مهرداد خدیر / mehrdadkhadir@yahoo.com
خبر توقیف روزنامه شرق هم مکرر است و هم از جنس دیگر. مکرر است از آنرو که نخستین بار نیست که روزنامهای به محاق توقیف میافتد ـ هر چند یکسالی بود که این روند متوقف شده بود و چنین به نظر میرسید که سرباز ایستادن دارد ـ و از جنسی دیگر است چرا که شرق به دلایل گوناگون متفاوت بود. این دلایل (در بیان تفاوت) را میتوان برشمرد اما علل توقیف را به تمامی نه. زیرا این رخداد در وهله نخست از بازگشت یا تشدید فضای سوءتفاهم حکایت میکند و بدیهی است وقتی سوءتفاهم دامان شرق را بگیرد احتمال تعمیم آن به دیگران نیز وجود دارد. دیگر این که وضعیت کنونی تمام تلاش و دست کم آرزو باید رفع سوءتفاهم و امکان بازگشت روزنامه شرق به جرگه مطبوعات باشد. اتفاقی که برای روزنامه ایران و در پی فترتی 110 روزه رخ میدهد. هر چند "ایران" ارگان مکتوب دولت است و دولت نمیتوانست نسبت به سرنوشت آن بیاعتنا باشد ولو در دولت هاشمی رفسنجانی متولد شده و در دولت خاتمی بالیده باشد. دولت احمدینژاد به رغم گرایشهای کاملاً متفاوت و بلکه متضاد سیاسی با اسلاف خود در زمینههای سیاسی، فرهنگی، اقتصادی، اجتماعی و بینالمللی نخواست "ایران" در محاق بماند و این گونه است که پس از 110 روز مجال بازگشت مییابد. گیرم با کادر دگرگون شده و سمتگیری متفاوت اما به هر رو روزنامه ایران در مقام یک "نهاد" مطبوعاتی باقی میماند هر چند "نماد" دیگری میشود. آرزوی این قلم آن است که شرق بازگردد. هر چند متحول شدن آن به سان "ایران" منتفی است زیرا که دولتی نیست و از آن بخش خصوصی است. به همین خاطر شایستهتر آن است که به دلایل توقیف نپردازیم. اول به سبب این آرزو. دوم به این دلیل که وقتی خود علامت تشدید بدگمانیهاست چگونه میتوان نگران سوءظن نبود. سوم به این علت که هیچ کمکی به فضای موجود سیاسی نمیکند و اسباب گرفتاری است. اما درباره تفاوتها میتوان به نکاتی پرداخت:
نخست این که شرق در تمام سه سال گذشته کوشید از همه مواردی که روزنامههای توقیف شده را تعطیل کرد بپرهیزد. اگر مهمترین دلیل توقیف را کاریکاتور آن بدانیم آنگاه باید گفت همین یک اشتباه کافی بود تا همه آن ملاحظات نادیده انگاشته شود. استفاده از ادبیات رسمی، تحلیلهای سنگین و پرداختن به مطالبی که مناسب حوزه کتاب و فصلنامه مینمود تا روزنامه، موجب شد حساسیتها کاهش یابد. دوم این که شرق دریافته بود تنها نباید به "سیاست" بپردازد. به همین خاطر سردبیر جوان آن در اولین سرمقاله خود (اول شهریور 1382) نوشت: "شرق، فرصتی است برای حرفهای شدن نسل خبرنگاران و نویسندگان و عکاسان و طراحان و دبیرانی که از دریچه دوم خرداد فضای بیشتری برای تنفس یافتهاند. آنان که از روزنامهنگاری سیاسی به روزنامهنگاری حرفهای روی کردهاند. از ابزار به هدف رسیدهاند و از تاکتیک به استراتژی ارتقا یافتهاند." او توضیح داد: "زیر پوست این پوستین پوشالی سیاستزدگی، تحولات شگرفی در فرهنگ و زندگی ایرانیان در شرف وقوع است که طعم شیرین لمس و روایت آنها را