رضا بستانپناهی
مقدمه:
سفرهای خاتمی، جدای از این مسأله که احساس یا نگاه ما به خاتمی چگونه است نیز، قابل بررسی است.
اصولاً نگاه ما جامعه ایرانی به مسائل، خالی از غرض و مرض نیست. نگاه ها و داوریهای ما نسبت به مسائل و افراد، از سر منطق، حساب سود و زیان و از این دست مسائل نیست. ما معمولاً در مورد اعمال افراد، با توجه به اینکه نسبت به فاعل عمل چه نظری داریم قضاوت میکنیم. اگر شخص مورد نظر از نگاه ما فردی مقبول و پسندیده باشد، هر عملی که از او سر بزند ما آن را خوب و مفید به فایده میدانیم و در غیر این صورت نیز، نتیجه گیری ما کاملاً برعکس است.
یعنی هیچگاه نمیبینیم که کنش فعلی، صرف نظر از کنشگر، چه مزایا و معایبی دارد. به این ترتیب می توان این گونه گفت که "افکار عمومی ایرانی"، اگر بتوان قایل به وجود چنین چیزی شد یک نتیجه گیری معطوف به کنشگر است و نه یک عکسالعمل معطوف به کنش!
بدیهی است که شخصیتهای سیاسی نیز نمی توانند ازاین قاعده مستثنی باشند. شخصیت های سیاسی ایران، در منظر مردم، همگی دارای یک پیش فرض هستند که با توجه به این پیش فرضها مورد داوری قرار میگیرند. این، در واقع دری را به ویژگی دیگر ما ایرانیها در عرصه اجتماعی و سیاسی باز میکند که عبارت است از گشایش سریع عرصه احساسات. این به آن معناست که شخصیت های مقبول در نگاه ایرانی، خیلی زود به شخصیتهای محبوب و حتی کاریزما تبدیل می شوند. این سیر محبوبیت، هر چند آغازی منطقی می تواند داشته باشد، اما تدریجاً به پایانی نامعقول و غیرمنطقی میانجامد. این آغاز منطقی، یک کنش درست از نگاه ناظر بیرونی است که کنشگر سیاسی انجام می دهد. این کنش، که مبتنی بر آراء عقاید و نظرات ناظر بیرونی است، کنشگر سیاسی را از نظر او فردی مقبول جلوه می دهد که این مقبولیت، در اثر تداوم، به همان نتیجه نامعقول و غیرمنطقی، یعنی محبوبیت می انجامد. وقتی این فرآیند به طور کامل طی شد و کنشگر سیاسی به یک بت سیاسی تبدیل شد، دیگر اوست که مقبولیت اعمال خود را تعیین می کند. یعنی، در واقع هر آنچه که کنشگر سیاسی انجام دهد، از نظر ناظر بیرونی با درصد بالایی از مقبولیت پذیرفته میشود. در این فرآیند، مسلماً گاهی تردیدهایی پیش می آید. اما ناظر که حالا دیگر از زمره طرفداران کنشگر سیاسی است به مرور میآموزد که تردیدها را شکسته، خود را از قید هر گونه ابهامی در زمینه باور کنشگر سیاسی برهاند. به این ترتیب جامعهایرانی همیشه به گروه های "کشته مرده" افراد یا گروههای سیاسی مختلف تقسیم شده است که حاضر بودهاند بزنند و بکشند و بمیرند و ... هزار کار غیرمنطقی بکنند اما نگذارند گروه مقابل هم حرفش را بزند.
این گونه است که تاریخ معاصر سیاسی ایران به جای آنکه تاریخ تعامل افکار و غیره و ذلک باشد تاریخ تضارب و درگیری افکار و عقاید است. حتی تفکرات همگون و همسان نیز نتوانستهاند در کنار هم فعالیت کنند. در برهه ای از تاریخ سیاسی معاصر مملکت، شاهدیم که درگیری احزاب چپگرا با یکدیگر، از درگیری های آنها با گروههای مخالف کمتر است. در واقع ما همیشه در تاریخ این مملکت، معدود کنشگر سیاسی داشتهایم با انبوهی طرفدار جان بر کف آماده کشتن و مردن! این مسأله به خیلی از مسائل وابسته است در واقع عوامل مختلفی وجود دارند که این پدیده را باعث می شوند که شاید این نوشته کوتاه جایگاه بحث در این مورد نباشد.
