تاریخ انتشار : ۱۹ فروردين ۱۳۸۸ - ۱۰:۱۱  ، 
شناسه خبر : ۹۰۲۱۱
محمدعلی مهمید اشاره: هنگامی که انقلاب مشروطه در ایران علیه شاه آغاز شد، دولت تساری و امپریالیست‌های انگلیسی با آن به رویارویی سخت خصمانه برخاستند. امپریالیسم انگلیس می‌خواست از میان دست‌نشاندگان خود، مثلا از خان‌های بختیاری، که به مخالفت با محمدعلی میرزا برخاسته بودند و بر آن بودند که از انقلاب به سود مقاصد خود بهره گیرند، کسی را به جای شاه نشاند.لیکن این ‌خان‌ها گذشته از دست‌نشاندگی، نمایندگان واپس‌گراترین عناصر در دولت ایران بودند. دشمنی انگلیسیان با محمدعلی میرزا به آنان مجال داد که خود را به عنوان لیبرال و دشمنان استبداد مطلق شاه جا بزنند. در آغاز انقلاب مشروطه (سال 1906) سفارت انگلیس باغ خود را برای بست‌نشینی در اختیار سیزده‌ هزار نفر تهرانی گذاشت که علیه دولت شاه عصیان کرده بودند. کاردار سفارت انگلیس موافقت کرد که خواست‌های رجال سیاسی بست‌نشین را، که عبارت از اعطای قانون اساسی، تشکیل مجلس و موارد دیگر بود، به شاه تسلیم کند. لیبرالیسم سیاست انگلیس در ایران بیان‌گر این تمایل بود که دست‌نشاندگان آن دولت را در کشور ما جانشین آلت‌های بلا اراده مقامات تساری سازند.

لیکن امپریالیست‌های انگلیسی زود ماسک لیبرالیسم از چهره برگرفتند. در فوریه سال 1907 تحریم کالاهای خارجی و مقدمتا قند و پارچه‌های ابریشمی روسی، در تبریز‌ آغاز شد. این تحریم به تهران و اصفهان نیز سرایت کرد. لیکن نواحی جنوبی ایران نیز از این تحریم مصون نماند و به منافع انگلیسیان نیز آسیب رساند. با آن که امپریالیست‌های انگلیسی چهره به ماسک پوشانده بودند. مردم ایران در پس آن و در هیات چاکران تساریم روس نیز سیمای ستمگران خارجی را باز شناختند. در پایان سال 1907، در جنوب ایران تحریم شرکت‌های کشتیرانی انگلیس آغاز شد و در مراکز استخراج نفت دارسی اغتشاشاتی به وقوع پیوست. تاثیر این رویدادها در مجموع اقتصاد و سیاست استعماری انگلیس جدی و مهم بود.
بر اثر بروز اغتشاش‌ها در میان کارگران، در مراکز استخراج نفت، سربازان انگلیسی به این منطقه اعزام شدند. مقامات نظامی انگلیس، شرکت‌کنندگان در این شورش را، در حضور کنسول بریتانیا، که مخصوصا برای این کار وارد شده بود، در ملاعام شلاق زدند. قیام توده‌های مردم علیه علایق کاپیتالیستی انگلیس موجب شد که دولت انگلستان در سال 1907 دست به مداخله مسلحانه در جنوب ایران زند. انگلیسیان در این راه حتی بر روسیه تساری سبقت جستند. در ماه اکتبر همان سال، کشتی‌های توپدار انگلیس وارد کارون شدند، که در منطقه نفت‌خیز جاری است حفاظت مسلحانه‌ از همه کنسولگری‌های انگلیس در جنوب ایران نیز حایز اهمیت بسیار بود. یک فروند رزمناو از ناوگان انگلیس نیز وارد جزیره هنگام شد. رزمناوهای دیگر انگلیسی نیز به بندرعباس و چاه‌بهار وارد شدند، در نیمه نخست سال 1908، نیروی نظامی انگلیس بعضی مناطق را در بلوچستان ایران و ایالت کرمان اشغال کرد. پس از بروز تصادم شدید میان شاه و مجلس، هر دو دولت انگلیس و روس متفقا شاه را اندرز دادند که قانون اساسی اعطایی را مدتی دراز به تعطیل نکشاند. زیرا که امپریالیست‌ها می‌ترسیدند که چنین اقدام تحریک‌آمیزی از سوی شاه ممکن است انفجار انقلابی تازه‌ای پدید آورد. در 22 (9) دسامبر سال 1907 سفیران روس و انگلیس به دیدار شاه رفتند. ایشان برای مراعات نزاکت، نخست اعلام داشتند که قصد مداخله در امور ایران را ندارند، و سپس به شاه توصیه کردند که آشکارا و رسما به مردم اطمینان دهد که تصمیم قطعی اتخاذ کرده است که قانون اساسی را رعایت کند، در این صورت هر دو سفیر خواهند توانست این را نزد بعضی از اعضای مجلس تایید کنند.