نمیتوان به هیچ طعم تلخ و گزندهای از جنس سوءتفاهمات سیاسی فروگذارد. با این اوصاف اگر روزی دیدید که در اوج توجه جامعه به حادثهای از جنس انتخابات در صفحه اول گزارشی از هریپاتر یا علی پروین منتشر شده است شگفتزده نشوید، زیرا هیچ موضوع و مضمونی را نه مبتذل میدانیم و نه ممنوع ـ مگر به حکم قانون ـ و معتقدیم هر موضوع و مضمونی میتواند با پرداختی صحیح و ادبیاتی استوار به گزارشی خواندنی و عمیق تبدیل شود و اعتراف میکنیم که در زبان جسور نیستیم." هم او یک سال بعد (اول شهریور 1383) نوشت: "یک سال قبل اعلام کردیم که برای ماندن آمدهایم. ماندن نه به هر قیمت اما ماندن به بهایی گزاف. بهای گزاف انتظارات حکومت و اپوزیسیون که ما نه روزنامه حکومتی بودیم و نه روزنامه اپوزیسیون. پس به انتظارات هر دو پاسخ گفتیم. نه مقامات حکومتی را از اخبار حذف کردیم و نه اطلاع رسانی درباره اپوزیسیون را متوقف کردیم که از نظر ما خبر برتر از هر چیز دیگر است. به هنگام انتشار گزارش مجلس ششم درباره قتل زهرا کاظمی صبر کردیم تا پاسخ دادستان تهران را دریافت کنیم و آنگاه قضاوت را به ملت بسپاریم و وقتی از گشادهدستی در انتشار اخبار سیاسی محروم ماندیم به حوزه فرهنگ و زندگی پناه بردیم تا این چراغ خاموش نشود." در پاسخ به پارهای محافظهکاریها و ملاحظات هم در آن مقاله صریح و روشن این گونه استدلال کرد: "وقتی فعالان سیاسی پذیرفتهاند در احزاب خود باید به گونهای حرف بزنندکه مجوز حزب لغو نشود، ما هم در روزنامههایمان باید به گونهای این حرفها را منتشر کنیم تا مجوز روزنامه باطل نشود، تا چراغ این خانه، این نهاد خاموش نشود تا صدایی دیگر به غیر از آن صدای رسمی و اصلی به گوش برسد. تا شرق همچنان منتشر شود." با این توضیحات روشن است که شرق تمام تلاش خود را برای "بقا" به کار بست. انتقادات را به جان خرید تا بماند و با این سیاست سه سال دوام آورد و در این سه سال تنها چند روز گرفتار شد اما سرانجام توقیف شد. آیا همان که "صدایی دیگر" بود؟
شرق تنها به "سیاست" نپرداخت. به همین خاطر هیچ ابایی نداشت که فردای فینال جام جهانی فوتبال تمام نیم صفحه اول را به تصویر دیدار فرانسه ـ ایتالیا اختصاص دهد و انگار روزنامهای ورزشی است. عین همین کار را با سینما نیز کرد. وقتی بازیگر فرانسوی به تهران آمد تصویر استقبال عباس کیارستمی از او را در صفحه اول آورد. روزی که بحث جمعآوری آنتنهای ماهوارهای شد "اجتماع" را چون سیاست و سینما بها داد. هنگامی که دکتر سروش امکان سخنرانی در حسینیه ارشاد و در همایش "دین و مدرنیته" را پیدا نکرد، یک صفحه کامل با او مصاحبه کرد و از یاد نبرد که عین گفتوگوی رامین جهانبگلو با ایسنا را که اندکی پس از زندان منتشر شد باز در یک صفحه کامل درج کند. میکوشید همه حوزههای زندگی را پوشش دهد و سیاست، تنها یکی از همه این دایرهها بود. به همین خاطر است که میتوان گفت تحمل تعطیلی شرق برای بچههای بخشهای دیگر به مراتب دشوارتر است. چه، آنان عادت ندارند و نمیدانند بهای چه را میپردازند.
