انتقاد رنجی که آنها باید متحمل می‌شدند. در این میانه و بعد از ماجرای ممانعت پیوستن پدری که آن سو رفته بود و پسر خردسالش در کوبا مانده بود، کاسترو ناگهان تصمیم تکان دهنده و شجاعانه‌ای را اعلام کرد و گفت مرزها را می‌گشاید تا هر که می‌خواهد به آمریکا برود. کاسترو چیزی را از دست نمی‌داد. دخترش رفته بود و نهایت این بود که شماری دیگر هم می‌رفتند. به قول ما ایرانی‌ها مرگ یک بار شیون هم یک بار.
او می‌خواست یک بار برای همیشه به عطش مهاجرت پاسخ گوید. روشن است که در بدترین وضعیت نیز همه نمی‌کوچند. تعلقات خانوادگی، مذهبی، سنتی و منابع کسب و کار و درآمد و عادات و وابستگی‌ها و ده‌ها دلیل دیگر برای ماندن وجود دارد ولو دمکراسی نباشد اما واقعیت این است که او با دیکتاتورهای دیگر تفاوت داشت و دارد و اساسا دشوار می‌توان او را دیکتاتور خواند زیرا، اگر چه روش حکومت او خودکامانه است اما نماد یک ملت هم به حساب می‌آید و می‌آمد. اینها را غرب هیچ‌گاه درنیافت. ابتکار کوبا آمریکا را در وضعیت دشواری قرار داد. از یک سو یا باید به خیل متقاضیان ورود به این کشور اجازه ورود و بعدتر اقامت و اشتغال و تشکیل خانواده و فرزندآوری می‌داد که عملا جامعه کوبایی‌های مقیم آمریکا را به یک جمعیت قابل توجه بدل می‌ساخت و دیگر قومیت‌ها و ملیت‌های مهاجر نیز همین گشاده‌دستی را در پذیرش این پناهندگان خواستار می‌شدند یا جلوگیری می‌کرد که با آن چه در حمایت از مردم کوبا برای پیوستن به دنیای آزاد گفته بود تعارض داشت. این بازی را کاسترو برد زیرا آمریکایی‌ها بودند که از ورود بی رویه کوبایی‌ها جلوگیری کردند. این نیز گذشت و فیدل برای کوبا وکوبا برای فیدل باقی ماندند تا امروز درباره کاسترو و کوبا چند نکته گفتنی است:
اول این که او برخلاف تصور جهانیان وابسته به اتحاد شوروی نبود. اگر بود باید همزمان با رهبران اروپای شرقی سقوط می‌کرد. هم ردیف کردن فیدل با دیکتاتورهای بی‌هویت در اروپای شرقی و آسیای میانه که از مسکو تغذیه و تقویت می‌شدند دروغ و جفاست. رابطه او ایدئولوژیک بود و جالب است بدانیم فیدل از ابتدا کمونیست نبود و بعدها مارکسیست شد. حتی هنگامی که انقلاب کرد و باتیستا را به زیر کشید نیز جوانی کمونیست نبود. چه گوارا چرا اما او نه. کما این که می‌گویند و در تاریخ ثبت شده است که اندکی پس از پیروزی و در 22 مه 1959 در یک نطق تلویزیونی از کمونیست‌ها انتقاد کرد که به خاطر افزایش دستمزدها خرابکاری می‌کنند. معلوم نیست که فشارهای فزاینده آمریکا بود که سبب شد به اردوگاه مارکسیسم روی آورد یا تحت تاثیر شخصیت و نفوذ رهبران وقت شوروی قرار گرفت. تاثیر دوست صمیمی او چه گوارا بود یا خودش به مارکسیسم رسید اما این یک واقعیت است که فیدل کاسترو به نام یک کمونیست پیروز نشد و بعدها به این ایدئولوژی و نوع حکومت رسید.
