مصاحبه از: مجتبی حبیبی
"یکی از بارزترین چهرههای فرهنگی، ادبی تأثیرگذار بر ادبیات انقلاب اسلامی محمدرضا سرشار (رضا رهگذر) است که کار فرهنگی را از سال 1355 شروع کرده است و همچنان پرتوان در همان مسیر به فعالیتهای گوناگون فرهنگی - ادبی ادامه میدهد. گویندگی رادیو، مجریگری و برنامهسازی در شبکههای تلویزیونی، داستاننویسی برای کودکان و نوجوانان و بزرگسالان، نقد و بررسی آثار ادبی، تدریس داستاننویسی، سردبیری نشریات مختلف و... از جمله فعالیتهای پربار اوست. وی از بنیانگذاران و دبیر انجمن قلم ایران بوده است و هماکنون نیز معاونت دبیر انجمن قلم ایران را عهدهدار است. همچنین این نویسندة محترم از نظر تعداد و فروش کتابها رکورد خاصی را به خود اختصاص داده است که بیانگر بسیاری از وجوه موفقیت در زمینه ادبی و فرهنگی است. "
س: در خدمت محمدرضا سرشار هستیم که حق مسلم استادی بر گردن همة ما که در سالهای بعد از انقلاب وارد وادی ادبیات شدیم، دارند. آقای سرشار در این گفتوگو دو موضوع محوری را در خدمت شما مورد بررسی قرار میدهیم. شما هم در زمینة ادبیات انقلاب اسلامی و هم دفاع مقدس به لحاظ آغازگر بودن و همچنین پویا و پرتوان ادامه دادن، جایگاه ویژهای را به خود اختصاص دادهاید. سالها فعالیت در رادیو و تلویزیون حضور مؤثر در رسانههای مکتوب، نوشتن آثار داستانی برای کودکان و نوجوان و بزرگسالان، نقد و بررسی مکتوب و شفاهی هر دو گروه سنی و فعالیت در زمینة صنفی قشر نویسنده از جمله فعالیتهای برجستة برای همین ما قصد داریم به نوعی کنفرانس چندمنظوره را به خوانندگان محترم عرضه کنیم. دو محور موضوعی این نشست ما عبارت است از: 1. چگونه ادبیات انقلاب در زیر سایه ادبیات دفاع مقدس قرار گرفت؟ 2. تداخل و همچنین مکمل هم بودن ادبیات انقلاب و دفاع مقدس که از نظر تقدم حق و امتیاز، اولویت از آن ادبیات انقلاب است، به چه صورت بوده است؟ به این معنا که مثلاً با وجود پایان یافتن جنگ تحمیلی، ادبیات انقلاب تعطیل نشده است. در این مورد هم توضیح بفرمایید.
محمدرضا سرشار: بسمالله الرحمن الرحیم. این مسأله چند علت داشت. یکی این که حدود 19 ماه بعد از پیروزی انقلاب جنگ تحمیلی شروع شد. در طی این نوزده ماه بسیاری از نیروهای معتقد به انقلاب که ذوق و گرایش ادبی و هنری هم داشتند، بهطور عمده درگیر کارهای اجرایی در نهادهای مختلف بودند. یعنی مراکزی مثل صدا و سیما، مطبوعات دولتی و یا غیردولتی به نوعی با کمبود نیروی انسانی مواجه شده بودند که میبایست افراد مؤمن انقلابی این خلأ را پر میکردند. در آن شرایط عدهای به سبب تسویه، محل کارشان را ترک کرده بودند. عدهای نمیخواستند با نظام همکاری کنند. عدهای هم از ترس سوابق سوءشان، متواری شده بودند. اطلاع دارید که ساختار رادیو و تلویزیون و مطبوعات روزانه، هرکدام به اژدهایی میمانند که هرچه تحقیق و مقاله و... به حلقشان بریزید، سیری ندارند؛ یعنی به نیروی انسانی قابل توجه و در عین حال مؤمن و کار بلد نیاز دارند. ما هم در آن شرایط نیروهای کارآزموده و پرورشیافته و زبده، آنقدر نداشتیم که کارها روال معمول خود را حفظ کنند. از طرفی حفظ نشریات و بهویژه صدا و سیما از اهم واجبات بود که حفظ نظام به حفظ آنها بستگی داشت. بنابراین آن تعداد نیروی کار مؤمن علاوه بر راه بردن چنین مؤسسههایی باید داستان انقلاب را هم مینوشتند. بنابراین بخشی از کاستیها به کمبود نیروهای زبده در عرصه ادبیات برمیگردد. بخشی هم که به گرفتاری همان افراد معدود دستاندرکار در کارهای اجرایی مربوط میشد. در آن دوره شرایطی حاکم بود که اگر جانفشانی همان نیروهای اندک نبود، انقلاب در معرض تهدید و نابودی بود. تقریباً در هر زمینهای هم این حساسیت و اهمیت وجود داشت. بنابراین مهمترین وظیفه برای هر فرد معتقد به اسلام و انقلاب این بود که انقلاب را حفظ کند. نکتةدیگر این بود که فاصلة 19 ماهه تا زمان شروع جنگ تحمیلی، زمانی کافی و مناسب برای نوشتن رمانی ارزشمند از انقلابی به آن عظمت نبود. نوشتن رمانی حجیم زمانی چند ساله، مسمتر میطلبد.