شرق از یک منظر دیگر نیز قابل تأمل است. روزنامهنگاری پس از انقلاب را به 4 روزنامه مشخص میتوان به ادوار گوناگون تقسیم کرد. این چهار روزنامه عبارتند از اسلام (77-69)، همشهری (70 تاکنون)، جامعه (77-76) و شرق (85-82).
سلام، روزنامهنگاری سیاسی و شرق روزنامهنگاری حرفهای. همان که محمد قوچانی نوشت: "از ابزار به هدف و از تاکتیک به استراتژی". سلام، ترجیح داد به جای روزنامهنگاران حرفهای از چهرههای سیاسی استفاده کند. این کار دلیل روشنی داشت. روزنامهنگاران حرفهای در سالهای 69 و 70 بسیار کم شمار بودند. آنها که سابقه کار در پیش از انقلاب را داشتند یا به حوزه سیاست تعلق خاطر داشتند یا نداشتند. افرادی که نداشتند (مانند دکتر بهزادی و محمد بلوری) به کار "سلام" نمیآمدند و آنها که اندک علاقه یا دلبستگی بیشتری به سیاست داشتند (مثل مسعود بهنود، عمید نایینی، سیروس علینژاد) چهرههایی نبودند که بتوانند با نیروهای سلام که به تازگی از حاکمیت خارج شده بودند همکاری کنند، به همین خاطر بود که دبیری هر 11 سرویس روزنامه سلام را چهرههای بیشتر سیاسی و کمتر مطبوعاتی به عهده گرفتند. اصغرزاده دبیر گروه سیاسی داخلی شد. یک چهره کاملاً سیاسی. وفا تابش دبیر گروه سیاسی خارجی شد. دانشجوی سابق پیرو خط امام و از بستگان خاتمی. سید محمد رضوی یزدی نماینده وقت یزد در مجلس گروه معارف اسلامی را اداره میکرد.
از همه جالبتر که قطعاً با شگفتی بسیار همراه است گروه اقتصادی سلام است که هر نامی را میتوان حدس زد الا عباس عبدی را. حال آن که گروه اقتصادی را عباس عبدی اداره میکرد. شاید در بین سرویسهای مختلف سلام، تنها دبیر ورزش سابقه کار مطبوعاتی داشت اما او هم چندان کار حرفهای انجام نمیداد. کریم ارغندهپور در کتاب "دوران سلام" مینویسد: "صفحه ورزش سلام، همواره مکتبیترین صفحه روزنامه بود به طوری که در زمان تعطیلی سرویس معارف، همکاران به شوخی میگفتند اگر صفحه معارف نداریم در عوض صفحه ورزش داریم که پربارتر هم هست". این چهره بهروز صحابه است که در دوران مسئولیت خاتمی در موسسه کیهان، مدیر مسئول مجله کیهان ورزشی بود و چندی نیز دبیر فدراسیون فوتبال بود. دبیر گروه اجتماعی هم مسعود مظفری از اعضای اصلی جهاد دانشگاهی بود. بقیه نیز به این قرار بودند: محمدمهدی حیدریان (فرهنگ و هنر)، محمود حسینی(علمی)، اکبر اعلمی(گزارش)، ابراهیم انصاری لاری (حقوقی) و عیسی و لابی (شهرستانها). از نامهای دیگر میتوان به موسوی لاری (وزیر کشور دولت خاتمی)، دکتر ارغندهپور و مهندس نعیمیپور اشاره کرد ـ هیچ یک از این نامها روزنامهنگار حرفهای نبودند و نخواستند هم بشوند و به جز ارغندهپور که روزنامهنگاری را بسیار جدی گرفت و ادامه داد، و اما سلام در تاریخ مطبوعات ایران ثبت شد. همانگونه که سلام، نماد روزنامهنگاری سیاسی شد، همشهری را که اندکی بعد متولد شد میتوان معیار روزنامهنگاری اجتماعی دانست. همشهری میکوشید از گل و بلبل بنویسد و کاری به سیاست نداشته باشد. کرباسچی به رغم