تاریخ انتشار : ۰۹ ارديبهشت ۱۳۸۸ - ۱۳:۰۶  ، 
شناسه خبر : ۹۰۸۶۶
نقد حسن یوسفی اشکوری بر کتاب دین‌اندیشان متجدد: روشنفکری دینی از شریعتی تا ملکیان

گروه کتاب و اندیشه: چندی پیش کتاب «دین اندیشان متجدد؛ روشنفکری دینی از شریعتی تا ملکیان» نوشته محمدمنصور هاشمی از سوی انتشارات کویر منتشر شد.
کارگزاران نیز بنا به مشی اطلاع رسانی خود به معرفی و عرضه مقاله ای از کتاب، پیش از انتشار آن اقدام کرد. چنانچه انتظار نیز می رفت، کتاب حاضر از سه وجه محل توجه بوده است؛ دسته نخست به ستایش کتاب پرداختند و در فضاهای مجازی و اتفاقا با زبانی عتاب آلود نسبت به این متفکران، هاشمی را ستودند و کتاب او را آشکارکننده فعالیت عبث این عده دانستند. دسته دوم، راهی میانه پیش گرفتند، از اهمیت کتاب چشم نپوشیدند و نقدهایی را نیز بدان وارد دانستند. دسته سوم اما کتاب حاضر را فاقد پایه و اساس و بی اعتبار دانستند.
باری، آنچه مهم است «مواجهه» صحیح با اندیشه هاست. ما نیز می کوشیم در قالب گفت وگویی انتقادی با مولف نکات تاریک پژوهش وی را روشن کنیم و نکات روشن را برجسته تر نماییم.
به هر تقدیر، آنچه در پی می آید نقدگونه ای از حسن یوسفی اشکوری، نواندیش دینی و از پیروان سنت فکری شریعتی است که در اصل به ناشر محترم کتاب نوشته است. بی گمان پذیرش درج این نقد از سوی ناشر بیانگر اعتقاد وی به آزاداندیشی و احترام به نقد اندیشه هاست. امید است که در فضای عسرت کتاب و کتابخوانی بیش از این کوره آگاهی ایرانیان را گرم نگاه داریم.
به نام خدای عرفان، آزادی و برابری
دوست ارجمند و برادر عزیز و گرامی جناب آقای مظفر
با عرض سلام و تجدید ارادت. گرچه در مورد موضوع نوشته آقای محمدمنصور هاشمی میل نداشته و ندارم وارد بحث و مناقشه شوم، اما در پی صحبت تلفنی احساس می کنم منظور و مراد حقیر به خوبی و به درستی روشن و مفهوم نشد. از این رو با اکراه تمام چاره ای ندیدم که چند نکته را به صورت روشن و مکتوب خدمت شما عرض کنم تا حداقل راه سوء تفاهم احتمالی را ببندد. من فرض را بر این نهاده ام که حضرتعالی این نوشته را (طبق سنت رایج ناشران) به من داده اید تا به عنوان یک صاحب نظر بخوانم و اظهارنظر کنم. بنابراین، اظهارنظر بنده در محدوده یک بررسی و یک یادداشت برای ناشرآن است نه برای نویسنده و یا یک نقد و بررسی کامل متن، که در آن صورت زبان و بیان و محتوا و زمینه های اظهارنظر و به ویژه حجم نوشته متفاوت بود. از آنجا که هنوز از کتاب «دین اندیشان متجدد» تالیف آقای محمدمنصور هاشمی جز مقاله مربوط به دکتر شریعتی را نخوانده ام، فعلا اظهارنظر من در ارتباط با همین نوشته است(1).
