* آقای پارسانیا! با توجه به روز جهانی توسعه فرهنگی، آیا شرایط ایجابی آن قهراً باید جهانی باشد؟
** بحث توسعه فرهنگی با جهانی شد سه مفهوم توسعه، فرهنگ و جهان را در خود دارد. توسعه در حاشیه فرهنگ شکلهای گوناگونی دارد، زیرا فرهنگهای متفاوتی را در دنیای امروز شاهدیم. توسعه فرهنگ الزاماً با جهانی شدن یکسان نیست، زیرا فرهنگ در مراحل خاصی از توسعه، مرزهای جغرافیایی را درمینوردد و با جهانی مواجه میشود.
توسعه فرهنگی در تمامی مراحل جهانی نیست، اما در برخی مواقع اینگونه میشود؛ لذا فرهنگها همیشه نسبتشان با توسعه یکسان نیست، البته واژه و کاربرد امروزی توسعه فرهنگی با جهانی شدن ارتباطی مستقیم دارد که در آن جهانی شدن مترادف با توسعه یک فرهنگ خاص است که به آن فرهنگ دنیای مدرن میگویند! که مراحل توسعه خودش را تا چنین سطحی طی کرده است. ما فرهنگ واحدی نداریم، فرهنگهایی متنوع در شرایط متفاوت تاریخی و جغرافیایی داریم.
فرهنگهای متعددی که از دهههای پایانی قرن بیستم بوجود آمد، امروزه در سطح جهان فراتر از مباحث فرهنگی دارای ابعاد اقتصادی و سیاسی است که این حکایت از به رسمیت شناخته شدن این فرهنگهاست. بحث دیگر مربوط به «ارزش داوری» بین فرهنگهاست و آن اینکه آیا ما میتوانیم یک فرهنگ مطلق داشته باشیم؟ (که این بحث پس از قبول واقعیت فرهنگهای متعدد بیشتر مورد توجه قرار میگیرد) و اینکه آیا منطق و علمی برای داوری وجود دارد؟ آیا علمی فراسوی فرهنگ داریم؟ آیا یک نفس الامری که به داوری بین فرهنگها بنشیند وجود دارد؟
برخلاف نگاههای تک بعدی به تاریخ بشری که در قرن نوزدهم حاکم بود و حتی تا نیمه اول قرن بیستم نیز ادامه داشت و به صورتهای مختلفی تئوریزه میشد، مبنایی بود که براساس آن فرهنگ غرب و فرهنگ مدرن به عنوان پایانه حرکت تاریخی بشر شناخته شود.
آنچه دنیای غرب به آن مینگریست مسیر تاریخ بشری بود و آنانی که به این مرحله نرسیده بودند بخشهای زندهای از حوزه فرهنگ بشری بودند و غرب بر این مبنا گذشته تاریخیاش را میدید و بیان میکرد. اگر ما نگاهی تک محوری داشته باشیم و فرهنگ بشری را فرهنگ واحدی بدانیم و تعدد فرهنگها را مربوط به مقاطع تاریخی آن فرهنگ واحد بدانیم، نتیجه آن میشود که توسعه فرهنگی هم باید یک شکل واحد داشته باشد، چون توسعه توصیف فرهنگ است و فرهنگ جوهره ثابتی دارد و چون ما بیش از یک فرهنگ نداریم پس توسعه فرهنگی هم بیش از یکی نخواهد بود! اگر ما تعدد فرهنگها را قبول داشته باشیم، پس نسبت به فرهنگها با توسعه یکسان نیست، برخی از فرهنگها از مرز جغرافیایی خاصی نمیتوانند فراتر بروند، زیرا ظرفیت توسعه ندارند، اما برخی ظرفیت توسعه بیشتری دارند.
بحث جهانی شدن را باید در قالب جهان انسانی مورد بحث قرار دهیم، جهانی که دارای واقعیتهای معرفتی است، جهانی که گسسته از دنیای طبیعی نیست و عوامل و منابع طبیعی در بسط و توسعه آن میتواند دخیل باشد.
البته گاهی اوقات عوامل جغرافیایی میتوانند تسریع کننده یک فرهنگ باشند، همانگونه که عکس آن نیز صادق است. وقتی سخن از جهانی شدن است، یعنی مجموعه معنایی همراه با انسانها پیش میرود و همه موانع و مرزهای جغرافیایی را درمینوردد، همه فرهنگها ظرفیت یکسانی ندارند همچنان که هر فرهنگی مسایل ضروری و کلیدی خاص خودش را دارد.
