تاریخ انتشار : ۲۲ فروردين ۱۳۸۸ - ۰۹:۱۳  ، 
شناسه خبر : ۹۰۶۱۹

حسن یوسفی اشکوری
1ـ طرح مسئله و گامی به جلو

مشکل، چگونگی زیست مسالمت‌آمیز و متمدنانه و در عین حال مومنانه دین‌ورزان در عصر جدید و در زیر سقف مدرنیته با تمام پایه‌ها و لوازم و مقتضیات آن است. این یک سوی ماجراست. ازسوی دیگر، مشکل، زیست و همراهی سکولارها و غیرمذهبی‌ها و ضدمذهبی‌ها در کنار دین‌داران و مومنان به ادیان مختلف و متکثر در جهان و بویژه در دنیای غرب و مرکز حاکمیت مطلق مدرنیته می‌باشد. در دنیای قدیم و پیشامدرن چنین معضلی وجود نداشت. زیرا تا نقطه ظهور مسیحیت و سپس اسلام، تنوع ادیان پذیرفته شده و رسمیت داشت و در همه‌جا (ازجمله در قلمرو امپراتوری ایران ـ پیش از تاریخ تا آغاز ساسانیان ـ)، مذاهب مختلف در کنار هم حضور داشتند و پیروانشان نیز با یکدیگر زیست مسالمت‌آمیز داشتند و در واقع وجود هم را به رسمیت شناخته بودند و در این میان اگر کسانی پیدا می‌شدند که به‌طور مطلق به هیچ دینی متدین نبودند، باز در امنیت بودند و معمولاً تحت تعقیب و مجازات واقع نمی‌شدند. مسیحیت (البته مسیحیت تعین‌یافته در قلمرو امپراتوری بیزانس پس از کنستانتین و شورای ینقیه در سال 325 میلادی)، نخستین دینی بود که با نفی و طرد ادیان دیگر (حتی آیین یهود) حقانیت مطلق برای خود قائل شد و با ادعای رسالت جهانی آهنگ تسخیر جهان کرد و با گسترش در شرق و غرب و بویژه با نفوذ در قاره اروپا و بعدها با قدرتمندشدن اروپاییان مسیحی کثرت‌گرایی دینی تا حدود زیادی به "مونیسم مذهبی" تبدیل شد و این خود زمینه مساعدی برای سلطه‌گرایان اروپایی در عصر پس از تمدن صنعتی ایجاد کرد تا به تسخیر جهان و استعمار ممالک عقب‌مانده و دارای مذاهب دیگر دست بزنند. این خصلت دینی ـ سیاسی مسیحی در بیزانس سبب شد تا ساسانیان مدعی حکومت دینی (موبد ـ شاهی) شوند و آیین مداراگر زرتشتی را از یک‌سو تبدیل به شریعت پر تکلف و سختگیرکنند و ازسوی دیگر دین را ابزار سیاست سازند و در پناه دین برای نخستین‌بار در قلمرو امپراتوری شرقی ـ ایرانی به آزار و حتی کشتار دگراندیشان (مسیحی، مانوی، مزدکی و...) اقدام کنند. بعدها اسلام ظاهر شد و خلفای امپراتوری اسلامی مدعی حقانیت مطلق دین خود و طرد و نفی مذاهب دیگر شدند و راه بیزانس و ساسانیان را به شکلی دیگر ادامه دادند. حمله اعراب مسلمان به ایران و نیز برخورد خصمانه و متقابل مسیحیان اروپایی با اسلام و مسلمانان و دستگاه خلافت (اموی، عباسی و عثمانی)، از این منظر نیز قابل تحلیل و تفسیر است.
به‌هرحال دنیای کهن (از عصر باستان تا پایان قرن نوزدهم میلادی)، دنیای مذهب و چیرگی ایمانی، عقیدتی، اجتماعی و فرهنگی ادیان مختلف در جوامع گوناگون در شرق و غرب عالم بود و تمام شئون زندگی کم‌وبیش و مستقیم و غیرمستقیم تحت‌تأثیر مذهب قرار داشت. اما با ظهور رنسانس در قرن پانزدهم میلادی و سپس با آغاز روند تحولات فکری، علمی، صنعتی، اقتصادی و بویژه اصلاح دینی، مدرنیته زاده شد و رفته رفته دین و حاکمیت مطلق دیانت و ارباب کلیسا (امپراتوری گسترده مذهبی کلیسایی قرون وسطا) رقیبانی پیدا کرد و با ظهور اومانیسم، انسان‌محوری جای "خدامحوری"، را گرفت و با ظهور "ناسیونالیسم و ملت‌گرایی، انترناسیونالیسم مسیحی" سست شد و درنهایت در قرن بیستم سکولاریسم و عرفی‌گرایی در سیاست و حکومت و قانون و تمام عرصه عمومی چیره شد و جا را برای حاکمیت مذهبی و سلطه بی‌چون و چرای دین و ارباب کلیسا تنگ کرد. این حرکت کاملاً نوین و ناشناخته در روزگار کهن، ادعا کرد که انسان محور همه‌چیز است و با اراده و قدرت آگاهی و انتخاب آدمی به "تغییر جهان" دست می‌زند