نکتة دیگری که بعضیها مطرح میکنند، این است که وقتی انسان در گرماگرم معرکهای قرای میگیرد، ممکن است همه جوانب کار خود را نتواند ببیند. در نوشتن ادبیات داستانی عدهای هم این موضوع را بهانه قرار داده بودند تا در آن محدودة زمانی رمان و داستان دربارة انقلاب ننویسند؛ حال آنکه این عده، هم وقت و هم تجربه داشتند.
اما از بین نکاتی که بر شمردم یا نشمردم و هر کدام در شکل نگرفتن ادبیات انقلاب مؤثر بودند، مهمتر از همه شروع جنگ داخلی بود که از ابتدای پیروی انقلاب آغاز شده بود و در اندازة خود، نیروهایی را به خود مشغول کرده بود. با پیش آمدن جنگ خارجی، در واقع جبهه بزرگتری گشوده شد. جنگی که در 31 شهریور 1359 به ما تحمیل شد، هشت سال مدام تمام توان مادی و معنوی مردم را درگیر کرد؛ گریزی هم از آن نبود.
جدای از آن افرادی که در آن زمان توانایی رفتن داشتند و در جبهه و پشت جبهه به نوشتن میپرداختند، نوشتههایشان با موضوع جنگ در ارتباط بود نه موضوع انقلاب. جنگ که تمام شد اتفاقاتی افتاد که برگشتن به طرح مسائل انقلاب را به نوعی منتفی کرد. یکی اینکه بیش از 10 سال از انقلاب فاصله گرفته بودیم؛ لذا بسیاری از حسها و حال و هوای مربوط به انقلاب، از بین رفته بود. به نظر عدهای هم، دیگر موضوع روز مورد توجه مردم تلقی نمیشد؛ البته منظور من تولید اثر برای مصرفکننده است. اگر نه، در مواردی بسیار مانند تاریخنویسی و... لازم نیست مخاطب همان موقع پول بپردازد و کتاب بخرد؛ بلکه کار برای آیندگان نوشته میشود تا آنچه در برههای از زمان برای مردم و انقلاب و کشور نوشته شده است، منتقل شود. اما در عرصه هنر و ادبیات، گرایشات ذوقی مردم، پیوسته در حال تغییر است.
س: اگر اجازه بدهید من موضوع را از منظر دیگری مطرح کنم. یک روز معماری به من گفت آنچه استحکام لازم را به بنا میدهد، چینش آجرهای ضربدری و شاقول بر روی هم است، نه صرفاً کوپه کردن آجرهایی که به اصلاح "کجدار و مریز "اند. من به این اصطلاح کجدار و مریز نظر دارم. اگر سنگ بنای ادبیات انقلاب درست بنا نهاده میشد و در هیچ کجا کجدار و مریزی رخنه نمییافت، میتوانست سلامت ادبیات پایداری و بعدها سازندگی و... را در برگیرد. متأسفانه آن غفلتها و "مریز "ها به جای خود باقی ماندند و آینده آن که ادبیات دفاع مقدس باشد، به چالش کشانده شد.
محمدرضا سرشار: من با عقیده شما موافقام. سیری را که بر میشمردم، مسائلی است که اتفاق افتاده است. البته همیشه هم اتفاق افتاده، احسن نیست. پیشتر هم اشاره کردم که آن جنبه ایدئولوژیک و تاریخی و منتشرشونده آرمانهای انقلاب کاری است که برای آیندگان صورت میگیرد. اما موضوع عرضه و تقاضا بین نویسنده و خواننده، شرایط خاص خود را دارد. اگر امروزه خوانندهای پیدا شود که رمانی دربارة انقلاب بخواند و از اهل تحقیق و پژوهش نباشد، امری استثنایی است؛ چرا که موضوع انقلاب در رمان و داستان، در حال حاضر مسألة روز تودة مردم نیست. مسائل جدیدتری که عینیتر هم هستند پیش روی مردم قرار دارد که علاقة آنها را در این زمینه شکل میدهد.
س: البته نباید غافل بود که دستهایی خارج از رابطة عرضه و تقاضای بین نویسنده و خواننده وجود دارند که میتوانند موضوع را با اهمیتتر و یا بیاهمیتتر جلوه دهند.
