تاریخ انتشار : ۲۱ خرداد ۱۳۸۸ - ۰۷:۵۳  ، 
شناسه خبر : ۹۳۴۱۴
گفت‌وگو با دکتر احمد اشرف
مقدمه: در ایران بحث مهم و مناقشه آمیزی درباره تبیین و تعریف «طبقه» وجود دارد که البته بی آنکه به نقطه مشخصی برسد تقریباً رها شده است. برخی طبقه را مارکسی می بینند و بنابراین شیوه تولید را تعین بخش و برسازنده طبقه می دانند. برخی هم اعتقادی به وجود طبقه ندارند و به شیوه یی دیگر تحلیل وضعیت می کنند.تبیین مارکس و وبر از طبقه به لحاظ تاریخی بیشترین اعتبار را دارند. مارکس می گوید سراسر تاریخ، جنگ طبقاتی است. از نظر او طبقه را شیوه تولید، ابزار تولید و مالکیت می آفریند. هرچند شهره است که مارکس زیربنای طبقه را اقتصاد می داند اما به گفته انگلس، مارکس نیز اذعان دارد اقتصاد مهم ترین عامل تعیین کننده است نه تنها عامل. در هر حال از نظر او طبقه زیربنای مادی دارد. ماکس وبر با رویکرد جامعه شناختی تا اندازه یی با مارکس موافق است و از آنجا به بعد عوامل دیگری را نیز دخیل می داند. در واقع او به طبقه اجتماعی- اقتصادی معتقد است و به سه عامل اشاره دارد؛ اقتصادی، منزلت و شأن اجتماعی و قدرت (یا به عبارتی احزاب سیاسی). از نظر او این سه عامل تعیین کننده طبقه فرد هستند. امروزه می توان عوامل ظریف تری را به میان آورد. فرضاً امر جنسیتی یکی از آن است. مشکل از آنجا آغاز می شود که تبیین دقیقی از شیوه تولید در ایران صورت نگرفته است. شواهد امر نشان می دهد نفت در ایران توان طبقه سازی (برای دگرگونی های اساسی) نداشته بلکه بیشتر «خانواده سازی» کرده است که دلال صفت هستند به معنای دقیق کلمه. به تازگی کتابی از دکتر احمد اشرف زیر عنوان «طبقات اجتماعی، دولت و انقلاب در ایران» به چاپ رسیده است. این جامعه شناس ایرانی که در دانشگاه های تهران، پرینستون، پنسیلوانیا و کلمبیا تدریس کرده است، از صاحب نظرانی است که تالیفات ماندنی در جامعه شناسی تاریخی ایران دارد مانند نابرابری های اجتماعی در ایران، مسائل ارضی و دهقانی در ایران، شهرنشینی در ایران، توهم توطئه در ایران و از همه پراهمیت تر، که در 10 سال گذشته بدان دلمشغول بوده است، «تحول تاریخی هویت ایرانی از دوران ساسانی تا دوران معاصر» است که با ترجمه دکتر حمید احمدی در دست انتشار است. کتاب «طبقات اجتماعی، دولت و انقلاب در ایران» ترجمه سهیلا فارسانی، که نشر نیلوفر آن را منتشر کرده است، مجموعه یی از مقالات ایشان با همکاری دکتر علی بنوعزیزی است که در سه دهه گذشته تالیف شده است. به همین بهانه با وی گفت وگویی انجام دادیم. اما از آنجا که پرسش ها بیشتر حول و حوش مفهوم طبقه و تحلیل طبقاتی در ایران می گشت، ایشان این گونه پرسش های نظری را مناسب کتاب زیر چاپی می دانند که قرار است زیر عنوان «نابرابری های طبقاتی در سیر اندیشه های اجتماعی» به وسیله نشر ماهی منتشر شود. بنابراین قرار شد در این گفت وگو به مفهوم طبقه و برداشت های عمده درباره آن بپردازیم و در فرصتی دیگر به کتاب اخیر ایشان.

