تاریخ انتشار : ۳۰ فروردين ۱۳۸۸ - ۰۹:۱۰  ، 
شناسه خبر : ۹۰۵۳۰
تاملی در «سنت و مدرنیته به مثابه دو مغالطه بزرگ دوران»
محمد منصور هاشمی مقدمه: «برای اکنون» می‌کوشد از میان روزمرگی، نقبی بر جان آگاه بزند و اندیشه‌هایی را بازتاب می‌دهد ناظر به بحث‌های جاری و برای اکنون، نه ناظر به مباحث فلسفی و جاودان بشر و «برای همیشه». از این پس، چهارشنبه‌ها این ستون را می‌خوانید.

«سنت و مدرنیته دو مغالطه بزرگ دوران‌اند...» این عبارتی است که بخش اصلی گفتار دکتر عبدالکریم سروش در سمینار «دین و مدرنیته» با آن آغاز می‌شود. صرف‌نظر از اینکه اصل سخن ایشان درباره لزوم تحلیل مفاهیم سنت و مدرنیته به شیوه‌ای که در این سخنرانی پیشنهاد کرده‌اند، مفید است یا نه (این نکته‌ای است که هفته‌ آینده در همین ستون به آن خواهیم پرداخت) آنچه در بادی امر توجه را به خود جلب می‌کند، لحن این عبارت است. عبارت مانند بسیاری از دیگر عبارات گوینده آن عبارتی است محکم و موثر، اما آن را می‌توان بهانه‌ای قرار داد برای طرح این پرسش که آیا اصولا در مباحث نظری به چنین عباراتی نیاز است و لزومی دارد رای و نظر خود را با چنین لحنی بیان کنیم؟ تصور می‌کنم نه تنها لزومی ندارد، بلکه بالعکس لازم است برای پرهیز از چنین عباراتی کوشش کنیم.
منظور گوینده عبارت فوق چیزی جز این نیست که مفاهیم سنت و مدرنیته مفاهیمی نیستند که دقیق و درست مطرح شده باشند و لذا پرسش از مثلا نسبت سنت و مدرنیته یا دین و مدرنیته بدون ایضاح این مفاهیم و رفع شبهات و ابهامات درباره آنها، پرسشی است نادرست و نامناسب. تفاوت بیان اخیر با بیان نخست در چیست؟ در بیان اخیر توجه و علاقه مخاطب چندان جلب نمی‌شود و شور و عاطفه او هم اصلا تحریک نمی‌شود و طبعا از برد عبارت در عرض زمان کاسته می‌شود. در عوض، در آن استفاده‌کنندگان از تعابیر سنت و مدرنیته به مغالطه‌ای بزرگ (که جدا از معنای اصطلاحی‌اش و منطق، طنین بسیار ناخوشایندی در فارسی دارد) متهم نشده‌اند و صرفا نظرشان در این باره نقد شده است. عالم اندیشه عرصه اختلاف‌نظر است و در نتیجه گفت‌وگوی اندیشه‌هاست که فکر بشر پیش می‌رود و ابعاد گوناگون مسائل روشن می‌شود، اما وقتی مثلا از مغالطه‌های بزرگ دوران سخن می‌گوییم، از صرف نقد اندیشه و بیان نادرستی افکار گذشته‌ایم و گویی رسالتی را برای افشاگری عهده‌دار شده‌ایم و دیگران را به فریبکاری یا در بهترین صورت به غفلتی عظیم متهم کرده‌ایم. چنین لحنی معایبی غیرقابل انکار دارد.
