تاریخ انتشار : ۲۰ ارديبهشت ۱۳۸۸ - ۱۲:۱۲  ، 
شناسه خبر : ۹۲۳۸۳

مهرداد خدیر / mehrdadkhadir@yahoo.com
دیدار دبیرکل و اعضای ارشد جبهه مشارکت با دبیرکل و دیگر چهره‌های موثر حزب موتلفه هرچند هفته قبل‌تر صورت پذیرفت و از حیث زمانی جای طرح آن در گزارش گذشته بود اما به سه دلیل بحث و تحلیل پیرامون آن در این روایت نیز موجه است: «نخست به این سبب که این اتفاق در عرصه‌ای دیگر نیز رخ داد یا دست کم خبر آن در هفته گذشته منتشر شد. ملاقات و گفت‌وگوی بهزاد نبوی عضو ارشد سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی با عزت‌الله سحابی رییس شورای فعالان ملی ـ مذهبی. دوم از آن رو که بحث پیرامون این مذاکرات در هفته گذشته ادامه یافت و سوم بدین دلیل که موضوع پرونده هسته‌ای و خبری که رییس‌جمهور احمدی‌نژاد در این باره اعلام کرد مجال پرداختن به موضوعی دیگر را نداد.»
دیدار سران مشارکت و موتلفه که یکی جناح چپ و دیگری طیف راست را نمایندگی می‌کند پرسش‌هایی را برانگیخت.
مهم‌ترین سوال این است که دو تشکل سیاسی با این همه اختلاف و افتراق چه حرفی برای گفتن دارند که با هم نشسته‌اند؟ پرسش دوم این است که آیا حالا که با هم نشسته‌اند قرار است باز هم ادامه دهند و پس از این، نشست و برخاست‌های دیگری هم داشته باشند؟ اگر آری، چه اتفاقی افتاده که این دو را به یاد هم انداخته است و اگر نه چه ضرورتی داشت به خاطر یک دیدار تشریفاتی و سمبلیک این همه هواداران خود در هر دو طیف را با ابهان روبه‌رو کنند؟
مهم‌ترین این موارد را همکار روزنامه‌نگارم ـ رضا خجسته رحیمی ـ در مقاله بلندی در «شرق» سه‌شنبه گذشته نوشته و جان کلام او هم عبارت آخر است. آنجا که می‌گوید: «بازی برای ایرانیان تحول‌خواه بر مدار سابق می‌چرخد اما سیاست‌مداران مشارکتی اگر بر این گمانند که با گردش به راست باب ورود به قدرت بر روی آنها گشوده می‌شود چه بسا که نقشی بر آب می‌زنند. اگر قرار باشد که سیاست‌ورزی اصلاح‌طلبان مشارکتی در فضای پس از نهمین انتخابات ریاست جمهوری چنین رقم بخورد، تامل در پیشنهاد عباس عبدی قابل توصیه‌تر خواهد بود. آنجا که او این سیاست‌مداران را برای رفتن به مسافرت ترغیب می‌کند.» روال این روایت نقل و گزارش و البته تحلیل است اما به جهت آن که این قلم هوادار گفت‌وگو و مذاکره است و آن را آیین سیاست‌ورزی می‌داند طبعاً ذره‌ای اشتراک نظر ـ در این مورد خاص ـ با مقاله مورد اشاره ندارد. بنابراین در دفاع و بیان ضرورت انجام چنین گفت‌وگوهای دلایلی می‌توان اقامه کرد و از خلال یا به بهانه آن پاره‌ای واقعیت‌های سیاست را نیز باز گفت. بدیهی است چه بسا بخشی از این ادله نه به ذهن سران جبهه مشارکت خطور کرده باشد و نه موردنظر موتلفه‌ای‌ها باشد که چنین ملاقاتی را پذیرفته‌اند. (خدا عمر استاد دکتر سجادی را عزت بیشتر دهد و طولانی کند که «حافظ»‌مان می‌آموخت و اطمینان می‌داد که بسیاری از تعابیر و تفاسیر این 700 ساله درباره شعر حافظ موردنظر او نبوده و چه بسا بعدها در این باره به نکاتی رسیده باشند که او خود نیز هنگام سُرایش توجهی نداشته است!)