محمدرضا سرشار: نویسندة معمولی، مینویسد و سلیقة خواننده را در نظر میگیرد. به مبحث ایجابهای فرادست بعداً میپردازم. بحث دیگر اینکه با شروع جنگ تحمیلی نهادهای مختلفی نویسندگان دفاع مقدس را مورد حمایتهای مادی و معنوی قرار میدادند و کمک مالی در خور از آنها به عمل میآوردند. بخشی از این کمکها پیشپرداخت و وام و مساعده بود بخشی هم به تأمین مصالح کار و مستندات و حتی بردن نویسندگان به پشت جبهه مربوط میشد تا از نزدیک با فضا آشنا شوند و بتوانند در مورد دفاع مقدس بهتر بنویسند. این حمایتها تا به امروز هم با خرید کتاب و چاپ کتاب و تقدیر و ... ادامه دارد. اما در مورد ادبیات انقلاب تاکنون مرجع و مؤسسهای اعلام حضور و آمادگی جدی، مؤثر و علمی نکرده است. یکی از همان دفاتر به ظاهر مساعدتکننده به ادبیات انقلاب، دفتری بود که در همین حوزة هنری چند سال پیش افتتاح شد؛ اما تاکنون چیزی در خور، از فعالیت دفتر مذکور به بازار عرضه نشده است. بنابراین ما در مراکزی نظیر سپاه پاسداران، ارتش، بنیاد جانبازان و در جاهای دیگر دفاتری را میدیدیم که نویسندگان را برای نوشتن دربارة دفاع مقدس تشویق میکردند؛ ولی در مقابل جایی نبود که به عنوان حامی واقعی و مؤثر، از نویسندهای بخواهد دربارة انقلاب بنویسد.
چند سال از تصویب قطعنامة 598 گذشته بود که دفتری کوچک در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان راهاندازی شد تا به اصطلاح مشوق نوشتن دربارة انقلاب برای کودکان و نوجوانان باشد. اما از طرف آن دفتر و یا در خود حوزه هنری هیچ نوع حمایت مادی و معنویای که برای ادبیات انقلاب هزینه کنند، به عمل نیامد. تشویقها ضمنی و بدون پشتوانه بود و برای همین عملاً قدمی برداشته نمیشد.
نکتة دیگر اینکه ما برای جنگ در سطح جهان هم، نمونهها و الگوهای ادبیاتی و نیز سینمایی و تلویزیونی و نمایشی داشتیم. داستانهای مربوط به دو جنگ جهانی، که به فراوانی هم ترجمه شده بود، در اختیار بود. نویسندهها این نمونهها را میخواندند و گاهی الگوبرداری و گاه اقتباس میکردند. گاهی سرقت میکردند و گاهی هم ضمن آشنایی با آن ادبیات، ادبیات خاص دفاع مقدس خودمان را پدید میآوردند. به هر حال مدلهای گوناگون پیش رویشان بود. در مقایسه، در زمینة انقلاب، مدلهای خاصی که مخصوصاً با ویژگیهای انقلاب ما همخوانی داشته باشد، اصلاً نداشتیم. معدود رمانهای انقلابی موجود هم، اغلب رمانهای مارکسیستی بود و ویژگیهای خودش را داشت. از دُن آرام که بگذریم و گذر از رنجها حتی از انواع مارکسیستی رمان انقلابی هم چیز خاصی نداشتیم. بالعکس مدل ضد انقلابی فراوان داشتیم. مجمعالجزایر گودرک، قلعة حیوانات، 1984، دل سگ و رمانهایی از این دست فراوان بود. این برای نویسندگان تنبل و آسانخواه هم کافی نبود؛ چون مجبور بود فکر کند، زحمت بکشد و همان الگو را تغییراتی بدهد و... که به هر حال کار را سخت میکرد.
البته در همین فاصلة زمانی تا پایان هشت سال دفاع مقدس، نویسندگانی با افکار مارکسیستی یا متمایل به غرب، به نوشتن رمانهایی دربارة انقلاب پرداختند که دربردارندة دیدگاههایشان بود و غالباً از هر نظر انقلاب اسلامی ما را تحریف میکرد. مثلاً شاید اولین کاری که شاهدش بودیم رمان "زندهباد مرگ " ناصر ایرانی بود. البته این زمان از نگاه روشنفکری چپ و واخورده که از مواضع خود دست کشیده و به انقلاب پیوسته بود، نوشته شده بود؛ ولی هیچ نشانی از اسلامی بودن انقلاب ما در آن وجود نداشت. هرچند روشنفکرانی را نقد و رد میکرد که مواضعی جدای از مردم داشتند.
س: شاید بتوان رمان ناصر ایرانی را هم مارکسیستی دانست؛ اما از منظر دیگر، میتواند "پوپولیسم " یا عوامزدگی باشد و یا نوع ایدهآل ادبیات مارکسیستی یعنی "توده قهرمان " که به هر حال روشنفکری را رد میکند.
