تاریخ انتشار : ۲۰ فروردين ۱۳۸۸ - ۱۱:۰۳  ، 
شناسه خبر : ۹۰۲۰۲

احمد زیدآبادی: چند روز پیش هنگامی که تلویزیون مثل همیشه صحنه‌هایی از قتل و کشتار فلسطینی‌ها توسط ارتش اسراییل را نمایش می‌داد یکی از نزدیکان ما با در هم کشیدن چهره خود، درخواست کرد که تلویزیون را خاموش کنیم. او که بیش از پنجاه سال سن داشت، گفت: از زمانی که به یاد دارم، همیشه بحث کشت و کشتار فلسطینی‌ها مطرح بوده است! این ماجرا کی تمام می‌شود؟ داستان فوق نمونه‌ای از خستگی مردم دنیا از بیش از نیم قرن تداوم بحران فلسطین است، بحرانی که به زخمی ناسور و خون چکان تبدیل شده و زندگی را بر بسیاری از مردم دنیا بویژه مسلمانان و حتی بسیاری از یهودیان تلخ و دردناک کرده است. آیا بحران فلسطین در ذات خود لاینحل است و با نابودی یکی از دو طرف فلسطینی و یا اسراییلی حل می‌شود؟ و یا اینکه قدرت‌های منطقه‌ای و جهانی به ادامه این بحران و خشونت ناشی از آن برای توجیه سیاست‌های خود نیاز دارند؟ و یا اینکه جامعه جهانی برای حل مساله فلسطین اراده لازم را ندارد و کاهلی می‌کند؟ از سه فرضیه نهفته در پرسش‌های بالا، به باور من، مورد نخست، محلی از اعراب ندارد و از قضا اعتقاد به اینکه حذف یکی از دو طرف بحران راه‌حل نهایی است خود یکی از علت‌های پایدار ادامه درد و رنج فلسطینی‌ها و برخی از یهودی‌هاست. فرض دوم اما به درجاتی درست است، اما به نظر می‌رسد که خطرات ناشی از ادامه بحران فلسطین برای تمامیت منطقه خاورمیانه، بسیاری از کشورهای منطقه را به ضرورت حل معضل فلسطین متقاعد کرده است. در واقع اغلب کشورهای خاورمیانه به این نتیجه رسیده‌اند که بهره‌برداری سیاسی و ایدئولوژیک از بحران فلسطین، دیگر به احتمال ورود خاورمیانه به جنگی تمام عیار و ویرانگر نمی‌ارزد، از همین‌رو، برخی از کشورهای عربی بیش از هر زمانی به ضرورت دستیابی به صلح رسیده‌اند. در این میان فرض سوم قابل تامل‌تر است. جامعه جهانی از سپتامبر سال 1991 علاقه خود را به حل بحران خاورمیانه با برگزاری اجلاس مادرید نشان داده است، اما این شاید ظاهر قضیه باشد. به گمان من، به رغم همه جنب و جوش‌هایی که مجموعه قدرت‌های بزرگ جهانی در کنار سازمان ملل برای حل مساله فلسطین در طول 15 سال گذشته از خود نشان داده‌اند، اراده جامعه بین‌المللی برای حل این بحران همچنان ضعیف به نظر می‌رسد. بزرگترین خطای جامعه جهانی در برخورد با بحران خاورمیانه این است که حل بحران را به دوش دو طرف درگیری یعنی فلسطینی‌ها و اسراییلی‌ها انداخته است، در حالی که آنان با اتکاء به خود قادر به دستیابی به صلح نیستند. هر چند که اسراییل و فلسطینی‌ها قطعنامه‌‌های 242 و 338 شورای امنیت سازمان ملل را به عنوان پایه بین‌المللی حل اختلافات خود پذیرفته‌اند، اما همه می‌دانیم که از این قطعنامه‌ها تفسیر واحدی وجود ندارد. تعدد تفسیرها در واقع به صورت ابزاری در خدمت دولت‌های اسراییل درآمده است تا در مذاکرات دو جانبه با فلسطینی‌ها، با اتکاء به قدرت خود، درصدد