تاریخ انتشار : ۱۱ تير ۱۳۸۸ - ۰۷:۲۸  ، 
شناسه خبر : ۹۳۸۲۲
خاورمیانه در روابط بین دولت‌هاى اوباما و نتانیاهو

محمدرضا اسکندرى
روشن است که دولت جدید ایالات متحده آمریکا با شعار تغییر، به دنبال روى کار آمدن مجموعه دیگرى به جز نتانیاهو و لیبرمن بود. این دو و راستگرایان افراطى در رژیم صهیونیستى تمامى برنامه هاى اوباما و دولتش را با علامت سؤال بزرگى روبه رو کردند.
این امر به ویژه در مورد صلح خاورمیانه نمود بیشترى دارد. آمریکا در طول دوران هشت ساله جورج بوش و نومحافظه کاران جایگاه خود را در بین ملت هاى جهان از دست داده بود و اگر در کنفرانس مطبوعاتى در عراق با کفش هاى منتظر الزیدى از او استقبال شد، نمونه و شاهدى بر میزان نفرت مردم جهان از سیاست هاى نومحافظه کاران در منطقه و جهان است. مردم عراق از صدام حسین خشنود نبودند. صدام حسین دیکتاتور خونریزى بود که ملت خود را در بند کشید و زشت ترین رفتار را با آنها و علما و نخبگانشان داشت. مردم عراق و بلکه مردم بسیارى از کشورهاى همسایه عراق از سرنگونى به کار برنده سلاح شیمیایى علیه مردم و سربازان ایرانى و حتى مردم و کردهاى عراق بسیار خوشحال بودند، اما این خوشحالى به معناى پذیرش اشغال کشور عراق و استقبال از اشغالگر و همراهى با او نبود. به زودى همگان دریافتند که مردم عراق از استمرار اشغال در رنج هستند و بنابراین به انحاى مختلف با بقاى اشغالگران در عراق مقابله شد، این وضعیت در افغانستان نیز که به مراتب آسان تر و کم هزینه تر اشغال شد و لقمه قابل هضم ترى به نظر مى رسید، تکرار شد.
مردم افغانستان نیز از سقوط کج فهمانى همچون طالبان و خشونت گرایانى همچون القاعده و طالبان در عذابى وصف نشدنى بودند، مردم منطقه و به ویژه مردم ایران - که طعم تلخ به شهادت رسانیده شدن دیپلمات هایش در مزار شریف به دست طالبان تجربه کرده بود- بیشتر از هر مجموعه دیگر، از سقوط طالبان را نیز خشنود بودند، به ویژه آنکه اسلامى که توسط آنها به جهان عرضه مى شد، دقیقاً با اسلام ناب محمدى و اسلامى که انقلاب اسلامى مردم ایران به رهبرى امام خمینى(ره) در منطقه و جهان منادى آن بود، فرسنگ ها فاصله و اختلاف داشت و بنابراین خشنودى در دو بعد سیاسى و دینى متصور بود. با این وجود اشغال افغانستان و استمرار آن و بقاى نیروهاى اشغالگر مورد رضایت نبود و توقع مى رود افغانستان همچنان یکى از موارد مهمى باشد که علاوه بر عراق مورد تجدیدنظر سیاستمداران جدید کاخ سفید قرار بگیرد. اما در مورد توجه به موضوع اصلى منطقه که اشغال فلسطین بود و بوش در هشت سال ریاست جمهورى کمتر بدان توجه کرده بود نیز سیاست تغییر پیام هایى داشت.