1 مقاله «دین، ایدئولوژی، انقلاب»، فاقد حداقل معیار و محتوای یک تحقیق و تحلیل علمی، منضبط و بی طرفانه و منصفانه است، چرا که نویسنده محترم در آغاز اعلام می کند با شریعتی «دیو» و «دلبر» کاری ندارد و می خواهد «شریعتی» را از فکرش جدا کند و یک کار تحقیقی و تحلیلی حول گفتمان واقعی وی سامان دهد. اما او هرگز بدان وفادار نمی ماند. نویسنده با اندک همدلی و ادای چند جمله که بیشتر به تعارفات مرسوم می ماند نقدگونه ای را آغاز می کند و طی نوشته حدود صد صفحه خود غالبا به صورت شتابزده به رد و انکار دست می زند و در فرجام سر از نفی مطلق درمی آورد و «دیو»ی از شریعتی می سازد که انصافا ابتکاری و جدیدالولاده است. روشن است که «نقد» و «نفی» یکی نیستند. نقد، چنان که از واژه و مضمون آن برمی آید، تحقیق و تفحص همه جانبه، فهم و درک عالمانه و حتی همدلانه موضوع، تحلیل و آنالیز بی طرفانه و در نهایت داوری مستدل و عالمانه درباره مسائل و موضوعات و آرای مورد بحث است. رد و یا اثبات کردن یک موضوع و یا یک نظر و داوری نهایی درباره آن، بدون توجه به همه گفته ها و لحاظ کردن تمام جوانب محتمل موضوع موردنظر، (از جمله تاریخ و شأن نزول گفته ها) نه در شأن علم و تحقیق است و نه با مدعای نویسنده یاد شده سازگار است. به نظر می رسد که نویسنده در مواردی کلماتی را از مجموعه آثار پرحجم شریعتی حساب شده و تقطیع شده بیرون کشیده (و نمی دانم چرا) تا در پایان به نتیجه ای معین (و احتمالا از پیش پذیرفته شده) برسد. ظاهرا آقای هاشمی زحمت کشیده مجموعه آثار 35 جلدی شریعتی را خوانده است و لذا پیوسته (البته در داخل پرانتز) به جاهای مختلف ارجاع می دهد. گرچه اکنون احساس می کنم باید به تمام ارجاعات مراجعه کرد و مدعیات و استنباط های نویسنده را مورد وارسی دقیق قرارداد، اما با حمل بر صحت و براساس سطور نقل شده از شریعتی در متن قاطعانه می توان گفت که نویسنده در موارد زیادی رعایت جامع نگری و انصاف علمی را نکرده و به ویژه در صفحات پایانی با کنار هم چیدن جملاتی به نظریه مشخصی رسیده است که نه با شخص و شخصیت شریعتی سازگار است و نه با مجموعه آثار او هماهنگ است و نه هیچ شریعتی شناسی با آن موافق است. در طول این 35 ساله ده ها کتاب و شاید هزاران مقاله در تحلیل، تایید و یا نقد و رد افکار شریعتی نوشته شده است اما (لااقل در حد اطلاع بنده) هیچ آدم معاندی نیز به این نتیجه نرسیده است که اندیشه های شریعتی به این می انجامد که برای ساختن بهشت بر زمین، دنیا را به جهنم بدل کند. چون در افق اندیشه او کوچک ترین جایی برای هیچ کس غیر از پیروان سرسخت ایدئولوژی «معلم کبیر» باقی نمی ماند
من در مقام نقد و رد این داوری ظالمانه و بی بنیاد نیستم اما به عنوان یک خواننده آثار شریعتی و نیز مخاطب مولف می پرسم که چرا مولف در این مقام (مانند برخی مقام های دیگر) براساس قواعد منطقی و شناخته شده اصل و فرع، قاعده و استثنا، مجمل و مبین، محکم و متشابه و... عمل نکرده و اجمال ها و یا تعارضات را در پرتو محکمات تفسیر نکرده است؟  آیا به زعم ایشان همین چند جمله نقل شده بنیاد اندیشه های انسان شناسی و آرای سیاسی و اجتماعی و دینی شریعتی و «جامعه ایده آل» اوست یا محکمات اندیشه های وی چیزهای دیگری هستند که مطلقات نافی و ناقض جمع بندی نهایی و فتوای بدیهی حضرت مولف است؟ آیا از «اومانیسم اسلامی» شریعتی و دفاع از حق عصیان آدمی حتی در برابر خداوند که به نظر شریعتی نشانه بارز آزادی انسان در تفکر قرآنی است، این نتیجه حاصل می شود که دگراندیشی جرم است و باید دگراندیشان را با خشونت و «آهن» نابود کرد؟  چرا و به چه دلیل جامعه آرمانی شریعتی سخن مشهور و تقریبا آخرین او؛ «عرفان، آزادی و برابری» نیست به آن همه سخنان عمیق و زیبا و روشن شریعتی در باب آزادی و «خجسته آزادی» چرا در این جمع بندی لحاظ نشده است؟ چرا سخنان صریح و مکرر شریعتی درباره اصل و جاودانه بودن دموکراسی در اسلام (از جمله در اواخر رساله امت و امامت) مورد توجه واقع نشده است؟ تفکیک شریعتی از «دموکراسی راس ها» از «دموکراسی رای ها» و دفاع از دومی، به چه معنا است؟ چرا این قطعه روشن و بدیع شریعتی که در مجموعه آثار 35 آمده است از چشم نویسنده دور مانده است؛
لیبرالیسم سرمایه داری ... می گوید؛ «برادر! حرفت را خودت بزن، نانت را من می خورم.»
