تاریخ انتشار : ۲۵ فروردين ۱۳۸۸ - ۱۳:۲۴  ، 
شناسه خبر : ۸۹۳۳۰

مهدی وحیدی: این روزها شاهد حملات رژیم اسرائیل به فلسطین و لبنان هستیم، اسرائیلی که در سال 2000 بطور یک جانبه و یک طرفه سرزمین‌های اشغالی در جنوب لبنان را ترک گفت، 13 زندانی لبنانی را که به مدت 10 سال بدون محاکمه در زندان به سر می‌بردند آزاد کرد.
حال در تحلیل علل روند این تحولات و رویکرد جدید اسرائیل لازم است به استراتژی و تاکتیک‌های آمریکا و اسرائیل که منجر به عملگرایی نوین در هزاره سوم گردیده است اشاره شود. بازیگران عرصه روابط بین‌الملل جهت دستیابی به اهداف و مقاصد آرمانی و واقعی خود دارای برنامه‌ای درازمدت و از پیش تعیین شده تحت عنوان استراتژی و اقدامات مقطعی و کوتاه مدت بر حسب رویدادهای زمانی خاص در قالب تاکتیک‌ها هستند. در واقع آمریکا عصر جدید را با استراتژی ژئوپولتیک (جغرافیای سیاسی) دستیابی به جزیره جهانی یا خاورمیانه فعلی جهت حکومت و تسلط بر جهان آغاز کرد و همچون سیر تاریخ در سال‌های پس از نضج رژیم اسرائیل در منطقه خاورمیانه، در روزهای بحرانی از خدمات چنان رژیمی بهره‌مند می‌گردد که خود بر پایه استراتژی ژئوپلتیک از نیل تا فرات تشکیل گردیده است. از این رو در بررسی و علت‌یابی تغییر مواضع و اتخاذ چنین جهت‌گیری‌هایی از سوی اسرائیل به نظامی‌گری مجدد و گرایش به روحیات میلیتاریستی در ادامه به نقاط و حلقه‌های ظاهرا مفقود ماجرا اشاره می‌شود:
1-با کمی درنگ و ریزبینی می‌توان دریافت که یکی از نقاط کلیدی دگرگونی فعلی در معادلات منطقه خاورمیانه توسط رژیم اسرائیل فروپاشی توهم قدرت این رژیم و شکنندگی سیاست ابهام هسته‌ای اسرائیل است. اسرائیل به یاری و ضرب قدرت‌های جهانی شکل گرفت و در جهت حفظ و ثبات موجودیت و تمامیت ارضی خود از اصولی پیروی می‌کرد که کشورهای اسلامی عرب و غیرعرب منطقه را از هرگونه رویارویی با خود منصرف و بر حذر کند. علی‌الخصوص پس از جنگ‌های فلسطین (1948- 49) سوئز (1956) جنگ شش روزه (1967) و جنگ لبنان در 1982، اسرائیل در امتداد سیاست توهم قدرت خواهان توسعه رعب و وحشت و در واقع افزایش قدرت نرم‌افزاری خود بوده است. به دنبال همین اصول در مسائل هسته‌ای نیز هیچ گاه به دنبال شفاف سازی فعالیت‌ها و توان هسته‌ای خود نبوده و همیشه استراتژی ابهام هسته‌ای جهت گسترش ترس از رویارویی با اسرائیل را در محور عملکرد خود قرار داده است، ولی افول توان نرم‌افزاری اسرائیل در سالهای اخیر چشمگیر بوده چرا که اقدامات نیروهای مقاومت فلسطین و لبنان در برابر هرگونه عملیات تجاوزکارانه اسرائیلی‌ها بدون ملاحظه به قدرت و جایگاه ضربه زنی آن پاسخ سخت در قالب علمیات‌های استشهادی است.
رهبران دو حزب اصلی اسرائیل یعنی شارون و نتانیاهو با خروج از احزاب خود و تشکیل حزب «کادیما» با دستاویز قرار دادن شعار صلح دموکرایک میان اسرائیل و دشمنانش خواهان خروج از چنین بحرانی شدند. از همین روی تخیل غیرواقعی امنیت داخلی و عدم ضربه پذیری اسرائیل برخلاف آمال آنها بر همگان آشکارتر گردید. لذا اسرائیل جهت باز تولید حداقلی و مقطعی شخصیت قدرت محور خود در منطقه نیازمند چنین بحران آفرینی و آتش افروزی در مرزهای خود با لبنان و فلسطین بود.