و دین و دین‌داران و هیچ شخص و یا نهادی حق ندارد انسان را از حق انتخاب و آزادی محروم کند. گرچه این جنبش، که در قرن بیستم پس از تجربه فاشیسم و نازیسم و تصویب اعلامیه جهانی حقوق‌بشر در سال1948 و تأسیس سازمان ملل تثبیت شد، در آغاز واکنشی بود در برابر انحصارگرایی مذهبی مسیحی و کشتار دگراندیشان در قرون وسطای مغرب زمین و از این‌رو مطلوب واقع شد و درمجموع پس از چندقرن چالش با کلیسا بر رقیب غلبه پیدا کرد، اما در نیم‌قرن اخیر شماری از عرفی‌گرایان و مدافعان آزادی و حقوق‌بشر و حامیان مدرنیته و مبانی و لوازم آن، به‌تدریج سکولاریسم یعنی زیست اجتماعی براساس عقل و تدبیر و تجربه انسانی و جدایی نهاد دین از حکومت را تبدیل به یک ایدئولوژی جزمی ‌کردند و درواقع سکولاریسم تبدیل شد به یک مذهب جدید و تساهل و مدارا و اعتراف به حق آزادی اراده و انتخاب، که جوهر و محور سکولاریسم و لائیسم بود، کمرنگ شد و سختگیری‌هایی نسبت به دگراندیشان مذهبی در اروپا و شرق و جهان اسلام پدید آمد. این روند پس از ظهور انقلاب اسلامی ایران و آنگاه پس از پایان جنگ‌سرد تشدید شد و پس از حادثه مهم یازدهم سپتامبر 2001 آشکارتر و حادتر شد. در پنج‌سال اخیر به بهانه حفظ تمدن غربی و بویژه حفظ امنیت و موجودیت ایالات‌متحده امریکا و مبارزه با بنیادگرایی اسلامی و تروریسم و درنهایت با شعار گسترش دموکراسی در جهان و ازجمله خاورمیانه مسلمان، برخوردهای خصمانه و فشارهای مهلکی ضد مسلمانان در تمام جهان (حتی در خود اروپا و امریکا) اعمال شده و می‌شود. "اسلام‌ترسی" به "اسلام‌ستیزی" منتهی شده است. در عین حال بنیادگرایی در مسیحیت و یهودیت نیز در حال سربرآوردن است و حتی می‌توان گفت سکولاریسم و حقوق بشر و دموکراسی نیز گاه درقالب و حداقل با زبان و عمل بنیادگرایانه و سرکوبگر ظاهر می‌شود. مسئله طرح "جنگ تمدن‌ها" که یک دهه پیش هانتینگتون مطرح کرد، اکنون در حال رخ‌دادن است.
در این احوال حاکمان و ارباب قدرت راه‌حل سیاسی ـ نظامی برای مقابله با تروریسم و یا بنیادگرایی اسلامی را به‌مثابه راه‌حل اساسی پیشنهاد و بدان عمل می‌کنند، اما روشنفکران و مصلحان اجتماعی و فعال در عرصه جامعه و اندیشه عمدتاً به راهکارهای فکری و فرهنگی و اجتماعی توجه دارند. اینان می‌کوشند که بستر لازم برای ایجاد امکانات ضروری جهت زیست انسانی متمدنانه عموم دین‌ورزان و ازجمله مسلمانان در زندگی مدرن فراهم کنند.
از آغاز جهان مدرن و ظهور مفاهیمی چون اومانیسم، ناسیونالیسم، سیانتیسم، راسیونالیسم و... و بویژه خرد خودبنیاد، عموم دین‌داران ایمان و آداب دینی خود را در تعارض با آنها دیدند و از این‌رو به مخالفت و حتی ستیزه برخاستند و کوشیدند بر مدرنیته غلبه کنند. اما مدرنیته غالب شد و دین‌ورزان، همراه دیگران، تا حدودی احساس امنیت کردند و از دستاوردهای مدرنیته کم و بیش بهره‌مند شده، راضی به نظر می‌رسیدند. اکنون در شرایط کنونی با آشفته‌شدن فضای فکری و سیاسی و اعمال محدودیت و انواع فشار بر دین‌داران، به نظر می‌رسد این پرسش بنیادین بیش از گذشته مطرح شده است که: آیا در جهان مدرن دین‌داری ممکن است؟ و از آن‌سو این پرسش قابل طرح است که: آیا سکولارها می‌توانند با مذهبی‌ها به تفاهم برسند و حداقل بتوانند در یک جهان و در زیر یک سقف زیست انسانی و مسالمت‌جویانه داشته باشند؟ معمولاً دین‌ورزان از سکولارها انتقاد می‌کنند و آنها را کم‌تحمل و سرکوبگر و حتی دشمن دین و خدا معرفی می‌کنند و سکولارها نیز مذهبی‌ها را به عقب‌ماندگی و سنت‌پرستی و بنیادگرایی متهم می‌کنند و آنها را به تسلیم در برابر خدای مدرنیته و دموکراسی و حقوق‌‌بشر فرامی‌خوانند.