«مارکس وبر» جامعه شناس آلمانی حوزه معنای فرهنگی و توسعه را دنبال کرد و موفق شد تا اخلاق پروتستانی و روح سرمایهداری را نشان دهد که بر آن مبنا اثبات کند که چگونه آیین پروتستان در قبال کاتولیک ظرفیت وسیعتر و بیشتری را برای توسعه دارد. هر فرهنگ نسبت به اصل توسعه وضعیت خاصی دارد که ممکن است مانع توسعه شود یا توسعه را تا یک مرز خاصی گسترش دهد و یا تا بینهایت و تا جایی که بشریت است پیش ببرد. دنیای مدرن که مرزها و موانع خودش را طی چهار دوره طی کرده دارای خصوصیات فرهنگی خاص خودش است، هرچند هر فرهنگی اگر در مسیر توسعه ظرفیت جهانی شدن را داشته باشد در چگونگی توسعه با توجه به داشتههایش حرکت میکند.
* زمانی که با نگاهی جهانی به توسعه فرهنگی مینگریم آیا اثر نوعی جبر و سلطه در آن دیده نمیشود؟
** سؤال شما واقعیت زندهای است که با آن مواجهیم! بحث توسعه از نیمه دوم قرن بیستم مطرح شد، که شرایط فرهنگی خاصی را بوجود آورد که ناظر بر منظر دنیای غرب بود که نگاهی تک بعدی به تاریخ و تاریخ فرهنگ داشت و کشورها را به دو منطقه توسعه یافته و جهان سوم تقسیم کرد، یعنی هر آنچه غربی نبود، توسعه نیافتگی و عقبماندگی معنا مییافت.
البته بحث توسعه فرهنگی با کشورهای توسعه یافته و یا کشورهای جهان سوم فرق دارد. امروز که غرب به لحاظ اقتصادی و سیاسی بیش از گذشته تاریخی خودش در سطح جهان حضور دارد، این فاصله حضور و مانع فرهنگی را بیش از همیشه دارد احساس میکند، لذا از آن ناحیه بر مسایل فرهنگی متمرکز شده است. اینک احساس غرب این است که کارهای فرهنگی آنان حادتر، سختتر و پیچیدهتر شده است، وقتی که آنان مقاومتهایی را مشاهده کنند که از حالت مقاومت جوامع عقبمانده عدول کرده و به صورت یک رسالت تاریخی و یک فرهنگ مدعی درآمده به چالشی سخت در افتادهاند. آنان با واقعیتی به نام فرهنگ اسلامی مواجه شدهاند.
پس از افول مباحث فلسفه علم که فروپاشی حلقه معرفتی علم انجامید، نسبت علم با فرهنگ یک نسبت فراگیری شد که به نفع غلبه فرهنگ انجامید. علوم فرهنگی و در بین آنها علوم ارتباطات جایگزین غالب علوم انسانی و علوم اجتماعی و فلسفه شد، یعنی وضعیت دنیای علمی غرب به شکلی است که سرنوشت فلسفه و متافیزیک و دین را در فرهنگ جستجو میکند.
* آیا شما این جبر و سلطه را تأیید میکنید؟!
** اگر از بحثهای تئوریک بگذریم، موضوع توسعه فرهنگی در قلب علوم ارتباطات جای میگیرد و صنعت فرهنگ نیز به عنوان یک فناوری مهم در خدمت آن است، به این ترتیب ما مواجه با یک فرهنگی هستیم که به لحاظ سیاسی و اقتصادی مرزهای جغرافیایی و حتی تاریخی را درنوردیده است (زیرا مرزهای تاریخی فرهنگ تاکنون در حاشیه مرزهای جغرافیایی تعریف میشد) اما وقتی صنعت فرهنگ توسعه یافت عاملی به نام مرزهای جغرافیایی و تاریخی برای فرهنگ باقی نگذاشت.
لذا در این شرایط با فرهنگی که به حضورش اذعان میشود و با یک خیزش معنوی و بازگشت به اسلام دارد خودش را نشان میدهد که به لحاظ امکانات متأسفانه این مواجهه یکسان و عادلانه نیست، اما به عنوان یک واقعیت مورد توجه قرار گرفته و در شرایطی که دنیای غرب با گسترش علوم ارتباطات موانع جغرافیایی را درمینوردد، فرهنگهای غیرغربی حتی اگر هنوز در سطح جهانی قرار نگرفته باشند، ناگزیر در یک مواجهه جهانی قرار دارند و در شرایط فعلی ناگزیرند برای بقای خویش وارد یک ستیز و مواجهه جهانی شوند.
