تاریخ انتشار : ۱۱ تير ۱۳۸۸ - ۱۰:۱۳  ، 
شناسه خبر : ۹۳۳۰۴
گاردین:

ترجمه: رحمان بوذری
یکی از عوارض جانبی به‌اصطلاح جنگ علیه ترور نوعی بحران لیبرالیسم بوده است. قضیه فقط بر سر قانون‌گذاری خوفناک لیبرال نیست، بلکه مسئله‌ای عام‌تر در این‌باره است که چگونه حکومت لیبرال با دشمنان ضد‌لیبرالش برخورد می‌کند. مطمئناً این آزمون گزنده هر آیین لیبرالی است. هر‌کس می‌تواند با آنها که اهل مداراجویی‌اند مدارا کند. اجتماعی از افراد آزاد‌اندیش و روادار جای دلپذیری است، اما [حفظ و زیستن در آن] نیاز به تلاش اخلاقی چندانی ندارد.
موضوع مهم این است که چگونه دولت لیبرال با آنها که چارچوب و بنیاد ایدئولوژیک آن را نمی‌پذیرند کنار می‌آید. امروزه روز مُد شده که از گشوده بودن نسبت به "دیگران" سخن بگوییم. اما اگر دیگران از گشودگی شما خوش‌شان نیاید چه؟بحث سر این نیست که چگونه با آنها که تحقیر و تمسخرشان نسبت به ارزش‌های لیبرالی حالت نق‌زدن کودکان خردسال به خود می‌گیرد، برخورد کنیم. آنها نیاز دارند در جای امنی نگهداری و مراقبت شوند. اما سوسیالیست‌ها و اسلام‌گراها نیز، به یک اندازه، دولت لیبرالی را نمی‌پذیرند، بنابراین در مورد آنها چه باید کرد؟ آیا قرار است به آنها صرفاً تا زمانی میدان داده شود که دولت را به‌خوبی به چالش بکشند، در چه نقطه‌ای سوسیالیست‌ها خود را در کنار مجاهدان القاعده پشت میله‌های زندان می‌یابند؟البته مسئله این نیست که چپ‌ها آزادی‌های مدنی را رد می‌کنند: جنبش طبقه کارگر برای حفاظت از بسیاری از این آزادی‌ها جنگیده است.
مارکس همواره از میراث انقلابی بزرگ لیبرالیسم طبقه متوسط تمجید می‌کرد. با این‌همه، درگیری بنیادینی میان لیبرال‌ها و چپ‌ها در کار است. لیبرالیسم معتقد است دولت باید با هر عقیده‌ای که به‌دنبال تضعیف خودِ اصل مدارا‌جویی نباشد، مدارا کند. این نوعی سیاست طعن‌آمیز است. همچنان که تونی بلر هشدار داد: "مدارا‌جویی ما بخشی از آن‌چیزی است که بریتانیا را بریتانیا کرده است. بنابراین یا از آن تبعیت کنید یا به انگلیس نیایید. " این مسئله که آیا این امر به نحو غریبی نوعی تناقض‌در‌خود محسوب می‌شود یا کاملاً مسئله‌ای پارادوکسیکال است، به برداشت شما از دولت لیبرال بستگی دارد.دولت هم، تا آنجا که اعتقادات‌تان مشکلی برای حقوق و باورهای دیگران ایجاد نکند، از اینکه شما چه عقیده‌ای دارید دلخور نمی‌شود.
دیدگاه بدبینانه‌تر این است که سرمایه‌داری پیشرفته ذاتاً بی‌ایمان است؛ تا آنجا که شما مالیات خود را می‌پردازید و از آزار و اذیت افسرهای پلیس خود‌داری می‌کنید، اعتقادات و نظرات‌تان اهمیت چندانی ندارد. لاادری‌گری امثال ریچارد داوکینز و کریستوفر هیچنز به مثابه چیزی مخرب و ویرانگر بخشی از امور عادی و روزمره سرمایه‌داری متأخر است. دولت لیبرال نسبت به این‌که آیا جادو و جنبل بهتر و ارزشمندتر است یا روی‌هم‌رفته کُشتی‌گیری، نظر خاصی ندارد. این دولت همچون یک صاحب بار ماهر کمترین عقایدِ ممکن را دارد. بسیاری از لیبرال‌هایی که اعتقادات راسخ و پرشور را در پرانتز می‌گذارند، به‌طور پنهانی [برای خود] مستبد هستند. لیبرال‌ها ضرورتاً انسان‌هایی ملول و بی‌حس‌و‌حال نیستند.