در این حال مقاله‌ای از فیلسوف نامدار جهانی یورگن هابرماس منتشر شده است که از اهمیت درخوری برخوردار است. اهمیت آن نیز در دو چیز است، یکی گوینده آن است که از شخصیت و اعتبار جهانی برخوردار است و دوم رویکرد انتقادی وی به سکولارهاست که خود از اینان است. البته او به هر دو جریان رویکرد انتقادی دارد و درواقع کوشش کرده است منصفانه و درواقع فیلسوفانه گامی به جلو در جهت کاهش تنش بین دو جناح بنیادگرا (مذهبی‌ها و سکولارها) بردارد. در ادامه به برخی از آرای این متفکر اشاره خواهیم کرد.
2ـ راه‌حل‌ها
گفتیم که پرسش از امکان زیست متمدنانه با زندگی مومنانه در جهان مدرن و در قرن بیست‌ویکم است. این پرسشی بنیادین است که از آغاز ظهور دنیای جدید در مغرب زمین مطرح بوده و هرگز نیز (بویژه برای مسلمانان) پایان نیافته و به فرجامی اجماعی نرسیده است و از این‌رو ربطی به تحولات اخیر ندارد، اما واقعیت این است که در سی‌سال اخیر و بویژه در پنج‌سال اخیر جدی‌تر شده است. البته این پرسش برای غیرمذهبی‌ها و عرفی‌گرایان (مخصوصاً در سالیان اخیر در شرایط کنونی) نیز مطرح است و درواقع سکولارهای بنیادگرا از خود می‌پرسند آیا درچارچوب قواعد و مبانی دموکراسی و حقوق‌بشر و سکولاریسم دین‌ورزان، ولو بنیادگرا، حق حیات دارند؟ و آیا آنان نیز می‌توانند و حق دارند از امکانات دموکراسی برخوردار شوند؟ و به‌هرحال آیا می‌توان با مذهبی‌ها به تفاهم و وحدت رسید و در یک فضای صلح‌جویانه زیست مشترک داشت؟
برای حل جدی این معضل و پاسخ‌دادن به این پرسش، از نگاه‌های مختلف می‌توان به راه‌حل‌های مختلف و متنوع و جملگی کم و بیش درست و عملی دست یافت، اما شاید بتوان در یک سطح عام و کلان سه دیدگاه را تصور کرد که ممکن است به ذهن دوطرف منازعه خطور کند: 1ـ خروج و حذف مدرنیته از زندگی دین‌داران 2ـ حذف دین از عرصه حیات مدرن و زندگی سکولار 3ـ حضور هر دو در زیر یک سقف تمدنی. اگر بخواهیم خیلی کوتاه درباره این سه گزینه داوری و اظهارنظر کنیم، باید بگوییم گزینه اول و دوم نه ممکن است و نه مفید، در این میان گزینه سوم تنها گزینه قابل تصور و قابل قبول است که هم گریزناپذیر است و هم مفید برای تمام آدمیان و ازجمله دین‌داران در تمام سطوح زندگی. شرح تفصیلی‌تر این گزینه‌ها از این قرار است:
گزینه نخست یعنی حذف مدرنیته از تاریخ و حتی از زندگی مومنان ممکن نیست، چرا که به هر تقدیر تمدن و فرهنگ جدید اروپایی با واقعیت عریان و غیرقابل انکارش در برابر چشمان باز ما در تاریخ و جغرافیا حضور دارد و عملاً تمدن و فرهنگ جهانی است و جهانی‌شدن این تجدد در ذات خود گسترش یابنده آن است و اخیراً حاملان آن به کمک علم و فن و اقتصاد و ارتش در اندیشه جهانی‌سازی‌اند. این توهم و محال‌اندیشی است که مدرنیته و فرآورده‌های متنوع آن را، خوب یا بد، انکار کنیم و یا در اندیشه حذف آن از زندگی مومنانه خویش باشیم. نقدهای بسیار (حتی در مواردی درست و منطقی) از مدرنیته و ستیز‌گری‌های گسترده با عالم متجدد در غرب و شرق و در میان مسیحیان و مسلمانان تاکنون نتوانسته است تجدد و مدرنیته را وادار به عقب‌نشینی کند و حتی از توسعه و تعمیق آن بکاهد. محو و حذف مدرنیته مفید هم نیست، زیرا که اولاً مدرنیته و دستاوردهای آن برآیند و محصول تاریخ طولانی و تکاملی بشر (حداقل در طول سه‌هزارسال اخیر) است که به‌دلایلی در نیم‌کره غربی و البته ابتدا در قاره اروپا آشکار شده و (باز به دلایلی) صبغه اروپایی ـ مسیحی یافته و درنهایت دارای خصایص قرن بیستمی شده است. ثانیاً همین تمدن منسوب به غرب، مانند دیگر تمدن‌های قدیم و جدید، دارای ابعاد و دستاوردهای مثبت و منفی است، ولی (دست‌کم به نظر اینجانب) آثار مثبت این تمدن به مراتب بیشتر از ابعاد منفی آن است و می‌توان این مدعا را با استقرا و مقایسه تمدن‌ها اثبات کرد و حتی می‌توان با معیارهای دینی (و اسلامی) امتیازات فراوان عالم متجدد را نشان داد. اگر این دو گزاره راست و مقبول باشد، دیگر چه دلیلی دارد مومنی در آرزو و یا در تلاش حذف عالم مدرن از زندگی خود باشد؟