امروزه ابعاد جهانی شدن بسیار گسترده است و سمت و سوی جغرافیایی را ماهوارهها در خود حل کردهاند و پشت مرزها و خانهها یکسان شده است. فرهنگ اسلامی باید در چنین دنیایی حضور داشته باشد و باید حرکتش را در چنین فضایی برای بقا و دوام تعریف کند. رقابت مرز نمیشناسد، نه مرز جغرافیایی میشناسد و نه در لایههای مختلف فرهنگی تمام میشود. این مواجهه فقط در کوچه و بازار نیست، در محیطهای آکادمیک نیز وجود دارد. لذا جهانی شدن مربوط به تمامی فرهنگها میشود، اما شرایط برای رشد و توسعه عادلانه نیست، یکی از فرهنگها از پشتوانه عظیم مالی و امکانات نرمافزاری فراوانی برخوردار است، اما فرهنگ مقابل از بسیاری امکانات محروم است.
* با توجه به جهانی شدن فرهنگ، بر سر خرده فرهنگهایی که ریشه در تاریخ نیز دارند چه خواهد آمد؟
** ابتدا باید ببینیم منظور و مراد ما از خرده فرهنگ چیست؟ لذا فکر میکنم به جای خرده فرهنگ از اصطلاح فرهنگهای دیگر استفاده کنیم! فرهنگهایی که غربی نیستند و امکانات محدودی دارند. اگر فرایند جهانی شدن فرهنگ غرب که به صورتهای مختلف دارد تئوریزه میشود و حتی دانشگاههای کشورهای غیرعربی توسعه را به همان معنای مدرنش آموزش میدهند که باعث تداوم مدیریتشان شود، اگر این معنای خاص از فرهنگ، توسعه یابد فرهنگهای دیگر ماده خام برای فرهنگ مدرن میشوند، بازخوانی و بازسازی شده و قرائتی مدرن از آن میشود و ظرفیتهای خدمتش برای فرهنگ غرب شکل میگیرد. نمونهای از این هضم شدن را در فرهنگ عمومی ژاپن میبینیم که دنیای مدرن، سنتهای آنان را به استخدام خود در آورد.
دنیای مدرن فرهنگ ژاپن را از او گرفت، اما آن روحیه تلاش و کار و قناعت را که در لایههای درونی فرهنگیاش بود نتوانست به طور کامل متأثر از دیدگاه خودش کند، زیرا ما معتقدیم زوایایی از فرهنگ را که درونی شده و به باور رسیده نمیتوان مورد تهاجم شدید قرار داد. به هر حال فرهنگ غربی وقتی جایی را تسخیر کند، شروع به گزینش میکند، آن بخشهایی را که بتواند به او سرویس بدهد سعی میکند حفظ کند و بخشهایی را که مانع او باشند به بیرحمانهترین وجه و شکلی سرکوب و نابود میکند.
بخشهایی را که سرکوب میکند بخشهای مرکزی و اساسی و کلیدی فرهنگ پیشین است. درون هر فرهنگ برخی مفاهیم کلیدی و بنیانی هستند، مفاهیمی که نگاه انسان را به جهان، به خودش، آرمانهایش را تدوین و تعیین میکند، این مفاهیم هستند که مورد بمباران فرهنگی غرب قرار میگیرند.
* با توجه به شرایط اجتماعی و فرهنگی کشورمان، توسعه فرهنگی چه تعریفی دارد؟
** توسعه فرهنگی در محیطهای آکادمیک ما، پمپاژ مفهوم فرهنگی مدرن آن است و این مسأله از دهه 50 در حوزه علوم اجتماعی نمود و حضور یافت و سعی بر القای آن برای کسانی نمود که میخواستند مدیریت فرهنگی کشور را بر عهده داشته باشند، حتی در دهه دوم پس از انقلاب وقتی در این مورد سمیناری گذاشته شد که اغلب تئوریهای ارایه شده با همان مفاهیم در سطح مدیریت جامعه القا و تزریق میشد.
لذا در جامعه ما شکل تئوریک آن معنای مدرنیسم را به خود میگیرد، ما در حلقههای محدودتر و غیررسمی و غیرآکادمیک، بحث توسعه فرهنگ را به صورت کانونهایی که بتوانند بحثهای تئوریک بکنند نداریم.