محمدرضا سرشار: به هرحال از اسلامی بودن انقلاب هیچ اثری در آن نیست و اشارهای به نقش امام (ره)، روحانیت و اسلام در انقلاب ندارد؛ در حالی که مگر میشود رمانی دربارة انقلاب نوشت و نقش رهبری امام (ره) یا اسلام را نادیده گرفت؟ امام خمینی (ره) کسی بود که شعلههای انقلاب را روشن کرد و تا پایان هم آن را رهبری کرد و اسلام هم موتور محرکه انقلاب بود. بنابراین فقط به نقش مردم پرداخته میشود که نه نشانههای رهبری امام را دارند و نه خواستههای مذهبی کلی را، مگر چنین مردمی میتوانند انقلاب کنند؟ البته نویسنده این کتاب(ناصر ایرانی) از تودهایهایی بود که عقیدهاش را تا مدتها بعد از انقلاب هم حفظ کرده بود و بعدها به تدریج از آن ایدئولوژی دست کشید. به هر حال رمان ناصر ایرانی اولین اثر داستانی راجع به انقلاب بود که نوشته و چاپ شد. به فاصلة کمی، اسماعیل فصیح، با "ثریا در اغما "، از دیدی شبه روشنفکری و متمایل به غرب، به طرح گوشهای از تأثیر انقلاب بر قشر همفکران خود پرداخت.
س: "رازهای سرزمین من " چطور؟
محمدرضا سرشار: "رازهای سرزمین من " چندین سال بعد از انقلاب چاپ شد. حدود ده سال از پیروزی انقلاب میگذشت که این کتاب به چاپ رسید و مملو از مسائل جنسی، و تحریک یکی از قومیّتهای ایرانی به تجزیهطلبی بود. در کل اثر هم انقلاب تحریف شده به تصویر کشیده شده بود. قبل از رازهای سرزمین من، رمان "ثریا در اغما " نوشتة اسماعیل فصیح حدود سال 1364 چاپ شد. رمان اسماعیل فصیح با نگاه یک روشنفکر آن هم در خارج از کشور نوشته شده بود و نمیتوانست شرح جانداری از انقلاب ارائه کنند. این رمانها صرفنظر از دیدگاهها، هرکدام در زاویهای محدود به نگارش در آمده بودند که نمیتوانستند آگاهی خاصی را برای خواننده آن زمان در برداشته باشند. در بین اینگونه آثار رازهای سرزمین من گستره بیشتری را نسبت به بقیة در بر داشت. اما از نظر محتوا مشکلات خاص خود را دارا بود. به هرحال جامعترین و شاید فنیترین رمان در زمینة حوادث انقلاب را رمان "مدار صفر درجه " احمدمحمود به خود اختصاص میداد.
س: به نظر من طرز داستاننویسی با تکیه بر حوادث تاریخی احمدمحمود، ویژگی خاصی را داراست که از رمان "همسایهها " تا "درخت انجیر معابر " طول و عرض زمانی و مکانی حوادث کشور را در حدود شصت سال بازسازی میکند. آثار او از این منظر مورد توجه است. البته تأکید بیشتر بر تواناییهای او در داستاننویسی است؛ وگرنه دیدگاه حزبی احمدمحمود جای خود را دارد.
محمدرضا سرشار: بله محمود در داستانهای خود چنان وجهی را به کارهای خود میداد. به هر حال در رمان مدار صفر درجه هم، انقلاب به مصادره کردنها و تحریفهای اساسی متهم شده است. احمدمحمود با نامی که به رمان داده (مدار صفر درجه) سعی کرده است اثبات کند که انقلاب ما به رغم کوشش بسیار مارکسیستها در راه تحقق آن، به واسطة حاکمیت مذهبیها بر آن، در نهایت به تحول خاصی نمیانجامد و در واقع عدهای از رأس امور کشور رفتهاند و عدهای به جای آنها آمدهاند؛ بیآنکه شرایط کشور و زندگی مردم تغییر قابلتوجه و مثبتی کرده باشد و حرکت در همان مدار صفر درجه بوده است.
از طرفی در میان نویسندگان خودی و متعهد به انقلاب شاهد نگارش و چاپ چند اثر مختصر و حاشیهای بودهایم که قابل ملاحظه نیستند. مثلاً "سیاه چمن " که سالها پیش توسط میرحسین فردی نوشته بود و به افراد روستایی دورافتاده میپرداخت که مدتی بعد از پیروزی انقلاب گذرشان به شهر میافتد و تازه میفهمند که انقلاب اتفاق افتاده است، بیانگر این مسأله است که مردم توصیف شده، در متن انقلاب نیستند. در کار اخیر آقای فردی یعنی "اسماعیل " هم، بسته بودن محیط و محدود بودن روابط و سطح دانش و تجربه و فکر قهرمان اصلی و اطرافیانش، باعث شده است که کار، از چارچوب خانوادگی زیاد فراتر نرود؛ یعنی اصلاً بستر لازم را برای توصیف انقلاب ندارد؛ مگر اینکه در ادامه جلدهای بعدی نویسنده بتواند کار را گسترش دهد.
