تاریخ انتشار : ۲۳ فروردين ۱۳۸۸ - ۱۲:۴۳  ، 
شناسه خبر : ۹۰۷۷۸
گزارشی از یک مصاحبه با اورهان پاموک برنده جایزه نوبل ادبی سال 2006
مهدی یزدانی خرم اشاره: در توصیف تاریخ است که روایت خرد شدن و له شدن آدم‌هایم شکل می‌گیرد. در دویست سال اخیر ترکیه مدام دچار پیشرفت فرهنگی، اجتماعی و معنوی شده است. امپراتوری عثمانی، زمانی که مقابل غرب دچار شکست شد، شروع به پنهان کردن این شکست کرد. برای همین به غرب متمایل شد. اما این شکست و سرخوردگی دولت عثمانی و بعد ترکیه را از بین نبرد. من به عنوان یک شهروند استانبولی بهتر می‌توانم این تحقیر را احساس و درک کنم. انسان‌های جامعه من زندگی خود را مقابل غرب کوچک و تحقیر شده می‌بینند. در واقع من برای وصف، تاریخ را یادآوری نمی‌کنم، بلکه با نشان دادن این حس غم انگیز تمسخر و خرد شدن از تاریخ سخن می‌رانم. اورهان پاموک

اورهان پاموک پنجشنبه گذشته جایزه ادبی نوبل را از آن خود ساخت. این اتفاق در حالی روی داد که بسیاری از اهالی ادبیات کمترین بخت را برای این نویسنده 54 ساله متصور بودند.حضور نام‌های بزرگی چون ماریو بارگاس‌‌یوسا، آدونیس، فیلیپ‌راث و حتی میلان کوندرا کمتر کسی را متوجه این نویسنده می‌کرد. پاموک در حالی نام خود را در فهرست آکادمی نوبل و کنار چهره‌هایی چون فاکنر، مارتن‌دوگار، همینگوی، مارکز، نرودا، گونتر‌گراس، سال‌بلو، کلودسیمون، نجیب محفوظ و ... ثبت کرد که به آرامی از جنجال سیاسی‌ای که در فوریه سال 2004 به پا شده بود دور می‌شد. او که توانسته بود با رمان‌های درخشانی چون: قلعه سفید (1985 )، کتاب سیاه (1990 )، زندگی نو (1995 )، نام من قرمز (2000 ) و برف (2002 ) به یکی از پر مخاطب‌ترین نویسندگان جهانی تبدیل شود با حمایت از ارامنه و کردها و اذعان به نسل کشی آنها در سال‌های 1915 تا 1917 خشم دولت و گروهی از اکثریت جامعه ترکیه را برانگیخت.
اذعان این نویسنده بزرگ به این نسل کشی‌ها باعث شده در همان سال متهم شود و کار تا آنجا بالا گرفت که عده‌ای درصدد کشتن‌اش برآیند. کسب این وجهه سیاسی تلخ در کنار آثارش پاموک را مشهورتر کرد و باعث شد تا محاکمه او لحظاتی قبل از آغاز مختومه شود و او از سه سال زندان احتمالی جان سالم به در برد. برخورد تند و بیرحمانه‌ای که چندی روزنامه نگاران و روشنفکران ترکیه با پاموک داشتند، او را منزوی کرد و کار را به جایی رساند که گروه‌هایی از مردم خشمگین ترکیه، کتاب‌ها و تصاویرش را در شهرهای مختلف از جمله زادگاه محبوبش- استانبول- به آتش کشند.
پاموک که همواره از دخالت در جریان‌های سیاسی دوری کرده بود، این بار با چنان وضعیتی رو به رو شد که چنین توصیف‌اش می‌کند: «کسی چون من در سرزمینی زندگی می‌کند که برای پاشا‌ها، قدیس‌ها و پلیس‌ها احترام قائل‌اند. اما از احترام به نویسندگان خود پرهیز می‌کنند و اجازه می‌دهند آنها سالیان دراز را در دادگاه‌ها و زندان‌ها بگذرانند. جای تعجب نیست اگر روانه دادگاه شوم. اکنون می‌فهمم که چرا دوستانم با لبخند به من می‌گویند بالاخره تو نویسنده واقعی ترکیه شدی.» جایزه نوبل ادبیات امسال به چنین نویسنده‌ای تعلق گرفت. جایزه‌ای برای روایت‌های درخشان و ستایش از مردی که واقعیت را فدای یک جعل تاریخی شرم‌آور نکرد. پاموک که دغدغه تاریخ دارد، خود اسیر یادآوری واقعه‌ای تاریخی شد که انکار آن برای اکثریت ملت ترکیه و چندی از روشنفکران دولتی‌اش عادت شده بود... اورهان پاموک متولد سال 1952 در استانبول است. در خانواده‌ای نسبتاً مرفه و پرجمعیت.