چنین تضمیناتی می‌توانست موجبات استقرار آرامش را فراهم آورد و به دیگر سخن، اجتناب از تعمیق انقلاب را ممکن سازد. لیکن امپریالیست‌ها از آن پس تاکتیک خود را تغییر دادند. امپریالیست‌های انگلیس که در برابر گسترش انقلابات دموکراتیک به وحشت دچار آمده بودند، در آن هنگام پشتیبانی از حکومت شاه را ضروری دانستند و در این رهگذر با تساریسم روس به همکاری برخاستند. افسران روسی بر یگاد قزاق، ایران در نخستین مراحل انقلاب (از آغاز سال 1908) به پیروی از دستور پطربورگ، از مشارکت آشکار در مبارزات داخلی ایران دوری جستند. لیکن به گسترش انقلاب، رفتار ایشان نیز دگرگونی پذیرفت. بر یگاد قزاق به فرماندهی سرهنگ لیاخف، به عنوان نیروی مسلح اساسی ارتجاع شاه به میدان آمد.
دولت تساری در مداخله مسلحانه به حدی راه افراط پیمود که هر گونه احتیاط و ملاحظه‌کاری را از یاد برد. در 23 ژوئن 1908، شاه به کمک قزاق‌های لیاخف و با موافقت مقامات روسی و انگلیسی، مجلس را منحل کرد. اگرچه دولت انگلستان با تساریسم در مبارزه با انقلاب ایران موافقت داشت، لیکن فعالیت لیاخف موجب ناخرسندی آن دولت بود، زیرا که مقامات انگلیسی نمی‌خواستند که افسران روسی، ولو به عنوان خدمتگزار ایران، در پایتخت این کشور فرمان‌رانند و به امر و نهی پردازند. بر یگاد جزو نیروی نظامی ایران بود که افسران روسی فرمانده آن رسما به شاه خدمت می‌کردند. شرکت بر یگاد در سرکوبی انقلاب، ظاهرا نمی‌توانست به معنای حقوقی کلمه، مداخله خارجی به شمار آید. لیکن در واقع، این اقدام بی‌موافقت دولت تساری امکان‌پذیر نمی‌بود. (نیکلای رومانف در راس ملاکان سخت واپسگرا و سرمایه‌داران هراسان از اعتصاب‌ها و جنگ‌ها، علیه انقلابیون ایران به خشم آمده...) بود. سربازان روسی وارد بندر انزلی شدند. بر شمار مستحفظان کنسولگری‌های روس و همچنین انگلیس افزوده شده بود. در آوریل سال 1909، دولت تساری نیروی نظامی به تبریز اعزام داشت. (کشتار تازه انقلابیون ایران به وسیله ارتش نیکلای خونین در پیش بود در پی لیاخف غیر رسمی، اشغال رسمی آذربایجان می‌آید...) سربازان تساری، قیام ملی را در تبریز سرکوب می‌کردند. در ماه ژوئن نیز همین وضع در رشت و قزوین پیش آمد.