سابقه "چپ" در هیات کارگزار هاشمی رفسنجانی تنها به مدرنیزاسیون میاندیشید و به همه مظاهر مدرن دل میبست. پاساژهای تجاری به جای بازارهای سنتی، فرهنگسراها به جای کانونهای سنتی و همشهری تمام رنگی. سلام از سیاست مینوشت و همشهری از گل و گیاه و محیط زیست. با این حال کرباسچی هم اندک زمانی بعد به سیاست بازگشت با ماجراهایی که همه میدانیم و بارها و بارها در این صفحه روایت شده است. سومین روزنامه دوران ساز، جامعه است. شاید "جامعه" بود که محمد خاتمی را هم به مسیر متفاوتی سوق داد. متفاوت از این حیث که خاتمی در پی احیای گفتمان چپ سنتی و برقراری جامعه مدنی بود "جامعه"، برای اول بار واژه اصلاحطلب و اصلاحات را رایج کرد. جامعه در روزگاری منتشر شد که هم سلام بود و هم همشهری. بنابراین خود را نخستین روزنامه جامعه مدنی نامید. نه مثل سلام، تماماً سیاسی و نه مانند همشهری کاملاً اجتماعی بلکه تلفیقی از سیاست و اجتماع که همان جامعه مدنی است. جامعه مدنی در واقع توازن سیاست و اجتماع است. در جامعه مدنی نه قدرت بر جامعه میچربد نه جامعه بر قدرت. اگر اولی اتفاق افتد، از روزنامه و حزب خبری نیست و جامعه به استبداد میگراید و اگر دومی حادث شود انقلاب پدید میآید. بدین ترتیب پس از روزنامهنگاری سیاسی و اجتماعی، روزنامهنگاری جامعه مدنی چشم گشود. حکایت جامعه و اخلاف آن ـ توس، نشاط و عصر آزادگان ـ و پایان آن را نیک میدانیم و تکرار آن لطفی ندارد. شرق اما مدعی روزنامهنگاری حرفهای بود. مهم نیست که این واژه را سردبیر آن به خاطر پارهای توجیهات و ملاحظهکاریها ابداع کرد یا نه و اسم مستعار استراتژی و تلاش برای بقا بود یا نه، مهم این است که توانست همه را جذب کند و حرفهای تلقی شود. چندان که آدمی در اندازه داریوش آشوری نیز زبان به ستایش گشود و نوشت: "من گمان میکنم که فیلسوفان ما باید با چشمهای باز به این واقعیت نگاه کنند که روزنامهنگاران ما چگونه دارند گام به گام بر شرایط امتناع تفکر غلبه میکنند و از دل پراتیک زندگانی روزنامهنگارانه خود به شرایط عام و کلی آن میاندیشند و کار خود را با هدفهایی آگاهانه و سنجیده انجام میدهند. این راهگشایی پرشکیب و گام به گام میتواند حاصل تاریخی مهمی داشته باشد که امروز چه بسا به چشم نمیآید." او تصریح میکند: "این نویسندگان جوان، فارسی را هم پخته و فشرده و دقیق و بسیار بهتر از نسلهای پیشین روزنامهنویسان مینویسند. من چند سالی است که کارهای قوچانی را در جوار گروهی از دیگر روزنامهنگاران دنبال میکنم. مقالههای او برای من از جهتهایی که برشمردم همیشه لذتبخش بوده است." این جهتها را هم این گونه برمیشمرد: روزنامهنگاری مسلح به منطق تحلیلی علوم سیاسی و جامعه شناسی و نه زبان «هوچی روزنامهچی» ـ این اصطلاح را ایرج میرزا شاعر صدر مشروطه به کار برده است. داریوش آشوری مینویسد: " این خبرنگاران ساده و جوان، مفاهیم علوم سیاسی و اجتماعی را از زرورق کلاسهای درس و کلیگوییهای بیخاصیت بیرون آوردهاند و معنای تجربی