تاریخ انتشار : ۱۷ فروردين ۱۳۸۸ - ۱۱:۲۳  ، 
شناسه خبر : ۸۹۴۲۰

میخاییل وینوگرادوف
ترجمه: بهروز مرباغی

این روزها بحث حمله یا عدم حمله آمریکا به ایران داغ است. صرفنظر از این که موضوع دانش یا سلاح هسته‌ای چقدر در این مساله دخیل است. نظریه پردازان و سیاسیون اساسا در دو اردو خیمه زده‌اند. اردوی اول از آن کسانی است که این حمله را نه تنها غیر معقول و بی‌دلیل بلکه ازنظر اقتصادی و سیاسی غیرممکن می‌دانند. اشاره این اردوگاه بر این است که جنگ عراق بیش از آنچه که برآورد می‌شده است «هزینه روی دست آمریکا گذاشته».
این اردوگاه به عامل توانایی‌های خود ایران هم اشاره دارد و اصولا مورد ایران را قابل مقایسه با عراق و افغانستان نمی‌داند.
در نهایت به این نتیجه می‌رسد که جنگ با ایران پرهزینه، سخت، طولانی و پرتلفات خواهد بود و لذا کاملا غیرمنطقی و دور از عقل می‌نماید. علاوه براینکه که اجماع جهانی هم برای چنین تحرکی وجود ندارد.
اردوگاه دوم اعتقادی کاملا برعکس دارد. جوهر این باور در آن است که «اساسا جنگ جزو ذاتی بقای نظام سرمایه است.» نظام سرمایه هر از چندگاهی باید اقتصاد خود را با جنگ و هزینه‌های سنگین آن تصفیه نماید و خون تازه در رگ‌هایش بدواند.
سال 1991 اتفاقی در جهان افتاد که در عین کم اهمیتی تبدیل به موضوعی جهانی و در عین حال شیشه عمر نظام سرمایه شد. حمله نامنتظر ارتش صدام حسین به کویت، کشور کوچک و حامی اولش در جنگ او علیه ایران، همان گزک بود. بسیاری از معتقدین به نظریه ذاتی بودن جنگ برای نظام سرمایه از این حمله تفسیرهای زیاد نمودند. در منتها الیه طیف تحلیل و تفسیرها، برخی اعلام نمودند که صدام حسین بزرگترین خائن قرن به بشریت است و این حمله را –اگر نه به دستور یا هدایت سرمایه جهانی- حداقل با غلتیدن در دام آنها انجام داده است. این تفکر نه نها دلیل و زمینه‌ای برای این جنگ از سوی عراق وامانده در تبعات جنگ و طولانی‌اش به ایران نمی‌دید، بلکه حتی در صورت متصور بودنش هم آن را در متر و معیاری نمی‌دید که چنان لشکرکشی‌ای صورت بگیرد. درست مثل اینکه برای زدن میخی در دیوار از پتک سنگین استفاده شود.
صدام –به باور این اردوگاه- نظام سرمایه را از سقوط نجات داد. بعد از جنگ اول خلیج‌فارس انحلال پیمان ناتو منتفی اعلام شد و غرب استدلال کرد که دنیای پس از شوروی درگیر مشکلات و جنگ‌های «منطقه‌ای» خواهد بود و برای مقابله با این معضلات منطقه‌ای نیرویی جهانی لازم است که آنهم ناتو است.
سیستم جهانی ادامه پیدا کرد، این بار بدون حضور رقیب در میدان تسلیحات. آمریکا به مرور تبدیل به تنها قدرت جهانی شد و امکان این را یافت که مسائل اقتصاد جنگی‌اش را بدون ترس از مقابله یا اعتراضی به حرکت درآورد.
بسیاری از منتقدین تک ابر قدرتی آمریکا، از جمله معتقدین به ذاتی بودن جنگ برای نظام سرمایه، واقعه 11 سپتامبر را هم پرده‌ای از نمایش همین نظام می‌دانند که برای تحکیم پایه‌های نظام جنگ طلب در گشودن قلمروهای جدید برای تحرک اقتصاد جنگی اجرا شد. اینها هرگز آدمک‌هایی مثل بن لادن یا زرقاوی را در حد و قامتی نمی‌دانند که چنان عملیاتی را بتوانند در قلب سرمایه جهانی اجرایی نمایند. اینها عدم اعلام هیچ نتیجه مشخص از تحقیقات و واکاوی پرونده‌های این جنایت تا به امروز را قوت استدلال خود می‌دانند و بر این نظر پای می‌فشارند که اینها همه نمایشی بوده است با هدایت همین ماشین جنگی ولی به اسم یا حتی به دست آدمک‌های القاعده که در آن روزها کسی نمی‌شناختشان و الان تبدیل به لولوی جهانی شده‌اند. درست مثل دوره‌ای که «کارلوس» بود. آن موقع بحث سوسیالیسم و شوروی بود، پس کارلوس رنگ سرخ داشت اکنون سپر جنگ رویکرد ضد بنیادگرایی دارد پس آدمکش «سبز» است و «سیاه».