2- در اولین انتخابات پارلمانی فلسطین (ژانویه 2006) پس از یک دهه، جنبش اسلامی حماس قدرت را در دست گرفت و معادلات محاسبه شده آمریکا و اسرائیل در طرح خاورمیانه بزرگ و طرح نقشه راه را به یکباره با شوک غیرقابل پیش بینی مواجه گرداند، چرا که آمریکا و اسرائیل با طرح «دموکراتیزه کردن» منطقه خاورمیانه و ایجاد فضا جهت برگزاری انتخابات آزاد و همه پرسی در طرح خاورمیانه بزرگ به دنبال خلع سلاح نیروهای مقاومت در برابر اسرائیل بود، لیکن حضور حماس در انتخاباتی آزاد و جلب اعتماد و حمایت مردم و کسب حداکثر آرای ماخوذه جای هیچ گونه عمل انجام نشده‌ای را برای اسرائیل باقی نگذاشت و از سویی بر اساس مانیفست حماس برقراری صلح میان اسرائیل و فلسطین بدون حل موضوع آوارگان فلسطینی (از 1948) و بازپس‌گیری سرزمین‌های اشغالی (بعد از 1948) بی‌معنا و غیرقابل قبول بوده است، امتداد چنین تناقضات فکری و عملکردی میان اسرائیل و فلسطین با روی کار آمدن حماس منتج به اقداماتی چون توقف انتقال سهم مالیات مرزی به فلسطین (که تا قبل از ظهور حماس در اختیار تشکیلات خودگردان بود و حدوداً 50 میلیون دلار می‌شد)، قطع روابط دیپلماتیک اسرائیل و اتحادیه اروپا با فلسطین، قطع کمک‌های مالی اروپا و آمریکایی به فلسطین و ... جهت فشار به حماس بمنظور تقسیم قدرت، تعدیل اصول اولیه و همراهی با معادلات مدنظر قدرت‌های منطقه‌ای و جهانی بوده است. از همین روی عدم انعطاف حماس و پافشاری بر استراتژی خود یکی دیگر از دلایل حملات و تغییر موضع اسرائیل به جهت بحران آفرینی در منطقه و جلوگیری از ایجاد اجماع داخلی فلسطینی بر علیه اسرائیل بوده است.
3- تهدید حزب الله لبنان برای اسرائیل از دیگر دلایل تشنج آفرینی اسرائیل در منطقه است. اسرائیل پس از شکست و خروج از جنوب لبنان در سال 2000 م برای خلع سلاح حزب الله لبنان که خطری همیشگی و مانعی سخت و غیرمنعطف در برابر هر اقدام اسرائیل است، دست به هر اقدامی زده است. فشار بین‌المللی با حمایت آمریکا، تحریم و تهدید لبنان هیچ یک جوابگوی خواسته‌های اسرائیل نبود. لذا آمریکا با طراحی برنامه‌ریزی شده سناریوی ترور رفیق حریری نخست وزیر فقید لبنان رابه یکی از حامیان حزب الله لبنان یعنی سوریه نسبت داد و با فشارهای بین‌المللی و گزارشات کمیته حقیقت‌یاب که منجر به قطعنامه 1559 شورای امنیت گردید، شرایط خروج نیروهای سوریه از لبنان را مهیا نمود تا جوی نامناسب برای حزب الله برقرار سازد. ولی در ادامه حمایت مردمی از حزب الله لبنان و حضور کم‌نظیر مردم در تظاهرات به نفع حزب الله مشاهده شد. در چنین شرایطی بازآفرینی قدرت تحت فشار حزب الله در لبنان صورت گرفت و اسرائیل و آمریکا دست‌یابی به اهداف مورد نظر خود را دورتر از آنچه می‌خواستند، دیدند. از سوی دیگر تغییرات داخلی در پارلمان لبنان و روی کار آمدن مخالفان سوریه در لبنان نیز نتوانست از قدرت و اشاعه توان حزب الله بکاهد، از این رو اسرائیل با آغاز یورش به سرزمین‌های لبنان در تحلیل نهایی با چنین تاکتیکی بدنبال انتصاب علل بحران سازی و ناآرامی‌های فعلی به حزب الله و خلع سلاح این گروه مخالف حضور اسرائیل در منطقه خاورمیانه است.