تهدید خارجی
مهم‌ترین دلیل گفت‌وگوی سران چپ و راست و در تعبیر درست‌تر چهره‌های شاخص اصلاح‌طلبان و محافظه‌‌کاران تهدید آشکار خارجی است. مناقشه هسته‌ای به نقطه‌ای رسیده است که نظام و کشور را در معرض تهدید خارجی قرار داده است. وقتی تهدیدی بیرونی خانه و خانواده را تهدید می‌کند، ساکنان خانه و اعضای خانواده اختلافات و رقابت‌ها را فرو می‌گذارند و به موضوع اصلی می‌پردازند. ترجیح فرع بر اصل را هیچ عقل سلیمی مجاز نمی‌شمرد. ضمن این که می‌دانیم اصلاح‌طلبان برای بحران هسته‌ای راهکار متفاوتی دارند و نسبت به رویکرد دولت و تیم کنونی انتقاداتی وارد می‌دانند که یا نتوانسته‌اند یا نخواسته‌اند در سطح افکار عمومی و رسانه‌ها مطرح کنند و از طریق موتلفه می‌توانند این کار را انجام دهند. دست کم هشدارها یا تحلیل‌های آنان به مثابه سند ثبت خواهد شد. چه بسا سران موتلفه نیز به سبب روحیه محافظه‌کار و بازار محور خود دست کم در این مورد خاص با مشارکت اتفاق نظر داشته باشند. چه، هر دو ـ حداقل در این یک موضوع ـ رویکرد مسئول سابق پرونده هسته‌ای ـ حسن روحانی ـ را تایید می‌کنند. (هم او که روز جمعه بر ضرورت مذاکره با غرب برای حل مساله تاکید کرد.) مشارکت، از این رو که حکم دبیری او در شورای عالی امنیت ملی را رییس‌جمهور وقت ـ محمد خاتمی ـ صادر کرده بود و موتلفه بدین سبب که روحانی، نزدیک‌ترین روحانی به هاشمی رفسنجانی است و آنها ارادت خود به او را هیچ‌گاه پنهان یا انکار نکرده‌اند.
نفی تحزب
اشتراک دیگر دو تشکیلات این است که فارغ از سمت‌گیری‌ها، هر دو «حزب»‌ هستند. «حزب» به معنای واقعی که کنگره، نشریه و جلسات منظم دارند. همین که «موتلفه» یک حزب است برای انجام مذاکره کافی است. هم بدین سبب که دولت کنونی و شخص رییس آن آشکارا تحزب را نفی و تحقیر می‌کنند. هرچند که محمود احمدی‌نژاد نیز خود عضو یک حزب ـ جمعیت ایثارگران انقلاب اسلامی ـ است. و نیز عضو تشکیلاتی دیگر: جامعه اسلامی مهندسین و البته بسیج اساتید دانشگاه‌ها. در این فضا عجیب نیست که یک «حزب» سراغ «حزب» دیگر برود. وجود موتلفه از غلظت نگاه منفی به تحزب می‌کاهد و این برای دموکراسی خواهان مفید است. موریس دو ورژه حقوق‌دان فرانسوی معتقد است: «احزاب سیاسی از ضروریات دموکراسی جوامع انسانی در عصر حاضر است. چون توسعه و گسترش احزاب سیاسی تغییرات و دیگرگونی‌های شدیدی در روابط بین نهادها و تاسیسات اجتماعی ایجاد کرده است. امروز، پژوهش در ترتیب حکومت‌ها امکان‌پذیر نیست مگر آن که تغییراتی که در احزاب سیاسی پیش می‌آید مورد کاوش قرار گیرد.» در جامعه‌ای که همچنان نگاه منفی به احزاب وجود دارد و همه از واژه حزب، «حزب توده» را تصور و تصویر می‌کنند فرهنگ‌سازی کار دشواری است و موتلفه با مشارکت هم اختلاف نظری که داشته باشند در این اشتراک دارند که تحزب را نفی و تحقیر نمی‌کنند. البته این مختص جوامع توسعه نیافته و اشخاص سنتی نیست.