حال بعد از این مقدمه، می توان به بحث اصلی یعنی بحث درباره سفرهای خاتمی پرداخت. خاتمی در کل مرد فرهنگ است. زمانی یکی از استادان ما در دانشگاه میگفت که خاتمی بدترین گزینه برای ریاست جمهوری بود. این پست، مرد عمل میخواهد نه مرد تفکر و اندیشه! حال سوای از اینکه این نظر درست باشد یا خیر، خاتمی در طول این هشت سال ثابت کرد که بیشتر مرد اندیشه است تا میدان عمل! او به رسم مرداناندیشه علاقه خاصی دارد به سخنرانی، گفت و گو و چالش در فضای اندیشههای مخالف، البته با توجه به آنچه پیش از این گفتیم او نیز طرفداران خاص خود را داشت و دارد. همان ناظران بیرونی که مقبولیتشان، به سرعت به محبت تبدیل می شود و آمادگی انجام هر کاری را برای محبوب خود دارند.
از نظر من،خاتمی میبایست رهبری یک جنبش فکری را به عهده می گرفت تا اینکه بخواهد رهبری جنبش اصلاحات ایران را بپذیرد. هر چند او بارها با اختلاط مفاهیم از پذیرش مسوولیت خود سر باز زده است اما نمیتوان منکر شد که سید محمد خاتمی، با پذیرش ورود به رقابت ریاست جمهوری آگاهانه یا ناآگاهانه مسوولیت رهبری جنبش اصلاحات ایران را پذیرفته بود. کاری که در حد و اندازه انجامش نبود. او در طول تمام هشت سالی که باید صرف پیشروی جنبش اصلاحات میشد، مشغول حرف زدن و فلسفهبافی بود. او در حالی اندیشههای جهانی چون گفت وگوی تمدنها را در بوق تبلیغاتی دولت خود میدمید که از ارایه راهکارهای مناسب برای گفت وگوی میان جناحهای سیاسی داخلی هم عاجز مانده بود. آن وقت میخواست تمدنها را پای میز مذاکره بنشاند. ریاست جمهوری برای خاتمی، تنها یک حسن داشت وآن اینکه نامش را به عنوان یک متفکر صاحب فرضیه بر سر زبانها انداخت. خاتمی اگر می خواست با مطالعه و چاپ آثارش به چنین شهرتی برسد، شاید سی سال دیگر باید وقت میگذاشت در حالی که در نتیجه میلیونها رای مردم، امروز او را به عنوان یک متفکر به نقاط مختلف دنیا دعوت میکنند.
حال خاتمی، در حال سیر در مراکز فرهنگی دنیاست. دانشگاهها، سالنهای سخنرانی و دفاتر کار شخصیتهای بزرگ جهان، امروز پذیرای مردی است که خود را نماینده ایران و اسلام میداند و سعی دارد تا تصویری نامخدوش از تفکر ایرانی-اسلامی که وکالتش را بر عهده گرفته است ارایه دهد. این عمل خاتمی نیز، به تبع اینکه او رئیس جمهور سابق ایران و به هر حال شخصیتی سیاسی است، همان گونه مورد قضاوت قرار گرفته است که در ابتدای این بحث گفتیم. آنها که از خاتمی می گویند در دو طرف با یک خط قرمز پهن در میانشان قرار میگیرند.
کسانی که به هر شکل هنوز طرفدار خاتمی و یا بهتر است بگویم علاقمند به او باقی مانده اند، سعی دارند تا آنجا که ممکن است در اهمیت سفرهای خاتمی غلو کنند. آنها خاتمی و سفرهایش را تا حد اکسیر خوشنامی ایران و اسلام بالا میبرند، غافل از اینکه خاتمی امروز، خاتمی دیروز نیست. امروز خاتمی تنها فردی است که سوای ایرانی، یک متفکر است. آنها که او را دعوت میکنند و برایش کف و سوت میزنند، اندیشمندی را می بینند که آنچه که می گوید، با علایق آنها سازگاری دارد! این نکته ای است که از دید مخالفان او هم، خواسته یا ناخواسته مغفول مانده است. هر دو طرف، در ننگ و خوشنامی اعمال خاتمی، آن قدر غلو می کنند که انگار، سید همیشه خندان و اهل دل ما، هنوز سکان هدایت دولت ایران را در اختیار دارد.