صرفاً چپ‌های سفت‌و‌سخت گمان می‌کنند که آنها هیچ دل و جرأتی ندارند. شما می‌توانید به‌طرز پرشوری آدم خنثی و بی‌طرفی باشید، و به‌طرز سرسختانه‌ای آدمی بی‌تفاوت.اما هر لیبرال صادقی اذعان خواهد کرد که بی‌طرفی دولت شکلی از جانبداری است. باید در قلمروی باورها آزادی عمل (laissez-faire) وجود داشته باشد، درست همان‌طور که باید در بازار چنین آزادی عملی باشد. چپ‌ها به وضعیت لیبرال اعتراض دارند، نه فقط به این دلیل که لیبرالیسم معتقد به سرجای خود نشاندن آنهاست که از دیگران متفاوت‌اند، یا اینکه از ایده دولت جانبدار متنفر است، بلکه از آن‌رو که وضعیت لیبرال نوعی از دولت جانبدار را نفی می‌کند که سوسیالیسم خواستار آن است. برای مثال، دولتی را نفی می‌کند که نسبت به این موضوع که در زندگی اجتماعی و اقتصادی آیا فردگرایی باید برتری داشته باشد یا تعاون و همکاری با یکدیگر، خنثی و بی‌طرف نباشد.
اگر آزمون لیبرالیسم این است که چگونه با مخالفان لیبرال خود برخورد می‌کند، به نظر می‌رسد برخی از لیبرال‌های زیرک به اولین دردسر خویش می‌افتند. نویسندگانی همچون مارتین آمیس و هیچنز صرفاً نمی‌خواهند تروریست‌ها را در جای امنی نگهداری کنند. آنها در ضمن یک‌جور برتری‌جویی فرهنگی غرب را رواج می‌دهند و برای آن مشتری جمع می‌کنند. داوکینز با تجاوز به عراق به‌شدت مخالفت کرد، اما نوعی راسیونالیسم لیبرالی از‌خود‌راضی و از‌مد‌افتاده را تبلیغ می‌کند که می‌تواند علیه اسلام به‌کار گرفته شود. ‌ای سی گریلینگ فیلسوف نیز، به یک‌اندازه، دیدگاهی رؤیایی از سیر باشکوه پیشرفت غرب دارد. یان مک‌ایوان، رمان‌نویس، یکی از قهرمانان جدید و تازه‌نفس این راسیونالیسم مبارزه‌جویانه است. هیچنز از تهمت‌هایی که آمیس به مسلمانان زده دفاع کرده است. چه این افراد بخواهند، چه نخواهند، داوکینز و تیره و طایفه او به حربه‌هایی در [ماجرای] جنگ علیه ترور بدل شده‌اند. برتری‌جویی غربی از کتاب مقدس به سمت بی‌خدایی گرایش پیدا کرده است.
طنز قضیه واضح است. برخی از ارواح ادبی آزاد ما [همچون افراد نامبرده] از ارزش‌های لیبرال به‌گونه‌ای دفاع می‌کنند که بیم آن می‌رود آنها را تضعیف کنند. بدین‌طریق آنها بازتاب‌دهنده برخورد دولت‌های غربی هستند. فرض بر این است که لیبرال‌ها از تحلیل‌های جزئی و پیچیدگی‌های اخلاقی قدردانی کنند، اما هیچ‌یک از آنها در تقلیل افتراآمیز اسلام به مکتب خشن بربری واضح و آشکار نیستند. آنها بیشتر به دلیل قضاوت‌های تبعیض‌آمیز محکوم هستند، تا عدم پذیرش واهی همه آیین‌ها در مقام چیزهای بی‌مصرف. همچنین میراث قابل احترامی از قضاوت‌های بیش‌از‌اندازه مطلق به همراه آگاهی از این زمینه وجود دارد: لیبرال‌های اصیل از تروریسم اسلام‌گرایانه مبتنی بر توهین و تحقیر ملی می‌ترسند. هیچ‌یک از نویسندگان فوق‌الذکر چنین تعادلی را ایجاد نکرده‌اند.
به‌طور کلی آنها بیشتر فکر و ذهن‌شان مشغول آزادی بیان است تا آزادی از قوانین امپریالیستی.طنز یا پارادوکسی در کار است که در تفکر لیبرال نهادینه شده: شما حقیقتاً نباید با حمله‌هایی که به مداراجویی می‌شود، مدارا کنید. اما این خطر همیشگی وجود دارد که این طنز از کنترل خارج شود. چرا که وضعیت لیبرال اگرچه عقاید ایجابی انگشت‌شماری دارد، به‌خاطر فراهم‌آوردن تنوعی از باورها، یکی از ستایش‌برانگیزترین دستاوردهای تمدن است. اما چنین بی‌طرفی و خنثی بودنی، تحت فشار، به راحتی می‌تواند دچار برتری و تفوق شود، همچنان‌که لاقیدی و بی‌توجهی نسبت به ایمان دیگران ممکن است به عنوان بی‌احترامی و اهانت تلقی شود. بدین‌قرار از برتری تا برتری‌جویی تنها یک قدم کوتاه فاصله است.