* چنانچه امکان دارد از مفهوم طبقه در ایران آغاز کنیم، منظور شما از طبقه چیست؟ اساساً چه عواملی در ایران در ساختن طبقه دخیل هستند؟ وقتی به تحلیل تاریخی مربوط به گذشته می پردازیم چگونه الزامات نظریات مدرن لحاظ می شود؟
** به طور کلی در علوم اجتماعی سه برداشت عمده از مفهوم طبقه پدید آمده است؛ یکی مفهوم طبقه در معنای خاص کلمه، دو دیگر مفهوم طبقه در معنای عام آن و سه دیگر مفهوم طبقه در معنای بینابین. مفهوم طبقه به معنای خاص، به مصداق «اطلاق مطلق منحصر می شود به فرد اکمل»، دلالت دارد بر «طبقه اقتصادی» که از نظریه مارکس درباره طبقات اجتماعی نشات می گیرد. مفهوم طبقه در معنای عام دلالت دارد بر «طبقه اجتماعی» یا «قشربندی اجتماعی» یا «مراتب اجتماعی» که به طور کلی به نابرابری در توزیع مواهب گوناگون در جوامع انسانی می پردازد بدون آنکه رابطه توزیع نابرابر این مواهب را همچون درآمد، تحصیلات، مشاغل، منزلت اجتماعی و قدرت سیاسی مورد توجه خاص قرار دهد. این مفهوم از طبقه در غالب آثار جامعه شناسان به کار می رود. اما نظریه یی که از مفهوم عام طبقه حمایت می کند، دیدگاه تعادل و توازن اجتماعی است که به تحلیل فونکسیونی اشتهار دارد و امیل دورکیم از پایه گذاران آن است. دیدگاه اساسی این نظریه، که از نام آن پیداست، در برابر نظریه تضاد و نزاع طبقاتی قرار دارد که از نظریه مارکس نشات می گیرد و روش آن که تحلیل فونکسیونی است در برابر تحلیل دیالکتیک مارکس قرار دارد.
اما مفهوم طبقه در معنایی بینابین مفهوم خاص «طبقه اقتصادی» و مفهوم عام «طبقه اجتماعی» را ماکس وبر پایه گذاری کرد تا بتواند راهی برای کاربرد مفهوم «طبقه اقتصادی»، که کاربرد خود را در قرن بیستم از کف می داد، پیدا کند. اما پیش از آنکه نظریه وبر را شرح دهیم باید به تفاوت عمده یی که بین وی و مارکس وجود دارد، اشاره کنیم. هر دو این متفکران اجتماعی در سنت فلسفی آلمان پرورش یافته اند اما تفاوت بنیادی میان آن دو در سرچشمه فکری آنان است یعنی فلسفه هگل و فلسفه کانت. هدف کانت شناخت پدیدارهاست و هدف هگل شناخت برای دگرگونی و تکامل آن است. چنان که شعار مارکس این بود که «تاکنون فلاسفه در فکر شناخت جامعه انسانی بودند و من می خواهم آن را تغییر دهم». راه این تغییر همان تحلیل دیالکتیک دوره های عمده تاریخی برای شناخت نیروهای محرک تاریخ است. حال برای درک راه و روش و هدف مفاهیم سه گانه از طبقات اجتماعی بهتر است نمودار ساده شده یی ترسیم کنیم.
نگاهی به این نمودار ساده شده وجوه تشابه و تمایز میان آرای این سه پایه گذار بزرگ جامعه شناسی را به طور کلی نشان می دهد. وبر به طور معتدل نظریه های تضاد و همسازی اجتماعی را می پذیرد در حالی که مارکس همسازی را نفی می کند و دورکیم بر آن تاکید می ورزد حال آنکه مارکس بر نظریه تضاد تاکید می ورزد و دورکیم آن را نفی می کند. در مساله شناخت نیز در حالی که مارکس آن را به عنوان وسیله یی می پذیرد دورکیم و وبر آن را به عنوان هدف شناخت نظام اجتماعی در نظر می آورند. در باب انقلاب اجتماعی نیز در حالی که مارکس بر آن تاکید می ورزد و آن را هدف تحقیقات و تحلیل های اجتماعی می داند، دورکیم و وبر آن را به عنوان هدف تحقیقات اجتماعی نمی پذیرند.
* حال که از مفاهیم سه گانه طبقه در علوم اجتماعی و در آثار پایه گذاران جامعه شناسی سخن گفتید موقع آن است که تفاوت نظریه های مارکس وبر را در باب نابرابری های طبقاتی شرح دهید.
