ابور اشتاین گارت
مترجم: محمدعلی فیروزآبادی
وضعیت بانک های اطراف وال استریت خوب نیست و این وضعیت شامل حال فروشندگان مواد مخدر هم می شود. آنها در دوران خوش برای ثروتمندان امریکایی کوکائین و کراک می فرستادند و حال در این روزهای ناخوش و کساد در «برادوی میشن» نشسته اند یعنی همان پناهگاه بی خانمان ها که یک سالن غذاخوری و یک کلیسای کوچک هم دارد.
«آلوین» 47ساله یکی از ساکنان این پناهگاه است. از مشتری هایش خبری نیست و بالطبع از پولی هم که در روزهای خوش به جیب می زد دیگر خبری نیست. این مرد اهل لوئیزیانا ادعا می کند به عنوان یک دلال متوسط پول خوبی درمی آورده اما حالاهمه چیز وخیم و بحرانی است: «خیلی می ترسم.»
او آپارتمان خود را تخلیه کرده و سپس به این قدیمی ترین پناهگاه فقرای شهر پناه آورده است. عدم پرداخت بدهی ها در به اصطلاح صنایع مواد مخدر اشد مجازات یعنی مرگ را به همراه دارد. البته آلوین در برادوی میشن احساس امنیت می کند حتی آن هنگام که در این پناهگاه رختخوابی برای خوابیدن وجود ندارد. او می گوید: «دیشب روی زمین جلوی منبر کلیسا خوابیدم.»
این افراد همچون ماهی های از آب بیرون افتاده با حالتی ناامید و رانده شده در میشن می نشینند و تمام شب را در انتظار لحظه یی هستند که کشیش مسوول پناهگاه برای توزیع لوازم خواب می آید و در حال حاضر همه مشکل شان به دست آوردن زیرانداز و رختخواب یا نیمکتی خالی است که بتوانند روی آن بخوابند.
«جیمز مک لین» از این شکایت دارد که حمایت کنندگان مالی از پناهگاه در چنین وضعیتی یعنی درست در زمان بحران، بودجه این محل را حداقل 16 درصد کاهش داده اند. مک لین زمانی پیش از آنکه به مدیریت این پناهگاه ارتقا یابد خود از جمله ساکنان آن بوده است و حال مسوولیت تهیه بودجه و برخی امورات اینجا را در دست دارد. با این همه او می گوید: «ما با قدرت تمام از این بحران خلاص خواهیم شد.»
بحران اقتصادی در امریکا به بحرانی اجتماعی تبدیل شده است و این حالت از زمان آن رکود عظیم در قرن گذشته دیگر سابقه یی نداشت. نه تنها بازارهای بورس و قیمت سهام شرکت ها سقوط کرده بلکه این سقوط میلیون ها انسان را نیز به همراه خود در اعماق باتلاق فقر فرو برده است.
فقر به عنوان پدیده یی عمومی و جمعی بار دیگر بازگشته و در حدود 50 میلیون نفر بدون هرگونه بیمه درمانی زندگی می کنند و هر روز هم به تعداد آنها افزوده می شود. 32 میلیون نفر با ارائه کوپن مواد غذایی تهیه می کنند و 13 میلیون نفر هم بیکار هستند. تعداد بی خانمان ها نیز هر روز زیادتر می شود زیرا رقم تخلیه اجباری خانه ها بالاتر رفته است و این رقم در ماه مارس نسبت به یک سال قبل افزایشی بالای 45 درصد را نشان می دهد. حتی در بهترین محله های شهر هم نشانه هایی از نگرانی و شوک به چشم می خورد. منطقه شیک و اعیانی «ونیس بیچ» در نزدیکی ساحل لس آنجلس خیابان های عریضی دارد اما دیگر نشانه یی از حرکت و رفت و آمد ماشین های اتاق دار و کاروان ها نیست و همه آنها در جای خود پارک شده باقی مانده اند و ساکنان آن خود را نشان نمی دهند. بسیاری از آنان پنجره های کاروان ها را با پاکت های مقوایی پوشانده اند تا باقیمانده وسایل شخصی خود را نجات دهند. اهالی امیدوارند شاید با نوعی هشدار پلیسی بتوانند ماشین دزدها و دیگر خلافکاران را بترسانند.