و اما درمقابل به متجددان و ازجمله سکولارها (بویژه سکولارهای بنیادگرا) نیز باید گفت که به هر تقدیر حذف دیانت از زندگی مدرن نه ممکن است نه مفید. دلایل آن نیز کم‌وبیش همان است که در گزینه نخست گفته شد. دین و ارزش‌ها و نهادهای آن، کهن‌ترین پدیده تاریخ بشر است که هنوز هم حضور دارد و (هرچند محدودتر) در تمام عرصه‌های زندگی آدمی و حتی در سیاست نقش‌آفرینی می‌کند. گرچه پس از آغاز مدرنیته و گسترش عرفی‌گرایی و دموکراسی و سکولاریسم تمام عیار، نقش اجتماعی و حتی فردی دین نیز در عالم غربی و متجدد ضعیف شد و عرصه‌هایی را به رقیب و ایدئولوژی‌های مدرن مبتنی بر عقل خودبنیاد وانهاد اما در چند دهه اخیر بار دیگر مذهب در اشکال مختلف (و بیشتر در شکل رادیکالیسم خشن بنیادگرایانه) احیا شده و نه‌تنها در جهان غیرمتجدد و یا نیمه متجدد سر برآورده و به هماوردی تازه با جهان سکولار برخاسته است بلکه در متن سکولاریسم و لائیسم نیز خیزش تازه‌ای آغاز کرده است. این پدیده به‌تنهایی کافی است که ما را قانع‌کنند که زمینه‌های عملی حذف یا کم‌رنگ شدن مذهب و بویژه مبارزات دامنه‌دار شمار زیادی از فیلسوفان و سیاستمداران و علم‌گرایان در طول چهارسده اخیر در اروپا با دین و ازجمله دین اجتماعی و نهادهای اثرگذار دینی (کلیسا) بی‌ثمر بوده و درنهایت راه به جایی نبرده است. این درس بزرگی برای تمام سکولارها و بویژه سکولارهای افراطی و بنیادگرا و جزم‌اندیش است. اما حذف دین ولو شدنی باشد، مفید هم نیست، چرا که صرفاً از منظر تاریخی و جامعه‌شناسی دین (به اذعان غالب متفکران و فیلسوفان تاریخ دین)، فواید و آثار مثبت فراوانی در طول تاریخ بشر برای آدمیزاد داشته و به نظر بسیاری (ازجمله اینجانب) در مجموع آثار مثبت دین‌ورزی و خدمات دیانت در تمام اقوام و تمدن‌ها (بویژه تمدن اسلامی) از آثار منفی آن بیشتر بوده است. در دنیای متجدد غربی نیز هیچ ایدئولوژی و نهادی نتوانسته است جانشین دین به‌طور کامل بشود. گرچه عالم متجدد نیز به دین خدمت کرده و حداقل به پیرایشگری و خرافه‌زدایی از ساحت دین یاری رسانده است، اما عقل مغرور خودبنیاد و مدرنیته غیردینی و مدرنیست‌های ضد دین و سکولار افراطی نه‌تنها با دین‌ورزان صادق به گفت‌وگو و تعامل ننشسته، بلکه در مقام حذف دین برآمده و عملاً راه دینداری انحصارطلبانه و نابردبار و مخالف کامل مدرنیته یعنی همان بنیادگرایی را هموار کرده‌اند. این واقعیت‌ها حکایت از آن دارد که به چند دلیل حذف دین هم محال‌اندیشی و ناممکن است و هم مضر برای بشریت و حتی برای عالم‌ مدرن و سکولار، بویژه باید توجه کنیم حذف دین و در نتیجه دین‌داران، حتی در صورت امکان، جز با خشونت و سرکوب حاصل نخواهد شد و این به‌معنای ویران‌کردن تمام بنیادهای فلسفی و انسان‌شناسی عالم مدرن و سکولار خواهد بود. بنابراین سکولاریسم نه‌تنها سودی از رهگذر حذف و حتی سست‌کردن بنیادهای اصلی دیانت نخواهند برد، بلکه نتیجه‌ای جز خودویرانگری نخواهد داشت.
اگر دو گزینه حذفی یادشده را ممکن و حداقل مفید ندانیم، تنها گزینه محتمل و ممکن و مفید زیست انسانی و تعاملی و تعالی‌بخش دو واقعیت غیرقابل انکار و "واقعاً موجود" و درمجموع مفید یعنی تجدد و دین و دین‌داری در جهان متمدن است. اینک این گزینه را، به‌دلیل اهمیت آن، جداگانه و با تفصیل بیشتر پی می‌گیرم.