** از آنجا که آرای مارکس بیشتر شناخته شده است و من نیز آن را در کتاب در دست انتشار «نابرابری های طبقاتی در سیر اندیشه های اجتماعی» بررسی کرده ام، در این گفت وگو به توضیح کوتاهی درباره نظریه وبر و تمایز آن با نظریه مارکس می پردازم. به نظر ماکس وبر منشاء نابرابری هایی که در جوامع انسانی پدید آمده است اعمال زور از سوی صاحبان قدرت اقتصادی، قدرت اجتماعی (قدر و منزلت اجتماعی) و قدرت سیاسی (دسته بندی های سیاسی) است. اما اعمال زور از سوی قدرتمندان در ابعاد سه گانه آن که هم می تواند بدنی باشد و هم روانی، نیازمند نظام قانونی برای حفظ نظم اجتماعی از سوی صاحبان قدرت سه گانه به وسیله دم و دستگاهی است که بتواند مردم را وادار به رعایت مقررات قانونی کرده و متخلفان را مجازات کند. از این رو ساختار و نظم و ترتیب هر نظام قانونی به گونه یی سرراست بر چگونگی توزیع قدرت اقتصادی، قدرت سیاسی و قدرت اجتماعی تاثیر می گذارد. اما قدرت بدین معنی است که یک عضو یا گروهی از اعضای جامعه بتوانند اراده خود را حتی به رغم مقاومت دیگران بر آنان تحمیل کنند؛ خواه به خاطر تامین منافع اقتصادی باشد یا منافع سیاسی یا منافع اجتماعی صاحبان قدرت.
در تمایز «طبقه اقتصادی» از «مرتبه اجتماعی» وبر معتقد است واژه «طبقه» به هر گروهی از مردم اطلاق می شود که دارای فرصت برابر برای عرضه کالاها، شرایط مادی زندگی و تجربه های زندگی مشترکی باشند در صورتی که این فرصت ها ناشی از قدرتی باشد که تبادل کالاها و خدمات برای کسب درآمد در نظام اقتصادی معینی را به آنان داده باشد. از این رو به گمان وی «وضعیت طبقاتی» بدین اعتبار و در نهایت همان «وضعیت بازار مبادله کالاها و خدمات» است. بنابراین از نظر وبر شرط اساسی وجوه «طبقه» از توزیع نابرابر قدرت اقتصادی نشات می گیرد که به نوبه خود به توزیع نابرابر فرصت های زندگی منجر می شود. اما «جبر اقتصادی» تنها شکل تشکیل قشرهای اجتماعی نیست بلکه مفهومی باید پرداخته شود که تاثیر طرز فکر و باورهای مردم را در شکل دادن به گروه های اجتماعی بدون نادیده گرفتن شرایط اقتصادی در نظر گیرد. به نظر وبر در برابر «موقعیت طبقاتی» که از وضعیت اقتصادی فرد در بازار سرچشمه می گیرد، «موقعیت قدر و منزلت اجتماعی» فرد جزیی از سرنوشت زندگی انسان است که ناشی از ارزیابی مثبت یا منفی «قدر و منزلت» مرتبه اجتماعی فرد است. محتوای هر یک از مراتب شأن و منزلت اجتماعی در «سبک زندگی» خاص آن مرتبه متجلی می شود. نکته پراهمیتی که ماکس وبر بدان می پردازد و تاکید می ورزد آن است که قشربندی اجتماعی بر مبنای مراتب شأن و منزلت اجتماعی رابطه تنگاتنگی با انحصار کالاها یا فرصت های مادی و معنوی دارد.
به خصوص که هر مرتبه یی از قدر و منزلت اجتماعی که همواره مبتنی بر تمایز و فاصله گرفتن با مراتب دیگر است، دارای انواع مزایای انحصاری از مواهب مادی است که شامل لباس مخصوص، مرکب مخصوص، حمل اسلحه مخصوص و غذای مخصوص و نیز مجله یی اختصاصی برای زندگی آنان است. شرایط دوگانه «مرتبه اجتماعی» و «منافع طبقه اقتصادی» دارای تاثیر کاملاً متفاوتی در رفتارهای جمعی هر یک از این قشرها هستند. به عنوان مثال مبادلات در بورس اوراق بهادار تنها با میزان اعتبار مالی واسطه های معاملات معین می شود. به عبارت دیگر عملیات اقتصادی در جهت انگیزه عقلایی تامین منافع مادی سیر می کند، در حالی که رفتارهای جمعی در نظام مراتب اجتماعی کاملاً در جهت مخالف اعمال عقلایی در بازار مبادلات سیر می کند و از این رو کاملاً معطوف به احساس افراد به تعلق آنها به یک مرتبه همبسته اجتماعی است که از منزلت و شیوه زندگی خاصی برخوردار است. بدین منظور گروه های منزلت اجتماعی همواره از اینکه ثروت به تنهایی شاخص تعیین شأن و منزلت اجتماعی باشد، مخالفت می ورزند.