«استروگورسکی»، نخستین فردی است که درباره احزاب سیاسی در اروپا مطالعات جامعی انجام داده و سرانجام به این نتیجه رسیده است که «مرگ بر حزب، زنده باد جامعه». نقل است که آیت‌الله حاج‌آقا رضا زنجانی، شخصیت ملی و مقاوم که وقتی بعد از 28 مرداد در زندان بود و امکان آن را یافته بود که آخرین گفته‌های دکتر فاطمی را ـ نوشته بر پاره کاغذها و نهاده لای درز دیوار دست شویی زندانی ـ بخواند که گفته بود: «شکر خدا را که این یک گناه را نکردم. نه حزبی ساختم و نه به عضویت حزبی درآمدم.» ـ [آدینه ـ مهر 74 ـ شماره 104]
نتیجه انتخابات
سومین دلیل و توجیه، نتیجه انتخابات سال گذشته ریاست جمهوری است. نه کاندیدای مشارکت و نه نامزد موتلفه به مرحله دوم راه نیافتند. دکتر مصطفی معین، با بیش از 4 میلیون رای و دکتر علی لاریجانی با کمتر از 5/1 میلیون رای هر دو در مرحله اول متوقف شدند. هرچند موتلفه می‌کوشد سیمای پیروز انتخابات را به خود بگیرد اما کیست که نداند آنها یک کاندیدا بیش نداشتند و او علی لاریجانی بود و هر چند اکنون از قدرت سهم دارند اما آنها نیز قطعاً و بدون هیچ تردیدی شکست خورده انتخابات هستند. موتلفه هیچ‌گاه از هیچ انتخابات ریاست جمهوری در 27 سال گذشته طرفی نبسته است. جالب این که همواره نیز کاندیدای مشخصی داشته مگر در سال 68 که فردی را به رقابت هاشمی رفسنجانی نفرستادند و عملاً مایل به انتخاب او بودند اما هاشمی هیچ‌گاه عضو موتلفه نبوده و نیست. وقتی دو حزب از انتخابات ریاست جمهوری طرفی نبسته باشند عجیب نیست اگر بنشینند و درباره دلایل شکست صحبت کنند ولو هر کسی از ظن خود یار این حکایت شود.
سوابق پیش و پس از انقلاب
هر دو طیف، از سال‌های پیش از انقلاب با یکدیگر آشنا بوده‌اند. محمود احمدی‌نژاد به یکی از دانشجویان خود در دانشگاه علم و صنعت گفته بود ریشه اختلاف چپ و راست در جمهوری اسلامی در پیش از زندان است. او مدعی بود که بادامچیان و بهزاد نبوی دعوای زندان را به حاکمیت آورده‌اند. اسدالله بادامچیان عضو موثر و مرد شماره 2 موتلفه پس از تاسیس حزب جمهوری اسلامی مسئول شهرستان‌های حزب شد. در حالی که حسن آیت همچون او هوادار آیت الله کاشانی بود اما چهره‌هایی چون میرحسین موسوی نیز در حزب بودند که به دکتر مصدق علاقه داشتند. حزب جمهوری اسلامی نیز دوپاره شد و بعدها کار آن به انحلال کشید. با این حال سوابق پیش از انقلاب و دوستی و رفاقت‌های بعدی چنان است که پاره‌ای مفارقت‌ها را کمرنگ کند. دبیرکل کنونی موتلفه در دوران نخست وزیری میرحسین موسوی شهردار تهران بوده است. در روزگاری که بودجه شهرداری تهران 6 میلیارد تومان بود و زباله‌های کلان شهر را با گاری جابه‌جا می‌کردند و در برنامه «سلام صبح‌بخیر» رادیو بسیار به این نکته می‌بالید که توانسته است گاری‌ها را به وانت نیسان بدل کند. آن روزها شهرداری تهران همین یک وظیفه را برعهده داشت. نه همشهری در کار بود نه شهروند. نه فرهنگ سرانه فروش تراکم. نه فضای سبز نه شرکت کالای شهر. محمدنبی حبیبی به لحاظ شخصی زبان نزدیک‌تری به مشارکت دارد زیرا بدون سابقه امنیتی یا وجه غالب تجاری در کار اجرا بوده است. ضمن این که سلف او ـ حبیب‌الله عسکراولادی ـ نیز مکاتبات مستمری با دبیرکل مشارکت داشت و به جای آن که او را همچون اشارات پاره‌ای مقالات‌شان سکولار و تجدیدنظر طلب یا غرب‌گرا و امثال این تعابیر بخواند، «فرزند دو روح‌لله» می‌نامید. دکتر محمدرضا خاتمی فرزند کوچک مرحوم آیت الله سیدروح‌الله خاتمی است که امام او را حاج آقا روح‌الله می‌خواند. دقیقاً همان‌گونه که امام را قبل از نیمه دهه 40 می‌خواندند. او داماد داماد امام خمینی نیز هست. داماد همسر مرحوم اشراَقی و بدین سبب نیز فرزند روح‌الله (امام) خوانده شد. البته کیست که از یاد برده باشد چنین تعبیری مقدمه‌ای بود بر انبوهی از طعنه و تردید و پرسش و هشدار و انذار.
