تاریخ انتشار : ۲۱ خرداد ۱۳۸۸ - ۰۷:۴۸  ، 
شناسه خبر : ۹۳۳۹۳
ریشه‌های انقلاب اسلامی در گفت‌وگو با دکتر ابراهیم یزدی:
آرش محبی مقدمه: شناخت علمی یک پدیده محتاج به نگاه عینی عالمان به موضوع مورد شناسایی فارغ از حب وبغض و گرایش های ایدئولوژیک است. تجربه نشان داده است در علوم انسانی به ویژه در علم تاریخ به دلیل پیوندهای عاطفی وعقیدتی میان موضوع مورد شناسایی و عالم عینیت، امری دیر یاب تر است و تنها با گذشت زمان وفروکش کردن خلجان های ذهنی و تپش های عاطفی امکان بررسی علمی موضوعی مانند انقلاب سال 57 در ایران فراهم می شود. به همین دلیل مرور مکرر عوامل پیدایش انقلاب سال 57 یک ضرورت است تا با هر مرور از حقیقت لایه لایه این پدیده شگرف غبار روبی شود و تصویر واقعی از علل و اتفاقات منجر به انقلاب ارائه شود. دکتر ابراهیم یزدی وزیر امور خارجه دولت موقت مرحوم بازرگان از نقش آفرینان در پیدایش انقلاب ایران است والبته این امر نیاز به توضیح چندانی ندارد. مصاحبه زیر ماحصل یک گفتگوی صمیمی با وی در منزلش درباره برخی علل پیدایش انقلاب سال 57 در ایران است.

* در پیروزی انقلاب سال 57 نمی توان اشتباهات محمد رضا شاه را دست کم گرفت وبه نظر می رسد این اشتباهات به اندازه سایر عوامل در منتهی شدن دگردیسی سیاسی ایران به انقلاب سال 57 موثر بوده است.
** اگر رفتار شاه نبود هیچ دلیلی برای انقلاب وجود نداشت. در بررسی کارنامه شاه پس از کودتای 28 مرداد نکاتی هست که باید به آن توجه شود. نکته اول اینکه طبق سنت پادشاهی در ایران هرگاه پادشاهی در اختلاف با مردم کشورش را ترک می کرد و سپس توسط ارتش بیگانه مجددا می آمد و تاج و تخت را بدست می گرفت، آن شاه از نظراندیشه های پادشاهی در ایران مشروعیت نداشت. چند روز قبل از 28 مرداد شاه از ایران فرار کرد. شاه در برابر جنبش ملی به رهبری مرحوم دکتر مصدق و اعتراضات مردم نتوانست مقاومت کند و به همراه همسرش که در کلاردشت بودند از همانجا با هواپیمای اختصاصی به بغداد گریخت. اگرچه بعد از کودتای 28 مرداد وبرکناری دکتر مصدق شاه به ایران بازگشت و قدرت را به دست گرفت ولی با توجه به فرهنگ سنتی پادشاهی در ایران محمدرضا دیگر مشروعیت نداشت. بنابراین از همانجا مشکل پادشاه ایران با کشورش آغاز می شود.
دومین اشکال شاه این بود که نتوانست خدمات لازم را به کشورش بدهد. به این معنا که پادشاه یا هرقدرتی صرفنظر از اینکه با چه ابزاری برسرکار آمده است باید با مردم آشتی کند و به آنها خدمات بدهد تا به تدریج بتواند مشروعیت خود را به دست آورد. ممکن است قدرتی از ابزارهای نامشروع کسب شده باشد اما با خدمت به مردم آرام آرام مشروعیتی به دست می آورد. محمدرضا شاه پهلوی این را هم بدست نیاورد زیرا مستقیما تحت تاثیر سیاست های خارجی بود و نتوانست مستقل از نیروهای خارجی عمل کند. در فرهنگ ایرانیان عنصر ضدسلطه بیگانه بسیار قوی است، کشور ما در وضعیت جغرافیایی خاصی قرار داشته و مورد تهاجم قدرت های بیگانه بوده است بنابراین ایرانیان مرتبا از هجوم اقوام بیگانه آسیب دیده اند. آموزه های دینی ما هم این احساس ضدبیگانه را تقویت می کند و به موجب آموزه های قرآنی غیرمسلمان یا کافر نباید بر سرنوشت ما مسلمانان مسلط باشد.