مارکسیسم برعکس می گوید؛ رفیق! نانت را خودت بخور، حرفت را من می زنم.
فاشیسم می گوید؛ نانت را من می خورم، حرفت را هم من می زنم، تو فقط برای من کف بزن!
اما:
نانت را خودت بخور، حرفت را خودت بزن، من برای اینم که این دو حق برای تو باشد». من آنچه را حق می دانم بر تو تحمیل نمی کنم، من خود را نمونه می سازم تا بتوانی سرمشق بگیری (فرق حکومت و امامت)... آیا به راستی علی این چنین سخن نمی گوید؟ فلسفه زمامداری اش را می گوید؛ «و آزادی فردی اش را؛ لاتکن عبد غیرک جعلک الله حرا» (قسمت اول، ص 228). مگر شریعتی در همان کتاب (قسمت دوم، صفحه 683) آشکارا نمی گوید؛ «دموکراسی یک کالای صادراتی نیست، درجه ای متعالی است که باید جامعه بدان نایل آید». وی، به رغم تمام انتقاداتش به لیبرالیسم یا لیبرال ـ دموکراسی غربی، در مجموعه آثار 22 حتی از لیبرالیسم اسلام سخن می گوید. نمی توانم باور کنم مولف این انبوه سخنان شریعتی را ندیده باشد و از محکمات تفکر و ایدئولوژی او بی خبر مانده باشد.  ممکن است بفرمایند تناقض وجود دارد، اشکال ندارد، اگر ایشان دو نوع سخن را در موضوعی واحد متناقض یافته و به هر تقدیر موفق به حل یا دفع تناقض نشده اند، حداقل می بایست به ذکر متناقض بودن بسنده می کردند و چنان قاطعانه سخن نمی گفتند. اگر بنا بر اعمال چنین روشی باشد، فی المثل می توان از قرآن هم قتل عام تمام دگراندیشان استنباط کرد و به استناد آیاتی چون؛ «یا ایهاالنبی جاهد الکفار و المنافقین... واغلظ علیهم... فاقتل المشرکین حیث وجدتموهم و... فتوای کشتار تمام مخالفان فکری و سیاسی را صادر کرد. بیفزایید بر این همه، این نشست ها را؛ ضدعلم، ضدعقل، ضد فرهنگ، ضد فلسفه، ضد دموکراسی، ضد آزادی، ضد حقوق بشر و... به راستی دیگر از شریعتی چه مانده است که حتی به تحقیق و طرح و یادآوری بیارزد؟  اساسا عناوینی چون «روشنفکر دینی» و یا «دین اندیشان متجدد» شایسته چنین موجود ارتجاعی و عقب مانده و حتی خطرناکی نیست! چرا که وی نه مدرن و متجدد است (به دلیل مخالفت با بنیادها و مولفه های مدرنیته) و نه دیندار است که بنابه گفته های مکرر مولف شریعتی با اسلام و قرآن نیز وی سخن ناروای مطهری را تکرار کرده و می گوید؛ «اسلام شناسی به تعبیر مناسب مطهری «اسلام سرایی» است و مواجهه اش با عالم هم، چنانکه گفته شده، مواجهه ای رمانتیک است» و اسلام شریعتی نیز در نهایت، چیزی است که در آن نه علم و عقل و فلسفه و تمدن و تکنیک است و نه آزادی و عدالت و دموکراسی، فقط جنگ است و انقلاب و خشونت و سرکوبی همه و جهنم تمام عیار! البته باید افزود که حتی در جامعه آرمانی شریعتی، جایی برای تمام پیروان سرسخت ایدئولوژی «معلم کبیر» نیز نخواهد بود، چرا که قطعا این پیروان یا با هم اختلاف خواهند داشت و یا با «معلم کبیر» و یا با هر دو، پس کره زمین می ماند و شخص شخیص علی شریعتی! جل الخالق!