اردبیل و مشهد زیر اشغال درآمدند. مداخله روسیه تساری مهر تایید انگلستان را خورد. سایکس، ستایشگر امپریالیسم انگلیس می‌نویسد: (هر دو دولت اروپایی نگران سرنوشت اتباع خویش بودند سرانجام، در آوریل سال 1909 تصمیم اتخاذ شد که سربازان روسی برای حفاظت خارجیان اعزام شوند. این تصمیم به موقع اجرا گذاشته شد.) سرکوبی انقلابیون در تبریز و دیگر شهرهای شمالی ایران به وسیله سربازان تساری، با تایید همه امپریالیست‌ها انجام گرفت. سابلین کاردار سفارت روسیه تساری در تهران، چنین گزارش می‌دهد: (همکاران من یکدل و یک زبان درباره تایید تصمیماتی که از طرف دولت امپراتوری اتخاذ شده متفق‌الرای هستند). سابلین تاکید می‌ورزد که (کامیابی‌های) مداخله تساری (مورد موافقت کامل دیپلماسی انگلیس) بوده است. در همین هنگام، دولت ترکیه به تحریک مقامات امپریالیستی آلمان، مناطقی را که در سال 1905 در خاک کشور ما تصرف کرده بود، گسترش داد. ترک‌ها قسمت مهمی از آذربایجان ایران را اشغال کردند. رقابت و کشمکش امپریالیست‌های انگلیس، روس و آلمان مانع آن نبود که متفقا دست به ارتکاب اعمال سیاه سرکوبی انقلاب ایران زنند. دولتین روس و انگلیس، فشار و اعمال زور مسلحانه خود را با پاره‌ای مانورهای دیپلماتیک درآمیختند. این دو دولت ضمن آن که کوشیدند تا از رشد و گسترش انقلاب ملی ایران ممانعت کنند، بار دیگر به وسیله سفیران خود از شاه خواستند که نرمی بیشتر به کار برد، و به وی توصیه کردند که قانون اساسی مسلوب را به ملت بازگرداند. این کار به وسیله شاه انجام گرفت، لیکن به وی مساعدتی نکرد. فداییان نیروهای مسلح انقلاب دموکراتیک ـ از شمال انقلابی به سوی تهران روانه شدند. در همین هنگام، خانهای بختیاری در راس سوارگان این ایل، که زمانی با پول انگلیسیان مسلح شده بودند، از جنوب به پایتخت حرکت کردند. با تشریک مساعی این عناصر ناهمگون، محمدعلی شاه در تاریخ 16 ژوییه سال 1909 از سلطنت خلع شد. در هنگام حرکت سوار نظام بختیاری به سوی تهران، روسای کنسولگری‌های انگلیس و روسیه تساری کوشیدند تا خان‌هایی را که سرکردگی آن را داشتند راضی کنند که وارد پایتخت نشوند. علت این اقدام، وحشت ایشان از تشدید (عصیان) و آثار تبعی آن بود، که پیش‌بینی آن دشوار می‌نمود. لیکن هنگامی که بختیاری‌ها پیروز شدند، حضور ایشان در تهران موجب خرسندی آشکار سفارت انگلیس شد. سفارت انگلیس در ضمن آن که از محمدعلی شاه پشتیبانی می‌کرد، هنوز از قیام مردم هراسان بود. لیکن امپریالیست‌های انگلیسی به شرطی از خلع شاه شادمان می‌شدند که حکومت نه به دست مردم، بلکه به چنگ عمال انگلیس افتد. سردار اسعد، رییس ایل بختیاری، اندکی پیش از لشکرکشی به تهران، به انگلستان رفت و در آنجا به حضور سرادواردگری پذیرفته شد. سایکس در تاریخ ایران خود اعتراف می‌کند که سردار اسعد در نهان این اندیشه را در سر می‌پروراند که سلطنت بختیاری را به جای قاجاریه نشاند. لیکن خان بختیاری برای آغاز کار لازم دید که به پذیرش مقام با نفوذ یک وزارت در دولت جدید بسنده کند. پس از خلع محمدعلی