* ما به لحاظ فرهنگی در درون دچار مشکل هستیم، آیا این چالش و آسیب با توجه به توسعه فرهنگی قابل جمع شدن و تعریف است؟
** ما گرفتار بحران فرهنگی نیستیم، این غرب است که دچار بحران فرهنگی شده است!
اگر فرهنگ دنیای مدرنیته، روشنگری و هویت اوست، امروز در درونیترین این لایهها دچار بحران شده است. بحران همیشه در سطوح عمیق، خودش را نشان میدهد اما آسیب و آفت در لایههای سطحی بروز میکند.
به طور مثال ما در زمان حمله مغول دچار بحران فرهنگی نشدیم، اما دچار بحران سیاسی شدیم، ولی ابعاد قوی فرهنگی باعث شد که بحران سیاسی با یک راهحل غیرسیاسی حل شود و همان عامل فرهنگ باعث شد که حاکمان در فرهنگ ما هضم و حل شوند.
غرب اینک دچار عمیقترین نوع بحران است که به لحاظ اقتصادی و سیاسی به شدت متورم و جسیم شده و چیزی کمتر از تمامی دنیا را نمیخواهد و مرزی را هم نمیشناسد.
هیتلر در جنگ جهانی دوم ادعا میکرد که ما نیازمند فضاهای جدید تنفسی هستیم، اینک این آمریکا و دنیای غرب است که تمامی این فضاها را بلعیدهاند و ناگزیرند که سلطه جهانی خود را حفظ کنند، اما به لحاظ تئوریک بشدت دچار ضعف شدهاند. برخلاف قرن نوزدهم که به لحاظ تئوریک بسیار قوی بودند چرا که استعمار را رسالت خویش میدانستند و جهانی شدن را توسط متفکران خود تئوریزه میکردند.
اما امروز تئوریهای مطرح شده در غرب، نگاه تک بعدی و روشنگری آنها فرو ریخته و فرهنگهای مختلف در عرض یکدیگر قرار گرفتهاند و نوعی تکثر فرهنگی به لحاظ تئوریک خودش را دارد بر آنان تحمیل میکند. غربی که پست مدرنش باطن مدرن آن است، دچار پارادوکس تناقض فراوانی شده و گرفتار آن شده و دیگر توان تبیین خودش را در عمیقترین لایهها یعنی لایههای فلسفی ندارد.
این در حالی است که عرفان در اسلام ما بحران زده نیست و همچنان توانمند و پویاست اینک در غرب نگاه دنیوی به هستی فرو ریخته است و بازگشت به سوی معنا در شرایطی که یک راه سالمی وجود ندارد به شکل معنویتهای کاذب به جان فرهنگ غرب افتاده که زاییده این چالش، در قالب شیطان پرستی و در ورای یک ایدئولوژی مدرن رخ نموده است.
این همان معنویت کاذبی است که «دنون» از آن با اصطلاح «دجال» نام میبرد که در حال فراگیر شدن نیز است.
غرب صدای خرد شدن استخوانهای فرهنگیاش کمکم به گوش میرسد. ما در 200 سال گذشته بشدت گرفتار آسیب اقتدار و سیاست و مدیریت بودیم و اکنون نیز دچار همین مسأله هستیم، اینک فرهنگ عامه ما از فرهنگهای خاص مدیریتی ما پیشتر است.
* آقای پارسانیا! توسعه فرهنگی الزاماً متأثر از توسعه سیاسی و اقتصادی است آیا با این گزینه موافقید؟ چرا؟
** در دیدگاه پارسونز تقسیمبندی نهادها در فرهنگ، اقتصاد و سیاست با کارکردهای خاص خودشان است. به لحاظ تئوری و در سطح مفهومسازی باید این کار انجام شود، اما این مفاهیم انتزاعی مصادیق جدا از هم ندارند. سیاست و فرهنگ و اقتصاد با هم ممزوجند، اگر ما در توسعه فرهنگی موفق عمل کنیم، اما در زمینه اقتصادی و سیاسی برعکس عمل کنیم، اینجاست که جامعه دچار چالش و آسیب عظیمی میشود.
مشکل جدی ما در بیست سال اخیر این بود که در حوزه سیاست و اقتصاد دچار شوکهای بزرگی شدیم و این فرهنگ نتوانست بر آن غلبه کند، لذا فرهنگ مغلوب این شوک عظیم شد و تحت فشار زیادی قرار گرفت، ولی در لایههای عمیق آن دچار آسیب کمتری شدیم.