تحصیلات دانشگاهی‌اش را با معماری آغاز کرد، آن را نیمه تمام گذاشت، روزنامه نگاری خواند و هیچ گاه روزنامه نگاری نکرد. در سال‌های میانی دهه هفتاد میلادی نویسندگی را آغاز کرد. در روزگار استیلای یاشار کمال و ناظم حکمت در سال‌‌‌هایی که تفکر چپ عمده نویسندگان و روشنفکران ترکیه را به خود جذب می‌کرده بود و از آنها «متعهدهای» فکری- روایی آرمان خواهی آفریده بود. آثار اولیه‌اش آن چنان مورد توجه قرار نگرفت، زیرا در هیاهوی ادبیات چپ او هیچ‌گاه به اردوی متعهدین نرفت و سعی کرد تا استقلال فردی و فکری‌اش را حفظ کند. شهرت پاموک با سومین رومانش آغاز شد. «قلعه سفید» و از آن زمان تا به امروز پنج رومان دیگر نوشته است که اعم آنها به بیش از بیست زبان زنده دنیا ترجمه شده‌اند و جوایزی چون ایمپک، مدیسی جایزه صلح بازار کتاب آلمان و... را به دست آورده‌اند.
نوشته‌های پاموک روایت‌هایی تودرتو از تاریخ و درهم رفتن ذهنیت و عینیت هستند. او انسان‌های خود را دچار کابوس‌هایی سیاه می‌کند و آن گاه از زاویه دید هر یک به تاریخ و زمان‌های مختلف تاریخی می‌پردازد. دایره جغرافیای ادبی‌اش گسترده است. از دربار سلاطین عثمانی تا اصفهان. از استانبول تا شهرهای از یاد رفته قرن هفدهم. خشونت و سرگردانی‌ای که انسان او را ناچار به روایت می‌کنند با تصاویر تکان دهنده و استفاده از سنت‌های خون‌ریز زادگاهش ساخته شده‌اند. استفاده او از ساختار مینیاتور و نقاشی اسلامی باعث شده تا با یک تکنیک بدیع تصویری روبه رو شویم.
تکنیکی که به او اجازه می‌دهد تا از قابلیت‌های تثبیت شده یک سنت بازخوانی‌ای مدرن به دست دهد. انسان داستان‌هایش ترس‌زده، سرگردان و در جست‌وجوی یک معما و راز است. در شاهکارش «نام من قرمز» تبارشناسی خشونت را در سرزمینی مادری روایت می‌کند و در «زندگی نو» هراس انسانی را به نمایش می‌گذارد که در دالان‌های زمان امنیتش را از کف داده است. اورهان پاموک در اغلب آثارش از استانبول الهام می‌گیرد؛ از مکانی که شرق و غرب به هم برخورد کرده‌اند و دوگانگی را ساخته‌اند که در تمام اجزای فکری و رفتاری انسان آن منطقه دیده می‌شود. از نسلی به نسل دیگر می‌رود و هنوز هم دست از سر انسان آن دیار برنداشته است. از آثار پاموک دو رمان به فارسی برگردانده شده‌اند.
«زندگی نو» ترجمه ارسلان فصیحی و «قلعه سفید» ترجمه ارسلان فصیحی که این دومی دو بار دیگر هم توسط مترجمانی دیگر با نام «دژ سفید» نیز ترجمه و چاپ شده‌اند. پاموک با بردن جایزه ادبی نوبل چهره‌ای دیگر پیدا کرده است. باید دید سیاستمداران ترکیه‌ای چطور با این اتفاق روبه رو خواهند شد و اینکه آیا مردمانی که آثارش را به آتش کشیدند، با او آشتی خواهند کرد... اما مهم‌ترین مسئله را فراموش نکنیم و آن اینکه پاموک برنده جایزه‌ای شده که به واسطه روایت‌های تکان‌دهنده‌اش از روح یک ملت بود و حال اینکه ملت چه بخواهد و چه نخواهد دلیل اهدای این جایزه شده است. او در روزگار برزخی سال گذشته‌اش چنین گفت: «رمان‌های من به موضوع‌های تیره به شرم، غرور، خشم و شکست می‌پردازند، چرا که من از ملتی برخاسته‌ام که بر در اروپا می‌کوبد. من تلاش می‌کنم از این شرم به عنوان راز نجوا شده حرف بزنم.»