شاه، خان‌های بختیاری همه صاحب نفوذ شدند و در دولت جدید تهران به نیروی رهبری بدل گشتند. همراه با این فئودال‌ها، نفوذ امپریالیسم انگلیس، به زیان روسیه تساری، در تهران گسترش یافت. دولت جدید ایران، گفت‌وگو با بانک شاهنشاهی انگلیس را درباره پرداخت وام آغاز کرد. شروط این وام اسارتبار، با آنچه از سوی متخصصان مالی آلمانی کوشش می‌شد به عنوان هم‌چشمی با رقیبان انگلیسی ارایه شود، شباهت داشت. رقابت انگلیس و روس، با وجود مبارزه مشترکشان با انقلاب، شدت یافت. در سپتامبر سال 1910، سفیر انگلیس در تهران نزد همتای روسی خود اصرار ورزید که دستجات سربازان روسی از قزوین احضار شوند. این مانع آن نشد که انگلیسیان خود نیز شهرهای ایران را در جنوب اشغال کنند. در پاییز سال 1910، امپریالیست‌های انگلیس حتی کوشیدند تا در جنوب ایران نیروی مسلح خودی را به فرماندهی افسران انگلیسی به اصطلاح برای محافظت راه‌ها در برابر راهزنان، سازمان دهند. از آن پس نیز آنان موفق شدند ژاندارمری ایران را، که به سلاح امپریالیسم انگلیس بدل شد، به فرماندهی افسران سوئدی تاسیس کنند. روسیه تساری هنگام سرکوبی انقلاب ایران، نیروی نظامی مهمی به کشور ما اعزام داشت. سایکس، جاسوس تاریخ‌نگار انگلیسی، می‌نویسد: اگر در شمال ایران برنامه سیاسی کمابیش معین و همچنین رهبران واقعا جدی و به قدر کفایت توانمند و نام‌‌آور وجود داشتند، جنبش ملی در جنوب ... نمی‌توانست جدی تلقی شود. از این رو سخن استعمارگر کهنه‌کار دقیقا چنین مستفاد می‌شود که جنبش انقلابی در جنوب ایران با توجه به سطح بسیار نازل توسعه اقتصادی در این ناحیه ـ کشور سخت ناتوان بود. مراکز جنبش انقلابی، تهران، تبریز و رشت، سه شهر شمالی ایران بودند. سرکوبی انقلاب در شمال به نیروی عظیم نیاز داشت. تهدیدهایی که بعدا در زمینه اسارت ایران متوجه کشور ما بود جنبش توده‌ای اعتراض ملی را برانگیخت. وضع دولت جدید سخت دشوار شد. شاه مخلوع (محمدعلی میرزا) درصدد بهره‌گیری از این فرصت برآمد. بر اثر مساعدت دولت تساری و با وجود خشم شدید انگلیسیان، محمدعلی میرزا در تابستان سال 1911 وارد ایران شد. وی کوشید تا تهران را تصرف کند و زمام حکومت به دست گیرد لیکن این تلاش وی به شکست انجامید. دولت ایران و مخصوصا نمایندگان حزب دموکرات، در مجلس کوشیدند تا نه تنها آلمانی‌ها، بلکه آمریکاییان را در برابر انگلیس و روس قرار دهند. در سال 1911 به ابتکار قوام السلطنه، فئودال بزرگ، که از کارگردانان این حزب بود و با میسیون ایالات متحده آمریکا قبلا توافق حاصل کرده بود، مستشاران مالی آمریکایی، به ریاست مورگان شوستر به استخدام ایران در آمدند. شوستر هنوز گرد راه از تن نسترده بود که خواستار اختیارات تام برای خود شد. وی مصرا طلب کرد که سازمان‌های دولتی بی‌امضای او هیچ‌گونه هزینه بودجه‌ای انجام ندهند. شوستر نیروی مسلح مخصوصی ـ ژاندارمری ـ تحت ریاست عالیه خود، و به اصطلاح به منظور وصول مالیات و تامین دیگر درآمدهای بودجه‌ای تشکیل داد، کوتاه سخن، مورگان شوستر راه را برای دیکتاتوری مالی خود در