محمدرضا سرمست
بررسی موقعیت کنونی افغانستان نشان میدهد که دولت کرزای به تدریج در حال از دست دادن پشتوانه، مقبولیت و مشروعیت مردمی خویش است.
از یک سو مجاهدین شمال با رنجش که حاصل کنار گذاشتن تدریجی آنها از سوی کرزای در فاصلهء سالهای 2001 تا 2006 بوده است، نقد و تعرض به دولت را در شرایط ضعف کنونی سرعت و شدت و حدت بخشیدهاند و اگرچه هنوز یک اجماع و توافق تشکیلاتی بین آنها در برابر دولت کرزای به چشم نمیخورد (زیرا در صدد رویارو قرار دادن خود با آمریکاییها نیستند) اما کمیت و کیفیت بازیگران، عناصر و نیروهایی که نقد وضع موجود را براساس اصل بیکفایتی کرزای شروع کردهاند در حال افزایش است. در این میان سه سطح از انتقادات علنی مجاهدین شمال قابل تشخیص است. نخست فرماندهانی که در ردههای مدیریت و فرماندهی میانی در ولایات شمالی هستند و طی هفتههای گذشته به بهانهء برقراری امنیت با آنها برخورد شده است به ویژه در ولایت بلخ دوم، فرماندهان ارشدی که تحت امر مارشال فهیم بودند و پس از برکناری وی توسط کرزای به یک قطب مخالف اما علیالظاهر ساکت حاکمیت تبدیل شدند. سوم، آن دسته از سیاسیون ائتلاف شمال که پس از برکناری فهیم در چارچوب دولت کرزای باقی ماندند ولی اکنون پاکسازی شدهاند نظیر دکتر عبدالله، وزیر خارجهء سابق که به تدریج در حال شکستن سکوت خود و علنی کردن انتقادات خویش از دولت هستند.
چهارم فاصله گرفتن رهبران عالی ائتلاف شمال از کرزای و قطع حمایتهای سیاسی - معنوی خویش از دولت نظیر انتقادات ماههای اخیر برهانالدین ربانی از عملکرد دولت. این در حالی است که ازبکهای شمال نیز باوجود اینکه در ظاهر ساکت و آرام به نظر میرسند اما به دلیل اینکه عناصر اصلی و هویتی آنها در ساختار حکومتی مشارکت داده نشدهاند، از وضع موجود ناراضی هستند.
در مناطق پشتوننشین جنوب و جنوب شرق، افت محبوبیت، مقبولیت و مشروعیت کرزای و دولت وی بیش از شمال تاجیکنشین و ازبکنشین است.
باوجود اینکه کرزای به تدریج و به ویژه در دو سال اخیر اقدام به حذف تدریجی و سازمان یافتهء تاجیکها و ازبکها از دولت و به ویژه ساختارهای دفاعی و نظامی و امنیتی و سیاست خارجی کشور کرده است و به نوعی به پشتونیزه کردن ساختارهای حکومتی اقدام کرده است، باوجود این نمیتوان از حمایت اکثریت پشتونها از دولت اشاره کرد. برای بسیاری از پشتونها امروزه چالشکرزای با عناصر کلیدی ائتلاف شمال موضوعیتی ندارد و یک نزاع درون حکومتی تلقی میشود.پشتونها به ویژه آنها که در ولایات قندرها، هلمند، ارزگان، زابل، پکتیا و پکتیکا اقامت و سکنی دارند حتی اگر از طالبان ناراضی باشند (که بسیاری از آنها نیستند و با طالبان همدلی و همکاری میکنند) از تداوم حملات هوایی و زمینی نیروهای آمریکایی و ناتو که توام با خرابیهای گسترده و کشتار مردم غیرنظامی است، به شدت خشمگین هستند و از اینکه دولت کرزای قادر به حفظ امنیت اولیه برای زندگی روزمره آنان نیست، مأیوس شدهاند. علاوه بر این، دولت در حالی طی سالهای 2001 تا 2006 مزاحمتهایی را برای کشت خشخاش در ولایاتی چون قندهار و هلمند در حاشیهء رودخانههای بزرگ جنوبی و شعبات آنها ایجاد کرده که در عمل نتوانسته است، لیاقت و کارآمدی خود را در سیاست کشت جایگزین به اثبات برساند، در واقع، مبارزهء دولت با مواد مخدر و ترویج کشت جایگزین، فقط به آسیب رساندن به مزارع خشخاش بدون موفقیت در ایجاد یک منبع درآمدی جدید برای مردمی منجر شده که به کشت خشخاش نه به عنوان یک اقدام ضددولتی و ضدامنیت ملی و یا همکاری با باندهای بینالمللی مواد مخدر بلکه به عنوان منبعی برای معیشت و قوت لایموت نگاه میکنند.
علاوه بر این، پشتونهای ولایات جنوبی و شرقی احساس میکنند، پشتونیزه شدن دولت کرزای در عمل منفعتی برای اکثریت پشتونهای ساکن در ولایات نداشته و در عمل فقط این تکنوکراتهای پشتون و از غرب بازگشتهها هستند که درآمد ملی اندک کشور را به کنترل و تصرف خود درآورده و در عمل ولایات و اکثریت مردم پشتون ساکن در ولایات مرزی با پاکستان سهمی از بازسازی اقتصادی کشور و آثار و نتایج محدود آن نداشتهاند.