یکی اینکه صاحبان رای و نظر متفاوت را در مواجهه با اتهام و شاید توهین قرار می‌دهد و بالطبع واکنش تند آنان را سبب می‌شود و به این ترتیب امکان گفت‌وگوی سازنده از بین می‌رود. در واقع در این شرایط بحث «حیثیتی» می‌شود و این موضوع جا را بر حقیقت‌جویی تنگ می‌کند. دیگر اینکه مجال اندیشیدن را از مخاطبانی که طرف بحث نیستند و می‌خواهند با شنیدن آرای مختلف درباره آنها داوری کنند سلب می‌کنند و سبب پیش‌داوری می‌شود؛ زیرا در واقع این لحن نه عقل که عاطفه آنها را تحت تاثیر قرار می‌دهد و اگر مخاطبان غیرمتخصص باشند، به آنها صرفا شعاری می‌آموزد که چه درست باشد و چه نادرست، بیش از یک شعار نیست. این البته فقط مشکل گوینده سخن فوق نیست بلکه مشکلی عمومی در میان ماست زیرا اندیشمندان، در بسیاری مواقع در واقع نقش خطیب را بازی می‌کنند و خطابه‌ قاعده بازی خود را دارد. روی سخن در خطابه با عاطفه و احساس مخاطبان است و غرض از آن، اثر نهادن و تحریک و تهییج آنان.
اینکه آیا اساسا خطابه خوب است یا بد و مفید است یا مضر، بحثی است مهم که در مجال این یادداشت نیست، اما در اینکه خطابه برای عالم اندیشه مضر است، جای تردید نباید باشد. اندیشه ساحت عقل و منطق و استدلال است و اینها باید حتی‌المقدور از عاطفه و احساس دور بمانند تا داوری‌ها در حوزه اندیشه به صواب نزدیک‌تر باشد و به برد اندیشه در طول زمان افزوده شود. احساس و عاطفه به جای خود شئون بسیار مهمی از حیات انسانی‌اند اما متر و معیار درستی و نادرستی در فلسفه و علم نیستند. زبان‌آوری می‌تواند احساسات و شور نوجوانانه و جوانانه را تحریک و ارضا کند و مشاهده زدوخورد قلمی و زبانی در عرصه اندیشه ممکن است هیجان‌انگیز باشد، اما اینها همه آفت تفکرند. فکر با آرامش و طمانینه پیش می‌رود نه با مجادله و مبالغه، و اهل نظر و علاقه‌مندان به فلسفه و علم باید تمرین کنند و بیاموزند که متهور و سخنور و خطابه نشوند.
اگر مخاطبان واقعی این مباحث به تفکر و نقادی خود گرفته باشند و نشان دهند متاعی خالص‌تر می‌خواهند که خردپسند باشد نه دلنواز، می‌توانیم امیدوار باشیم این نحوه بیان که متاسفانه در میان ما به سنت بدل شده است (و بیان امثال مرحوم علی شریعتی و مرحوم احمد فردید نمونه‌های آن هستند) از میان، رخت بربندد و رفته رفته بیشتر با عباراتی مواجه شویم که صدق و کذب آنها به حیثیت اشخاص ربطی ندارد. به ویژه اینکه شاید بزرگترین عیب چنین لحن و بیانی این باشد که دست خود گوینده را هم برای توضیح و تصحیح آرایش می‌بندد. خطیبی که با شور سخنی را می‌گوید، در برابر این نقد که خود خلاف آن سخن را جای دیگری گفته است، با دشواری و تکلف بیشتری روبه‌روست تا متفکری که سروکارش با صدق و کذب گزاره‌هاست و اندیشه‌ها را مایملک اشخاص نمی‌داند و به راحتی می‌تواند از تغییر نظر خود براساس دلایل و شواهد سخن بگوید. در نظر بگیرید که آقای دکتر سروش خود بارها از مدرنیته سخن گفته‌اند و برای نمونه روشنفکران را کسانی دانسته‌اند که «برشکاف سنت و مدرنیته اشراف دارند و راز آن را می‌دانند» (رازدانی و روشنفکری و دینداری، صراط 1383، ص 6) و تاکید کرده‌اند «روشنفکر جهان سوم بر مرز عقل و اسطوره یا مدرنیسم و سنت راه می‌رود و کار مهم‌اش تذکر به شکاف میان جهان قدیم و جهان جدید و پل زدن میان آن دو با ابداعات تئوریک خویش است». (همان، ص 26).