تاریخ انتشار : ۱۵ ارديبهشت ۱۳۸۸ - ۱۲:۲۳  ، 
شناسه خبر : ۹۱۱۲۵

دبیر سیاسی
در هفته گذشته آقای حسین مرعشی که معتقد است «از کارگزاران شفاف‌تر هیچ گروهی وجود ندارد.»(1) به عنوان سخنگوی حزب کارگزاران از مطالبی پرده برداشت که تاکنون هیچ‌یک از اعضای کارگزاران به صراحت وی حاضر نبودند آن را بیان کنند.
مرعشی ضمن تأکید بر این که «کارگزاران به آزادی در همه عرصه‌ها معتقد و به لیبرالیزم پایبند است.»(2) رسماً به تعریف حزب متبوعش پرداخت و گفت: «اگر بخواهیم تعریف روشنی از حزب کارگزاران سازندگی ارائه کنیم، می‌توانیم بگوییم کارگزاران یک حزب لیبرال دموکرات مسلمان است. این حزب لیبرال دموکرات در روزهای ابتدایی، تبلورش آقای رفسنجانی بود که به سازندگی مشهور بود لذا حزب، حزب کارگزاران سازندگی نام‌گذاری شد.»(3) یک روز پس از این مصاحبه هدایت‌الله آقایی عضو دیگر کارگزاران، اظهار داشت: «روند کارگزاران هم اکنون با تفکرات هاشمی رفسنجانی مغایرتی ندارد.»!(4)
آن چه در این دو مصاحبه ذکر شده آن هم در روزنامه ارگان حزب کارگزاران جای بسی شگفتی است و شگفت‌انگیزتر از آن، این که سخنگوی حزب، تصریح به پایبندی به مکتب لیبرالیزم کرده و حزب خود را یک حزب لیبرال دموکرات مسلمان معرفی نموده است و عضو دیگر حزب، ادعا می‌کند «روند کارگزاران هم اکنون با تفکرات هاشمی رفسنجانی مغایرتی ندارد»! و مع الاسف دفتر آقای هاشمی رفسنجانی نسبت به این مطالب سؤال برانگیز هیچ‌ گونه عکس‌العملی نشان نداده و در نتیجه در افکار عمومی ممکن است این گونه القا شود که ایشان هم خدای نکرده با این گونه مطالب موافق است! از دفتر ایشان انتظار می‌رود که به طور شفاف این گونه ادعاها را تکذیب کند. سخنگوی حزب مزبور ضمن اظهار ناراحتی از پیروزی دولت آقای احمدی‌نژاد عامل آن را فاصله افتادن میان جناح چپ و راست دانسته، می‌گوید: این فاصله باعث شده که مسئولیت را گروه‌هایی بر عهده گیرند که هویت و ماهیت‌شان مشخص نیست.»(5)
شاید بیان این اظهارات با نامه آقای احمدی نژاد به بوش بی‌ارتباط نباشد که خطاب به رئیس‌جمهور آمریکا بیان داشتند: «لیبرالیسم و دموکراسی غربی نتوانسته‌اند بشر را به آرمان‌های خود نزدیک کنند و امروز دو مفهوم شکست خورده‌اند. ژرف‌اندیشان و عقلای عالم صدای فروریختن اندیشه و نظامات لیبرال دموکراسی را به وضوح می‌شنوند.»
گذشته از مسائل حاشیه‌ای خوب است به متن بپردازیم و ببینیم آیا امکان دارد یک حزب، ادعای پایبندی به مکتب لیبرالیزم داشته باشد و خود را لیبرال دموکرات بخواند و در عین حال ادعای مسلمان بودن هم داشته باشد؟
با مروری به مکتب لیبرالیزم روشن می‌شود که گرچه ممکن است فردی نام مسلمان برخود نهد و درعین حال لیبرال دموکرات باشد ولی اساساً مبانی لیبرالیسم با مبانی اسلام در تعارض کامل است و ارزش‌های هر یک نسبت به دیگری کاملاً منافات دارد.