البته ایران در دنیا به عنوان ملتی مهماندوست شناخته می شود، یعنی ما با خارجی ها مخالف نیستیم بلکه با سلطه خارجی ها مخالف هستیم. در 28 مرداد چه اتفاقی افتاد؟ قدرت های خارجی - انگلستان و آمریکا- علیه یک دولت ملی کودتا کردند و دولت را ساقط کردند. ممکن است بعضی ها به دلیل اختلافات داخلی نخواهند بپذیرند که کودتای 28 مرداد، کودتا بوده بلکه بگویند انقلاب یا جنبش مردمی بوده است و یا به دلیل اختلافات بین مرحوم آیت الله کاشانی و مصدق کودتا را نپذیرند ولی در واقع طبق اسناد، آمار و اطلاعات منتشر شده شاه از کشور فرار کرد اما کودتایی شد و ارتش با هدایت آمریکایی ها و انگلیسی ها شاه را برگرداند. از آن تاریخ به بعد با وارد شدن سلطه قدرت های بیگانه، کشور ما وارد مرحله جدیدی می شود. این چیزی نبود که ملت ما بپذیرد. اینها در واقع ریشه های اصلی آن چیزی است که آرام آرام روی هم انباشته می شود تا می رسد به انقلاب 57.
اما علاوه بر این از سال 1340 هنگامی که دولت کندی بر سر کار آمد آمریکایی ها شروع به بررسی تمام انقلاب های دنیا که بعد از جنگ کره اتفاق افتاده بود کردند و متوجه شدند که درگیری ها در این انقلاب ها جنگ میان ارتش ها با گروه های چریکی و گروه های مردمی است.آمریکایی ها پس از بررسی های گوناگون به این نتیجه رسیدند که باید عناصر زیربنایی که موجب پیدایش جنگ های چریکی می شود را از بین برد. یکی از آن عناصر مساله زمین بود. در کشورهای جهان سوم دهقانان فاقد زمین هستند و زمین یکی از مسائلی است که موجب انقلاب می شود. از سال 1340 به بعد آمریکایی ها و حتی انگلیسی ها به شاه فشار آوردند که برای جلوگیری از انقلاب و تخلیه فشارهای موجود در جامعه ایران باید آزادی هایی را به جامعه ایران بدهد .شاه به ظاهر پذیرفت اما به صورت دوقدم به جلو و سه قدم به عقب عمل می کرد. شاه یک سلسله آزادی هایی را روی فشار آمریکایی ها می داد ولی خودش آنچنان از درون متزلزل بود که بلافاصله عقب نشینی و جنبش را سرکوب می کرد. اگر در همان سال های 40 شاه به همان ترتیبی که مشاورین خارجی اش توصیه کرده بودند عمل می کرد آرام آرام یک فضای سیاسی مناسب پیش می آمد اما شاه نتوانست تحمل کند. حتی زمانی که اللهیار صالح-از نزدیکان دکتر مصدق- در انتخابات دوره بیستم توانست به مجلس راه پیدا کند شاه وجود او را هم نتواست تحمل کند و مجلس بیستم را منحل کرد. در صورتی که همه می دانستند در میان همکاران دکتر مصدق مرحوم اللهیار صالح از یک سلامت نفس واعتدال ویژه ای برخوردار بود پس دلیلی نداشت شاه از وجود چنین فردی در مجلس هراس داشته باشد. در 15 خرداد 1341 هم شاه آن کشتار و سرکوب شدید را انجام داد و بعد از آن هم مساله مصونیت قضایی آمریکایی ها در ایران (کاپیتولاسیون).
* آیا با این موضوع موافق هستید؟
** تمام این مسائل دست به دست هم داد و شرایط را برای انقلاب مهیا کرد. بعضی ها عقیده دارند که توسعه نامتوازن از دلایل اصلی انقلاب است که تا حدودی درست است از این جهت که از سال 1970 میلادی به بعد قیمت نفت افزایش یافت و شاه با تزریق پول به اقتصاد، دانشگاه را توسعه داد و بر تعداد دانشجویان و استادان افزود اما به تناسب رشد طبقه متوسط شاه حاضر نشد آزادی هایی را که می خواستند در اختیارشان قرار دهد. نه آزادی سیاسی و نه آزادی قلم و مطبوعات و فقط آزادی اجتماعی داد، خانه جوانان درست شد، روابط دختر و پسر خیلی عادی بود و...