این امر به ویژه با انتخاب یک فرد قوى همچون جورج میچل انتظارات را افزایش داد؛ در پیش گرفتن سیاستى جدید در خاورمیانه برپایه طرح نقشه راه و کنفرانس آناپولیس و طرح «دو دولت و دو ملت» مورد نظر و انتظار بود. اینکه اینگونه طرح ها و به ویژه طرح ابتکار صلح عربى چقدر منافع ملت مظلوم فلسطین را تامین مى کند، موضوع جداگانه اى است و به اعتقاد نگارنده نمى تواند مورد پذیرش ملت فلسطین باشد؛ زیرا منافع آنها و حقوق اساسى اشان را مورد غفلت قرار مى دهد؛ به ویژه هنگامى که از تعدیل در طرح عربى سخن به میان مى آید و یا پذیرش دولت فلسطین به پذیرش ماهیت یهودى براى دولت اسراییل مشروط مى شود. در هر صورت آنچه مورد سؤال است آن که آیا دولت هاى جدید درآمریکا در مورد روند فلسطینى- اسراییلى صلح در خاورمیانه و اسراییل اختلاف دارند یا خیر و در صورتى که اختلافى بین طرفین وجود داشته باشد آیا به یکدیگر نزدیک مى شوند یا خیر و کدام یک ناچار است از دیگرى پیروى کند. در ایالات متحده آمریکا ضرب المثلى در مورد روابط بین اسراییل وآمریکا مطرح است: سگ، دم خود را مى جنباند یا دم، سگ را به حرکت وادار مى کند؟
در این مثال که آمریکایى ها براى رابطه بین ایالات متحده آمریکا و اسراییل مورد استفاده قرار مى دهند، این سؤال مطرح مى شود که سیاست هاى آمریکا توسط اسراییل رقم زده مى شود یا بالعکس سیاست هاى اسراییل توسط آمریکا رقم مى خورد. باید گفت نمى توان به وابستگى صددرصد این دو به یکدیگر و پیروى محض یکى از دیگرى قائل شد و این دو طرف مانند بسیارى از نظام هایى که وابستگى شدید و در هم تنیده اى با یکدیگر دارند، از چنین رابطه اى برخوردارند، همچنان که این نوع از رابطه در طول سال ها وا حزاب و دولت هاى مختلف متفاوت بوده است. به عنوان مثال، به صورت تاریخى حزب دموکرات همراهى بیشترى با اسراییل داشته و لابى صهیونیستى و یهودیان درآمریکا در طول تاریخ این کشور از حزب دموکرات و کاندیداى این حزب حمایت بیشترى به عمل آورده اند. در مورد دولت نومحافظه کار به دلیل داشتن عقاید ویژه و بهره مندى از سیاستى ایدئولوژیک، این روابط به دلایل اعتقادى داراى عمق بیشتر و از پیگیرى ویژه اى برخوردار بود. این دولت البته اگرچه بر مبناى اظهارات اوباما در اجلاس ایپک دست کمى از دولت هاى قبلى در مورد حمایت از اسراییل ندارد، ولى در خصوص روش حفظ منافع مى تواند اختلاف هایى با دولت هاى قبلى آمریکا داشته باشد، ولى به نظر نمى رسد این اختلافات به سطحى برسد که به منافع یکدیگر لطمه وارد کند.
اسراییل تلاش مى کند در خاورمیانه رابطه ایران وآمریکا بهبود نیابد، طرح فعلى ابتکار صلح عربى را نپذیرد و از شهرک هاى صهیونیست نشین در کرانه باخترى عقب نشینى نکند، موضوع عقب نشینى از قدس و بازگشت آوارگان را نپذیرد و طرح تشکیل دولت فلسطین را (بدون آنکه این دولت حتى داراى مقدمات یک دولت مستقل باشد) به پذیرش ماهیت یهودى براى دولت اسراییل مشروط کند و این امر به معناى عدم پذیرش آوارگان و حتى مهاجرت دادن فلسطینى هاى سرزمین هاى اشغالى سال ۱۹۴۸ و در نتیجه با این اما و اگرها و شروط به دنبال خنثى کردن هرگونه طرح تغییرى در سیاست هاى ایالات متحده آمریکا در مورد صلح فلسطینى - اسراییلى است. در مقابل، پذیرش این روند به معنى شکست سیاست هاى جدید اوباما در مورد صلح خاورمیانه است. به نظر مى رسد ایالات متحده سیاست هاى خود را به صورت نسبى بر اسراییل تحمیل کند، ولى نه به نحوى که منافع این رژیم با خطر مواجه شود و بنابراین دور بى حاصلى از گفت وگوها در انتظار آینده خاورمیانه خواهد بود. این امر نه به دلیل صرف پذیرش بى چون و چراى مسؤولان تل آویو از مسؤولان کاخ سفید است، بلکه بیشتر به دلیل آن است که وضعیت کشورهاى عربى، رژیم صهیونیستى وآمریکا در دهه اخیر در مقایسه با دهه ۹۰ به مراتب ضعیف تر از وضعیت طرفداران مقاومت است و بنابراین این سه طرف(اسراییل، آمریکا و برخى کشورهاى منطقه) را به نشستن بر پشت میز مذاکره ناچار ساخته است.
این روند با نتانیاهو و لیبرمن یا بدون آنها ادامه مى یابد، ولى نمى توان امیدوار بود که به نتیجه اى قطعى برسد. خطر این وضعیت در عادى سازى در روابط و چرخش فلش دشمنى ها با جمهورى اسلامى ایران است، وضعیتى که در آن تلاش خواهد شد به مردم منطقه نشان داده شود دشمنى به نام اسراییل اینک رام شده و به دنبال باز پس دادن حقوق مردم فلسطین است و منطقه با خطر دیگرى به نام ایران روبه روست. از این رو، بسیارى از تلاش هاى صورت گرفته در طول ماه ها و هفته هاى اخیر در چارچوب مهیاکردن این سناریو و استمرار ایران هراسى است.