4- در فاز دوم علت‌یابی بحران سازی اسرائیل در منطقه باید به ادله غیرمحسوسی بپردازیم که تامین کننده منافع شریک راهبردی‌اش آمریکا می‌باشد. چرا که آمریکا در عصر جدید با استراتژی ژئوپولتیک گرایی خواهان در دست داشتن نقاط استراتژیک جهان و از جمله مهمترین این نقاط یعنی خاورمیانه (جزیره جهانی) است. به همین دلیل حملات به افغانستان و عراق به پشتوانه سناریو 11 «سپتامبر» 2001 نیز در همین راستا قابل ارزیابی است.
آمریکا با درک موقعیت سوق‌الجیشی و وفور منابع انرژی که پایه‌های ثروت و قدرت منطقه خاورمیانه هستند، کسب شاهرگ‌های اقتصادی و تسلط بر شریان حیاتی اقتصاد بین‌الملل را در سلطه بر منطقه خاورمیانه می‌بیند. لذا بعد از فروریزی اتحاد جماهیر شوروی در 1991، گسترش نفوذ اقتصادی در کشورهای تازه استقلال یافته که زنجیره شمالی خاورمیانه را شکل می‌دهند و حضور نظامی در عراق و افغانستان و خلیج فارس و دریاهای آزاد حاشیه منطقه خاورمیانه حکایت از تاکتیک‌هایی جهت رسیدن به استراتژی نهایی تسلط بر خاورمیانه است. اما بعد از جنگ عراق در سال 2003 آمریکا با بحران‌هایی از جمله بحران مشروعیت عملکرد و بحران معنا در داخل و خارج آمریکا مواجه گردید. از این‌رو توان قدرت خود را رو به نزول یافت چرا که برداشت جهانیان و افکار عمومی دنیا به اقدامات آمریکا همچون کشورهای امپریالیستی قرون گذشته بود.
بر همین اساس نیاز به ایجاد بحران و تشنج در منطقه بمنظور انتقال مسیر افکار عمومی دنیا از حوزه درگیری آمریکا به ناکجاآباد دیگر در میان تصمیم گیران و تصمیم سازان یهودی آمریکا و اسرائیل احساس گردید. فلذا جهت فرافکنی و انحراف درک درونی افکار عمومی از آمریکای‌ امپریالیست به آمریکایی میانجیگر صلح میان اسرائیل و لبنان و فلسطین و یا سوریه می‌بینیم که اسرائیل شریک راهبردی آمریکا بحران سازی در منطقه را جهت منافع آمریکا معقول و مستدل می‌یابد.
5- یکی دیگر از دلایل رژیم اسرائیل برای ایجاد تشنج اخیر فضاگشایی برای آمریکا جهت اشغال سوریه و فشار بر ایران به منظور تکمیل استراتژی ژئوپلتیک تسلط بر خاورمیانه است. چرا که آمریکا پس از تضعیف شخصیت جهانی‌اش یارای حمله مستقیم به سوریه با بهانه‌های واهی حمله بر افغانستان و عراق را نداشت و در انتصاب ترور رفیق حریری به سوریه و ایجاد اجماع جهانی بر علیه سوریه به جز خارج کردن نیروهای سوریه از لبنان بر اساس قطعنامه 1559 شورای امنیت موفقیت چشمگیری بدست نیاورد. از این رو تنها در صورت بروز بحرانی در منطقه که اسرائیل هزینه آن را پرداخت، شاید بتواند به بهانه دخالت در جنگ اسرائیل و حزب الله، سوریه را از مدار بی‌طرفی خارج و با یورش به آن یکی دیگر از حلقه‌های زنجیره امپریالیستی تسلط بر خاورمیانه را کامل کند و درکنار آن نیز خطوط پیشرونده درگیری ایران با اسرائیل و آمریکا را برچیند. از چنین جهات و رویکردهایی اسرائیل بر اساس تاکتیک‌های متعدد داخلی و خارجی در امتداد استراتژی خود و شریک راهبردی‌اش آمریکا اقدام به عملیات نطامی بر علیه لبنان و فلسطین نموده است.