اما این سفرها، از جنبه دیگری هم قابل بررسی هستند و آن اهمیت حوزه اندیشه در روابط خارجی است. آنچه میخواهم بگویم این است که هنگامی که ایجاد روابط اقتصادی و قراردادهای تجاری و اقتصادی، در صورت به صرفه بودن به آسانی انجام میشوند و در زمینه سیاسی نیز، دولت با هر کشور- به جز آمریکا و اسرائیل- می تواند وارد مذاکره شود و فلان و بهمان شود و هیچ کس روی شرقی یا غربی بودنشان داد و بیداد راه نمیاندازد، چطور است که دیدار ساده یک اندیشمند ایران از چند دانشگاه و غیره و ذلک، این همه سر و صدا به راه انداخته است؟! در واقع، شائبه من این است که حتی اگر چند اندیشمند با مراکز غربی رابطه برقرار کنند که مراکز اقتصادی ما با آنها روابط تجاری دارند، باز هم این اندیشمندان هستند که به انواع و اقسام اتهامات ریز و درشت متهم می شوند و یا لااقل، جریانهای داخلی حداقل از تقبیح عمل آنها خودداری نمی کنند.
سفرهای خاتمی نیز از این قاعده مستثنی نیستند. خاتمی پیش از این نیز در زمان تصدی پست ریاست جمهوری ایران، به چند کشور غربی سفر کرده بود. هر چند در این سفرها ماجراهایی پیش آمد که سر و صداهایی در ایران به پا کرد، اما هیچ کس اصل این سفرها را تقبیح نکرد. اما امروز ...! در واقع مسأله این است که گویا افکار عمومی! داخلی آنچنان که روی عرصه فرهنگ حساس هستند، در عرصه های دیگر حساس نیستند. یعنی در تنها عرصه ای که ما میتوانیم در چالش با جهان غرب، راهی برای خود باز کنیم، تنها عرصهای که رابطه در آن یکطرفه نیست و عرصهای که از چنان قدرتی برخوردار است که میتواند راه را برای ما در عرصههای دیگر نیز باز کند.
اما یک نکته دیگر را هم باید مد نظر داشت؛ اندیشمندان ایرانی، همواره به خاطر ارتباط با غرب، مورد انواع اتهامات قرار گرفته اند. حالا خاتمی به عنوان رئیس جمهور سابق ایران، و به هر حال به عنوان جزئی از نظام جمهوری اسلامی در برابر این چالش قرار گرفته است. درست است که خیلی ها، خاتمی را خودی به حساب نمیآورند، اما به هر شکل نمیتوان او را به کلی از شاکله نظام بیرون فرض کرد. این به آن معناست که خاتمی با اندیشمندان دیگری که خارج از سیستم حکومتی هستند فرق دارد. حال باید دید که این تفاوت باعث چه نوع برخوردی با سید محمد خاتمی خواهد شد! آیا انگهای گوناگونی که در این گونه موارد، بر سر اندیشمندان و به اصطلاح دوران اصلاحات، دگر اندیشان میبارد، شامل وی هم خواهد شد، یا خیر!
اما در سطحی کلان تر، خود خاتمی قرار دارد.برای خود من، به شخصه این موضوع میتواند جالب باشد که هدف او از این گونه سفرها و پخش افکار و ایده هایش چیست! آیا خاتمی میخواهد در نقش یک سفیر صلح ظاهر شود و یا اینکه با قدرتی فرا انسانی و یقیناً مبتنی بر منطق و عقل سلیم بشری، نقطه پیوند شرق و غرب و یک "پایان بخش" بر تمام جنگها و درگیریها باشد؟! ممکن است خاتمی به دلیل همان کسب رایهای میلیونی، شخصی مشهور و تقریباً معروف در جهان باشد، ولی یقیناً از اقتدار و نفوذ شخصیت هایی چون پاپ ژان پل دوم و ... برخوردار نیست تا سخنانش تاثیرپذیر باشند. از طرف دیگر، او هم اکنون دستش خالی است. او زمانی که سکاندار بخشی از مالکیت ایران بود، حتی نتوانست مشکل روابط ایران و آمریکا را در بهترین شرایط ممکن حل کند، حال چگونه می خواهد پرچمدار آشتی تمدنها باشد.
به هر شکل، انگار که سرنوشت مردان ایرانی این است که تصویری متمایز از هم در داخل و خارج از کشور داشته باشند. آنها که در خارج مورد توجه هستند ...! بگذریم. حال باید نشست و دید سید اصلاحات در سالهای بعد برای خودش چه برنامههایی دارد. شاید بخواهد با استفاده از تجربیات این سال ها، یکبار دیگر در نقش رهبر جنبش اصلاحات ظاهر شود!