ایران گشود و کار قبضه کردن دولت را آغاز کرد. شوستر اقدامی نیز، که به تغییر موازنه دیپلماسی به سود انگلیس و به زبان دولت تساری روس می‌توانست مساعدت کند، به عمل آورد و آن انتصاب میجراستوکس، افسر انگلیس ضدروسی، به ریاست مالی ژاندارمری ایران بود. در اینجا ناگزیر باید تناقض قولی را که میان نوشته مورگان شوستر و تصریح‌های مکرر منابع روسی درباره ماهیت استوکس وجود دارد. متذکر شویم. بی‌تردید، شوستر در آنجا که می‌گوید (... مردم مرا... آگاهانیدند که (استوکس) جاسوس دولتین روس و انگلیس ... می‌باشد... کاذب است، زیرا که به تصریح مولف تاریخ روابط ایران و ممالک متحده آمریکا: ... دولت روسیه تزاری نسبت به ماژوراستوکس نظر مساعد نداشت و وی را یکی از دشمنان سرسخت خود می‌شمرد... فزون بر آن، بنابر نوشته ب. نیکیتین، دیپلمات روسی و مولف ایرانی که من شناخته‌ام، که مورد استناد مولف تاریخ روابط ایران و ممالک متحده آمریکا قرار گرفته است:... روس و انگلیس به شدت به رقابت یکدیگر مشغول عمل بودند. روسیه به طور پنهانی از استبداد محمدعلی شاه طرفداری می‌کرد، در صورتی که تمایلات مشروطه‌خواهی به دولت انگلیس تکیه داشت... انقلابیون، یعنی کسانی که بر ضد سلطنت استبدادی قاجار نهضت کرده بودند، موقتا در پارک سفارت انگلیس... بست اختیار کرده بودند و با دیگ‌های بزرگ پلو پذیرایی می‌شدند و ماژور (استوکس)، آتاشه نظامی سفارت هم در میان پناهندگان می‌گردید و از آنها می‌پرسید: آیا مشروطه می‌خواهید؟ چنین نیست؟ بنابراین دولت تساری با این انتصاب به مبارزه برخاست. شوستر در عرصه رقابت و کشمکش دیپلماسی ایران، به موضع دشمنی با روسیه تساری پیوسته بود. تصادم قطع وی با دولت روسیه، براساس دستاویز سطحی نه چندان مهمی بروز کرد. دولت ایران دارایی شعاع السلطنه، برادر شاه مخلوع (محمدعلی میرزا)، را ضبط کرد. شوستر ژاندارم‌های خود را برای این کار به ملک او فرستاد. لیکن پاخیتانوف، ژنرال کنسول محلی روس، بر ژاندرام‌های شوستر پیشی جست. وی با ژاندارم‌های شوستر برخورد کرد و به ایشان اعلام داشت که این اموال در گروی وام بانک استقراضی روس است و نمی‌تواند تحت تملک خزانه‌داری ایران درآید، و بنابراین باید در راه تامین تعهد نسبت به بانک مورد استفاده قرار گیرد. ژنرال کنسول، با اتکا برقزاق‌های محافظ خود، به ژاندرام‌های شوستر اجازه نداد که به ملک برادر شاه داخل شوند. فردای آن روز، ژاندرام‌های شوستر با نیروی کمکی تقویت شدند و سربازان محافظ جز بر یگاد قزاق ایران را، که در ملک برادرشاه گمارده شده بودند، بیرون راندند. ژاندرام‌ها در اثنای این عملیات، دو تن از کارمندان روسی کنسولگری را زیر آتش گرفتند. دولت روسیه در 5 نوامبر سال 1911 به وسیله سفیر خود خواستار جبران صدماتی شد که به کنسولگری وارد آمده بود. وی تهدید کرد که اگر این کار صورت نپذیرد نیروی نظامی به پایتخت ایران اعزام خواهد کرد. پس از آن که این خواست انجام گرفت، دولت تساری پا فراتر گذاشت و در 29 نوامبر سال 1911 خواستار برکناری شوستر از مقامش شد. دولت ایران