کاهش هزینه
یکی از توجیهات بسیار موجهی که بر این رویکرد مترتب است این است که می‌توان این اقدام را گامی فداکارانه برای کاهش هزینه فعالیت‌های سیاسی ارزیابی کرد. واقعیت این است که هزینه فعالیت سیاسی در ایران و دیگر جوامعی که در حال گذار به سوی دموکراسی هستند بالاست.
تقویت رفتارهای حزبی و تشکیلاتی در کاهش این هزینه بسیار موثر است. چهره‌های منفرد سیاسی (که اصرار دارند به جای «منفرد»، «مستقل» نامیده شوند) هزینه بیشتری از حزبی‌ها می‌پردازند. چند مثال موضوع را روشن‌تر می‌کند: ابوالحسن بنی‌صدر، صادق قطب‌زاده و ابراهیم یزدی هر سه با هم و در زمره یاران امام پس از سال‌های دوری از ایران به کشور بازگشتند و هر سه پس از وقایع سال 60 در ردیف اپوزیسیون قرار گرفتند. (البته دکتر یزدی تا سال 63 نماینده مجلس هم بود) اما از این سه آن که مانده است ابراهیم یزدی است که تا سال 73 و در حیات مرحوم بازرگان به عنوان عضو ارشد و پس از آن 12 سال است که در جایگاه دبیرکل نهضت آزادی ایران شناخته می‌شود. چه طعنه‌ها که در سال‌های 79 و 80 به میان آمد که چرا اکثر فعالان ملی مذهبی به زندان افتادند و دکتر یزدی نه؟ فراموش نکرده‌ایم آن اطلاعیه معروف را که در دوران اقامت وی در آمریکا برای درمان سرطان و شیمی درمانی در تهران منتشر شد و از پلیس بین‌الملل (اینترپل) می‌خواست وی را دستگیر کند و تحویل ایران دهد. نه اینترپل چنین اقدامی کرد و نه نیروی انتظامی جمهوری اسلامی در بازگشت او را روانه زندان کرد که دبیرکل را جایگاهی دیگر است. کم نیستند کسانی که معتقدند عبدالله نوری چوب تک‌روی‌های خود را هم خورد. او در میانه جامعه روحانیت مبارز و مجمع روحانیون ایستاد و عضو دومی نشد. با این که کارگزاران سازندگی بود که در سال 74 زمینه بازگشت وی را پس از دو سال و نیم دوری از عرصه سیاست فراهم ساخت اما حاضر به عضویت در کارگزاران هم نشد. وقتی به عضویت و ریاست شورای شهر تهران رسید و دریافت که فراکسیون مشارکت بر روی فخرالدین دانش نظر دارد و می‌خواهد او را شهردار تهران کند با پیشنهاد سعید حجاریان مخالفت کرد و به حالت قهر، شورا را ترک گفت. اگر او در دوران محاکمه عضو یک حزب و تشکل بود، مطابق نظر حزب عمل می‌کرد و شاید اتفاق دیگری می‌افتاد. عضویت در حزب، محدودیت‌ها و مسئولیت‌هایی به همراه دارد اما به یک چهره سیاسی ضریب و توان می‌دهد. عباس عبدی که به زندان افتاد، کنگره مشارکت به نام او تشکیل شد و رفتار کاملاً متفاوت با وی نسبت به اکبر گنجی قطعاً به این خاطر هم بوده است که او هنگام بازداشت عضو شورای مرکزی جبهه مشارکت بوده است نه یک روزنامه‌نگار منفرد.