از کارهای معتادلتر، یعنی اثری که یکی به نعل و یکی به میخ زد است، رمانهای "ساربان سرگردان " و "جزیرة سرگردانی " خانم دانشور است که وعده داده است جلد سوم را هم به زودی منتشر نماید. من در نقدی که به این دو رمان نوشتهام، موارد مختلف این یکی به نعل و یکی به میخ زدنها را توضیح دادهام.
به هر حال این صورتبندی کلی ادبیات مربوط به انقلاب است. از حدود سال 1370 به بعد هم اتفاقهایی در جامعه روی داد که هرکدام به نوعی منحرف کردن ذهنیت مربوط به ثبت واقعیتهای انقلاب را رقم زدند. کارهایی که به نوعی مشوّق آرمانگریزی بودند و بعضاً حتی آرمانستیزی هم میکردند.
س: استاد سرشار اجازه بدهید من همان صورت سؤالی را که با عنوان "کجدار و مریزی " مطرح کردم، مجدداً تکرار کنم. یعنی اگر ادبیات انقلاب به موقع و در اندازه معیار تعریف میشد، میتوانست جلوی بسیاری از اندیشههای تجدیدنظرطلبانه و یا قرائت شخصی و گروهی را بگیرد و به تقویت فرآیند کلی ادبیات بینجامد.
محمدرضا سرشار: همینطور است. همزمانی و تداوم رویدادها روی هم اثر میگذارند. در هر دهه رویدادهایی پیش آمده که بر دهة بعدی سایه انداخته و این تسلسل ادامه داشته است. به هر حال از حدود سال 1370 ایجاد تغییراتی در امور جاری کشور که منشأ عمدة آنها ریشه در تفکرات دولت مردان داشت، جامعه را به سوی گرایش هرچه بیشتر به مائدههای زمینی سوق میداد. بنده معتقدم رواج چنان گرایشاتی در جامعه، از طرف بعضی مسئولین آغاز شد. برای مثال، به نوعی اصل قرار دادن اقتصاد و دعوت به رویآوردن هرچه بیشتر به تمتع از مائدههای زمینی که با عنوان سازندگی از سوی دولت وقت انجام شد و پیرو آن، حتی از بسیجیها برای ورود به فعالیتهای اقتصادی از تریبون نماز جمعه دعوت به عمل آمد، از جمله این اقدامات است.
س: یادآوری میکنم در مرور مسئولیتهای وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی که حوزههای فرهنگی و هنری و ادبی را سمت و سو میدهد، به غیر از چند ماه اول مسئولیت میناچی، چند ماه مسؤولیت معادیخواه، کمتر از یک سال لاریجانی و میرسلیم و ضرغامی، بقیه همه با مسئولیت سیدمحمد خاتمی به عنوان وزیر ارشاد و یا ریاست جمهوری راه بری شده است. شاید از این حدیث بیشترین سؤالها به ایشان برگردد.
محمدرضا سرشار: سر راست قریب به 24 سال از حاکمیت نظام اسلامی، مسئولیت وزارت ارشاد و ریاست جمهوری ناظر به وزارت ارشاد از آن آقای خاتمی بوده است. حدود 16 سال عهدهداری وزارت فرهنگ و ارشاد و 8 سال ریاست جمهوری. به هر حال این تحولات که از حدود سال 1370 در دولت آقای رفسنجانی شروع شده بود و بعدها با شعار توسعه سیاسی در دولت بعدی یعنی دولت آقای محمد خاتمی ادامه یافت، جامعه را به سمت و سوی متفاوتی از سالهای ابتدایی انقلاب و آنچه مردم به عنوان آرمان انقلاب میشناختند، پیش برد. با محور قرار دادن اقتصاد و بعد سیاست و به قول خود ایشان جامعه مدنی و... کار به جایی رسید که عدهای پنجاه و هفتی بودن "یعنی معتقد به آرمانهای انقلاب در سال 57 " را به عنوان مظهر عقبماندگی و کهنهاندیشی هجو کردند؛ یعنی پایبندی به آرمانهایی که در دهه شصت افتخار محسوب میشد و پیروی مؤمنانه از اسلام و امام و انقلاب را نشان میداد، بعد از سال 1370 عقبماندگی توصیف شد. یا مثلاً پافشاری بر آرمانها و اعتقادها، خشونتگرایی نامیده شد و به جای آن تسامح و تساهل غربی ارزشمند کردید. اندیشههای تکثرگرایی و پلورالیستی به عنوان ارزش تلقی و تبلغ شدند که در مقابل اصولگرایی قرار داشتند.