دوم: یکی از موانع آزادی، تهدید کشور و ادعا یا واقعیت اهمیت استقلال آن است. تهدید مستمر آمریکا علیه کوبا سبب شد که در طول این مدت استقلال این کشور دغدغه اصلی فیدل باشد و نه آزادی آن. او از عهده حفظ استقلال این سرزمین زیر گوش آمریکا برآمد اما نتوانست برای مردم خود آزادی را به ارمغان آورد. این روزها عکس این ماجرا را در لبنان شاهد هستیم. سران طوایف و احزاب و مدیران مطبوعات لبنان همواره می‌بالیدند و فخر می‌فروختند که از آزادی کامل برخوردار هستند اما این آزادی برای آنها متنج به استقلال نشد و از تجاوز و خشونت علیه مردم و این سرزمین ممانعت نکرد. این که محمد خاتمی در ایران و در طول هشت سال تمام اصرار داشت دین و آزادی را در کنار هم و توامان عرضه کند به خاطر همین دغدغه‌ها بود. دین و ایدئولوژی بدون آزادی به استبداد می‌انجامد و آزادی بدون باور در جهان اول بحران های اجتماعی و اخلاقی و در دنیای پیرامونی هرج و مرج و سوء‌استفاده در پی دارد. اگر کاسترو توانسته بود یک جامعه آرمانی بسازد ناگزیر نبود قدرت را به برادرش بسپارد. این نوع انتقال قدرت، جمهوری‌های موروثی در منطقه ما را در اذهان متبادر می‌کند و کسانی چون بشاراسد و الهام علی‌اف را که به جای پدرانشان در دمشق و باکو نشستند.
فیدل کاسترو 7 ساعت سخنرانی می‌کرد اما هیچ گاه به این موضوع نپرداخت که آیا نیاز آدمی تنها نان و مسکن و کار است و آیا همه آنچه کوبایی‌ها جست و جو می‌کردند القائات دشمن است یا آزادی از هر ایدئولوژی برتر می‌نشیند.
کاسترو برای من نیز فیدل 20 و 30 سال پیش نیست . چرا که آموخته‌ام مردان قدرت را با معیار باورشان به «آزادی» محک بزنم. در دنیای مدرن برای مفاهیم کیفی شاخص و تعریف ارایه شده و شکل انتزاعی ندارند. «آزادی» را با 15 معیار و شاخص محک می‌زنند. اگر این شاخص‌ها وجود داشته باشند می‌توان وجود آزادی را در کشوری تایید کرد . رهبران انقلابی که معمولاً به صورت موجه به قدرت رسیده‌اند گمان می‌کنند استمرار اقتدار آنان نیاز به توجه ندارد و هنگامی که با انتقاد در باب فقدان آزادی مواجه می‌شوند دو گانه استدلال می‌آورند. یکی این که ادعا می‌کنند مراد از آزادی در واقع «آزادی از» بوده است. یعنی قرار بوده «از» قید و بندی رها شوند و این اتفاق با وقوع آن انقلاب و پیروزی آن جنبش حادث شده است. دیگری همان توطئه‌هایی است که نمونه‌های مختلف نشان می‌دهند توهم نیست. با این حال مدعای آزادی قابل ارزیابی و سنجش شده و با 15 معیار می‌توان میزان آن را اندازه یا فقدان آن را نتیجه گرفت. با این 15 معیار قطعاً و مطلقاً نمی‌توان کوبا و کاسترو را آزاد و آزادی خواه قلمداد کرد. بدتر این که هیچ تضمینی وجود ندارد که پس از کاسترو یا دست کم بعد از کاستروی دوم کوبا نیز به دامن سرمایه‌داری درنغلتد. هر چند برای فیدل همچنان بارقه‌های امید وجود دارد. خاصه این که می‌دانیم جنبش چپ دوباره در آمریکای لاتین پا گرفته و قدرت یافتن آن هم از نوع پیروزی در انتخابات در ونزوئلا و پرو از این حکایت می‌کند. آنها که کاسترو را دیکتاتوری می‌دانند که 47 سال به صورت خود محور بر کوبا حکومت کرد دلایل بسیاری می‌توانند اقامه کنند که از جمله فقدان همان 15 شاخص آزادی و دست آخر نحوه انتقال قدرت بدون راهکارهای دموکراتیک و مدرن است اما هواداران کاسترو نیز دلایلی دارند. برای کدام دیکتاتور، جمعیت مشتاق 7 ساعت می‌ایستد و گوش می‌کند و هلهله بر پا می‌دارد؟