لیبرالیسم می‌گوید: هیچ نیرو و منبعی نمی‌تواند آزادی نامحدود انسان را مقید کند و بایدها و نبایدهایی برای او تعیین نماید. انسان لیبرال در رسیدن به امیال نفسانی، هیچ گونه کنترل یا منعی ندارد و با آزادی بی‌حد، می‌تواند از تمام لذایذ دنیایی بهره‌مند گردد.»(6) «الکساندر سولژنستین» متفکر شهیر روسی می‌گوید: «انسان‌گرایی سرشار از ایمان به انسان، زاییده این اندیشه است که فرمانروای دنیا بشر است... جهان‌بینی لیبرالیسم که دردوران رنسانس در غرب پدید آمد و پایة علوم جامعه شناسی و سیاسی قرار گرفت می‌توان آن را اومانیزم عقل‌گرا یا خودمختاری اومانیستی نامید که در آن، انسان خودمختار، از وابستگی به هر قدرتی منع می‌شود؛ به کلامی دیگر می‌توان این مکتب را انسان محوری نامید که بشر را مرکز تمام جهان هستی می‌شناسدو»(7) بنابراین دراین تفکر انسان چیزی جز جسم و مسائل جسمانی نیست. بر این اساس در یک تعبیر کلی، انسان لیبرال عبارت از «نفس اماره» است که اراده و امیال او جایگزین احکام الهی می‌گردد. بنابر گفته «هیوم»، عقل، برده شهوات و خواهش‌های بشر است.(8)
شهید بزرگوار بهشتی نیز دربارة لیبرالیسم می‌گوید: «لیبرالیزم تنها منع شناخت را در انسان انگاری خود «اومانیزم»، عقل می‌داند و برای اصالت وحی به عنوان منشأ مستقل معرفت و آگاهی، جایگاهی قائل نیست. از این جهت، از نظر ما و همه معتقدان به خداوند و وحی الهی این تفکر مردود است.»(9) در لیبرالیزم، فرد بر جامعه مقدم است و مصالح اجتماعی نمی‌تواند محدود کنندة آزادی‌های فردی باشد. «فورستر» لیبرال معروف در این‌باره می‌گوید: «من به مردم (جامعه) اعتقاد ندارم، به فرد اعتقاد دارم. فردموهبتی است الهی، و من به هر دیدگاهی که او را حقیر کند بی‌اعتمادم.»(10) شهید بهشتی در نقد فردگرایی لیبرالیستی می‌گوید: «در فردگرایی اومانیستی لیبرالیزم، انسان‌ها از مبدأ هستی جدا شده، و خود جایگزین خداوند می‌شوند. ارتباط فرد با وحی قطع گردیده، در راه رشد و حرکت انسان‌ها مانع ایجاد خواهد شد. آزادی فردی مورد تأکید لیبرالیزم، قدرت بینش او را نسبت به موانع و سدهایی که طاغوت‌ها برای آن‌ها ایجاد می‌کنند، از بین می‌برد و او صرفاً بر اساس هواهای نفسانی عمل می‌کند که سقوط او را نتیجه خواهد داد.»(11)
سکولاریسم نیز که از شاخه‌های لیبرالیسم محسوب می‌شود تنها اهمیت و سود جهان هستی برای انسان را، مربوط به میزان تمتعات مادی و استفاده‌ای می‌داند که بشر می‌تواند از آن داشته باشد. در یک معنا، تنها هدف و غایت خلقت و زندگی انسان در این جهان، بهره‌مندی از لذایذ مادی است. سکولاریسم در واقع مقام انسانی را از طبیعت متعالی خود، به زمینی و خاکی شدن، تنزل می‌دهد.(12) زیرا او فقط برای لذت بردن از این جهان خلق شده است. «ثمره تفکر دنیاگرایانه در غرب امروز آن است که هیچ‌گونه ضابطه و معیار الهی یا اخلاقی که منشأ الهی داشته باشد و در مسائل اساسی رعایت شود، وجود ندارد.»(13)
در این تفکر، آزادی به آزادی فردی به طور مطلق تفسیر می‌شود و فرد به طور مطلق حاکم و مالک خویش بوده، هیچ ناظر و آمر دیگری اعم از خداوند، جامعه و دولت برای او وجود ندارد. آزادی مؤکد لیبرالی، شامل مسائل اخلاقی و اقتصادی و... است. به طوری که فرد بتواند تمایلات نفسانی خویش را در عرصه‌های مذکور حتی از نوع رذل آن جامۀ عمل بپوشاند. این طرز تفکر، «ادموند بورگ» لیبرال مشهور را بر آن داشت تا از دو مرد هم‌جنس‌باز نیز دفاع کرده و نسبت به مجازات آنان مخالفت و اعتراض نماید(14) و امروز نیز با استناد به آزادی لیبرالیستی، شاهد قانونی شدن این عمل شنیع در اروپا و آمریکا هستیم. تساهل و تسامح نیز در همین ارتباط مفهوم می‌یابد و در عمل، بی‌تفاوتی نظری و عملی در برابر این موضع‌گیری‌ها و تعرض‌هایی است که نسبت به مبانی و احکام دینی در جامعه انجام می‌گیرد. به عبارت دیگر «تساهل و تسامح» را می‌توان به طراحان و نشردهندگان شک‌گرایی و مخالفان با مبانی دینی معنا کرد.