آنها را در زندگی روزانه سیاسی و اجتماعی نشان میدهند." مقاله داریوش آشوری درباره مقاله "قدرت نه که کاریکاتور بحثانگیز شرق در قالب هیچیک از این توصیفات نمیگنجد. باید گفت، شرق، بیش از هر مولفه دیگر به بقا میاندیشد (و میاندیشد) و اساساً عنوان سرمقاله آن در آغاز دومین سال انتشار «در اثبات تئوری بقا» بود و اکنون در مرز عدم و فنا ایستاده است. محمد قوچانی در همان مقاله (اول شهریور 83) نوشت: "روزنامهنگاری هرگز در شرایط ایدهآل خویش قرار نگرفته است و شاید هرگز به چنین شرایطی نرسد. پس چرا ما عمر خویش را به آه و افسوس بگذرانیم؟ تا شرق هست باید کار کرد و اگر شرق نبود مگر دیگران در این همه تاریخ بینهاد چه کردند که ما نتوانیم... آنگاه به جایی دیگر کوچ میکنیم که هجرت، سنت ماست."
میتوانستم تعطیل "شرق" را از منظر سیاست تحلیل کنم ولی به دو دلیل این کار را انجام ندادم. یکی آنچه به اجمال گفته شد و دیگری این که سیاست، تنها یکی از حوزههای زندگی است. هر چند که موضوع این تحلیل میتواند یک سند دیگر برای گفتاری باشد که پیش از این با این عنوان نوشتم: "گریزی از سیاست نیست، گریزی نیست". اگر برای شرق متأسفم چند دلیل مختلف دارد و یک علت ویژه.
نخست آن که به سوءتفاهم دامن میزند حال آن که این سو و آن سو به تفاهم نیاز دارند. این سو به اهمیت گفتوگو در زبان رسانهای و آن سو به درک این واقعیت که حق خطا را باید برای رسانه به رسمیت شناخت. هر چند همین این سو و آن سو دانستن یک سوءتفاهم است و در ظرفی به نام ایران و انقلاب و اسلام و نظام همه در یک صف قرار میگیرند.
دوم به این خاطر که شماری روزنامهنگار بیکار میشوند. روزنامهنگاری یک حرفه است. میتوان و باید از آن نانی به کف آورد و اگر نه رویایی اما چونان حرفهای آبرومند و شرافتانگیز میتوان گذران زندگی کرد.
سوم از آن رو که فضای سیاسی را به سمت رادیکالیسم میتواند پیش ببرد اگر هم الزاماً پیش نبرد. حال آن که همواره از دوری از اعتدال آسیب دیدهایم. نکتهای که آقای هاشمی هم به درستی به آن اشاره کرد. چهارم که وجه غیرسیاسی و غیرصنفی و غیرشخصی قضیه است این واقعیت است که شمارگان کتاب به یک هزار نسخه رسیده است. شرمآور است اما واقعیت دارد. ایرانی کتاب نمیخواند. هیچ ربطی هم به قیمت آن ندارد. دلایل دیگری دارد که جای طرح آن اینجا نیست. پس بار فرهنگ مکتوب را مطبوعات بر دوش میکشند. در روزگاری که کتاب به این حال و روز افتاده و رسانههای دیداری و سایبر و دیجیتالی هر روز عرصه را بر نوشتاری ها تنگتر میکنند، مطبوعات، فراتر از رسانههای سیاسی و اجتماعی، حامل فرهنگ جامعه هستند. زبان و ادبیات را ارتقا میدهند. کاری که مطلقاً صداوسیما انجام نمیدهد و انگار هیچ وظیفهای جز تبلیغ ایدئولوژیک و تفهیم سیاسی و تبلیغ تجاری و سرگرمسازی برای خود قایل نیست و بیسبب نیست که برنامههای سهیل محمودی به پاسی از شب تبعید میشوند. باری، روزنامه، کلمه تولید میکند. حتی نشریات زرد و ورزشی با این که هیچ اندیشهای را