آماده شد که او را منفصل کند لیکن شوستر گروهی از طرفداران خود را در مجلس شورای ملی سازمان داد. مجلس با برکناری وی مخالفت نمود. آن‌گاه دولت تساری دستجاتی از نیروی نظامی خود را از رشت حرکت داد تا از راه قزوین به تهران اعزام کند. کابینه تهران که دچار وحشت شده بود، مورگان شوستر را از کار برکنار کرد. انگلستان که می‌ترسید از این که تساریسم روس واقعا تهران را متصرف شود، تهدید کرد که پیمان انگلیس و روس را لغو خواهد کرد. فزون بر آن، انگلیسیان نیز بوشهر را به وسیله هنگ سوار نظام خود متصرف شدند و شیراز و نقاط دیگر را در جنوب کشور ما اشغال کردند. دولت تساری که از برکناری شوستر خرسند شده بود، از اشغال تهران چشم پوشید. لنین نوشت: به موازات اصطکاک منافع راهزنانه روسیه و آلمان، کشمکشی عمقا نه کمتر ـ اگر نه بیشتر ـ‌ از آن، میان انگلستان و روسیه وجود دارد.‌
ایران بدینسان به ملعبه تضاد و کشمکش انگلیس و روس بدل شد. در اینجا تذکر نکاتی را که بعضی از تاریخ‌نگاران و پژوهشگران ما را به علت گرایش ضد روسی و ضد انگلیسی شاید نادانسته ـ یا به اعتبار رابطه دشمن دشمن شما دوست شما است به داوری حسن‌نیت‌آمیز درباره دیپلماسی استعماری ایالات متحده آمریکا برانگیخته است، ضروری می‌دانیم. زمینه‌سازی نفوذ آمریکا در ایران، که مورگان شوستر را باید نماد و نماینده انکارناپذیر آن دانست، از جمله تدابیر سیاسی ایران بر باد ده کابینه‌های نخست و دوم سپهدار و دولت مستوفی‌الممالک بود. سیاست داخلی کابینه مستوفی‌الممالک، که از سوی دموکرات‌ها ـ از جمله قوام‌السطنه معلوم الحال ـ پشتیبانی می‌شد و مرکب از نمایندگان ملاکان و فئودال‌ها بود، تغییر روند انقلاب ایران، خلع سلاح رهبری توده‌ای آن، و سرانجام قلع و قمع جنبش‌های دموکراتیک در ایران بود، و چنانکه می‌دانیم، این کابینه برای دستیابی بدین هدف، به خلع سلاح یکان‌های فدایی، به وسیله تفنگداران بختیاری و پلیس، اقدام نمود. پیداست که سیاست خارجی کابینه مستوفی‌الممالک نمی‌توانست تناسب خود را با این ویژگی و صبغه ضدمردمی آن حفظ نکند. گرایش به آمریکا و آلمان، در عین تامین جبن‌آمیز خواست‌های امپریالیسم انگلیس و تساریسم روس، اصول دیپلماسی کابینه‌های مستوفی‌الممالک و سپهدار را مشخص می‌کند لیکن، متاسفانه گویی پژوهشگر نامور و مولف تاریخ هجده ساله آذربایجان بالمّره از این معنی غافل است که می‌گوید: ...اما مستمر شوستر: این مرد بی‌گمان پاک بود او از ته دل پیشرفت کار ایران و بزرگی نام آن را می‌خواست... و این ادعا را سپس چنین توجیه می‌کند: ... و این از پاکیش بود که روس و انگلیس به او دشمنی می‌نمودند... پژوهشگر نامی ما سوابق تاریخی نزدیک دولت متبوع این مرد پاک را که در جنگ تریاک و سرکوبی جنبش‌های ضداستعماری آسیا مهر تایید و حمایت بر طومار جنایات بی‌شمار مقامات استعماری اروپا می‌نهاد، ندیده یا نادیده گرفته است. آیا به راستی وی نتوانسته است این حقیقت ملموس و بدیهی تاریخی قرن معاصر را دریابد که نمایندگان و فرستادگان غرب سرمایه‌دار و استعمارگر، از مبلغان مسیحی (میسیونر) تا مشاوران و مستشاران مالی و اقتصادی، رسولان گریم کرده استعمار و راه‌گشایان نفوذ دیپلماسی او بوده‌اند؟ فزون بر آن، چرا تضاد منافع، رقابت‌ها و کشمکش‌های اقتصادی دولت‌های استعماری غرب را با ملاحظات اخلاقی درمی‌آمیزد و چنین می‌پندارد که پاکی شوستر باعث دشمنی انگلیس و روس با او است. روند وقایع نیز، داوری خوش‌بینانه مولف تاریخ هجده ساله آذربایجان را درباره شوستر تایید نمی‌کند، زیرا که دولت استخدام کننده او یعنی سپهدار، در همان سال ورود این مستشار مالی آمریکایی، وامی تازه به مبلغ یک میلیون و دویست و پنجاه هزار لیره استرلینگ از انگلستان اخذ کرد. شوستر خود نیز پس از تصدی سمت خزانه‌داری کل ایران و تحصیل اختیارات تام، یک سلسله وام خارجی به ملت ما تحمیل کرد و موجبات واگذاری امتیازهای نفت و راه‌آهن ایران را به آمریکا فراهم آورد. شوستر به اشاره دولت متبوع خود همان دیپلماسی نفوذ امپریالیستی را می‌خواست در ایران بر کرسی عمل نشاند که بعدها اخلاف دقیقا مشابه با وی ـ مانند میلسپو (آرتور چستر) و شوراتسکف و دیگر مستشاران آمریکایی ـ به نحو اتم و اکمل اعمال کردند. کوشش برای احراز سلطه مطلق مالی بر ایران و تشکیل نیروی ژاندارم 12-10 هزار نفری را ـ نمونه برای تسلطی که بعدها شوارتسکف بر ژاندارمری ایران اعمال کرد ـ به عذر مقابله با بر یگاد قزاق نمی‌توان و نباید با ساده‌انگاری توجیه و تعلیل کرد. در 24 دسامبر سال 1911 دولت ایران و نایب‌السلطنه، به پشتیبانی بختیاری‌ها، مجلس و در پی آن همه سازمان‌های دموکراتیک را منحل کردند. انقلاب ایران سرکوب شد.
سلطنت و مالکیت ارضی در ایران همه تحت حمایت مستقیم امپریالیسم تساری و انگلیس و نظامیان و دیپلمات‌های ایشان باقی ماندند. تشدید تضاد انگلیس و روس در ایران، در سال‌های 1911 ـ 1910 مانع آن نشد که امپریالیست‌های تساری و انگلیس متفقا انقلاب را سرکوب کنند و به پشتیبانی از نیروهای ارتجاعی برخیزند. مبارزه با انقلاب، در کشورهای آسیایی، ایفای نقش گسترنده‌ای را در فعالیت دیپلماسی امپریالیستی آغاز کرد. پس از سرکوبی انقلاب، دولت ایران در 20 مارس سال 1912 قراردادی را که دولتین انگلیس و روسیه تساری در سال 1907 برای تقسیم کشور ما به مناطق نفوذشان، منعقد ساخته بودند به رسمیت شناخت. دولت ایران تا هنگامی که نیروهای انقلاب سرکوب نشده بودند، جرات نکرد بدین اقدام، که خیانت به ملت بود، تن در دهد.
سرکوبی سازمان‌های دموکراتیک، دار و دسته فئودال ـ عشایری خان‌های بختیاری را زمانی دراز در موضع حکومت ابقاء نکرد. در ژوئن سال 1912 زمام حکومت از چنگ ایشان خارج شد. دولت جدید درصدد برآمد که با روسیه، که نیروی‌ نظامی‌اش همچنان در قزوین مستقر بود، صلح کند. مسیومرنار بلژیکی، که از مدتها پیش با دولت روسیه ارتباط نزدیک داشت، به جای مورگان شوستر سمت خزانه‌داری کل را احراز کرد. تضاد میان روسیه و انگلستان در سالهای بعد نیز تشدید شد. یکی از مهم‌ترین علل این وضع، گسترش دامنه فعالیت شرکت نفت انگلیس و ایران در منطقه بی‌طرف بود.