از سوی دیگر گفته اند و درست گفته اند که درخت را از میوه اش می شناسند، در طول این حدود چهل سال میوه آثار شریعتی چه بوده است؟ البته میوه های نارس و آفت زده نیز در این میان وجود دارد، اما انصاف را و خدای را، در عالم واقع محصول آثار و افکار شریعتی جز آزادیخواهی و عدالت طلبی و دموکراسی جویی و توسعه و آبادانی ایران و تلاش برای علم و معرفت و کوشش برای آگاهی توده بر ضد مثلث شوم بر تاریخ؛ زر و زور و تزویر، چه بوده است؟  حامیان فکری و متاثر از شریعتی، که هزاران انسان شرافتمندانه و عدالت طلب و دموکرات بوده و هست در طول این چهار دهه (و از جمله در سالیان پس از انقلاب) عافیت طلبی را رها کرده و در صحنه عمل و امتحان حاضر بوده و با صرف هزینه ها و رنج ها با افتخار از صحنه خارج شده اند. آیا آگاهی اینان از آموزه های شریعتی کمتر از آقای محمدمنصور هاشمی است؟
به هر حال می‌توانم نوشته آقای هاشمی را در چهار محور طبقه‌بندی کنم:
1 . بخشی از نقدها و رد کردن ها برآمده از بدفهمی و کج فهمی است. 2 . بخش دیگر به دلیل اختلاف نظرهای غالبا بنیادی مولف با شریعتی است (که بهتر بود ایشان آشکارا این اختلاف نظرها را اعلام می کرد). 3 . بخش تقطیع و مچ گیری و در واقع بهانه جویی برای طرد و نفی و از کاهی کوهی ساختن و گاه از یک جمله حکم صادر کردن است و در این موارد معمولا آموزه و آرای دیگر شریعتی لحاظ نشده و لذا نوعی تحریف معنوی پدید آمده است و بالاخره. 4 . صد البته بخشی از انتقادها و نکته‌سنجی‌ها به جا، درست و حداقل به زعم من، وارد است. باید افزود شماری از کلیه واژه‌ها و اندیشه‌ها و آرای مهم شریعتی در باب انسان، جامعه، تاریخ، اخلاق، شرق، غرب، اسلام، ایران و اساسا مطرح نشده و یا بهای چندانی بدان‌ها داده نشده است.
2بی توجهی به آثار دیگران. رسم اهل علم بر این است که برای رسیدن به حقیقت و نظری جامع و روشن، تمام آرا و افکار مرتبط با سوژه تحقیق با دقت مطالعه و مورد وارسی قرار گیرد، به ویژه پیرامون شخصیت های مهم و یا آرای اثرگذار و پرمناقشه و دارای موافقان و مخالفان شناخته شده حتما چنین آشنایی و تحقیقی لازم است.  مخصوصا درباره شریعتی با آن آثار و افکار متنوع و زبان و بیان خاص و شخصیت چندبعدی، این ضرورت بیشتر احساس می شود. نمی دانم چرا نویسند محترم اساسا به آن و به آثار قابل توجه درباره شریعتی که به وسیله پژوهشگران داخلی و خارجی نوشته شده و آنان به تحلیل و نقد و بررسی آرای شریعتی همت کرده اند، توجه نکرده است. در صورت مراجعه و تامل در آنها، چه بسا برخی ابهامات رفع می شد و یا ایشان برای بعضی از پرسش ها و یا خرده گیری هایشان پاسخ درخوری می یافت. در این مورد می توان به آثار دکتر قانعی راد، دکتر منوچهری، رضا علیجانی، تقی رحمانی، فیروزراد، حسن محدثی و بعضی از نوشته های اینجانب اشاره کرد.