نکته دیگر این که نوبل امسال به یک «رمان نویس» به معنای حرفه‌ای‌اش تعلق گرفت. رمان نویسی که در اعتقاد به فرم و شکل پدیده رمان چنین می‌گوید: «به اعتقاد من رمان چون یک موسیقی و یک تابلوی پسارنسانس نقطه اوج تمدن اروپا است. رمان است که اروپا را آن گونه که هست، می‌سازد. من نمی‌توانم اروپا را بدون رمان تصور کنم. رمان روشی برای فکر کردن، برای درک کردن، برای تصور کردن.» رمان نویس ترک هنوز سال‌های فراوانی را پیش رو دارد تا ثابت کند که نوبل‌اش تنها به خاطر یک شجاعت سیاسی نبوده است. او تنها با نوشتن هشت رمان این جایزه را برد و به یکی از جوان‌ترین- نه جوان‌ترین، چون آلبر کامو در آغازین سال‌های چهل سالگی‌اش این جایزه را برد- اعضای برنده جایزه ادبی نوبل تبدیل شد. آقای نویسنده هنوز تازه کار است.
دیدار در هتل لاله
در یکی از روزهای اردیبهشت ماه سال 1382 بود که توانستیم با اورهان پاموک که به دعوت انتشارات ققنوس به تهران آمده بود، گفت و گو کنیم. بعدازظهری شلوغ در بحبوحه نمایشگاه کتاب بود که به همراه احمد غلامی- دبیر سرویس ادب و هنر ضمیمه همشهری- به لابی هتل لاله رسیدیم. آقای نویسنده آن چنان خوش قول نبود و با نیامدنش زمان را کش‌دارتر می‌کرد. آن روزها پاموک اقبال جهانی قابل توجهی به دست آورده بود، اما برای هیچ کدام از ما باور پذیر نبود که او سه سال بعد جایزه ادبی نوبل را از آن خود کند.
اورهان پاموک که برنامه سفرش فشرده بود، با دقایقی تاخیر و در حالی وارد لابی هتل شد که می‌شد فهمید از کم خوابی در عذاب است. سیاه پوشیده بود و بفهمی نفهمی ته رنگی از غرور در نگاهش دیده می‌شد. حرکاتش عصبی و کمی تند بود که البته به مرور از بین رفت. قرار بود مصاحبه بیشتر حول رمان «زندگی نو» و مفاهیم روشنفکری- تاریخی سرزمینش باشد که با شروع بحث گسترده‌تر شد و پاموک را وادار کرد دقیق‌تر پاسخ بدهد.
آن بعدازظهر در لابی هتل لاله پاموک محبوب‌ترین نویسنده ترکیه بود و هنوز مانده بود تا برای گریز از مردن به دست تندروها پنهانی زندگی کند. آن مصاحبه در اولین روز خرداد ماه در ضمیمه همشهری منتشر شد و اما حالا و با توجه به اینکه او به جایزه نوبل دست یافته، بد ندیدیم تا بخش‌های جذابی از آن گفت وگو را گزارش کنیم. بحث را احمد غلامی آغاز کرد با توضیح این مسئله که آیا ترکیه و فضای روشنفکری آن مانند ایران پر از تناقض است. او با آوردن مثال‌هایی چند این مسئله را پیش کشید که آیا در ترکیه نیز جریان‌های روشنفکری غیردولتی و پیشرو است.