اما به نظر من انقلاب در واقع واکنشی بود به کودتای 28 مرداد. زدی ضربتی، ضربتی نوش کن.
* آیا حمایت های خارجی از شاه تا آخرین روزهایی که منجر به انقلاب اسلامی شد ادامه داشت؟
** بله ادامه داشت اما از کی این حمایت سست شد؟ اگر خاطرتان باشد در سال 1979 یعنی یک سال قبل از انقلاب ، کارتر به ایران آمد و در ضیافت معروف کاخ سعدآباد عنوان کرد ایران یک جزیره ثبات در اقیانوس متلاطم خاورمیانه است، درحالیکه ایران آبستن یک انقلاب بود و بسیاری از تحلیل گران آمریکایی در کتاب هایشان که از سال های 41 به بعد نوشته شده می گفتند ایران ویتنام دوم است.
در اواخر سال 55 ، انگلیسی ها و اسرائیلی ها که از اوضاع ایران مطلع تر از آمریکایی ها بودند به شاه پیشنهاد دادند که به نفع پسرش استعفا بدهد وبرای مدتی آزادی های سیاسی اجتماعی بیشتری به مردم داده شود،( مثل آنچه که بعد از رفتن رضاشاه در شهریور سال 20 اتفاق افتاد) تا جامعه از تنش ها و فشارهای داخلی رها شود و اوضاع به حالت عادی برگردد. شاه دودل بود و طی مصاحبه ای با روزنامه گاردین عنوان می کند جمهوری برای ایران خوب نیست، وقتی شاه این را می گوید قطعا در پشت صحنه چیزهایی است که شاه به آنها پاسخ می دهد. در همان مقطع شاه عنوان می کند که حاضر است به نفع پسرش کنار برود و حتی در کارهای او دخالت نکند. آمریکایی ها مخالف این طرح بودند و دلایل بسیاری برای مخالفت داشتند. پایگاه انگلیس و اسرائیل در ایران در میان رجال غیرنظامی بودبنابراین چنانچه فضای سیاسی باز می شد، انگلیسی ها و اسرائیلی ها باز هم پایگاه خودشان را در ایران حفظ می کردند اما پایگاه اصلی آمریکایی ها در ارتش ایران بود، آمریکایی ها بیرون از ارتش مثل انگلیسی ها پایگاهی نداشتند و همه چیز را در ارتش متمرکز کرده بودند. سابقه نفوذ آمریکا در ارتش به سال های 25-1324 باز می گشت که اولین بار گروه مستشاران نظامی آمریکایی برای تربیت وتقویت کادرهای ژاندارمری آمدند. به هر حال آمریکایی ها با طرح جایگرینی پسر شاه به جای وی مخالفت کردند و گفتند هر نوع اصلاحات باید در چارچوب حضور شاه انجام شود و خود شاه این کارها را بکند. بیماری شاه اما آرام آرام عوارض و عواقب بیرونی خودش را نشان داد، شاه فاقد اراده برای هرکاری بود. از سال 55 به بعد در ایران حرکت هایی شد که فضای سیاسی باز شود و دوباره روش های مبارزه مسالمت آمیز انجام شود.