این بحران اقتصادی حتی در «جرج تاون» شیک و زیبا هم از خود آثاری بر جای گذاشته است یعنی در همان محله مسکونی تاریخی واشنگتن که اکثریت ساکنان آن را سیاستمداران، لابیست ها و وکلای دعاوی تشکیل می دهند. هر کس که اشتباهاً درهای ماشینش را قفل نکند به احتمال زیاد صبح روز بعد باید میهمان ناخوانده یی را در ماشین از خواب بیدار کند. خانم «لئاندرا فریتاس» کارمند یکی از سفارتخانه های مقیم واشنگتن آن روز که در ماشین خود را گشود و زنی با کیف دستی و گردنبند مروارید را در آن دید اصلاً بداخلاقی نکرد. آن زن از روی خجالت صورتش را پوشاند و مودبانه عذرخواهی کرد و با عجله از آن اتاق خواب موقت بیرون رفت.
روند پایان مدنیت اغلب با از دست دادن شغل آغاز می شود. در حال حاضر شرکت های امریکایی با تبی جنون آمیز حتی پرسنل قدیمی خود را نیز اخراج می کنند. نزدیک به 690 هزار نفر در ماه مارس اعلام بیکاری کردند و این رقم البته در فوریه 850 هزار و در ژانویه 510 هزار بود. تعداد بیکاران امریکا از زمان آغاز بحران اقتصادی در تابستان 2007 بالغ بر شش میلیون نفر می شود.
کمک های مالی دولت و بیمه بیکاری هم کمتر از آن است که این عده بتوانند همچنان زندگی خود را به همین صورت ادامه دهند. تب مصرف گرایی در سال های گذشته حساب پس اندازهای مردم عادی را غارت کرد و صندوق سهام طبقه متوسط هم به طور متوسط 40 درصد از ارزش خود را از دست داد. و به این ترتیب است که حال افراد بیکارشده غالباً در خطر سقوط در ورطه فقر قرار گرفته اند.
سیاستمداران امریکا در این میان غالباً (مانند گذشته) ملاقات هایی را با بی خانمان ها در گاراژهای کارخانجات در سیلیکون والی ترتیب می دهند. «میشل اوباما» هم به تازگی با دیدار سرزده اش از «آشپزخانه میریام» در واشنگتن موجب خوشحالی ساکنان آن پناهگاه شد. البته شوهرش باراک هم کوتاه زمانی پیش از مراسم سوگند دستور رنگ آمیزی یکی از این پناهگاه ها را که در نزدیکی محل کار جدیدش قرار دارد، صادر کرد. اوباما می گوید: «امریکایی خواهیم داشت که با رشد پایدار اقتصادی ایجاد شغل کند و درآمدها افزایش یابد و این چشم انداز من از آینده این کشور است.» اما ظاهراً این بحران سخنان او را کمرنگ کرده است
رئیس جمهور امریکا باید درک کند که این کشور چگونه در حال فروپاشی است. مشاغل ناپدید شده و درآمدها آب رفته اند و امروزه آینده امریکا از هر زمان دیگر مخاطره آمیزتر به نظر می آید. فقر موجود در میان طبقه سوم جامعه در حال حاضر کاملاً ملموس است و مراکز توزیع سوپ رایگان از پذیرش گرسنگان طفره می روند و حتی پناهگاه ها و خوابگاه های موجود هم اغلب نمی توانند به طور کامل تقاضاها را جوابگو باشند.
کارخانه ها و شرکت های خصوصی هم توانایی پرداخت مالیات و کمک های اجتماعی را ندارند و آن دست و دلبازی ها درست زمانی پایان می گیرد که فقر گسترده و عمومی به امریکا بازگشته است. البته دولت هم در تشدید این بحران نقش دارد. گرچه دولت واشنگتن آماده پرداخت پول اضافی است اما بسیاری از نهاد های دولتی از بودجه های اجتماعی خود کاسته اند و یکی از دلایل آنها برای این مساله این است که نباید مقروض شوند و طبق قانون موظف به صرفه جویی هستند.