برنمیانگیزانند از حیث "کلمه" قابل توجهند. به هر صورت ابزار آنها نیز "کلمه" است و این از "سیاست" با کارگزاران و مشارکت و آبادگران و محافظهکاران آن و از "اجتماع" با بیکاری و بیماری و تراکم جمعیت آن و از "اقتصاد" با نرخ تورم و دهکهای پایین و بالا و خصوصی سازی و سرمایه گذارای آن به مراتب مهمتر است. با این حال، این چهار همه دلایل مختلف هستند و علت ویژه آن دلیل دیگر است. این که شرق، یک "نهاد" بود یا میخواست بشود. تاریخ ما تاریخ بینهاد است و تلاشهایی بیشتر ستوده شده که برای نهادسازی بوده است. به یاد مقالهای میافتم که مسعود بهنود نزدیک به 12 سال پیش درباره درگذشت مهندس بازرگان نوشت: "بازرگان، مردی که خود یک نهاد شد." از این حیث، تعطیل شرق، تعطیل یک نهاد است و بادا که نپاید. یادمان باشد که دو انتخابات مهم پیش روست و مهمتر از آن که چه کسانی انتخاب میشوند شمار رایدهندگان است. نظام جمهوری اسلامی هیچگاه نمیتواند از انتخابات بینیاز باشد. برگزاری چهار انتخابات ریاست جمهوری، مجلس، خبرگان و شوراها سازوکار و تمهید میخواهد و این بدون رسانه و حزب میسر نیست. اگر مهمترین خطای شرق کاریکاتور آن باشد میتوان آن را با تلاش مستمر 9 ماهه برای گرم کردن تنور انتخابات ریاست جمهوری که اتفاقاً نان دیگری هم از آن بیرون آمد مقایسه و جبران کرد. تنها در پارهای مشاغل است که اولین اشتباه آخرین اشتباه است. مثل خلبانی که خطا میکند و خود و مسافران را به کام مرگ میفرستد. اما هر اشتباه که قابل جبران باشد آخرین نباید تلقی شود و خطای مطبوعاتی را میتوان جبران کرد. به صداهای دیگر نیاز است. کافی است به مرحله اول انتخابات ریاست جمهوری نظری دوباره بیندازیم. نمایندگان طیفهای مختلف سیاسی آرایی تقریباً برابر مساوی به دست آوردند و اگر کار به مرحله دوم کشید از همین رو بود که یک صدا نتوانست دیگران را خاموش کند. آن انبوه جمعیت که به غیر از رییس کنونی دولت رای دادند و آن میلیونها نفر که اساساً رای ندادند، صدای خود را در کجا باید جستوجو کنند؟
از ژان پل دوم تا بندیکت شانزدهم
کمتر از یک سال پس از کارتونهای تحریکآمیز روزنامههای دانمارک و بلژیک و اهانت به شخص پیامبر گرامی اسلام و درست در روزهایی که یک روحانی شیعه ایرانی شماتتها و زخم زبانها را به جان خریده و در لباس اسلام از گفتوگوی فرهنگها و تمدنها و امکان همزیستی مسالمتآمیز آنان سخن میگوید بسیار تکاندهنده است که پاپ بندیکت شانزدهم در رویکردی معکوس سلف خود آشکارا به اسلام اتهام وارد میکند. فراموش نکردهایم که در مراسم تشییع پیکر پاپ ژان پل دوم رهبر فقید کلیسای کاتولیک محمد خاتمی به عنوان رییس جمهوری ایران و در لباس روحانی شیعه نیز شرکت داشت تا تلاش او برای پاس داشت صلح و نزدیکی ملل مسلمان و مسیحی ارج نهد. او نخستین رهبر واتیکان بود که در جریان دیدار خود از سوریه قدم به مسجد مسلمانان گذاشت. یکی از رموز محبوبیت فوقالعاده پاپ فقید همین بود اما جانشین آلمانی او قدم به راه دیگری