آمریکا با اشغال راحت افغانستان به عراق حمله کرد و دقیقا جنگ و اشغال عراق است که اقتصاد آمریکا را به تحرک واداشت. سوال کاملا مشخص است. این همه هزینه که گفته می‌شود در کجا خرج شده؟ تا به امروز نزدیک به 400 میلیارد دلار هزینه شده. این پول‌ها را به کی داده‌اند؟ به مردم عراق؟ به کارمندان عراق؟ اگر تمام حقوق عراقی‌ها را در این سال‌های اشغال آمریکایی‌ها پرداخته باشند حتی یک دهم این هزینه را پر نمی‌کند. این پول‌ها را یا داده‌اند به شرکت‌های آمریکایی که در تولید تسلیحات هستند یا به سربازان و افسران آمریکایی. در داخل عراق هم اگر پروژه‌هایی را شروع کرده‌اند پیمانکارش اساسا آمریکایی‌ها هستند. پول از این جیب به آن جیب می‌رود. همان آمریکایی‌ها هم پول دستمزد دریافتی را می‌آورند در آمریکا خرج می‌کنند. آمریکا برای شرکت‌ها و تراست خود کار ایجاد کرده و بخش اصلی هزینه‌اش را هم از دلارهای انباشته شده در خزانه کشوری، که از محل مالیات‌ها و درآمدهای دولتی حاصل شده می‌پردازد. یک سیکل کامل گردش اقتصادی که هر دو سرش دست نظام سرمایه است. همین تحرک است که باعث می‌شود جورج بوش، علی‌ رغم ظاهر پرتنش فضای تبلیغاتی انتخابات، دوباره به ریاست جمهوری برسد، حتی راحت‌تر از دور اول که کار به پنالتی کشیده بود.
آمریکا با اعلام برنامه درازمدت خود تحت عنوان «خاورمیانه بزرگ» طرح درازمدتی برای حضور نظامی در منطقه و تغییر کامل بافت اقتصادی آن در جهت منافع شرکت‌های خود دارد. در این میان ایران یکی از «حفره‌های مصرف» دنیاست. مثل چند سال پیش روسیه (در روسیه، به باور بسیاری از اقتصادی نویس‌ها، این بحران اقتصادی 1998 نشان داد که روسیه لقمه‌ای بزرگتر از حلق سرمایه جهانی است) این حفره مصرف یا باید در دست سلسله جنبان سرمایه جهانی باشد یا تبدیل شود به وسیله‌ای برای تحرک بیشتر اقتصاد جنگی آمریکا، هر دو حالت برای آمریکا قابل قبول است. اگر ایران بدون جنگ و تنش در اردوی اقتصادی آمریکا قرار گیرد آمریکا با تبدیل آن به مرکز صدور مجدد کالا و خدمات خود نه تنها خود این حفره مصرف را با کالاها و خدمات خود پر‌ می‌کند بلکه کشورهای همسایه را نیز تبدیل به حفره‌های اقماری می‌کند. موقعیت جغرافیایی ایران این امکان را به وجود می‌آورد. گذشته از آن جنگ اول خلیج فارس برای آمریکا این باور را به ارمغان آورد که تنها کشوری که در منطقه خاورمیانه عنوان واقعی «جامعه» و «کشور» را دارد ایران است. فرار شیوخ منطقه با شلیک اولین گلوله جنگ در آن برهه و خالی شدن بازارها و شهرها نشان داد که آنها بیشتر یک «ویترین» یا بازارچه هستند نه کشور. در مقابل، ایران با تحمل هشت سال جنگ توانسته بود سرپا بایستد و حتی صنعت و اقتصاد خود را بازسازی نماید. اینها نتایج جنگ اول خلیج‌فارس بود.
پس از این جنگ و با رها شدن آمریکا از زیر فشار جهانی برای انحلال ناتو، ایران در پلان اول عملیات آمریکا قرار گرفت. اکنون آمریکا در شرق و غرب ایران رسما و در مقیاسی وسیع خیمه زده و در شمال آن نیز پایگاه نظامی دارد. وقتی الهام علی‌اف می‌گوید که کشورش پایگاه حمله نظامی به ایران نخواهد شد نشان از «چیزک»هایی است که تبدیل به چیزی خواهد شد. تکلیف آمریکا در برابر ایران- الان کاملا روشن است. ایران باید در اردوی اقتصادی آمریکا قرار بگیرد خواه با مذاکره و توافق خواه با جنگ، گریزی نیست.