* از مطالبی که گفتید این طور استنباط می شود که نکته اساسی در شناخت تمایز میان آرای مارکس و آرای وبر در آن است که هر کدام عامل اصلی قدرت اقتصادی یا قدرت سیاسی و اجتماعی را چگونه تحلیل و ارزیابی می کنند.
** به نظر ماکس وبر، با اینکه صاحبان هر یک از ابعاد سه گانه قدرت باید بتوانند به انواع دیگر قدرت دست یابند اما الزماً چنین نیست. در اینجاست که آرای ماکس وبر از آرای کارل مارکس متمایز می شود چرا که به نظر مارکس صاحبان قدرت اقتصادی الزاماً قدرت سیاسی و قدرت اجتماعی را نیز تصاحب می کنند. اما نگاهی به تجربه های تاریخی خواه در عصر پیشامد رن و خواه در عصر مدرن نشان می دهد نظریه ماکس وبر از نظر تحلیلی کاراتر است و از همین روست که مارکسیست های جدید (یا نئومارکسیست‌ها) به تجدید نظر در آرای وی پرداخته اند تا کاربرد آن را بر جامعه مدرن امکان پذیر سازند. به نظر ماکس وبر قدرت ناشی از سلطه بر منابع اقتصادی به خودی خود به مثابه احراز قدرت سیاسی و اجتماعی نیست، گرچه در بسیاری از موارد می تواند موجب دستیابی به قدرت سیاسی و اجتماعی نیز شود. به نظر وبر در موارد بسیار تاریخی صاحبان قدرت سیاسی و اجتماعی از موقعیت خود برای تصاحب و غصب منابع اقتصادی سود جسته اند. نگاهی به منشاء اجتماعی رجال در تاریخ ایران نشان می دهد قدرت اقتصادی، خواه بر مبنای مالکیت ارضی یا سرمایه های تجاری و حتی در دوران معاصر بر مبنای مالکیت صنایع بزرگ باشد، به خودی خود موجب دستیابی به قدرت سیاسی و قدرت اجتماعی نشده است. در تاریخ مالکیت ارضی ایران به موارد بسیاری برمی خوریم که صرف مالکیت اراضی زراعی موجب تامین قدرت اقتصادی نشده است.
بدین معنی که اگر قدرت اقتصادی با قدرت سیاسی یا اجتماعی توام نمی شد مالک توانایی حفظ املاک خود را از کف می داد و صاحبان قدرت سیاسی یعنی عمال دیوانی خواه اهل شمشیر یا اهل قلم یا صاحبان قدرت اجتماعی املاک آنان را به انواع حیله ها غصب می کردند. بدین گونه به نظر ماکس وبر مسیر اجتماعی منافع طبقاتی افرادی که در وضعیت طبقاتی مشترکی قرار می گیرند، به دو صورت متفاوت متجلی می شود؛ یکی به صورت اعمال دسته جمعی گروهی که اعضای آن دارای احساس همبستگی و هویت مشترک جمعی هستند و دیگری اعضای گروهی که چنین احساس تعلقی به گروه ندارند. در هر دو این شرایط پیدایش عملیات جمعی از سوی کسانی که در وضعیت طبقاتی مشترکی قرار دارند، امری الزامی نیست و بستگی به عوامل گوناگون دارد و به صور گوناگون متجلی می شود. بنابراین هر طبقه اجتماعی ممکن است بر اثر عوامل گوناگون دست به اقدامات متمایز بیشماری بزند و به صور گوناگون وارد مبارزه طبقاتی شود. به خصوص که به نظر ماکس وبر طبقه اقتصادی الزاماً به صورت یک جامعه همبسته و یکپارچه با احساس تعلق و هویت مشترک متجلی نمی شود. در واقع طبقه اقتصادی یک مقوله اجتماعی است که تنها در تصور اعضای طبقه و پژوهشگران شکل می گیرد. بنابراین به نظر وبر این باور که اگر فرد در تشخیص منافع و مصالح خود راه خطا بپیماید طبقه اقتصادی هیچ گاه دچار خطا نمی شود، راهی به واقعیت ندارد و از باب افسانه های روشنفکرمآبانه است.