کدام دیکتاتور با رییسان جمهور منتخب در دیگر کشورها دوست است؟ کدام دیکتاتور دوستانی از جنس گابریل گارسیا مارکز و دیه گو آرماندو مارادونا دارد؟ کم نیستند کسانی که معتقدند مشکلاتی که بر سر راه ستاره محبوب فوتبال آرژانیتن و جهان قرار گرفت ناشی از علاقه او به کاسترو و دوستی آن دو بود. حال آن که دیگر ستارگان عملاً در خدمت سرمایه‌داری جهانی و نهادها و نمادهای آن در ورزش هستند مارادونا دلگرمی به تاییدهای فیدل را با هیچ کالای دیگری معاوضه نکرد، کدام دیکتاتور در سرزمین ‌های دیگر نیز هوادار دارد؟
فیدل کاسترو تنها در کوبا شناخته شده نیست. او چهره محبوب تمام آمریکای لاتین است. حتی اگر 47 سال زمام‌داری از محبوبیت و اعتبار او کاسته باشد، اسطوره چه گوارا همچنان باقی است. پزشک آرژانتینی که به کوبا رفت و «بر» قدرت بودن را بر «در قدرت » ماندن ترجیح داد و تصمیم گرفت انقلاب کوبا را صادر کند و در بولیوی جان بر سر این پیمان نهاد. چنین است که «چه» هم به آرژانتین تعلق دارد، هم کوبا و هم بولیوی و هم هر جای دیگر آمریکای لاتین. جالب است که یکی از نمادهای تبلیغاتی شرکت‌های چند ملیتی در این منطقه تصویر «چه‌گوارا» است. چه، از محبوبیت «چه»‌ آگاهند. با این وصف فیدل را نمی‌توان در ردیف صدام حسین و مانند او قلمداد کرد که تنهایند. یکی از ویژگی‌های دیکتاتورها این است که تنهایند. قدرت را در کف و انبوهی را در تحت فرمان دارند اما تنهایند. فیدل اما تنها نیست. چون دوستانی از هنرمندان و نویسندگان و ورزشکاران دارد. این ویژگی‌هاست که از او چهره‌ای متفاوت ساخته هر چند که اصرار بر حکومت و اقتدار و تعلق بیش از حد به دنیای بدون روح او را به موزه تاریخ خواهد سپرد و تکرار چنین شخصیتی را دشوار خواهد ساخت. در برگی از یادداشت‌های روزانه ارنستو چه گوارا در بولیوی و در همان محلی که به قتل رسید و تاریخ آن مربوط به 7 سال پس از پیروزی جنبش چریکی کوباست آمده است: «با حفر چند گودال، محل مناسبی برای پنهان کردن غذا و چیزهای دیگر ایجاد شده است. موی سرم بلند شده خیلی هم تُنُک است. موهای خاکستری بور شده‌اند و می‌ریزند. ریشم بلند شده است در ظرف یکی دوما دیگر به خودم خواهم رسید». یکی دو ماه بعدتر چه گوارا کشته شد و نتوانست به قولی که به خودش داده بود عمل کند اما یار او در هاوانا 47 سال فرصت داشت. به ریش انبوه و چهره‌اش می‌رسید. تا همین چندی پیش هم سر حال و سر پا بود اما فیدل هم «خود» را پیدا نکرد. آن قدر که به جز سیاست و مقاومت در باورهای نوین بشری نیز الگو باشد.