* علیرغم این فضای آرام از اواسط سال 56 ناگهان روش های انقلابی جایگزین روش های مسالمتآمیز برای مبارزه شد.چه اتفاقی افتاد؟
** روی آوردن به استراتژی نبرد مسلحانه پس از قیام 15 خرداد 1342 بود. تمام نیرو های سیاسی اعم از مسلمان یا مارکسیست، در داخل و خارج کشور به جمع بندی واحدی رسیدند و تصمیم به مقابله مسلحانه با شاه گرفتند. جنبش مسلحانه تا نیمه سال 54 مهمترین ابزار برای مبارزه با شاه بود اما وقتی که رهبری سازمان مجاهدین خلق(منافقین) طی بیانیه ای ایدئولوژی خود را تغییر داد ناگهان آن فضای قیام مسلحانه شکسته شد و این سازمان حمایت مردم را از دست داد، بسیاری از نیروهای حمایت کننده این سازمان کنار کشیدند و اختلافات شدیدی میان آنها بوجود آمد که در نهایت به کشته شدن امثال شریف واقفی و صمدیه لباف وتصفیه های خونین منجر شد و میان مسلمان ها و مارکسیست ها تخاصم شروع شد. تمام این مسائل دست به دست هم داد و آن حالت انفجاری که تا نیمه سال 55 وجود داشت ناگهان فرو ریخت. به همین دلیل در اواخر همین سال انگلیس به شاه پیشنهاد استعفا داد تا فضای سیاسی آرامی به وجود بیاید. هماهنگ با این فضا، فعالیت هایی شروع شد که مبارزه سیاسی علنی و قانونی تامین شود. در این فضا جمعیت ایرانی دفاع از آزادی حقوق بشر درست شد، شب شعر به راه افتاد و برنامه های دیگری که فضا را از نظر سیاسی باز کند و می شد امیدوار بود که اگر همان وضعیت ادامه پیدا کند به طور مسالمت آمیز تغییرات سیاسی در صحنه ایران بوجود بیاید.درشرایطی که فضا رو به مبارزات سیاسی آرام در تغییر بود، مقاله ای تحریک آمیزو اهانت به امام(ره) با نام مستعار احمد رشیدی مطلق در روزنامه اطلاعات نوشته شد که سر آغازی بر واکنش های قهرآمیز شد. از آن پس فضای سیاسی باز که در حال شکل گیری بود و سعی داشت به طور مسالمت آمیز مطالبات مردم را پیگیری کند از بین رفت. موج جدیدی از خشونت ها آغاز شد و در بسیاری از شهرها مانند قم و تبریز به مردم تیراندازی شد که خود موجب واکنش های دیگری شد.
بدین ترتیب جریانی باعث تغییر فرایند سیاسی در سال 55 و ورود مبارزات به فاز تازه ای شد. مبارزات دوباره به فضای بعد از 15 خرداد سال 42 و به سمت و سوی قهر و خشونت برمی گردد.
* نظرآمریکایی ها در فضای جدید درباره حضورشاه برمسند قدرت چه بود؟
** آمریکایی ها از شاه حمایت کردند و هرنوع تغییری را منهای شاه نمی پذیرفتند تا زمانی که گزارش جرج بال منتشر شد. جرج بال یکی از دیپلمات های کارکشته آمریکایی بود که کارتر به او ماموریت داد تا در مورد اوضاع ایران مطالعه کند.او در گزارشش به تشریح اوضاع می پردازد. در آنجا باز هم آمریکایی ها تغییرات بدون شاه را نمی پذیرند. ولی میان تصمیم گیرندگان آمریکایی شکاف عظیمی بوجود می آید به طوری که سایروس ونس و هنری پرشت مسول میز ایران در وزارت امور خارجه آمریکا به همراه چند تن دیگر به شدت با ابقا» شاه مخالف بودند. هنری پرشت حالت کینه و نفرت نسبت به شاه داشت. از آن طرف برژینسکی و گروه دیگری که در شورای امینت ملی آمریکا بودند شاه را حمایت می کردند، بنابراین انسجام بین گروه تصمیم گیرنده آمریکایی از بین رفت و به تدریج از اواخر سال 55 بخشی از حاکمیت و عمدتا وزارت امور خارجه آمریکا مخالف بودند که شاه ادامه دهد و معتقد بودند این روند باید تغییر پیدا کند زیرا غیراین صورت آمریکایی ها همه چیز را از دست می دهند.