پاموک این طور جواب داد: «در ترکیه یک جنبش روشنفکری چپ وجود دارد که همواره مقابل حکومت و دولت قرار گرفته است. از سوی دیگر دو طیف محافظه‌کاران و اسلام‌گرایان ناسیونالیست نیز وجود دارند که باز هم فاقد پشتیبانی حکومت هستند. غالب روشنفکران ترک از بطن جامعه جدا شده نیستند، اما نویسندگان و هنرمندان روشنفکری وجود دارند که به طور کامل از جامعه منزوی شده‌اند. این گروه قدرت سیاسی ندارند.» بعد از آن غلامی بحث مبسوطی را درباره یاشار کمال شروع کرد. بحثی که برای پاموک آن چنان خوشایند نبود. اینکه یاشار کمال را رهبر اصلی حرکت‌های روشنفکری چند دهه گذشته بدانیم، برای پاموک تا حدی «برخورنده» بود. در هر حال سئوال اصلی این طور مطرح شد که با توجه به تلاش‌ها و حضور پررنگ ادبی یاشار کمال ما این ظن را داریم که او را به عنوان رهبر ادبی- روشنفکری این سال‌های ادبیات ترکیه بدانند. پاموک زیر بار نرفت و جوابش را این طور گفت: «ما به یاشار کمال فعالیت‌های مشترکی داشته‌ایم.
اعتصاب غذاها در مقابل دولت، فعالیت‌های مشترک برای کردها و... اما سبک نوشتار و درک‌مان از ادبیات داستانی و رمان متفاوت است.» این پاسخ در کنار دیگر اشاره‌های او نشان می‌داد که ما با نویسنده‌ای روبه روییم که به هیچ عنوان نمی‌خواهد برای یاشارکمال شأن یک پدرخوانده بی چون و چرا را قائل شود. تاکیدش بر استقلال ادبی و فکری‌اش چنان بود که آن زمان برای من کمی اغراق آمیز به نظر آمد. بحث با این مفهوم ادامه پیدا کرد که به هر حال جامعه ادبی ترکیه هم طبقه‌بندی‌های ادبی خاصی دارند. آیا نمی‌توان با کسر تفاوت‌های سیاسی چنین طبقه‌بندی‌ای- که در ایران نیز وجود دارد- را قبول کرد. پاموک به شدت این گمان را رد کرد و گفت: «نه، در ما چنین جدایی‌ها و طبقه‌بندی‌هایی وجود ندارد. نویسنده‌های پیش از من خود را رئالیست یا رئالیست- سوسیالیست می‌دانند.
اما نسل من یا آثار من کاملاً متفاوت است. نوشته‌های من مدرن، پست مدرن، تجربی- فرم‌گرا و شهری است. در دهه هفتاد میلادی شاید سی نویسنده بودند که مانند یاشار کمال می‌نوشتند. از آن نسل فقط خود کمال باقی مانده که هشتاد سال سن دارد و هنوز هم می‌نویسد.» در واقع اورهان پاموک با این نگاه خود را نماینده اصلی نسل جدیدی از نویسندگان ترکیه معرفی کرد که در آن قید شهری بودن و استفاده از فضاهای تجربی از جایگاه پررنگ‌تری برخوردار است. او با این نگاه اشاره داشت که آن نوع ادبیات رئالیستی دوره خود را از سر گذرانده و دیگر نمی‌تواند قهرمان ادبیات ترکیه باشد. او چنین می‌گفت: «هشتاد سال است که در ادبیات ترکیه نویسندگانی چون من به این سبک می‌نویسند [منظورش استفاده از فضاهای شهری و ضدیت روایت با قهرمان سازی است] اما آنها مطرح نشدند.
مثلاً احمد مهدی تام‌پنار که خیلی دوست داشتم به فارسی ترجمه شود یا ناظم حکمت که با وجود چهره جهانی‌اش کاملاً برای ما کلاسیک شده است. پنار هم ادبیات فرانسه، هم ادبیات کلاسیک عثمانی و هم ادبیات فارسی را به خوبی می‌شناخت. وقتی زنده بود، ارزش‌اش دریافته نشد اما در بیست سال اخیر نویسندگان چپ و راست اهمیت او را درک کردند و او را به عنوان یک نویسنده کلاسیک پذیرفتند.» یکی دیگر از مفاهیم و مباحثی که در آن گفت و گو موجب صحبت‌های فراوان پاموک شد بحث تاریخ و انسانی بود که در دوره‌های مختلف زمانی گم می‌شد. در این بحث اشاره شد که انسان‌های داستان‌های اورهان پاموک مدام درحال حرکت و پوست‌اندازی هستند اما قادر به پذیرفتن و تعامل با واقعیت‌های پیرامون و بیرونی نیستند و مدام از آنها می‌گریزند. چنین وضعیتی باعث شده که عدم سازش پذیری با آن دنیای بیرونی، دلیل ترس انسان‌اش از محیط شود. ترسی که مدام حالت فرار را برای ایشان موجب می‌شود.