یادآوری رقابت و حضور
در فضای کنونی که تصور یکدست شدن حاکمیت وجود دارد و از رسانه‌های رسمی یک صدا شنیده می‌شود این دیدار شکستن یخ این تصویر است تا فعالان دیگر و مردم تصور نکنند که با سوم تیر همه چیز پایان یافت و سیاسیون به سراغ خانه و زندگی شخصی رفته‌اند. چنین دیداری در طبع خود یادآور رقابت و اعلام صدای متفاوت است: هستم اگر می‌روم، گر نروم نیستم. مردمان، اهل سیاست را مادام که در مدار قدرت حضور دارند و از صفحه تلویزیون نشان داده می‌شوند می‌شناسند و پس از آن گمان می‌کنند بازنشسته شده‌اند. بی‌جهت نبود که شامگاه جمعه 30 دی 1373 اخبار شبکه اول سیما اصرار داشت که خبر درگذشت مهندس بازرگان را با این تاکید اعلام کند که وی در سوییس درگذشته است. در حالی که تمام سال‌های پس از انقلاب را در ایران ب سر برده و تنها یک هفته قبل‌تر برای درمان در آمریکا رهسپار سوییس شده و در همان فرودگاه درگذشته بود. این خبر به بیننده ناآشنا این نکته را القا می‌کرد که پس از نخست وزیری نه در قالب دبیرکل یک حزب سیاسی در ایران که به عنوان مقام سابق در غرب روزگار می‌گذرانده است.
پس، چنین ملاقات‌های برای دو طرف که از حاکمیت فاصله گرفته‌اند اعلام حضور سیاسی نه با منصب و مقام حکومتی که در جایگاه حزبی است و برای هر دو تشخص می‌آورد.
فن مذاکره
گفت‌وگو، آیین سیاست‌ورزی است و مذاکره، فنی که در دیپلماسی باید با آن آشنا بود. این هفتمین انگیزه‌ای است که می‌توان برشمرد. اگر یک حزب سیاسی از عهده گفت‌وگو و مذاکره با حزب رقیب خود برنیاید چگونه می‌تواند در سطح کلان‌تر به گفت‌وگو و مذاکره بپردازد؟ اگر در این گفت‌وگوها نتواند منافع حزب خود را پی‌گیری کند چگونه می‌تواند در رده‌های بالاتر در جست‌وجوی منافع ملی باشد؟ در واقع مذاکره، اساساً با رقیب صورت می‌پذیرد. گفت‌وگو با اوست. با دوست که گفت‌وگو نیست. هم زبانی است. اگر با رقیب مذاکره و گفت‌وگو نکنی جای عجب دارد وگرنه با خودی که گفت‌وگو در کار نیست. تاجر کار کشته‌ای در پاسخ به این پرسش اعتراض‌آمیز که چرا چک او برگشت خورده می‌گفت: اگر پول داشتم که چک نمی‌کشیدم! تاجر با اعتبار خود چک صادر می‌کند نه با موجودی نقدی و البته باید این اعتبار را در سررسید به موجودی نقدی تبدیل کند. وقتی از او سوال شد: پس چرا چنین نکردید، پاسخ داد: برای این که گمان می‌کردم با یک تاجر معامله کرده‌ام. تاجری که قدر این چک را می‌داند و با آن معامله‌ای دیگر را سامان می‌دهد! سیاست، البته تجارت نیست که چنین توجیهاتی را بربتابد و اتفاقاً راست آزمایی در آن بسیار مهم است اما این مثال طعنه‌آمیز از آن روست که دایره‌ای از قداست گرداگرد سیاست نکشانیم که قدیسان را چون وارد آن شوند می‌آلاید چه رسد به آنها که از ابتدا چنین داعیه‌ای نداشته‌اند. مذاکره کار سیاست‌مدار است ولو اشتباه باشد. طبیعت فعالیت اوست. از اقبال واحدی یکی از مجریان پراشتباه تلویزیونی پرسیدند: چرا این قدر «تُپُق» می‌زنی؟ گفت: «تپق» مال گوینده است! من نزنم، چه کسی بزند؟! بقال سرکوچه؟ مذاکره کار سیاست مدار است ولو توام با تپق یا لکنت باشد!