تحمیل تفسیر خود به طرف مقابل برآیند. مسئولیت شکل‌گیری چنین معادله ناعادلانه‌ای به دوش جامعه جهانی و بخصوص آمریکاست، زیرا آنها به جای آنکه تفسیر بین‌المللی معتبر و لازم الاجرایی از قطعنامه‌های 242 و 338 ارائه کنند، دو طرف دارای قدرت نابرابر را برای دستیابی به توافق به حال خود رها کرده‌اند. این رهاکردگی، آشکارا به سود طرف پرزورتر یعنی اسراییل تمام شده و به نوبه خود به صورت یکی از موانع حل بحران درآمده است. به گمان من زمان آن فرا رسیده است که شورای امنیت سازمان ملل تفسیر صریح و روشنی از قطعنامه‌های تصویبی خود درباره بحران خاورمیانه ارائه کند و این تفسیر اگر قرار باشد به حل بحران کمک کند، نباید چیزی جز بازگشت اسراییل به خط مرزی چهارم ژوئن 1967 باشد. چنین تفسیری حمایت کامل اعراب را در پی خواهد داشت و فلسطینی‌ها را نسبت به آینده‌شان امیدوار خواهد کرد، اما اسراییل قاعدتا در برابر آن موضع خواهد گرفت. مسلما در داخل جامعه اسراییل نیروهای صلح‌طلب بسیاری وجود دارد که از تفسیر مذکور حمایت خواهند کرد، اما دولت اسراییل را می‌توان متقاعد کرد که تنها راه دستیابی به صلح بازگشت به مرزهای جنگ 1967 است و اگر متقاعد نشد اعمال فشارهای سیاسی و حتی وضع تحریم‌های اقتصادی بین‌المللی علیه آن ضروری خواهد بود. روشن است که ایالات متحده آمریکا هیچ تمایلی به این را‌ه‌حل ندارد و به احتمال زیاد با استفاده از حق وتوی خود در شورای امنیت راه آن را سد خواهد کرد. سایر کشورهای جهان اما اگر این ابتکار را مطرح کنند و محکم پشت آن را بگیرند، آمریکا برای خنثی کردن آن، گزینه‌های زیادی نخواهد داشت. جرج بوش رئیس جمهور آمریکا هم اکنون از ایجاد یک کشور مستقل فلسطینی متکی به خود حمایت می‌کند و از حق نباید گذشت که در میان روسای جمهور تاریخ آمریکا بوش به رغم شهرت سوء‌اش در حمایت یکجانبه از اسراییل، نخستین رئیس جمهور آمریکاست که به صراحت از تاسیس کشور مستقل فلسطین حمایت کرده و در سخنرانی‌های خود همواره از واژه «فلسطین» استفاده می‌کند، کاری که بیل کلینتون نیز حاضر به انجام آن نبود. به گمان من زمان آن رسیده است که بوش منظور روشن خود را از کشور مستقل فلسطین و حدود و ثغور آن بیان کند، تا مردم خاورمیانه بدانند که وقتی او بر متکی به خود بودن کشور فلسطین تاکید می‌کند، منظورش در چارچوب کدام مرز مشخص است. مسلما اگر منظور بوش از کشور فلسطین چیزی بسیار کمتر از سرزمین‌های اشغالی سال 1967 باشد، دیگر نمی‌توان به علاقه وی به استقرار صلح در خاورمیانه مطمئن بود، اما اگر او همان مرزهای 1967 و یا چیزی بسیار نزدیک به آن را مدنظر داشته باشد، در آن صورت لازم است که وی با تصویب این نقطه‌نظر در شورای امنیت مخالفت نکند. به باور من، این نخستین گام ضروری و مهمترین مسئولیت جامعه بین‌المللی در برابر بحران فلسطین است، اما با این گام، فلسطینی‌ها و اسراییلی‌ها به صلح نخواهند رسید. گام دیگری نیز ضروری است که در یادداشت هفته آینده به آن خواهم پرداخت.