* توسعه فرهنگی در کشور ما فرایند پیچیدهای دارد، چه باید کرد؟
** اکنون که توسعه فرهنگی با جهانی شدن همراه شده، این موضوع مطرح است که یعنی توسعه فرهنگی تا مرزهای جهانی شدن یک پروسه است یا یک پروژه؟! یک فرایند خودجوش است و یا یک حرکت هوشمندانه و برنامهریزی شده؟
فرهنگ با لذات دارای هویت آگاهانه است و در مراحل گسترش خود الزاماتی دارد که خودآگاه یا ناخودآگاه باید انجام شود. شما وقتی آرمانها و ارزشهایی را نسبت به دنیای خویش داشته باشید، به طور طبیعی عمل شما در جهت آن خواست شکل میگیرد، شما ممکن است چشمانداز مناسبی از شروع کار خود نداشته باشید، اما عملاً به آن سمت و سو میروید، ممکن است طرح شما برای سالهای آینده هم نباشد، اما به طور ناخودآگاه به آن سمتی پیش میروید که در آن لحظه متوجه آن نبودید که آینده پاسخهای عجیب و غیرقابل تصوری را به شما عرضه کند.
توسعه فرهنگی در فرهنگ مدرن باید یقیناً در مراحل پیشرفته خودش همراه با طرح باشد، به همین دلیل نیازمند به پروسههای بسیار دقیق و متنوع است که تمامی این پروژهها خود یک پروسه است.
ما در کشور خودمان باید جهانی بیندیشیم، زیرا در تقابل جریانی قرارگرفتهایم که دارد برای 200 سال آینده خودش برنامهریزی و کار میکند، بسیار خاماندیشی است اگر فکر کنیم فرهنگ اسلامی بدون یک حضور هوشمندانه میتواند به ابعاد موردنظرش برسد.
ما نیاز به طرحی برنامهریزی شده در کل فرهنگمان داریم، ما به لحاظ محتوایی و تئوریک ضعیف هستیم و کسانی که در شورای عالی انقلاب فرهنگی حضور دارند، هنوز یک مبنای تئوریکی قوی را ارایه ندادهاند.
* آقای پارسانیا! توسعه فرهنگی نیاز به مدیریتی قوی و منسجم دارد، جنابعالی چه راهکارهایی را برای ساماندهی به توسعه فرهنگ کشور ارایه میکنید؟
** یکی از جدیترین خطرها این است که مفهوم توسعه فرهنگی کشورمان در چارچوبه مدرنیسم قرار گیرد و فضای معرفتی رسمی ما قدرت نظریهپردازی در این مسأله را ندارد، ما نیاز به کانونی داریم که بتواند مفهوم توسعه فرهنگی را در یک معنای متناسب با فرهنگ اسلامی تبیین کند.
وزارت فرهنگ و ارشاد ما شاخص ندارد، آیا بدحجابی شاخص آن است؟ آیا ظواهر دیگر شاخصش است؟ عدم تمکین به قانون شاخص آن است؟ الگوهای معرف شاخص آن است؟ تعداد روزنامهها و نشریات و ساعات مطالعه شاخص آن است؟ اینها همه مورد تأمل است، در حالی که این مجموعه جزو آخرین لایههایی است که باید به آن پرداخته شود.
قبل از این باید فرهنگ اسلامی را شناخت و عناصر محوری آن را مورد بحث قرار داد، ظرفیتهای آن در فرهنگ را مورد شناسایی قرار داد، نقاط آسیب را شناخت و این احتیاج به مجموعه علمی حراست شدهای دارد که با این هدف شکل بگیرد و این در حالی است که سیستم آموزش عالی، ظرفیت پرداختن به این مسایل را ندارد. مدیران فرهنگی ما در 20 سال پس از انقلاب حتی در حوزه دانش مدرن هم تخصصشان علوم انسانی بوده نه فرهنگی. ما یک آموزش پژوهش محور، آموزشی که خروجیهایش توان پژوهش برای حل این مسأله را داشته باشند نداریم.
بخش پیشتاز مدیران فرهنگی ما در دهه 60 علوم سیاسی بودند و بازتاب تئوریکی آنان در دهه 70 نمود دارد.
متأسفانه مدیران ارشد ما با رانتهای دولتی برای کسب مدرک به غرب رفتند و وقتی به حوزه مدیریت بازگشتند، دچار چالش شدید فرهنگی شدند.