با این حال کوبا می‌ماند. مهم‌ترین تفاوت کمونیسم کوبایی با مارکسیسم روسی در این بود که در اتحاد شوروی ناسیونالیسم و دوست داشتن سرزمین و وطن زیر پای سوسیالیسم و طرد امپریالیسم لگدمال شد. از همین رو بود که تا فروپاشید هم داعیه استقلال را مطرح کردند و نغمه جدایی سردادند. حکومت می‌پنداشت که سوسیالیسم کافی است و باید نگران امپریالیسم باشد اما آنچه شعله‌اش به خاموشی نگرایید، ناسیونالیسم بود که دوباره سر کشید. در کوبا اما ملت و ملیت تحت‌الشعاع ایدئولوژی حاکم جان نداد و مردم کوبا به خاطر سوسیالیسم و فیدل کاسترو در برابر حس تعلق به سرزمین خود قرار نگرفتند. قرن 21 جای امثال کاسترو نیست. او تلاش کرد با تغییر لباس به استقبال هزاره سوم برود اما افکار خود را نیز آورد. عرفات لباس خود را تغییر نداد اما کوشید با افکار دیگری پا به قرن 21 بگذارد اما او نیز نتوانست یا نخواستند که بتواند.
نلسون ماندلا اما این نکته را دریافت و به جای این که هواداران خود را نگران لباس و فکر و سلامت خود کند داوطلبانه کناره گرفت و ترجیح داد خاطره‌اش با مناسبات قدرت پیوند نخورد. فیدل هم اگر نمرده باشد یکی از همین روزها یا سال‌های نزدیک خواهد مرد و افسانه او نیز به پایان خواهد رسید. کارل پوپر فیلسوف شهیر انگلیسی جمله معروفی دارد. او می‌گوید آنها که وعده می‌دهند در «زمین» بهشت بر پا می‌کنند جز جهنم برای آدمیان نمی‌آفرینند. مثال‌های بارز این ادعا استالین در شوروی و هیتلر در آلمان هستند. فیدل کاسترو نیز وعده داده بود بهشت برپا می‌دارد. او نیز موفق نشد اما جهنم هم بر پا نکرد. پایان افسانه فیدل این است.
در گزارش سیاسی و روایت سیاست و رخدادهای هفته سپری شده نمی‌توان سه رخداد را از قلم انداخت. نخست استمرار فاجعه انسانی در لبنان است. حمله دوباره به قانا کشتار 50 غیر نظامی که بیشتر زن و کودک بوده‌اند . آقای ابطحی در همایش حسینیه ارشاد به نکته درستی اشاره کرد. آنجا که گفت با این که از تاسیس اسراییل پنجاه و چند سال بیشتر نمی‌گذرد اما از نظر ماهیت تفکر کهنه‌ترین رژیمی است که پا به دنیای مدرن گذاشته است. سبعیت و ددمنشی‌یی که اعمال می‌کند همه دستاوردهای دنیای مدرن را به سخره گرفته است. این گفته عمادالدین باقی هم در خور توجه است که با این که در پارادایم عصر حقوق بشر زندگی می‌کنیم اما منطق زور همچنان حاکم است. برخورد با واقعه لبنان در ایران بسیار بالغانه است.