نکتهء دیگر آنکه پشتونهای جنوب و جنوب شرق، حتی اگر از زمره حامیان دولت باشند، به دلیل ضعف حاکمیت دولت در ولایات به ویژه مناطق و شهرها و روستاهایی که از مرکز ولایات فاصله دارند، ناچار به همکاری با طالبان هستند تا از خطر انتقام و مجازات عدم همکاری با نیروهایی که نوعی حاکمیت محلی را برقرار کردهاند، در امان بمانند. به عبارت دیگر هنگامی که دولت کرزای در مناطق مذکور فاقد حاکمیت و اقتدار لازم برای دفاع از مردم محلی است، آنها چارهای جز تمکین از طالبان ندارند.
علاوه بر این، دولت کرزای به دلیل همکاری با نیروهای خارجی که با حملات کورکورانه اما مداوم شناخته میشوند، از دیدگاه بسیاری از پشتونها، مسوولیت کشتار مردم غیرنظامی را برعهده دارد و یا حداقل در این کشتارها شریک است. اگرچنین حملاتی در پنج سال اخیر منجر به نابودی طالبان و یا تضعیف جدی توان سازماندهی و عملیاتی آن میشد، تلفات غیرنظامیان نمیتوانست موج نارضایتی علیه دولت کرزای و نیروهای خارجی را دامن بزند اما اکنون ترکیب سه عنصر برای کرزای، ناتو و آمریکاییها خطرناک شده و بر دامنهء نارضایتیهای مردمی از وضع موجود افزوده است و آن ترکیب «1- جنگ مستمر با خرابیهای بسیار، تلفات بالا و ناامنی مداوم با 2- نتایج مایوسکننده، عدم کاهش توان رزمی و عملیاتی طالبان و 3- فقدان چشماندازی روشن برای پایان یافتن درگیری ها، بمبارانها و برقراری ثبات و امنیت لازم برای بازگشت مردم به زندگی عادی و روزمره است.»
مجموع متغیرها و شرایط فوقالذکر باعث شده که این تلقی و ذهنیت عمومی در بین افغانها در حال شیوع و تقویت باشد که کرزای فاقد کارآمدی لازم برای پیشبرد و هدف اصلی دولت یعنی 1- برقراری امنیت، ثبات و گسترش حاکمیت یک دولت مشروع و مقبول در سراسر کشور و بین تمامی جریانات سیاسی- اجتماعی و ملی و محلی و 2- بازسازی اقتصادی و ایجاد رونق در زندگی روزمره مردم و پاسخ دادن به انتظارات افزایش یافتهء آنان در حوزهءمعیشت و مایحتاج اولیهء زندگی از قبیل ثبات شغلی، درآمد کافی و چشماندازی روشن برای عبور از دوران بحران اقتصادی به اقتصادی معمولی و سپس رفاه و آسایش است. دو نکتهء تکمیلی در کنار این نگرش به کرزای و دولت وی، تغییر تدریجی ذهنیت افغانها به نیروهای آمریکایی و ناتو از یک نیروی آزادیبخش و رهاییبخش در سال 2001 به یک نیروی اشغالگر و بیگانه در سال 2006 است. در واقع امروز دیگر کمتر کسی در افغانستان آمریکاییها را از نگاه ساقطکنندهء حکومت طالبان و ملاعمر مینگرد، بلکه نگاه عمومیتر به آنها در چارچوب نیروهایی است که حضورشان تداوم بخش ناامنی و بیثباتی، جنگ و کشت و کشتار است.
صرفنظر از این نگاه که بیشتر بین عامهء مردم در حال شکلگیری است نگاه نخبگان افغان نیز به آمریکاییها در حال تغییر است. در حالی که در ابتدا، آمریکا و حضورش در افغانستان برای بسیاری از نخبگان، پل و سکویی برای متصل کردن افغانستان عقب مانده و تقریباً نابود شده به قدرتهای بزرگ و امکانات و توانمندیهای آنان تلقی میشد و نخبگان افغان بر این باور بودند که همسویی کابل با آمریکا و توجه واشنگتن به افغانستان، بستری برای پیشبرد سریعتر و کمهزینهتر افغانستان به جامعهء بینالمللی است، اما امروزه نخبگان تاجیک به دلیل سکوت آمریکا و سفارتش در کابل در برابر روند و فرآیند تاجیکزدایی از ساختارهای حکومتی، دچار نوعی دلسردی شدهاند و از اصرار آمریکا در حمایت از کرزای و سیاستهایش (که به نظر آنها نادرست است) رنجش خاطر یافتهاند اگر چه هنوز چندان جرات علنی کردن انتقادات خود را از آمریکا ندارند و یا مصلحت نمیبینند که سیاستهای کرزای علیه تاجیکها را سیاستهای آمریکا بخوانند و آمریکا را بیش از پیش به سوی حمایت از پشتونها سوق دهند و خود را آسیبپذیرتر سازند.
از طرف دیگر نخبگان تکنوکرات پشتون نیز، حاضر به سقوط همزمان با کرزای نیستند و هر زمان که احساس کنند، آمریکا در چارچوب منافع کلان خود در کابل و افغانستان، حاضر به قربانی کردن کرزای شود، بلافاصله آمادگی همسویی با آمریکا و قطع حمایتهایشان را از کرزای دارند زیرا کرزای به استثنای برخورداری از حمایت دولتمردان و مسوولان حکومتی (که فقط تبعیت اداری از کرزای دارند و نه تبعیت قومی یا سیاسی) فاقد حمایت یک حزب و جریان سیاسی نیرومند و یا یک حمایت قومی سازمان یافته از جانب پشتونهاست.کرزای برای بسیاری از افغان ها دیگر مرد محبوب سال 2001نیست.