3ـ سقفی استوار برای زیست انسانی
اگر سکولارها و مذهبی‌ها به هر دلیل (ولو در آغاز از سر اضطرار) قبول کنند به‌جای توهم حذف یکدیگر، باید در این باب اندیشید که چگونه می‌توان در زیر سقفی واحد و استوار به یک زیست جمعی و انسانی تکاملی و تعاملی دست یافت، آرای هابرماس در این حوزه مهم و قابل توجه و تأمل است. در این باب چند نکته را به اجمال یادآوری می‌‌کنم:
1ـ3ـ معرفت بخشی سنت
در چند و چون مفهوم "سنت"هنوز جای بحث و مناقشه فراوان است اما این پرسش اساسی برای همه اعم از مذهبی و سکولار، مطرح است و آن این‌که: آیا اساساً دین معرفت‌بخش و واجد توان و ظرفیت معرفت‌بخشی است؟ حداقل عموم روشنفکران معتقد به وحی (چه وحی در مفهوم مسیحی و چه در مفهوم اسلامی)، دیانت مبتنی بر وحی را واجد خصلت معرفت‌بخشی می‌دانند و شماری از نواندیشان (ازجمله اقبال لاهوری) حتی معرفت وحیانی را عالی‌ترین نوع معرفت و معرفتی مستقل در کنار دیگر منابع معرفتی (فلسفه و علم و شهود باطنی) می‌دانند. اما به نظر می‌رسد عموم روشنفکران غیردینی، اساساً دین و سنت دینی و حتی وحی الهی را منشأ هیچ‌نوع معرفت معتبری نمی‌دانند و از این‌رو به کلی دیانت و سنت و آداب دینی را خارج از گردونه مدرنیته و عالم مدرن می‌پندارند و درنهایت دیانت را غیرعقلی و یا ضدعقلی و در بهترین حالت ناعقلی‌گری می‌دانند. تا آنجا که این تصور صرفاً در حوزه اندیشه محدود بماند، مشکلی نیست و حق هر کسی است که نظر خود را داشته باشد و از آن دفاع کند، اما مشکل از آنجا آغاز می‌شود که این تفکر در حوزه عمل اجتماعی به حذف دین و دین‌داران از عرصه حیات اجتماعی و دست‌کم تحقیر معرفتی و ایدئولوژیک و عملی عموم دین‌ورزان منتهی می‌شود و درنتیجه مدعای دموکراسی و آزادیخواهی و عدالت‌طلبی و مساوات‌گرایی شمار زیادی از روشنفکران سکولار را مخدوش می‌کند و حتی صداقت اخلاقی آنان را زیر سوال می‌برد.
هابرماس در گفتار خود به درستی به این نکته مهم اشاره کرده است: "تا زمانی که شهروندان سکولار، سنت‌های مذهبی و اجتماعات دینی را همچون مراسم منسوخ جوامع پیش از مدرنیته تلقی می‌کنند که به حیات خود در عصر حاضر ادامه داده‌اند، لذا ممکن است آنچه که من دیدگاه "سکولاریستی" می‌نامم قرار بگیرد؛ سکولاریست از آن جهت که آزادی مذهب را تنها به صورت حفاظت طبیعی‌ گونه‌های منقرض درک می‌کنند. از نگاه آنها، "مذهب فاقد هرگونه توجیه ذاتی برای ادامه حیات است." گرچه هابرماس به مقوله ارزش و اعتبار معرفتی دیانت (بویژه دیانت مبتنی بر وحی الهی آن‌گونه که متدینان به ادیان توحیدی می‌پندارند) اشاره نمی‌کند و یا به آن توجه ندارد، اما واقعیت این است که مهم‌ترین (اگر نگوییم تنها) مبنای توجیه ذاتی مذهب برای ادامه حیات و عملکرد اخلاقی و آثار معنوی آن اعتبار معرفتی آن است. البته به انگیزه تفاهم با مدعیان سکولار می‌گوییم حتی با نادیده‌گرفتن مقوله توجیه ذاتی دین بر بنیاد استوار اعتبار معرفتی، باز به‌دلایل متعدد نمی‌توان دین و آداب و سنن دینی (ولو خرافی و مربوط به عصر ماقبل مدرن) را یکسره و به‌طور مطلق "فاقد هرگونه توجیه ذاتی برای ادامه حیات" دانست. چرا که، باز به گفته هابرماس، حیات طولانی هر مذهبی نظراً و عملاً نمی‌تواند بدون مبانی استوار برای توجیه ذاتی ادامه حیات ممکن باشد.
با تأکید به صاحبان "دیدگاه سکولاریستی" پیشنهاد می‌کنیم در مورد مدعای مطرح شده حتی در سطح گفته هابرماس سکولار دقت و تأمل کنند. به نظر می‌رسد اگر سکولاریست‌های افراطی در دیدگاهشان نسبت به مذهب تجدیدنظر کنند، از بنیادگرایی و خشونت‌گرایی سکولاریستی بر ضد دین‌داران اندکی کاسته خواهد شد. سکولارها ایمان بیاورند که در سنت دینی (مانند سنت غیردینی) اموری برای آموختن و فایده‌بردن وجود دارد، همان‌گونه که دین‌داران نیز باید یقین کنند از سکولاریسم و به‌طورکلی از دستاوردهای دنیای متجدد بسیار می‌توان آموخت و حتی به دین و دین‌داری مدد رساند. سنت دینی (بویژه اسلام) دارای عناصر زنده و خلاق است و لذا می‌تواند با عناصر خلاق مدرنیته گفت‌وگو کند و به سنتزی جدید برسد.