البته حمایت برخی آمریکایی ها از رفتن شاه به معنای موافقت آنها با انقلاب ایران نبود. آنها روی چارچوب منافع خودشان قضاوت می کردند و شاه را یار شاطر نمی دانستند بلکه او را بار خاطر قلمداد می کردند، پس موافق رفتن شاه بودند زیرا تعهدی نسبت به محمدرضا نداشتند. آنها شاه را عاملی برای تامین اهداف خود می دانستنداما به محض اینکه دیدند شاه قابل حمایت و دفاع نیست تصمیم به تعویض او گرفتندو در گروه مقابل اما برژینسکی تا آخرین روزها از شاه حمایت کرد در واقع این گروه در آمریکا در برابر تغییرشاه ایستاده بودند. از سویی تمام دیپلمات های آمریکایی ساکن ایران که متوجه شدت بیماری شاه شدند معتقد بودند شاه در دیدارهایش حالت عادی ندارد و این برای آنها بسیار مهم بود که شاه فاقد اراده برای هر کاری است. در همین شرایط بود که ، اردشیر زاهدی به ایران می آید تا با ارتشی ها صحبت کند که مانند 28 مرداد کودتا عمل کنند.
از اواخر سال میلادی 78 آمریکایی ها پی بردند که حضور شاه در ایران مقرون به صرفه نیست و باید طرح دیگری بریزند این طرح همان الگویی بود که بعدها در فیلیپین اتفاق افتاد. در فیلیپین مارکوس رئیس جمهوری وقت، انتخاباتی را برگزار کرد که خود او برنده شده بود و خانم اگینو رای نیاورده بود. اما ناگهان ارتش فیلیپین وارد صحنه شد و انتخابات را غیرقانونی و خانم اگینو را به عنوان برنده اعلام کرد. در واقع بخشی از ارتش به جای اینکه رودرروی جنبش آزادیخواهی قرار بگیرند وارد صحنه شد و از خانم اگینو حمایت کردند و به انقلاب و جنبش دموکراسی خواهی در فیلیپین ملحق شد و در انتخابات دور بعد بود که خود ژنرال واسموس کاندیدای انتخابات ریاست جمهوری شد. همین برنامه قرار بود در ایران اجرا شود، در آن زمان روس ها در افغانستان حضور نظامی داشتند و ازسویی در خاورمیانه از حمایت دو متحد نظامی یعنی سوریه و عراق بهره می بردند. در این شرایط آمریکایی ها از انقلاب ایران به شدت نگران بودند و از خود می پرسیدند با خروج شاه از ایران آیا کمونیست ها ایران را در دست نخواهند گرفت؟ نظریه ای که برژینسکی ارائه داد این بود که اگر بین روحانیون و ارتش اتحادی ایجاد شود می تواند مانع افتادن ایران به دام کمونیست ها شود چراکه آموزش های ارتش ایران ضدکمونیستی است و روحانیون هم ضدکمونیست هستند به اضافه اینکه قدرت بسیج مردمی راهم دارند. پس قدرت بسیج مردمی روحانیون با ارتش می تواند عامل عمده ای در برابر هر نوع تحرکات کمونیستی باشد. به همین دلیل هایزر به ایران آمد که ارتش در برابر انقلاب نایستد. باز هم بر خلاف تصور عده ای که هدف هایزر از آمدن به ایران را کودتا می دانستند بلکه برعکس او با کودتا مخالف بود و محور اصلی صحبت های هایزر با ارتشی ها این بود که در برابر انقلاب نایستید، انسجام خود را حفظ کنید، چراکه بعد از انقلاب این احساسات فروکش خواهد کرد و ارتش می تواند نقش خود را ایفا کند. بنابراین آمریکایی ها تا آخرین لحظه از شاه حمایت کردند اما وقتی دیدند فایده ندارد و شاه بیمار است و خودش هم قصد خروج از ایران را دارد با خروج او موافقت کردند.
البته دی ماه برای کاری که آمریکایی می خواستند درایران مانند فیلیپین انجام دهند دیر بود. این سناریو دراویل سال 57 می توانست به زعم مفید واقع شود زمانی که آمریکایی ها کنترل کامل روی ارتش داشتند و اگر مانند فیلیپین یک نظامی وارد صحنه می شد، کودتا می کرد و قدرت را دست می گرفت و به عنوان اینکه شاه بیمار است او را به مرخصی می فرستاد و بعد هم اعلام می کرد ارتش متعلق به ملت ایران است اعلام می کرد که امام خمینی(ره) هر موقع خواستند می توانند تشریف بیاورند. در این صورت فعالان سیاسی چه کار می کردند؟ البته این یک سناریوی فرضی است و در اوایل سال 57 این انفجار اتفاق نیفتاد.