گذاشته است پیش از این نیز حدس زده میشد که با انتخاب او واتیکان سیاستهای بینالمللی خود را تغییر دهد. البته این نخستین بار نیست که پاپ جدید به انتقاد از اسلام میپردازد. "ژوزف راتزینگر" که برخلاف آییننامه داخلی کلیسای کاتولیک که مقرر میدارد افراد نباید در سن بالاتر از 65 سال به عنوان پاپ انتخاب شوند سال گذشته و در 78 سالگی به این عنوان رسید زندگی نامه قابل تأملی دارد. مهمتر از همه این است که زمانی که تنها 16 سال داشته است دورههای خاص نظامی را طی میکند و در سال 1994 به ارتش آلمان نازی میپیوندد و پس از حضوری فعال در جنگ به عنوان اسیر جنگی در اردوگاه "آلید" زندانی و در 19 ژوئن 1945 آزاد میشود و به کانون خانواده باز میگردد. او از 18 سالگی تصمیم میگیرد تحت آموزشهای دینی قرار گیرد. ژوزف راتزینگر نام بندیکت شانزدهم را برای خود برگزید تا یادآور پاپ بندیکت پانزدهم باشد که میکوشید ریشههای مسیحیت را در اروپا زنده کند. پاپ جدید در نخستین خطابه خود دعا کرد خداوند مسیحیت را همچنان در صدر اندیشههای دینی جهان قرار دهد به آن تعالی بخشد. او در سخنرانی خود تمام ادیان را شایسته گفتوگو و دوستی روزافزون دانست اما درباره اسلام گفت: که این دین نیاز به بازنگری در اندیشههای خود دارد. در حالی که پاپ ژان پل دوم به صراحت گفته بود اسلام دین صلح و دوستی است و این جمله را در دیدار طولانی خود با محمد خاتمی رییسجمهوری وقت ایران به صراحت بر زبان آورد جانشین او در یک مصاحبه زنده گفت: "من هرگز نمیتوانم اسلام را دین صلح بنامم و در واقع ادعایی کنم که پیشینه آن خلاف مطلب را ثابت کند." مشکل اصلی ژوزف راتزینگر یا پاپ بندیکت شانزدهم با اسلام، مفهوم "جهاد" است. او بر این باور است که مقدس دانستن "جهاد" با صلح تعارض دارد. این نکته را دو سه باری قبلاً به صراحت گفته بود اما کوتاه بودن اشاره و دلایل دیگر مانع از واکنشهای گسترده شد. حال آن که این بار سخن او قدری متفاوت است و متضمن اتهام و اهانت هم هست. او پیش از این گفته بود «مذهب کاتولیک همچنان مذهب کامل و برتر دنیاست و ادیان دیگر چیزی برای افزودن به کاتولیک ندارند اما از آنجا که سایه جنگ دنیا را تیره کرده است به ضرورت صلح باید به گفتوگو و اتحاد با ادیان دیگر و به ویژه دوستی با یهودیان تن در داد» و اکنون از جایگاه رهبر واتیکان عملاً در خدمت نظریه مشهور ساموئل هانیگتون در آمده است که رای به برخورد تمدنها داده بود و محمد خاتمی تمام توان و تلاش خود را معطوف به این ساخت که دکترین خود ـ گفتوگوی فرهنگها و تمدنها را در رویارویی با آن مطرح کند. او در حالی مسلمانان را به خشونتورزی متهم میکند که فرمان مذهبی خود را عشقورزی نامیده است. یک عبارت کوتاه: "خداوند، عشق است". اما این کشف پاپ بندیکت شانزدهم نیست. 700 سال پیش از این، عارفان و شاعران ایرانی ندا در دادند که خداوند عشق است. پاپ آلمانی هر که را نشناسد، گوته را که باید خوب بشناسد. برجستهترین چهره ادبیات آلمان که به