احزاب مختلف موضع متحد و متفق اتخاذ کرده‌اند. ایران به رغم آن که اسراییل را مسبب این جنایات و حزب‌الله لبنان را محق می‌داند اما خود را یک طرف درگیری قلمداد نمی‌کند. بیم آن می‌رفت که اظهارات غیردپیلماتیک برخی مسئولین در این ماجرا اسباب گرفتاری شود اما دخالت دیگران مانع از توجه به این ناپختگی‌ها شد. مقام رهبری هم در دو مقطع موضع گرفته است. یکی در واکنش به سخنان رییس جمهوری آمریکا که گفته بود حزب‌الله باید خلع سلاح شود و پاسخ دادند: خلع سلاح حزب‌الله اتفاق نخواد افتاد و نوبت دوم پس از فاجعه قانا که عرق شرم بر پیشانی حامیان اسراییل هم نشانده است. نکته جالب در پیام اخیر درود به سید حسن نصرالله به عنوان یک «رهبر عربی» است. سیمای جمهوری اسلامی نیز هر شب در پربیننده‌ترین ساعات یک کلیپ عربی را پخش می‌کند که با مقایسه جمعیت کشورهای عربی با جمعیت اسراییل آنان را فرا می‌خواند که بپاخیزند. نه بحث اسلام و کفر را مطرح می‌کند نه در دامی که گسترانده‌اند می‌افتد که تبدیل درگیری‌ها و تقلیل آنها به جنگ شیعی – سنی است . یکی از روزنامه‌های اسراییل در خبری مدعی شده بود که نامه‌ای با امضای رهبر یک کشور عربی برای حکومت اسراییل رسیده که در آن از حذف شیعیان از ساختار قدرت و سیاست در لبنان اظهار خشنودی شده است. معلوم است که اگر هم چنین نامه‌ای وجود خارجی داشته باشد با این صراحت موضع‌گیری نمی‌کند و هدف فاصله انداختن درون طیف مقابل است.
خود حسن‌نصرالله نیز از تمامیت لبنان سخن می‌گوید و موضوع را عقیدتی نکرده و از سرزمین و خاک سخن می‌گوید. اینها نکات ظریف و هوشمندانه‌ای است که ایران را در عین حمایت و برحق دانستن حزب‌الله دور نگاه داشته است. موضوع دوم صدور قطعنامه ضد ایرانی در شورای امنیت سازمان ملل و تعیین ضرب‌الاجل ( 9 شهریور) است . همه می‌دانستند این اتفاق خواهد افتاد و احتمالاً بحران خاورمیانه موجب شده که زودتر به اتفاق نظر برسند. اگر ایران غنی سازی را تعلیق نکند قطعنامه بعدی لحن متفاوتی خواهد داشت که از هشدار و توبیخ و تنبیه شروع می‌شود و به ترحیم می‌انجامد. در این پروسه بحث حمل نظامی بسیار دور است و شروع تحریم از ورزشی و سیاسی تا اقتصادی و نفتی و مرحله به مرحله محتمل‌تر است. تعیین استراتژی و تاکتیک برای گذار از این مرحله کاری کارستان است. بادا که نظر همه فعالان سیاسی دوستدار کشور و انقلاب لحاظ شود و حال که کار به اینجا رسیده میدان را فراخ کرد زیرا قرار است همه هزینه‌های آن را بپردازند. آیا می‌توان در دو راهی تعلیق یا تحریم طریق سومی را یافت و پیمود؟
سومین واقعه تلخ است. که نه می‌توانی‌اش نگویی و نه… مرگ اکبر محمدی در زندان اوین، مقامات گفته‌اند اعلام دلیل آن نیاز به زمان دارد. منتظر این زمان می مانیم. اما کاش قدری «هزینه – فایده » کنیم. اصرار بر نگهداری این افراد در زندان با تبعات مختلفی که در شک طبیعی هم متصور است چقدر هزینه دارد و چه اندازه فایده؟ چقدر چنین اخباری کام را تلخ می‌کند چقدر کسانی منتظرند تا این اتفاق یک استثناء نباشد و چقدر آرزو می‌کنم که استثنا باشد و آدم‌ها اگر هم به زندان می‌افتند اندکی بعدتر به جامعه و خانواده باز گردند. خودشان و نه پیکرشان و قطعاً این اتفاق به هر سبب که رخ داده باشد چه بی‌احتیاطی زندانی چه زندان‌بان تکرار نخواهد شد.