مراکز توزیع سوپ مجانی در شهر نیویورک هم از این رو چاره یی ندارند جز آنکه با مساله کاهش بودجه کنار بیایند و این در حالی است که تقاضا و به عبارتی مراجعه کنندگان به آنها چند برابر شده اند. بر پایه اعلام مسوولان دولتی نیویورک در سال 2007 بالغ بر یک میلیون و 300 هزار نفر از غذای مجانی استفاده کرده اند اما تنها در فاصله اکتبر تا نوامبر 2008 رقم این نیازمندان ناگهان به سه میلیون نفر افزایش یافت. در حال حاضر مراکز توزیع سوپ مجانی مملو از مردم گرسنه است و یکی از این پایگاه ها یعنی کلیسای آپوستل مقدس روزانه 1250 پرس غذا توزیع می کند و به گفته «جوئل برگ» مدیر اتحادیه این مراکز در شهر نیویورک این مقدار بسیار کم است: «مقدار این غذا برای یک نفر کافی نیست و بسیاری از افراد در حالی که شکم شان هنوز از گرسنگی قار و قور می کند دوباره در صف می ایستند.»
اما گرسنگی تنها مشکل این مردم نیست. بسیاری از کسانی که در این صف ها می ایستند از داشتن هرگونه سرپناه محروم هستند. در میان این هزاران بی خانمان بسیاری از خانواده ها هستند که به دلیل عدم توانایی برای پرداخت اجاره خانه به مسافرخانه های ارزان قیمت نقل مکان کرده اند و جالب آنکه این افراد قبلاً جزء طبقه متوسط به حساب می آمدند.
مرکز تفریحی «کاستامسا موتوراین» در اورنج کانتی از جمله مراکز گران قیمتی است که در نزدیکی لس آنجلس قرار دارد و بسیاری از آن به عنوان یکی از نماد های رفاه در کالیفرنیا یاد می کنند. این مرکز علاوه بر یک زمین گلف زیبا یک مرکز خرید جدید دارد که غرفه های آن مخصوص بزرگ ترها و محل مخصوص بازی های آن ویژه کوچک ترها است.
اما در این مسافرخانه هیچ چیز زیبایی وجود ندارد. درست در مقابل ورودی آن با این تابلوی اخطار روبه رو می شویم: ورود الکلی ها و گداها ممنوع است، روبه روی در این متل یک خودروی پلیس پارک کرده است. اهالی اتاق 108 این مسافرخانه پشت پنجره نشسته اند و وسایل بازی آن مرکز تفریحی در دوران خوش را به یاد می آورند. «سرجیو گالاردو» ساکن این اتاق می گوید فقط اتومبیل را با خودشان آورده اند و اکثر اسباب بازی های بچه ها را دور ریخته اند. او برای این اتاق تقریباً 10 متری با آن آشپزخانه کوچک ماهی 870 دلار باید بپردازد. در تاریک و روشن اتاق چهره پنج کودک او پیدا است: ریمون 13ساله، سرجیو 12ساله، آلینا 8ساله، جاکوب 5ساله و لاولی 3ساله.
خانواده گالاردو از ماه نوامبر در این متل زندگی می کنند و البته پیش از آن سه اتاق بزرگ داشتند. سرجیوی 33ساله به عنوان یک کارگر ساختمانی پول خوبی درمی آورد و همسرش از بچه ها نگهداری می کرد. حال او بیکار شده و آن اتومبیل هم عملاً به کارشان نمی آید. آنها مجبور شدند سگ شفر محبوب شان را نیز به سازمان حمایت از حیوانات بسپارند زیرا ورود سگ به این متل ممنوع است.
شاید تنها مزیت این خانه جدید برای بچه ها آن بی شمار همبازی جدید باشد. یکی از سازمان های کمک رسان محلی تخمین می زند در حال حاضر بیش از یک هزار خانواده در اورنج کانتی ساکن مسافرخانه ها هستند. شاید به همین خاطر است که بحران موجود در مرکز تفریحی کوستامساموتوراین چهره یی شادتر دارد. بچه ها چنان به بازی و شادی مشغولند که گویی در نزدیکی دیسنی لند زندگی می کنند.