تضمین حداقل‌ها
اگر فضای کنونی مجال حداکثرها را نمی‌دهد آیا برای دست‌یابی یا تضمین حداقل‌ها نیز نمی‌توان گفت‌وگو کرد؟ این هشتمین وجه این حکایت است. در مثل مناقشه نیست. دوباره می‌نویسم در مثل مناقشه نیست ولی وقتی فلسطینی‌ها دریافتند که صد در صد سرزمین را به آنها بازپس نخواهند داد به قرارداد اُسلو تن دادند که تنها 22 درصد را بازمی‌گرداند. از این 22 درصد بخشی هم بیت‌المقدس شرقی است که به تنهایی ارزش آن را دارد که آنچه را که از کف داده‌اند توجیه کند. هرچند هنوز اکنون محقق نشده است اما واقعیت عیان و عریان دیگر پیش روی ماست: «حماس» که قراداد اسلو را به رسمیت نمی‌شناخت و اساساً نطفه تولد آن در این «نشناختن» و محکوم کردن یاسر عرفات بسته شد اکنون از دل انتخاباتی که حکومت برآمده از آن قرارداد برپا داشت به دولت رسیده است. عرفات از میان حداکثر 78 درصد و 22 درصد به دومی رضایت داد و حماس از حداکثر مبارزه و نفی اسراییل و محکوم ساختن تشکیلات خودگردان به حداقل شرکت در انتخابات پارلمانی بسنده کرد و اکنون با حداقل تضمین شده، بنای یک گستره بزرگ‌تر نهاده شده است. بدون آن که مورد خاص این بحث مدنظر باشد می‌توان گفت اگر هم نتوان در حداکثرها به توافق رسید در حداقل‌ها که می‌توان و این دستاورد اندکی نیست. یکی از راه‌های اثبات یک قضیه هندسی «برهان خُلف» است. از خلاف به اصل می‌رسند. «امروز یکشنبه است». این قضیه را از راه‌های مختلف می‌توان اثبات کرد. یکی هم این است که چون شنبه یا دوشنبه و سه‌شنبه نیست. همین‌طور چهارشنبه و پنج‌شنبه و جمعه هم نیست. پس قطعاً یکشنبه است. در این‌گونه دیدارها و مذاکرات که با سوءتفاهم اولیه آغاز می‌شود و ابتدا سخن اثباتی و ایجابی وجود ندارد می‌توان از نفی و اعلام «خلف» دیگر موارد وارد شد و به اثبات رسید.
شفافیت
فضای سیاسی ایران به سبب پیشینه دور و دراز استبداد آمیزه‌ای از بدگمانی‌هاست. آمادگی جاسوس و خائن خواندن مردان سیاست بسیار است. یکی از تبعات بسیار فرخنده کاندیداتوری آقای هاشمی رفسنجانی در انتخابات سال گذشته شکستن توهمات پیرامون او بود و شفاف شدن. درست است که با آمدن خود اصلاح‌طلبان را در مرحله اول دچار مشکل کرد و در مرحله دوم نیز عملاً امکان پیروزی رقیب را فراهم ساخت اما بسیاری از توهم‌ها را زدود. دیدارها و مذاکرات فعالان سیاسی شایعات و ابهامات را از پیرامون آنها می‌زداید هرچند ماهرانه کوشیده می‌شود این اتفاق نتیجه معکوس دهد و بگویند سر همه‌شان در یک کاسه است. اما اگر چنین باشد چه نیازی به اعلان عمومی خبر وجود دارد؟ توافقاتی از این دست را پشت پرده انجام می‌دهند. اتفاقاً علنی بودن نشان می‌دهد که برخلاف شایعات، ‌شفافیت و علنیت در دستور است. آیا چند نفر از این حزب و چند نفر از آن حزب نمی‌توانند در جایی بنشینند و گفت‌وگو کنند بدون آن که خبرنگار و عکاسی باخبر شود؟ بنابراین اعلام عمومی و تلاش برای شفافیت را به عنوان نهمین دلیل می‌توان بیان کرد.
ادبیات پرخاش
دهمین وجهی که قابل ذکر است این است که گفت‌وگوهای رویارو و اصطلاحاً چشم در چشم به اصطلاح ادبیات گفتاری و نوشتاری می‌انجامد. در نوشته می‌توان دروغی را نسبت داد یا در غیاب دیگری اتهام و افترایی را وارد ساخت اما چشم در چشم نمی‌توان. این جمله را بسیار به کار برده‌ایم یا در دیالوگ فیلم‌ها شنیده‌ایم که برای محک زدن میزان صداقت طرف مقابل از او خواسته می‌شود چشم در چشم دیگری بدوزد. دروغ گفتن در این حالت بسیار دشوار و چه بسا محال است. در دنیای امروز که وسایل ارتباطی امکان گفت‌وگو را از طریق تلفن و ماهواره فراهم ساخته است باز هم رهبران دنیا رنج سفرهای طولانی را به جان می‌خرند: شنیدن کی بود مانند دیدن ـ زلیخا دیدن و یوسف شنیدن؟‌
گفت‌وگو جایی برای دیدن است و شگفتا که دو عنصر اصلی هر گفت‌وشنود، گوش و دهانند اما چشم مرتبتی بس والاتر دارد. باید نشست، باید گفت، باید شنید و باید دید. تردید نکنیم که راهی گشوده خواهد شد.