طبیعی است در چنان دورانی - حدود شانزده سال - اشخاص اصولگرای مؤمن، تحت فشار و انزوا و محدودیت قرار گرفتند که همینها هم، از موانع عمده نپرداختن به مسائلی از جمله ادبیات انقلاب بودند. در نتیجة فرآیند تبلیغات روی جامعه مدنی و یا محوریت اقتصاد و تکثرگرایی، طیفهای زیادی از نسل دوم و سوم، که نه انقلاب و نه دوران هشت سال دفاع مقدس را تجربه کرده بودند، تحت تأثیر قرار گرفتند و به سیاهی لشگر نگرشهای تکثرگرایی و... افزوده شدند و در مواردی چون انتخابات و نظرسنجیها و... به سنگینی کفة ترازوی طیف به اصطلاح اصطلاحات کمک کردند. بنابراین جریان ادبی نسبیتگرایی و عدم قطعیت که در گذشته و در دهههای چهل و پنجاه هم، رگ و ریشههایی داشت، تقویت شد. عدهای آرمانگریز و عدهای هم آرمانستیز شدند. این مسائل در ادبیات هم دیده میشد. به زعم آنها دیگر ارزشی مطلق وجود نداشت که انسانی به خاطر حفظ آن جان نثاری کند. دیگر حوادث زندگی محصول احتمالها، و مرگ نتیجه طبیعی ساز و کار تن معرفی میشد. وقتی هم که نسبیت فلسفی را در همة اموری رسمیت ببخشند، جایی برای آرمانگرایی و شهادت و جهاد و رستگاری باقی نمیماند.
به هر حال این همه بر روی ادبیات تأثیر گذاشت و شد آن چیزی که در سالهای اخیر دیدیم و دنباله هم دارد.
در دهه شصت، مالاندوزی تجملگرایانه و زیادهخواهی، مطرود مردم بود. اما همین امر، در دهة هفتاد و بعد از آن، به عنوان ارزش تعریف شد. از طرفی رواج اینترنت و ماهواره به فساد اخلاق، گسترش لاابالیگری، تقویت گرایشهای غیردینی و آرمانی در قشرهایی از جامعه منجر شد. متأسفانه این روند تجدیدنظرطلبانه، عدهای از جوانان جبهه دیده و صاحب قلم را که فاقد بنیانهای فکری محکم و قدرت تجزیه و تحلیل بودند، تحت تأثیر قرار داد و باعث شد که آنها هم موافق جریان آب شنا کنند و در ادبیات مربوط به جنگ او آثاری که شکست و عواقب جنگ را تبلیغ میکرد، الگوبرداری کردند و در نتیجه همان عده تحت تأثیر قرار گرفته، آثار ضد جنگ پدید آوردند. این گروه، همچنین در آثارشان تبلیغهای به اصطلاح حقوق بشری و کنوانسیونهای ژنو و چه و چه را ملاک قرار دادند و به نفی هر نوع مبارزه همت گماشتند و دوستانشان در اینجا و آنجا، با نوشتن یادداشتهای آنچنانی و دادن جوایزی از آنها قدرشناسی کردند تا به اصطلاح در و تخته با هم جور درآیند.
در حال حاضر در این عرصه کمتر کسانی هستند که به آرمانهای انقلاب و امام با آن ایمان سال 57 معتقد باشند. بنابراین یا اصلاً به انقلاب نمیپردازند و یا با معیارهای دگرگون شده قلم میزنند.
س: من به عنوان جلب توجه، نامی از استاد حکیمی میبرم که با آن شخصیت خستگیناپذیرش شصت سالی است که در عرصة قلم بیوقفه کار میکند؛ اما هیچ تریبون صدا و سیما یا نشریة خاصی از او نام نمیبرد. از طرفی کسانی هستند با یک یا دو داستان هشتاد صفحهای، بیش از 25 سال است که مدام جایزه میگیرند و دیگرانی هم هستند که آنها را به اصطلاح در بورس نگه میدارند. من با طرح مسأله کاربرد برنامههای فرهنگی مدیریت شده میخواهم این نکته را یادآوری کنم که در دهة هفتاد و هشتاد قرن بیستم، مدیریت فرهنگی آمریکا با در اختیار گرفتن قلمهای اشخاصی چون گراهام گرین، جرج اورول و جان اشتاینبک و... به پدید آوردن رمانهایی دست میزند که با تبدیل کردن آنها به فیلم سینمایی و تلویزیونی، جنگ سرد را به نفع آنان به پایان میبرد. در این مورد این اشخاص نه از روی شناخت مبتنی بر تجربه و رنج، بلکه فقط با هدفگذاری تعریف شده و حرکت برنامهریزی شده در آن جهت، خواسته متولیانشان را پیش بردهاند. نتیجه میگیرم که اگر در ابتدای انقلاب هدفگذاریهای مهندسی فرهنگی شدهای میداشتیم، پله به پله اهداف فرهنگی بهدست میآمد و حق امثال آقای حکیمیها هم از بین نمیرفت.