3 می دانم که طبق معمول گفته خواهد شد که؛ ... طرفداران شریعتی تحمل انتقاد ندارند! و یا گفته می شود که... شریعتی را فرشته و دوست داشتنی می خواهند! و یا... از شریعتی آرمانی سخن می گویند! این گونه اتهامات و رجزخوانی ها نیز نخ نما شده و دیگر کسی را نمی ترساند. نیازی نمی بینم که ثابت کنم طرفداران و علاقه مندان متفکر و تحول خواه شریعتی، در طول این سی سال ثابت کرده اند که هم نقد را می شناسند و خود اهل تفکر و نقدند و هم نظرا و عملا دموکرات و حداقل دموکرات تر از بسیاری از مدعیان آزادی و دموکراسی و به ویژه ایدئولوژی ستیزان محترم.  اینان در روند تحولی روشنفکری دینی اخیر سهم قابل توجهی داشته اند. شریعتی برای بنده و امثال بنده آموزگار بزرگ «جرات دانستن داشته باش» است و ما آزادی خواهی و سنت انسانی نقد را از خود او آموخته ایم. اما سخن اساسی بر سر همین نقد است و ضوابط و معیارها و محتوا و فرجام آن. واقعیت این است که مولف محترم چندان معیارها را رعایت نکرده است و این را می توان مستندا نشان داد. در حد اطلاع من در این سال ها برخی از دوستداران شریعتی نقدهایی به مراتب جدی تر، عمیق تر، سازنده تر، علمی تر و البته منصفانه تر از آثار و افکار شریعتی ارائه داده اند و هر ناظر بی طرفی می تواند آنها را با نوشته آقای هاشمی مقایسه کند.
4 سخن آخر اینکه نمی بایست این نوشته به وسیله شما و انتشارات کویر چاپ می شد. بحمدالله در این مملکت ناشرانی که علیه روشنفکران دینی و آن هم براندازانه و با انگیزه های کم و بیش شناخته شده ایدئولوژیک و سیاسی کتاب منتشر کنند بسیارند و از حمایت ها نیز برخوردارند، اما شخصیتی چون شما که افزون بر آزادی و دموکرات بودن «کویر»ی هم هستید و من در فرزانگی و خلوص شما تردید ندارم، چرا باید نوشته ای را انتشار دهد که از یک سو نمره قبولی یک کار تحقیقی و بی طرفانه را ندارد و از سوی دیگر در پایان تصویری از شریعتی ارائه می دهد که اساسا مورد قبول شما (و البته هیچ آشنای با شریعتی نیز) نیست و می توان گفت حاصلی جز تحریف و توهین به شریعتی و ظلم بر او عنوان دیگری ندارد.  برای تقریب ذهن می توانم این نوشته را به فیلم نیم ساعته کنفرانس برلین تشبیه کنم که از «سیمای جمهوری اسلامی ایران» پخش شد. صحنه ها و گفته های مطرح شده در آن فیلم کوتاه همه درست بود و چیزی بر آن افزوده نشده بود اما گزینش و مونتاژ قطعات و جملاتی معین از مجموعه حدود 16 ساعت فیلم کنفرانس در نهایت ذهنیتی را به بینندگان القا می کرد که کاملا دروغ و تحریف و مسخ حقایق بود و لذا دیدیم که حتی برخی دوستان و بسیاری از آدمیان با حسن نیت را هم به توهم و اشتباه انداخت (ده ها نفر ـ حتی در زندان ـ تاکنون از من در این مورد حلالیت طلبیده اند). ظاهرا آقای هاشمی مطلبی و یا جمله ای بر گفته های شریعتی نیفزوده اند اما زمینه را به گونه ای آماده کرده اند که در پایان شریعتی ای خلق شود که «خدا هم نافرید». البته به دلیل اینکه نویسنده را نمی شناسم و براساس «اصاله البرائه» و رعایت «حمل بر صحت»، می توانم این لغزش و به ویژه زبان تند و گاه توهین آمیز و حداقل زبانی که درخور مواجهه با بزرگان نیست ایشان را به «جوانی» وی نسبت دهم که معمولا کارهای جوانی با نوعی «خامی» نیز همراه است. به هر حال صادقانه بگویم که این کار شما را می توانم به تعبیر خود شریعتی «سنگی از فلاخن دوست» بدانم (شریعتی این تعبیر را در سال 1349 در نامه ای به عباس پهلوان ـ مدیر مجله فردوسی ـ به کار برده بود و در آن به چاپ گزارشی از یک سخنرانی خویش در آن مجله اعتراض کرده بود).
با اخلاص و احترام ارادتمند حسن یوسفی اشکوری