این تفکر وقتی به اقتصاد می‌رسد فرد را به مقاومت در برابر تسلط اقتصادی دولت فرامی‌خواند. این مقاومت در برابر محدودیت‌های تجاری، یا مالیات بر واردات، یا به طور کلی مقاومت در برابر هر نوع انحصار و مداخله است که در تولید و توزیع ثروت انجام می‌گیرد.(15) و به تعبیر شهید بهشتی «در این اندیشه، فرد انسان آزاد است که هر طور می‌خواهد بکارد، بسازد، بفروشد، بخورد و مصرف کند. لیبرالیزم، این شیوۀ اقتصادی را شکوفایی اقتصادی می‌داند. این تفکر، با وجود ظاهری آراسته، قابل قبول نیست. زیرا بر اقتصاد فردی تکیه دارد و میدان عمل را برای سرمایۀ‌دار جهانی، باز می‌کند. در این دیدگاه اقتصادی، گروه‌های انسانی در تنگنا قرار گرفته، اقلیت سرمایه‌دار بر اقتصاد جهانی حاکمیت می‌یابد.»(16)
در این صورت این پرسش‌ها در اذهان تداعی می‌شود: «آیا براستی اکثریت مردم که در مشکلات طاقت‌فرسا غوطه‌ور شده‌اند آزاد هستند؟ آیا این اکثریت هم امکان اعمال آزادی را به اندازۀ اقلیت مرفه دارند؟ آیا مکتب لیبرال، آزادی مورد ادعای خود را فقط برای 5 درصد خوب می‌داند و برای 95 درصد خوب نمی‌داند»(17) مع‌الاسف امروزه باید سوگمندانه اعتراف کرد که بیش از 50 درصد ثروت دنیا در اختیار 300 خانواده قرار دارد و اکثریت مردم یا در مرز خط فقر و یا زیر خط فقر به سر می‌برند و یا از شدت فقر و گرسنگی تلف می‌شوند. در یک مقایسه اجمالی میان لیبرالیزم و اصول آن با اسلام، بسیار واضح است که این دو مکتب نسبت به یکدیگر در تعارض و تضاد کامل است و لیبرالیزم اسلامی به مارکسیسم اسلامی یا ماتریالیزم اسلامی می‌ماند که برخی سازمان‌های گمراه در قبل از انقلاب، بدون توجه به مفاد و معنای آن، از آن دم می‌زدند و سرانجام نیز با واژه «اسلامی» آن، خداحافظی کرده و رسماً مارکسیست شدند!
بر اساس تفکر توحیدی و اسلامی، خداوند محور هستی است و همه امور جهان براساس اراده تکوینی و تشریعی او اداره می‌شود و هیچ کس حق ندارد اراده خود را بر اراده تشریعی خداوند حاکم کند و به مقابله با آن بپردازد، چرا که مقابله وتخلف از دستور الهی «عصیان» و«جرم» است و خداوند برای آن به فراخور درجه بزرگی آن عذاب و عقاب مناسب وعده داده است.
ماکان لمؤمن و لامؤمنه اذا قضی الله و رسوله امراً ان یکون لهم الخیره من امرهم؛ هیچ انسان مؤمنی ـ اعم از زن و مرد ـ حق ندارد هنگامی که خداوند و پیامبرش حکم قطعی را بیان می‌دارد به مخالفت با آن بپردازد، وگرنه دچار گمراهی آشکار می‌گردد.
در احکام اخلاقی، اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و... نیز اراده خدا حاکم است و مبنای آن‌ها اوامر الهی است. آزادی‌های انسان‌ها هم در مکتب وحی و اسلام در چهارچوب اراده الهی تفسیر می‌شود و انسان لیبرال از نظر قرآن، انسانی یله و‌رها است که به سوی نابودی قطعی به پیش می‌رود. از این رو برای بسیاری از مواردی که لیبرالیزم مرزی نمی‌شناسد اسلام و دیگر ادیان الهی مرز و حریم قائلند و با ولنگاری‌ها و تساهل و تسامح د رحوزه‌های اخلاقی و فرهنگی به شدت مبارزه می‌کنند و برای کسانی که از مرزها و حدود الهی خارج می‌شوند تنبیه و مجازات‌هایی قائلند؛ برای نمونه، لیبرالیزم هم‌جنس‌بازی را می‌ستاید و از آن دفاع می‌کند و تا مرز قانونی شدن پیش برده است ولی از نظر اسلام به شدت مردود و مرتکبان آن به مرگ محکوم می‌شوند. در یک کلمه لیبرالیزم انسان محور است و اسلام خدا محور؛ اسلام می‌گوید: خداوند محور هستی است و همه امور با ارادة تکوینی و تشریعی اداره می‌شود. و این یک تناقض آشکار است پس نمی‌توان هم لیبرال دموکرات بود و هم مسلمان؛ مگر آن‌که از مسلمان بودن صرفاً لفظ اراده شود! چنان که در غرب بسیاری از افراد ادعا می‌کنند مسیحی‌اند و در عین حال به اصول لیبرالیزم پایبند می‌باشند.
شایسته است حزب کارگزاران به صورت شفاف بیان کند که چگونه می‌توان به لیبرالیزم پایبند بود و در عین حال ادعای مسلمانی کرد؟!