پاموک اینطور جواب داد: «خلاصه بگویم خود من هم اینطور هستم و اعتقاد دارم که اعم انسان‌ها نیز اینچنین منش و رویه‌ای دارند. من این نوع انسان را دوست دارم و به نظرم رمان‌ها با وجود این انسان‌ها زیباتر می‌شود.» در اینجا به دو گانگی ساختار حکومتی ترکیه و بافت سنتی مردمان آن اشاره کردیم. به این مفهوم که کشوری که در طلب مدرنیسم است و سرمایه‌داری مطلق در آن جا حکومت می‌کند، نشان می‌دهد که نتوانسته نگاه سنتی اعم انسان‌های خود را با این مدرنیسم هم سو و هم شکل کند. در واقع ترکیه‌ای که ما می‌شناسیم به محلی برای بروز تناقض میان آن مدرن خواهی حکومتی و شاید اقلیتی از جامعه با تفکر و زندگی سنتی اعم مردمانش تبدیل شده است.
پاموک که اذعان می‌کرد علاقه چندانی به بحث سیاسی ندارد، این طور پاسخ داد: «مدرنیسم ترکیه را به دو قسمت کرد. این تقسیم در روح انسان‌ها اتفاق افتاد. از مواهب غرب‌گرایی عده معدود و محدودی بهره‌مند شدند و وقتی که بقیه مردم هم خواستند این امکانات را داشته باشند، خشمی نسبت به غرب ایجاد شد. آنها با این خشم به اشیا و احساسات قدیمی خود بازگشتند و آنها را در آغوش گرفتند. من این انسان‌ها را دوست دارم و درباره‌شان می‌نویسم. البته این موضوع‌ها از لحاظ سیاسی بسیار حساس است و نباید از این دید مطرح شوند. در این زمینه نگاه انسانی کارکرد خود را خواهد داشت.»
پس به همین دلیل است که انسان‌های پاموک در پی رازی به سفر و حرکت رو می‌آورند؟ این یکی دیگر از سئوال‌ها بود که به یکی از مهمترین مولفه‌های موجود در آثار و جهان روایی اورهان پاموک اشاره داشت. رازها و معماهایی که جنس آشنایی ندارند و انسان‌اش را به شدت دچار مالیخولیا کرده‌اند. او چنین توضیح داد: «آدم‌ها فکر می‌کنند دنیا دچار نقصان است. دانستن این کمبودها، سر یا همان راز است. قهرمان‌ها به دنبال یافتن این راز هستند.
ساختار منطق‌الطیر عطار نیز همین گونه است. اما فرق نوشته‌های من با اثر عطار در این است که لذت دیدن زیبایی‌ها و جزئیات دنیا در یک نقطه بر آن راز سنگینی می‌کند. می‌توانیم بگوییم که جای رازها و اسرار را مالیخولیا می‌گیرد اما جنس آن از ادبیات است.» بلافاصله بعد از این سئوال، این پرسش پیش می‌آید، پس چرا در پروسه کشف آن راز، انسان داستان‌های او دنبال هویت دیگری است.
آبستراکسیونی که در چنین روندی روی می‌دهد، بسیار غلیظ است و امکان شناسایی شفاف بن مایه‌های آن وجود ندارد. از او می‌پرسم آیا به این درهم ریختگی رنگ‌ها، فضاها و زمان‌ها علاقه دارد. بلافاصله می‌گوید: «شیزوفرنی! قهرمان‌های من مانند خودم شیزوفرنیک هستند! من دو شخصیت دارم. محیطی که در آن زندگی می‌کنیم، بین شرق و غرب تقسیم شده است و این وضعیت را می‌توان مانند شیزوفرنی بیماری دانست. برای من و قهرمان من شیزوفرنی راهی برای هوشمندی و عاقل بودن است.» انسان پاموک و شیزوفرنی‌اش! صراحتش کمی غافلگیرم می‌کند و در ادامه چنین می‌پرسم جالب است که انسان شما در مقابل خشونت جهان کم می‌آورد. نمی‌تواند با او و همراهش حرکت کند و تنها و تنها و در بهترین حالت قادر به توصیف‌اش است. انسان او قدرت تغییر جهان را ندارد و فاعلیت خود به عنوان راوی را از کف داده است.