2ـ3ـ رویکرد معرفتی نسبی‌گرا و نفی جزمیت معرفتی
از نکات قابل توجه هابرماس رویکرد معرفتی و توجه‌دادن دین‌داران به "رویکرد معرفت‌شناسی مذهبی (هرمنوتیک درون‌دینی) به زندگی مدرن و سکولاریسم" است. این سخن درست بدان معناست که اولاً "دین" و "معرفت دینی" دومقوله متفاوت (هرچند گاه منطبق) است و ثانیاً معرفت لزوماً عقلی و برهانی و احتمالاً مبتنی بر تجربه است و ثالثاً معرفت ناگزیر امر بشری است و رابعاً چنین معرفتی به صورت گریزناپذیری نسبی است. اگر این چهار ویژگی را از خصوصیات اساسی "معرفت بشری" بدانیم، ناچار چنین معرفتی ضدخشونت و مخالف سرکوب و مغایر با حذف "غیر" است. واقعاً دین‌داران جهان (ازجمله مسلمانان) شدیداً نیازمند معرفت دینی (هرمنوتیک برون دینی و درون‌دینی) هستند و بدیهی است تجهیز به این رویکرد معرفت‌شناسانه مومنان را به مدارا و زیست صلح‌جویانه با دگراندیشان غیردینی و ازجمله سکولارها و حتی ضددین‌ها وادار می‌کند. اما همین توصیه در مورد سکولارهای سکولاریست نیز صادق است و به آنان نیز باید گفت که اولاً خود دارای معرفت‌شناسی نسبی‌گرا و غیرجزمی باشند و ثانیاً بپذیرند که دین‌داران نیز به‌طور اصولی به نوعی دین‌داری تعقلی (ولو خارج از عقلانیت مدرن) مجهزند و لذا نباید دین‌داری را الزاماً مغایر با هر نوع عقلانیت تصور کنند و به بهانه تعلق دیانت به عصر اساطیر و پیشامدرن، دین و دین‌ورزان را یکسره به درون عصر ناعقلی و یا ضدعقلی پرتاب نمایند. از این‌رو هابرماس می‌گوید "پسامتافیزیکی" با خارج‌ساختن نظریه‌های دینی از قلمرو تبارشناسی عقل مخالف است. نباید فراموش کرد که عقل خودبنیاد مدرنیته به‌عنوان ستون خیمه سکولاریسم، امروز هم ازسوی دین‌داران به چالش خوانده شده و هم از طرف پست‌مدرن‌ها که حاکمیت و خدایی علم و عقل مدرن را با پرسش‌های جدی روبه‌رو کرده‌اند.
3ـ3ـ حق برابر در عرصه عمومی
واقعیت این است که بسیاری از لائیک‌ها و بویژه عناصر ضدمذهبی سکولار به گفته هابرماس از موضع "پدرسالارانه" به‌گونه‌ای رفتار می‌کنند که گویی دین‌داران در جامعه مدرن و عرفی شده و سکولار حق حیات انسانی ندارند و حداقل در مقایسه با خودشان شهروند درجه دوم بوده و با آنان در برخورداری از حقوق اجتماعی و حقوق‌بشر (ازجمله آزادی عقیده و بویژه آزادی بیان و فعالیت اجتماعی و سیاسی بر بنیاد دین) یکسان نیستند؛ یعنی اندیشه‌ای که در بسیاری از دین‌داران سنتی و یا بنیادگرا نیز وجود دارد و به‌درستی مورد انتقاد و ایراد سکولارها واقع شده است. اما باید گفت که اگر چنین رویکرد حذفی و نابردبار در سنت‌گرایان دین‌ورز قابل فهم و تحلیل باشد، قطعاً از سکولارهای دموکرات و اومانیست و عقل‌گرایان مدرن قابل درک و قابل قبول نیست، چرا که هرگز با مبانی معرفتی اندیشه‌های عقلی مدرن ولوازم آن سازگار نیست. چگونه می‌توان از پیامبر ـ لیبرال ـ دموکراسی معاصر "کارل‌پوپر" پذیرفت که "با همه مدارا جز با دشمنِ مدارا"؟ لیبرالیسم می‌گوید "با همه مدارا و حتی با دشمن مدارا" و اتفاقاً مصداق کامل رواداری مدارا با دشمنان مداراست، مگر آن‌که اساساً منظور اقدامات عملی و مسلحانه و آشوبگری ضد نظم مشروع و دموکراتیک باشد که صد البته حکایت دیگری است و درواقع چنین پدیده‌ای خارج از موضوع است.