محمدرضا سرشار: بخشی از قضیه این است اما همه قضایا مربوط به این نیست. نویسندگی با هنرهای دیگر از نظر هزینه و کار گروهی، تفاوتهایی دارد. در این مملکت تنها یک جای را بعد از انقلاب داشتیم که هم خودش و هم دیگران انتظار داشتند این مرکز (حوزة هنری) تولیدهای فرهنگی انقلاب اسلامی را سر و سامان ببخشد. حال این تعریف از وظیفة حوزه هنری را مقایسه کنیم با مدیریتی که از سال 1370 تا سال 1383 ادارة این مجموعه را در اختیار داشت. این شخص که دستوراتش صد در صد در آنجا اجرا میشد و تصمیمهایش قائم به ذات خود او بود، از آغاز دهة هفتاد، به تدریج به لحاظ فکری استحاله شد. طبیعی بود که در این دوره مهم شکلگیری هنر و ادبیات کشور، مجموعة تحت امر وی، چه دستآوردی را به جامعه عرضه میکند. بسیاری از محصولات حوزة هنری در این دوره در جهتی غیر از سمت و سوی آرمانهای انقلاب تولید و عرضه میشد. به غیر از حوزة هنری هم که جای دیگری وجود نداشت.
بنابراین طبیعی بود در چنان شرایطی ادبیات انقلاب با تنگناهایی روبهرو شود. در مورد توزیع آثار هم که ناشران مذهبی همیشه در تنگنا بودند. از طرفی حق تألیفی که به نویسنده از طرف ناشران مذهبی داده میشود، اصلاً کفاف امور زندگی نویسنده را نمیکند. به هر حال روند سقوط تیراژ کتاب ارزشی از سال هفتاد با کم شدن عمومی تیراژ کتاب در کشور شروع شده و در حال حاضر به بدترین شکل ممکن خود رسیده است. همین تنگنا عدهای از نویسندگان با تعهد و آزموده را از میدان بهدر کرده است و آنها در پی مشاغل دیگر رفتهاند. چون واقعاً نویسنده حرفهای بودن، در این شرایط امکانپذیر نیست. حتی کسانی که به امور اقتصادی صرف هم نپرداختهاند، سعی میکنند با ویراستاری و مدیریت و... حداقل درآمد ثابت داشته باشند و نویسنده نباشند. تنها کمک ارزنده به این جریان، میتوانست جوایز رسمی باشد که آن هم تاکنون بود و نبودش چندان مهم نبوده است. چون ارزش مادی جوایز ادبی که در کشور داده میشود نه تأسفانگیز بلکه در مواردی حتی میتوان گفت شرمآور است.
بالاترین جایزة ما، متعلق به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی است که حدود 5/7 میلیون تومان است و همین مقدار هم، نسبتی با جوایز معتبر دیگر کشورها ندارد. اگر یک رمان حجیم مثلاً هزار صفحهای را نویسندهای بنویسد و شانس هم بیاورد و جایزه هم به او تعلیق بگیرد، چقدر زندگی نویسنده بهسامان خواهد شد؟ یا با وضع تیراژ محدود که گاهی به هزار تا هم تنزل پیدا میکند، چگونه میتوان انتظار داشت نویسنده حرفهای باقی بماند؟ فقط جایزه جلال آلاحمد است که شاید با راه افتادنش بتواند تکانی به وضع موجود بدهد. از طرفی خطمشی فکری و سلامت شخصیتی عوامل جایزهدهنده هم همیشه با اما و اگرها توأم بوده است. آیا در هر فراخوانی که به جایزه دادن منتهی میشود، واقعاً حق به حقدار میرسد؟ همین تردیدها هم، گاهی به یأس نویسنده دامن میزند. به هر حال وضعیت ادبیات داستانی دوره، مصداق همانند آن ضربالمثل معروف است که میگوید به کدام حسن کار، نویسنده باید دل ببندد؛ در آن، نه پول خوب است و نه شهرت برازنده و یا برانگیزاننده در خور وجود دارد. روی هم رفته هر کدام از این مسائل میتواند بسیاری از نویسندهها را به راحتی از میدان بهدر کند.
س: من با طرح این سؤال که در گذشته تاریخی، هر حکومتی هنرمندان خود را حمایت میکرد و آنها طبق وظیفه باید کار لازم را انجام میدادند و در موعد مقرر تحویل میدادند، صله خودشان را میگرفتند، میخواهم به این نکته اشاره نمایم که در این صورت نویسنده به عنوان عنصر فرهنگی منتسب به نظام تلقی میشود. یعنی مثل انوری و عنصری و... که به حکومت منتسب بودند. آیا وظیفه یک طرفه نویسنده در برابر نظام میتواند بازدهی لازم را داشته باشد؟ حکایت انتساب امثال من به نظام، همان حکایت معروف آش نخورده و دهن سوخته است. به عبارت دیگر، مهربانی یکطرفه از سوی ما نسبت به نظام است که فقط دردسر برای ما داشته و دارد.