با این حال خانواده گالاردو به این خاطر هم خوشحال هستند که مجبور نشدند به منطقه ساکرامنتو بروند. در آن منطقه و در نزدیکی ریل راه آهن، شهری چادری بنا شده که پناهگاه فقیرترین فقیران است. البته این کمپ از مدت ها پیش وجود داشت و قبلاً بیش از همه این معتادان بودند که در آنجا زندگی می کردند اما در حال حاضر قربانیان این بحران اقتصادی هم به آنها اضافه شده اند. تعداد اینچنین شهرهای چادری روز به روز در امریکا بیشتر می شود، از فلوریدا در سواحل شرقی گرفته تا سیاتل در سواحل غربی. جالب آنکه این روزها اظهار همدردی با این فقرا و چادرنشینان تبدیل به حرفه یی سودآور شده است و همین چندی پیش بود که «اپرا وینفری» سوپراستار تلویزیونی امریکا در برنامه تلویزیونی خود از این افراد گفت و توجهات زیادی را به خود جلب کرد.
تصاویر پخش شده از تلویزیون یادآور تصاویر کتاب های تاریخ است و گویی گذشته، بازگشته است. آن بزرگسالان با نگاه های تهی و بی امید و کودکان بی خبر از همه جا در واقع شبیه به کاریکاتوری از آن رویای امریکایی است. جرم شناسی به نام پروفسور «جیمز آلن فاکس» که سال ها پیش در مورد بروز یک بحران بزهکاری هشدار داده بود، می گوید: «آن کشور برخوردار از امکانات نامحدود امروزه عبارتی است که برای بسیاری از مردم حکم یک جوک و شوخی را دارد.»
و البته آمار و ارقام هم این گفته پروفسور را تایید می کند. امریکا آماده است تا بار دیگر تبدیل به غرب وحشی شود. تنها همین ماه آوریل را می توان ماه خونین تاریخ بزهکاری در امریکا عنوان کرد. یک هفته قبل از عید پاک سه نفر به دست جوانی 22ساله در پیتسبورگ به قتل رسیدند. درست در همان روز مردی 34ساله در واشنگتن پنج فرزندش را به ضرب گلوله کشت و سپس خود را حلق آویز کرد. یک روز قبل از آن مردی در بیرمنگام نیویورک 13 نفر را در یک مرکز خدمات اجتماعی به قتل رساند و بعد از آن خودکشی کرد. این سلسله جنایت ها در ماه عید پاک همچنان جریان داشت: مردی از اهالی شهر پرایسویل آلاباما قبل از خودکشی، همسر، خواهر، خواهرزاده 11ساله و تنها دختر 16ساله خود را به رگبار گلوله بست و از پای درآورد.
«باب هربرت » مفسر نشریه نیویورک تایمز با بدبینی کامل می نویسد: «این راه و روش و مسیر امریکایی است.» او یادآوری می کند از زمان حملات یازدهم سپتامبر 2001 تعداد 120 هزار امریکایی به دست هموطنان خود به قتل رسیده اند و این رقم کشته شده 25 برابر بیشتر از تلفات امریکا در جنگ های افغانستان و عراق است.
این افزایش قتل و جنایت در ماه های گذشته به عقیده بسیاری از کارشناسان باید با توجه به وضعیت فلاکت بار اقتصادی تجزیه و تحلیل شود. «جک لواین » جرم شناس و استاد دانشگاه «نورث ایسترن» بوستون می گوید: «من هرگز تا قبل از این رقمی به این بزرگی از جنایت آن هم در خلال زمانی کوتاه سراغ ندارم.»
یک بار دیگر در امریکا نسلی سر برمی آورد که مشاهدات روزمره اش در خشونت و ناامیدی خلاصه می شود. فقرای جدید امریکا اغلب از توان لازم برای تحصیل هم برخوردار نیستند. کسی که خانه یی ندارد یا در متل زندگی می کند، به ندرت می تواند تکالیف مدرسه را انجام دهد و اصلاً سر کلاس درس حاضر شود.