* در مرداد 57 سی آی ای گزارشی در مورد وضعیت ایران منتشر می کند به این مضمون که ایران در شرایط انقلابی و حتی ما قبل انقلاب قرار ندارد و پیش بینی می کند که آمریکا حداقل تا 10 سال آینده می تواند روی محمدرضا شاه حساب کند. فکر می کنم آمریکایی ها در محاسباتشان دچار اشتباه شدند .با این گزارش غلط آن اتفاق که قرار بود در اردیبهشت ماه طبق گفته شما بیفتد نیفتاد و آمریکایی ها بازی اصلی خود را از آذرماه شروع کردند؟
** شاه بعد از کودتای 28 مرداد حساسیتی بیمارگونه نسبت به ارتباط ملیون ایران و اپوزیسیون با آمریکایی ها از خود نشان داد، او می ترسید آمریکایی ها با میلیون ایرانی کنار بیایند و موقعیت او را متزلزل کنند. مثالی تاریخی می زنم: آقای آیزنهاور وقتی برای دور دوم به ریاست جمهوری آمریکا انتخاب شد طرحی به نام دکترین آیزنهاور منتشر کرد. آقای اللهیار صالح دبیرکل حزب ایران بیانیه ای در سال 1334 صادر کرد و از دکترین آیزنهاور استقبال کرد و از آن به عنوان یک دکترین مترقی یاد کرد. قاعدتا باید شاه نیز از طرح آیزنهاور استقبال می کرد اما بلافاصله در مجلس آن زمان به حزب ایران حمله و آن را غیرقانونی اعلام می کنند. شاهی که خودش دست نشانده آمریکایی هاست و آمریکایی ها در ایران نفوذ دارند، در برابر چنین مساله ای موضع می گیرد و یک حزب را منحل می کند. اما به چه دلیل؟ اولین دلیل اینکه شاه نمی توانست تحمل کند که کسی جز خودش به آمریکایی ها نزدیک باشد وآمریکا هم آن را پذیرفت. حاصل آن اینکه منابع اطلاعات در باره ایران منحصر شد به آنچه ایران، یعنی ساواک به آنها می داد. اکثر گزارش های که از طریق سفارت آمریکا در ایران تهیه می شد نظیر آنچه شما اشاره کردید از طریق منابع اطلاعاتی ایران بود که البته حاوی اطلاعات غلطی هم بود.
هنگامی که سفارت آمریکا در تهران تسخیر شد گزارشاتی به دست آمد که از نظر اطلاعات دیپلماتیک بسیار درحد پایین بودند و این نشان از بی اطلاعی آمریکایی ها از اوضاع ایران داشت . به عنوان مثال در یکی از این گزارش ها آمده است مهندس بازرگان یک دندانپزشک است. این مسائل باعث تعجب است که آمریکا اطلاعاتش نسبت به ایران اینقدر ضعیف است. در ژانویه سال 79 من از پاریس به آمریکا رفتم. در تلویزیون ملیPNR سراسری این کشور با من مصاحبه کردند و بعد از اتمام مصاحبه مسول، مسئول تلویزیون مرا بشام دعوت کرد. در هنگام شام مسئول میز ایران در وزارت امور خارجه هم در سز میز شام حضور داشت. در جریان گفتگوها متوجه شدم که او در مورد ایران بسیار بی اطلاع بود. به آنها گفتم شما آمریکایی ها در حالی که منافع استراتژیک تان در کشورهایی مثل ایران است ولی اطلاعاتتان راجع به ایران در حد صفر است، اطلاعاتتان در مورد سوسک منزلتان بیشتر از ایران است. این فقط مربوط به ایران نیست بلکه در مورد دیگر کشورهای اسلامی هم همین طور است.وقتی شرکت آرامکو می خواهد عده ای آمریکایی را به عربستان به عنوان کارمند بفرستد از آنها می پرسد محمد کیست؟ هرکس در پاسخ چیزی می گوید و نزدیکترین پاسخی که داده می شود این که حضرت محمد (ص) رابطه ای با کوه داشت یا به او کوه می رفت یا کوه بسوی حضرت محمد(ص) می رفت. آنطور که می گفت تا آن موقع که با من صحبت نکرده بود نام شریعتی را نشنیده بود. فکر کنید که این همه تظاهرات و سر و صدا راجع به شریعتی در ایران برپا شده بود ولی سفارت آمریکا در کشوری که در حد فعال ما یشا» است از این موضوع بی اطلاع است.