به‌هرحال براساس مبانی و لوازم لیبرالیسم و نظام دموکراتیک سکولار مورد ادعا، دین‌داران درست مانند غیردین‌داران حق دارند از تمام مواهب زندگی مدرن و امکانات زیست انسانی برخوردار باشند. چرا که دین‌داران بخشی (و از قضا اکثریت قاطع) تمام جوامع (حتی جوامع سکولار غربی) را تشکیل می‌دهند و به اقتضای مساوات تمام آدمیان با هر نژاد و فکر و عقیده‌ای در برخورداری از حقوق فطری انسانی با دیگران یکسان‌اند. البته این مساوات حقوقی فقط یک شرط دارد و آن این‌‌که دین‌داران نیز آزادی اندیشه و بیان اندیشه را در چارچوب هنجارهای عرفی مدرن (نه لزوماً شرعی دیرین) به رسمیت بشناسند. بنابراین اصل آزادی مطلق و رفتار دموکراتیک و محترم‌شمردن حقوق یکسان انسانی دیگران است نه جزمیت فکری و حاکمیت اندیشه‌ای بر اندیشه‌ای دیگر و یا ادعای حقانیت (بویژه حقانیت مطلق) دینی و یا مکتبی بر دین و مکتب دیگر (هرچند در مقام نظر هر فرد یا مذهب و اندیشه‌ای حق دارد از درستی و یا حقانیت خود سخن بگوید.) هابرماس به‌درستی به این نکته مهم اشاره می‌کند. وی می‌گوید: "دولت لیبرال نباید جدایی نهادین مذهب و سیاست را به یک بار سنگین ذهنی و روانی برای آن دسته از شهروندان که از یک اعتقاد دینی خاص پیروی می‌کنند، مبدل سازد. دولت در عین حال باید از آنها انتظار داشته باشد که این اصل را مورد شناسایی قرار دهند که هرگونه تصمیم قانونی، قضایی یا اداری الزام‌آور باید دربرابر جهان‌بینی‌های متعارض، بی‌طرفی خود را حفظ کند، اما در عین حال دولت نمی‌تواند از آنها انتظار داشته باشد که به هنگام مشارکت در مباحث عمومی و کمک به شکل‌گیری افکارعمومی هویت خود را به دو قسمت عمومی و خصوصی تقسیم نمایند."
نکته مهمی که هابرماس بدان اشاره کرده است این است که نظام لیبرال و دموکرات و سکولار می‌تواند انتظار داشته باشد که دین‌داران اصل بی‌طرفی حاکمیت و نظام سیاسی و اجتماعی را بپذیرند و به آن احترام بگذارند اما نباید توقع داشته باشد مومنان هنگام اظهارنظر و یا عمل اجتماعی و سیاسی به‌طور مطلق "هویت خود را به دو قسمت عمومی و خصوصی تقسیم نماید." مقوله "حوزه خصوصی" و "حوزه عمومی" و تفکیک قاطع آن دو، در اندیشه جدید تبدیل به یک موضوع پیچیده و بغرنجی شده است. احتمالاً در این مورد می‌توان به یک تعریف و حدود و ثغور حداقلی و نسبی و مرحله‌ای دست یافت اما واقعاً چگونه یک انسان (دینی یا غیردینی) قادر است به‌طور کامل و مطلق بین اندیشه و عمل، ایمان و رفتار، سیاست و اخلاق، معنویت و مادیت، زندگی خصوصی و زیست جمعی و... دیوار بکشد؟ بویژه برای یک دین‌دار (و آن هم مسلمان) دین از جامعیتی برخوردار است که بر تمام امور زندگی مومن، مستقیم و غیرمستقیم، سایه انداخته است. البته این معضلی است که باید متفکران سکولار و دینی در تمام جهان در جهت حل آن بکوشند. این اندازه مغتنم است که فیلسوف سکولاری چون هابرماس به این نکته مهم توجه کرده و این می‌تواند فتح‌ بابی باشد برای تعامل و تفاهم بعدی بین دو جریان مورد بحث.
4ـ3ـ وحدت در عین کثرت
اگر مبانی لیبرالیسم و دموکراسی و سکولاریسم نوین را بپذیریم، ناچار به پلورالیسم معرفتی و لاجرم پلورالیسم اجتماعی می‌رسیم که هم اجتناب‌ناپذیر است و هم تحت شرایطی مفید و ضروری است و حداقل موجب شکوفایی استعدادهای بالقوه آدمی می‌شود. با توجه به این اصول و مبادی و نیز نکاتی که گفته شد، برای دستیابی به یک زندگی انسانی بهتر و انسانی‌تر در دنیای جدید، چاره‌ای نیست که تمام آدمیان در هر کجای جهان، اصل پلورالیسم و زندگی کثرت‌گرا را قبول کنند و به لوازم آن وفادار بمانند و در عین حال بکوشند در پرتو خردجمعی و مکالمه و مفاهمه و حفظ و رعایت حقوق‌ یکدیگر به وحدتی قابل قبول در ساختار عادلانه قدرت و نظم اجتماعی دست یابند. در این صورت باب اختلافات فکری و ایدئولوژیک بین تمام افراد و طایفه‌ها (اعم از مذهبی و غیرمذهبی) باز خواهد بود اما در چارچوب "قرارداد اجتماعی" به‌‌مثابه امری ضروری برای زیست عادلانه‌تر بشری می‌توان به وحدتی لازم نیز رسید. درواقع در فضای پلورالیستی و دموکراتیک، همه از هم خواهند آموخت و معرفت بشری در یک جهت طولی، تعاملی و تکاملی (و به گفته هابرماس تکمیلی) به جلو خواهد رفت؛ لطیفه‌ای که هابرماس نیز بدان اشاره کرده است.