«روندا هارامیس» مسوولیت بخش مراقبت از دانش آموزان در مرکز مردم نهاد «ماری بتان» را بر عهده دارد. در طول یک روز 18 تماس تلفنی با وی گرفته شد که از وی در مورد روش انجام تکالیف و حضور در کلاس با توجه به بی خانمانی می پرسیدند. خانم هارامیس و همکارانش البته هیچ مشاوره یی در این مورد نتوانستند ارائه بدهند. آنها به روزنامه های محلی گفتند: «این بحران برای آنها مانند توفان کاترینا در نیواورلئان است.»
این بحران اجتماعی بیش از همه به کسانی آسیب می رساند که پیش از این در حاشیه اجتماع بودند: به عنوان مثال مهاجران غیرقانونی که نیروی کار خود را به صورت روزمزد ارائه می دادند. آنها هر روز صبح در پارکینگ بزرگ فروشگاه زنجیره یی ملزومات ساختمانی یعنی «هوم دیپوت» که درست در مقابل بلوار معروف سان ست قرار دارد، جمع می شوند.
این کارگران روزمزد دیگر هیچ امیدی ندارند. راس ساعت 11 صدها مرد به سوی اتومبیل های عبوری هجوم می آورند تا شاید یکی از آنها چند نفری را برای کار بخواهد. آنها با انگلیسی دست و پاشکسته شان به صاحبان آن ماشین ها می فهمانند حاضر به هر کاری هستند: «رنگرزی، شست وشو، هر کاری که باشد.» اما کمتر پیش می آید موفقیتی به دست بیاورند.
این بحران می تواند همه چیز را تغییر دهد حتی آن ایمان به توانایی های نامحدود دولت فعلی امریکا. دولت اوباما تا به امروز میلیاردها دلار پول به سیستم بانکی تزریق کرده و میلیاردها دلار دیگر هم باید برای ساخت راه ها و پل ها هزینه شود. اما وضعیت اجتماعی همچنان وخیم تر می شود.
آن خوشحالی و خشنودی از انتخاب اولین رئیس جمهور سیاهپوست که توانست با شعار «تغییر و امید» پیروز رقابت شود، آشکارا در حال فروکش کردن است. البته سخنان زیبای اوباما هنوز هم به همان زیبایی هستند اما مردم و طرفداران این روزها بیش از آنکه به دهان او نگاه کنند به دست هایش خیره شده اند.
این روزها هر زمان که رئیس جمهور در مورد وضعیت اقتصادی صحبت می کند، آن سرمستی و نشاط در بسیاری از مناطق تبدیل به هوشیاری و غم می شود. چند هفته پیش زمانی که اوباما پشت تریبون دانشگاه جرج تاون در واشنگتن قرار گرفت با لحنی هشدارگونه به حاضران گفت: «می خواهم به نثر بگویم و نه به شعر.» با این حرف رئیس جمهور دیگر هیچ کس به یاد آن شعار نیفتاد: «بله، ما می توانیم.»
اوباما در حالی که به شدت در فکر بود شنوندگان خود را پیش از هر چیز دیگر به صبر و شکیبایی دعوت کرد. او گفت نشانه هایی از بهبود اوضاع وجود دارد اما: «ما نمی توانیم این اقتصاد را بار دیگر بر شن و مه بنا کنیم. ما باید این خانه را بر صخره یی مستحکم بسازیم اما این کار در کوتاه مدت امکان پذیر نیست.»
اوباما هنوز هم به سلفش یعنی «جرج دبلیو بوش» نامحبوب یادآور می شود چگونه این وضعیت آغاز شد. رئیس جمهور امریکا در جایی گفت: «ما وارث یک بودجه فاجعه آمیز هستیم و به عبارتی یک هرج و مرج واقعی.» اما این سخنان دیگر تاثیری ندارد زیرا بوش به تاریخ پیوسته است.
رئیس جمهور سابق به تازگی لیگ بسکتبال امریکا را افتتاح کرد. سپس با خوشحالی نگاهی به دوربین ها انداخت. وقتی از وی خواسته شد نظرش را در مورد سیاست اوباما و نحوه برخورد وی با بحران فعلی بگوید با حالتی سیاستمدارانه این درخواست را رد کرد و گفت: «به نفع اوست که من چیزی نگویم.»
به هر ترتیب این بحران دیگر به بانی اصلی اش مربوط نیست و بحران اوباما به شمار می آید.