در آن زمان ما در آمریکا موسسه ای داشتیم که کتابهای شریعتی را تکثیر می کرد که بعضی از آنها هم به انگلیسی ترجمه شده بودند. کتاب های شریعتی را برای آنها فرستادم تا ببینند شریعتی کیست. پس چرا سیا آن گزارش را داد چون بی اطلاع بود، اینکه کارتر می گفت ایران یک جزیره آرام در اقیانوس متلاطم است، نتیجه همان اطلاعات غلطی است که شاه را تا 10 سال دیگر هم پا برجا می دانست.
* وضعیت نیروهای موثر بر انقلاب از سال 50 تا سال 56 که سال آغاز بسیج توده ای مردم ایران است چگونه بود؟
** شاه یا بهتر بگوییم ساواک توانسته بود تمام نهادهای روشنفکری که او را به چالش می طلبید سرکوب کند. احزاب ملی هم فلج بودند، رهبران و فعالان یا زندانی بودند یا متواری. جنبش دانشجویی سرکوب شده بود، روشنفکر دینی و غیردینی هم همینطور بود. شاه موفق شده بود تمام اینها را در هم بکوبد چون خطر را از ناحیه آنها می دید ولی مسجد را نتوانست به عنوان یک پایگاه مدنی از بین ببرد زیرا مسجد یک نهاد است و ریشه ای هزارساله در ایران دارد. در دور افتاده ترین دهات ها هم مسجد، تکیه، حسینیه و روحانی هست.
روحانیت از انسجام فقهی بر خوردار است.تمام روحانیت از یک کانال آموزشی تغذیه می شوند، همه در حوزه علمیه هستند و با هم درس می خوانند و همه یک نگاه و منطق دارند، مانند مهندسین ساختمان که از لحاظ سلیقه متفاوتند ولی همه یک درس را خوانده اند و یک تخصص دارند، روحانیت هم به همین شکل است.
شاه خطای تاریخی اش را درباره روحانیت در سال 41-40 مرتکب شد و به دلیل اصلاحات ارضی و حقوق زنان با روحانیت درگیر شد و نتوانست مشکلش را با روحانیت حل کند. تاریخ ایران نشان می دهد که هر زمان بین شاه و روحانیان اختلاف افتاده است روحانی برنده شده وشاه شکست خورده است.
اگر شاه با روحانیون درگیر نمی شد و این خطای تاریخی را نمی کرد شکاف بوجود آمده مرمت می شد. اما شاه اینکار را نکرد بلکه بر عکس آن ها را ارتجاع سیاه نامید و روحانیت به جنبش ضد استبداد که تا آن زمان عمدتا جنبشی روشنفکری بود ، پیوست.
اما در انقلاب دو دسته نیروحضور داشتند:
 
1- روحانیون 2- روشنفکران.
روحانیون از نظر ایدئولوژیک منسجم هستند و روشنفکران از نظر ایدئولوژیک منسجم نیستند. چون همه از یک مکتب بیرون نیامده اند. آقای بازرگان مکتب خودش را دارد، دکتر شریعتی مکتب خودش، آیت الله طالقانی مکتب خودش و به تبع آن از هرکدام افراد مختلف بیرون می آیند و هرکدام از روشنفکران دینی یک دیدگاه دارند. اما روحانیون به این صورت نبودند اگر آنها را غربال هم کنیم درنهایت یک جور هستند. آیت الله حاج سیدابوالفضل زنجانی، روحانی و مرد بسیار محترمی بودو چندین اثر هم راجع به اسلام و حقوق بشر دارد. اما معتقد بود زنان نباید در سیاست دخالت کنند. وقتی بعد از انقلاب به ابتکار مرحوم بازرگان هیات مشترک نامزد کردن کاندیداهای همنام، درست شد، مرحوم آیت الله حاج سید ابوالفضل زنجانی هم دعوت شد اما وقتی دید در همنام خانم هم هستند دیگر نیامد، عقیده داشت خانم ها حق دخالت ندارند.