حافظ ما ارادت بسیار داشته است. کاش او که به 6 زبان آلمانی، ایتالیایی، فرانسوی، انگلیسی، اسپانیایی و لاتین و نیز متون یونان باستان و زبان عبری آشناست پارسی هم میدانست تا در مییافت که حافظ مولانای مسلمان چگونه خنیاگر عشق بودهاند. هر چند به پارسی دانستن نیاز نیست و گوته کافی است. پاپ هموطن گوته در حالی بر اسلام خرده میگیرد که دکتر سیدحسین نصر، اسلامشناس برجسته ایرانی که هیچ نسبتی با حکومت جمهوری اسلامی ندارد و بعد از انقلاب 57 به ایران نیامده است ادعای عجیبی دارد: "شماری از برجستگان اروپایی که گل سرسبد آنها گوته بود ـ و به گمان برخی او پنهانی به اسلام گروید ـ توجهشان به موضوعات اسلامی معطوف گردید. کتاب جدیدی در آلمان منتشر شده است که نشان میدهد گوته حتی نامههایش را با "بسماللهالرحمنالرحیم" به زبان عربی شروع میکرده است که این خود مایه بسی شگفتی است. به هر روی گوته با اسلام همدلی بسیاری داشت و به ویژه در آخرین اثرش دیوان شرقی ـ غربی عمیقاً متأثر از حافظ بود.[ در جستوجوی امر قدسی ـ گفتوگوی رامین جهانبگلو با سیدحسین نصر ـ ترجمه سیدمصطفی شهر آیینی ـ نشر نی ـ صفحه 325]. دکتر نصر اشاره نکرده اما عنوان اصلی اثر گوته هم جالب است:
The west - east Divan""
که کلمه "دیوان" ما عیناً در عنوان آن آمده است.
اکنون سه راه پیش روست. راه اول این است که با اظهارات پاپ بندیکت شانزدهم به مثابه یک مقام سیاسی (رهبر حکومت واتیکان) برخورد و موضعگیری شود و جمهوری اسلامی ایران رویاروی واتیکان قرار گیرد. راه دوم این که بزرگان اسلام آشکارا بر رهبر کلیسای کاتولیک بتازند و این شکاف را عمیقتر کنند. روشن است که از این هر دو یهودیان جهان و صهیونیستها بهره میبرند و راه سومی هم هست. این که تصویر اسلام رحمانی و عقلانی ارایه شود تا او نپندارد بنلادن نماینده اسلام است. این را چه کسی میتواند انجام دهد؟ جز مردی که هم در قامت سیاست باشد و هم در هیأت روحانیت و هم منادی گفتوگوی فرهنگها و تمدنها؟ آنها که اصرار در نفی و طرد خاتمی داشتند اکنون میتوانند دریابند که در این هنگامه او چه نقشی میتواند ایفا کند. مردی که سال پیش در آیین تشییع پیکر پاپ فقید شرکت کرد بار دیگر میتواند برای مباحثه با پاپ جدید قدم به واتیکان گذارد مشروط بر آن که یگانه منبع او کتاب یحیی دمشقی متکلم مسیحی شرقی نباشد که اول بار در زمان امویان کتابی علیه اسلام نوشت. کتابی که به غرب رسید تا آنها اسلام را هجویهای نسبت به مسیحیت تصور کنند.
اکنون به صدای خاتمی و امثال سروش نیاز است تا از اسلام رحمانی و عقلانی و عرفانی بگویند تا پاپ بندیکت شانزدهم بار دیگر گوته بخواند. خاصه آنجا که از حافظ میگوید. حافظ عارف، مسلمان و ایرانی. با این حال به نظر میرسد واتیکان برای رفع و رجوع قضیه ادعا کند مراد پاپ نه اسلام به مثابه یک دین که در قامت یک ایدئولوژی بوده است و در واقع برای تفکیک اسلام از اسلامگرایی تلاش کند تا از انتقاد یک پارچه کشورهای اسلامی در امان بماند.