4ـ هشدار
درپایان به جا خواهد بود که به دین‌داران هشدار داده شود که نه‌تنها ستیزه با جهان مدرن بی‌فایده و تلاش برای حذف مدرنیته (یا پست مدرن) ناممکن خواهد بود، بلکه به زیان دین و دین‌ورزی هم هست و اتفاقاً (حداقل به‌زعم من) در پناه آزادی و پلورالیسم و حتی نظام سکولار (= نظام عرفی و مبتنی بر جدایی دین دولت) دین‌داری و بالندگی دین آسان‌تر خواهد بود. به سکولاریست‌ها نیز باید هشدار داد که نه‌تنها حذف دین و دین‌داران (یعنی اکثریت قریب به اتفاق مردم کره‌زمین) محال است بلکه رواج دین‌داری خردورزانه و مداراگر به نفع همه و حتی به نفع پلورالیسم معرفتی و اجتماعی و آزادی و دموکراسی خواهد بود. چنان‌که هابرماس اشاره کرده است امروز روند احیای اسلام رو به گسترش است و بویژه بنیادگرایی اسلامی در اشکال خشن و ویرانگر خود در حال تقویت شدن است و البته انواع دین‌گرایی خرافی و یا بنیادگرایی مسیحی و یهودی و... در حال زایش و یا رواج یافتن است و این روند تحلیل پیشین اغلب متجددان سکولار را با چالش تازه روبه‌رو ساخته است.
راه‌حل چیست؟ اگر روشنفکران بویژه سیاستمداران و حاکمان غربی تصور می‌کنند به اتکای تکنولوژی و ارتش و زور می‌توانند با آن مبارزه کنند و از خطر بنیادگرایی و تروریسم و به‌طور کلی دشمنان دموکراسی نجات پیدا کنند، سخت اشتباه می‌کنند. بویژه اگر این مقابله به قیمت نقض اصول بنیادین حقوق‌بشر و آزادی و دموکراسی صورت گیرد، بیش از همه به زیان اروپا و جهان متمدن و دموکرات است چرا که به خودویرانگری منتهی خواهد شد. می‌اندیشم هابرماس نیز به این نکته اشاره می‌کند، آنجا که می‌گوید: "با اوج‌گیری نفوذ مذهب در سراسر جهان، تفرقه در غرب این معنا را در پی می‌آورد که اروپا در حال جداشدن از دیگر مناطق جهان باشد." دوقطبی‌‌شدن جهان، که هابرماس از آن بیمناک است بیش از همه به زیان جهان برخوردار و پیشرفته و مدرن است.
نکته مهم دیگر این است که به گمان روشنفکران و نواندیشان دین‌دار (بویژه مسلمان) نیز بنیادگرایی دینی خطری بزرگ نه برای تمدن امروز و صلح و امنیت جهانی است، بلکه پیش از هر چیز خطری برای بی‌اعتبارشدن و حتی نابودی اساس دیانت است، اما این نواندیشان (لااقل بخش قابل‌توجهی از آنها که به دین اجتماعی باور دارند) نقاد پاره‌ای از ارکان مدرنیته و یا سیاست حاکم بر جهان ازسوی قدرت‌های متمدن کنونی نیز هستند و غربیان نباید مرتکب این اشتباه شوند که تمام جنبش‌های اسلامی (ولو سیاسی) را باعنوان اسلام‌گرایی (اسلامیسم) و یا بنیادگرایانی (فاندامانتالیسم) مورد حمله و تخریب قرار دهند. بنیادگرایی و حتی سنت‌گرایی (ترادیسیونالیسم) قادر به تعامل و تفاهم با جهان نیست اما نواندیشی دینی برانداز جهان مدرن نیست و بسیاری از دستاوردهای جهان مدرن (ازجمله جدایی دین از نهاد دولت) را می‌پذیرد و آن را بیش از همه به نفع دین می‌داند و لذا پروژه آن تعامل انتقادی با جهان مدرن (نظیر تعاملی که با جهان سنت دارد)، با رویکرد استعلایی و احتمالاً سنتزسازی است و این به سود جهان مدرن نیز هست چرا که می‌توان آن را نوعی "فرامدرن" (نه البته لزوماً پست مدرن) نامید. هابرماس به حق می‌گوید دین‌داران باید بتوانند خواسته‌ها و افکار خود را به زبانی قابل فهم برای جهان سکولار و مدرن "ترجمه" کنند، اما روشن است که فقط روشنفکران دین‌دار و یا دین‌داران نواندیش و آشنا به زمان قادر خواهند بود به این مهم بپردازند و موفق شوند. در عین حال این به‌معنای تحریم گفت‌وگو (چه ازسوی سکولارها و چه از طرف نواندیشان مذهبی) با سنت‌گراها و یا بنیادگراها نیست. واپسین کلام این که گفت‌وگو و مفاهمه روشنفکران واقعاً دموکرات و واقع‌گرا در دو طیف دین‌داران نواندیش و متجددان سکولار گام نخست گسترش آزادی و پلورالیسم معرفتی و اجتماعی و درنتیجه توسعه و تضمین صلح و امنیت جهانی است. این گفت‌وگو هم برای جهان مهم است و هم برای ایرانیان؛ بویژه در سالیان اخیر که به‌رغم پیشگامی یک قرنه روشنفکران دینی (مخصوصاً دکترشریعتی) برای گفت‌وگو با روشنفکران غیردینی، شماری از روشنفکران غیردینی با طرح پارادوکسیکال بودن "روشنفکری دینی"، هم به ناممکن بودن گفت‌وگو بین دین و جهان مدرن فتوا داده‌اند و هم امکان نوزایی از درون سنت را محال پنداشته‌اند.