روحانیون قدرت بی نظیری در بسیج مردم داشتند یک روحانی وقتی بالای منبر می رود راجع به امام حسین(ع) صحبت می کند و مردم گریه می کنند یعنی اینکه این قشر می دانند چه طور احساسات مردم را مهار کنند . وقتی این قدرت در خدمت سیاست قرار می گیرد بسیار کارساز است اما روشنفکر فاقد این قدرت است. در عوض روشنفکران، انقلاب را مهندسی کردند، مطمئن باشید اگر روشنفکران بخصوص روشنفکران دینی با روحانیون نبودند انقلاب این مسیر را پیدا نمی کرد. در تایید این مدعا باید پرسید چرا شورای انقلاب با آمریکایی ها شروع به مذاکره کرد؟ اگر مذاکره انجام نمی شد انقلاب بهای سنگینی در کشتار می داد. در عاشورا و تاسوعای انقلاب چه طور تمام نظامیان از صحنه بیرون رفتند؟ مهندس بازرگان، موسوی اردبیلی و ... با نظامیان به مذاکره نشستند و نظامیان پذیرفتند که از مسیر حرکت مردم بیرون بروند و از طرفی رهبران تظاهرات نیز پذیرفتند که مسیر تظاهرات از کنار کاخ های سلطنتی نگذرد.مهندسی یعنی همین. روز اول وقتی تظاهرات با مسالمت انجام شد ودر گیری بوجود نیامد، مردم جرات پیدا کردند و روز دوم تعداد مردم دوبرابر شد، در پیروزی انقلاب روحانیت و روشنفکران با هم بودند.
* قبل از سال 56 دانشگاه پایگاه روشنفکران و ملی مذهبیون بود اما بعد از سال 56 دانشجویان به روحانیون می پیوندند و چه شد که این پایگاه در اختیار روحانیون قرار گرفت؟
** تا زمان انقلاب روحانیون در دانشگاه حضور و پایگاه چندانی نداشتند. در ماه های آخر انقلاب روحانیون سعی کردند با دانشگاه مراوده و ارتباط بیشتری برقرار کنند. اگر یادمان باشد روحانیون برای اینکه بتوانند روابط خود را با دانشگاه تقویت کنند در اعتراض به اینکه بختیار اجازه نداد آقای خمینی برگردد در دانشگاه تحصن کردند. اما بعد از پیروزی انقلاب جریان های چپ، دانشگاه را تبدیل به اردوگاه نظامی کردند، تانک به دانشگاه بردند وهر گروهی یک اتاق را دفتر مرکزی خود کرد. از این دفاتر اسلحه جمع آوری می شد و به مناطق دیگر ایران فرستاده می شد. گروه هایی که در انقلاب بودند ونقش مهمی داشتند اما نماینده اکثریت نبودند، بخاطر شرایط انقلابی دانشگاه را سنگر خودشان کردند. انقلاب فرهنگی و تعطیلی دانشگاه ها در واکنش به همین مساله بود و دانشجویان مسلمان و انجمن های اسلامی دانشجویان به کمک روحانیون آمدند و دانشگاه را گرفتند.
بنابراین انقلاب فرهنگی و تعطیلی دانشگاه ها واکنش به این اتفاقات بود. از طرف دیگر در طول تاریخ جنبش دانشجویی، همیشه مستقل از حاکمیت بوده است. حتی در زمان مرحوم دکتر مصدق که جنبش دانشجویی از دکتر مصدق به عنوان نخست وزیر حمایت کرد تابع نبود و مستقل عمل می کرد اما در راستای منافع ملی و حمایت از دولت.
بعد از انقلاب انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه ها که بعدا تبدیل شد به دفتر تحکیم به ابزاری برای سیاست های دولت تبدیل شدند و استقلال خود را از دست دادند. دانشگاه این وضع را داشت تا خرداد 76 که در جریان انتخاب آقای خاتمی انجمن اسلامی دانشجویان بار دیگر به نوعی مستقل عمل کردند.