محمدرضا سرشار: امثال عنصری و انوری در نتیجه انتساب به نظام زمان خود در کاخ زندگی میکردند و چندین نوکر و حشم و خدم داشتند. ما، جز از سعی و تلاش خود، بهرهای نداشتهایم. اصولاً باید نظامهای حکومتی ایدئولوژیک به فرهنگ یارانه بدهند آن هم یارانه کلان. یعنی یارانهای همانند نان، آب، برق، گاز و ... ، در عرصة فرهنگ هم باید وجود داشته باشد و تأمین شود. البته نه مثل گذشته که مثلاً در توزیع کاغذ یارانهای به همه ناشران و آثار، یک نوع یارانه داده میشد. ناشری که کتابهای ضدانقلابی و یا کمارزش مثل فالگیری چاپ میکرد و ناشری که آثار ارزشی چاپ میکرد، یک جور یارانه میگرفتند. یارانه در فرهنگ باید باشد و مهمتر آنکه در توزیع آن هم باید اصولی رفتار شود. هیچوقت سلطان محمود غزنوی نمیآمد به شاعر غیرمعتقد به اندیشه و نظام خود یارانه بدهد!
س: من عمده نقص و مشکلات فرهنگی را در حوزة پدیدآورندگان آثار، ناشی از سوء تفاهم میدانم. ببینید در آن دوره مثلاً دورة صفویه سالانه به پنجاه نفر هنرمند مبالغی پرداخت میشد و آنها هم میبایست ظرف زمان معین کار معین را انجام میدادند. در حال حاضر شاید مسئولانی در حوزة فرهنگ باشند که نزد خود برآورد نمایند فلان محصولات فرهنگی تولید خواهد شد؛ اما غافل از اینکه پیمان معمودی بین مسوول فرهنگی و هنرمند وجود ندارد. به هر حال بده بستان همیشه بوده و خواهد بود.
محمدرضا سرشار: در دورة آقای خاتمی کتابهای ارزشی به اندازة دورههای قبل خریداری نمیشد. در حالی که کتابهای ضدارزشی یا غیرارزشی به فراوانی توسط ارشاد خریداری میشد و به جای مختلف از قبیل کتابخانهها و حتی کتابخانههای مساجد فرستاده میشد و از ناشران آنها حمایت میشد. مثلاً در دورة وزارت آقای مسجد جامعی چاپ نفیس کتاب "بوف کور " با حمایت معاون فرهنگی وقت او، آقای رمضانی، توسط ناشری آن طرفی، در پنجاه هزار نسخه با کاغذی که از خارج وارد کرده بودند و سعی کرده بودند شبیه به آن کاغذی باشد که هدایت در هند کتابش را با آن کاغذ چاپ کرده بود، چاپ شد و بخشی از آن را به عنوان هدیه فرهنگی به این و آن میدادند. یعنی پول بیتالمال صرف چاپ کتابی مانند بوف کور میشد. شرح رفتن آقای رمضانی به منزل آن ناشر را، شخصی که شاهد جلسه بوده - با یک واسطه - به من گفته است. یا نمونهای دیگر از این دست کتاب "صمد بهرنگی یک اسطوره " و کتابهایی است که ناشران چپ تنظیم کرده بودند و معاونت فرهنگ و وزارت ارشاد پیشین در تیراژ بالا خریداری کرده و با عنوان هدیه به این و آن میداد. در مقابل کتابهایی که در عرصه ادبیات با معیارهای ارزشی نوشته شده بود، هرگز به این صورت حمایت نمیشد.
س: من در تحقیقاتی که برای موضوع "سینمای بعد از انقلاب " انجام دادهام، در آن حوزه به غیر از حدود پانزده فیلم از میان 1500 فیلم سینمایی در خور شأن انقلاب برخورد نکردهام. البته فیلمهای تفریحی و سرگرمکننده جدای از آمارند. یک وضعیت هشداردهنده! احتمال میدهم در ادبیات هم صدای هشدار شنیده شود.
محمدرضا سرشار: بلی. اصولاً در ادبیات سالهاست که معمول شده است هر سال یکی دو کتاب بیشتر، در حوزة کتاب ارزشی داستانی چاپ نمیشود. آخرین توصیههای بنده برای تقویت ادبیات انقلاب این است که با راهانداختن دورههای آموزشی مستمر، گامهایی مثبت در این راه برداشته شود. این دورهها به غیر حقالزحمهای که به استاد میدهند یا مثلاً پذیرایی مختصری که از هنرجویان میشود، هیچ هزینة دیگری ندارد. در گذشته به جز دو دوره آموزش داستاننویسی که حوزة هنری با مسئولیت اینجانب برگزار کرد، نمونهای خاص که در تربیت دانشآموختگان نمود پیدا کرده باشد، سراغ ندارم.