پاموک می‌گوید:«من و نوشته‌هایم نمی‌خواهیم دنیا را عوض کنیم. نوشته‌های شعاری یا تبلیغی ادبیات را خیلی ساده کرده‌اند. اگر از این عوض کردن دنیا و ادبیات شعاری عبور کنیم آن موقع امکانات شعر گونه زبان در اختیار شما قرار می‌گیرد. زیبایی زبان هدف است و آن واقعیت‌های خشن می‌توانند با زبان زیبا سازگار شوند.» صادق هدایت را به به یاد می‌آورم. تاریک ‌خانه‌اش. پس اتفاقی برای آدم‌های روایی نویسنده ترک افتاده که چنین به همان تاریک خانه و جهان سوبژکتیو پناه می‌برند. پاموک این طور می‌گوید: «خودم هم اینگونه‌ام. چون در بیرون کسی نیست که کمک‌ات کند. در نتیجه همه چیز را در درون خودم می‌ریزم. من سعی می‌کنم قهرمان‌هایم را نه از نگاه خارجی بلکه از درون خودشان توصیف کنم. چرا که به اعتقاد من رفتارهای بیرونی انسان‌ها خواسته‌های ته‌نشین شده وجودشان است و شاید جالب‌ترین لحظه برای انسان زمانی است که خودش را با خودش مواجه می‌بیند. به عبارت دیگر، خودشان را به خودشان تعریف می‌کنند. انسان‌های من هیچ وقت با بی طرفی تک گویی نمی‌کنند. حتی خودشان را مسخره می‌کنند و این آن چیزی است که من دوست دارم.»
احمد غلامی از پاموک می‌پرسد که چرا در فضای داستان‌های او یک دشمن فرضی، درونیات و ذهن راوی را تهدید می‌کند و این دشمن فرضی چرا این قدر بر روان و روح جست‌و‌جو‌گر این انسان تاثیر گذارده است. پاموک تائید می‌کند و می‌گوید:«بله، واقعاً خودشان را اسیر فشار و محدودیت حس می‌کنند. ترسو هستند اما محتاط و دقیق. عاقلانه حرکت می‌کنند حتی زمانی که همه چیز را درهم می‌ریزند ومی‌خواهند گامی بردارند وبا استفاده از عقل منطق می‌کوشند این حرکت را کنترل کنند. ترس چیزی است که در درون من است. در دنیایی زندگی می‌کنیم که همه همدیگر را تعقیب می‌کنند و بد‌خواه یکدیگر هستند.»
پس دلیل پارانویای انسان‌های او نیز به همین دلیل است؟ آیا این پارانویا از شخصیت‌ها برنیامده و خود نویسنده را هم دچار نکرده است؟ تمام دنیای پاموک از ترس و خشونت ساخته شده است اما ترسی که از ذهن برآمده و به عینیت نشسته است. سر تکان می‌دهد شاید و می‌گوید: «قهرمان‌های من پارانوئیک هستند. بله. تمام مدت خود را تحت تعقیب حس می‌کنند. مدام در انتظار آزار و شکنجه به سر می‌برند و البته در بعضی مواقع حق هم با آنها است.
از سوی دیگر این تصور دنیای پر دشمن ریشه در ساختارهای اجتماعی و سیاسی ترکیه دارد. ترس ملی از اینکه همه دشمن ترکیه هستند! ترکیه از لحاظ سیاسی نمی‌تواند مشکلات خود را حل کند و از سوی دیگر برای راهیابی به اتحادیه اروپا مشکل دارد. در عین حال آمریکا هم این کشور را دچار تنش می‌کند، مسئله قبرس حل نشدنی است و... تمام اینها به خاطر خود ترکیه است. اما برای پنهان کردن این مسائل می‌گویند دشمنان ترکیه علیه کشور حرکت می‌کنند و همه چیز تقصیر آنها است!» پس شاید دلیل این همه تاریخ در جهان داستانی پاموک همین باشد. باز‌خوانی پرونده قدیمی. اما چرا این ترس تاریخی به خود نویسنده هم منتقل شده است. در تمام طول مصاحبه احساس می‌کردم پاموک از چیزی می‌ترسد.
نمی‌دانم چه، اما دربیان برخی مفاهیم تردید دارد و وقتی این درک را به او می‌گوییم می‌خندد و می‌گوید: «البته نویسنده نمی‌تواند در نهایت این دیدگاه را پنهان کند اما آثار نویسندگان قبل از من به خاطر ابراز واضح دیدگاه‌های سیاسی تبدیل به نوشته‌های اخلاقی شد و از زیبایی آنها کاست. انسان دوست ندارد شعار بشنود و همین باعث می‌شود تا آن آثار از بین بروند. من سعی می‌کنم اگر در روایت‌هایم با دو انسان متفاوت رو به رو می‌شوم جهان بینی ایشان را با تمام زشتی‌ها و زیبایی‌هایش به تصویر کشم.»
در دیدار اردیبهشت ماه سال 1382 بحث‌های دیگری هم با پاموک مطرح شد. به شدت به نوع ادبیاتش اعتقاد داشت و شاید همین باعث شده بود گاهی قسمت‌های مهمی از ادبیات بعد از جنگ دوم در اروپا را زیر سئوال برد.
اما علاقه‌اش به نویسندگانی چون پروست، کالوینو، بورخس و جویس را انکار نمی‌کرد و همین بود که باعث شد تا قسمت عمده‌ای از بحث ما به بررسی چنین تاثیرهایی بپردازد. در آن بعداز ظهر با نویسنده‌ای رو به رو شدیم که در رفتارها و کلامش نوعی نارضایتی یا حتی عصبانیت به چشم می‌آمد اما هنوز محافظه کاری‌اش را پشت سر نگذاشته و از برخی پاسخ‌ها سر باز می‌زد. اورهان پاموک در آن بعداز ظهر از «نام من قرمز» گفت.
او از علاقه شیفته‌وارش به اصفهان و معماری آن و اینکه در این رمان چقدر از آن سود برده است گفت که آن چنان نویسندگان جدید ایران را نمی‌شناسد و اینکه ما منتقدان ایرانی باید دوران یاشارکمال را پایان پذیرفته بدانیم و به شوخی گفت: «که دوران پاموک آغاز شده است!» اورهان پاموک به هیچ وجه فروتن نبود، چنان اعتقادی به نوشته‌های خود داشت که نمی‌توانست با برخی قالب‌های نخ‌نمای اخلاقی از غروری که آن آثار به او بخشیده بودند صرف نظر کند. شاید همین نکته برای من بسیار نو بود که با صراحت و البته کمی رندی یادآور می‌شد که آثارش به چندین زبان مهم ترجمه شده است و او را به جاودانگی ادبی نزدیک‌تر کرده است. گفت و گو که تمام شد به سرعت از جایش بلند شد و در حالی که تلاش می‌کرد با چهره‌ای دوستانه‌تر از ما دور شود گفت خیلی خسته است و خیلی کارها دارد که در ساعت‌های باقی مانده سفرش یابد انجام دهد.
شب بیرون هتل لاله خنک بود و ما کم کم از پاموک دور و دورتر می‌شدیم... حالا که فکر می‌کنم، می‌توانم رفتار عصبی پاموک را- شاید- توجیه کنم. او نمی‌خواست در مقایسه با دیگران به بحث گذاشته شود و واقعاً تلاش می‌کرد تا بپذیریم که جهان داستانی و فکری‌اش چیزی فراتر از آن است که ادبیات سال‌های دور و نزدیک ترکیه رقم زده‌اند. حالا این جا در تهران هوا خنک‌تر شده است. پاییز است و آکادمی نوبل می‌گوید که آن مرد‌خوش‌پوش عصبی، مهمترین جایزه کل عمرش را برده است. جایزه‌ای برای نویسنده‌ای بزرگ که دولتش او را نفرین کرد و برخی از مردمان هم‌وطن‌اش از یاد بردند که او نماد ترکیه شده است. نماد یک روح افسرده. نماد استانبول دو شقه شده و حالا شاید تلاش می‌کنند تا کمی از آن فوریه 2004 که آقای نویسنده را تا سر حد اعدام محکوم کردند، دور شوند. جهان برای پاموک عوض شده است. مطمئن باشید.