تاریخ انتشار : ۲۵ تير ۱۳۸۸ - ۰۷:۲۷  ، 
شناسه خبر : ۹۴۲۳۷
حلقه‌های تئوریک گذار تشیع از حاشیه به متن
احمد رهدار دانش‌آموخته حوزه علمیه قم، دکترای علوم سیاسی از تهران و رئیس مؤسسه مطالعات و تحقیقات اسلامی فتوح (قم). مقدمه: قرار بود دستگاه سیاسی «نبوت» در دستگاه سیاسی «امامت» تداوم یابد، اما با انحرافی که در سقیفه افتاد، خط نبوت ـ امامت در دستگاه سیاسی «خلافت» ادامه یافت. دستگاه خلافت به مدت هفت قرن به عنوان دستگاه سیاسی محوری در جوامع اسلامی ‌حضور داشت. با سقوط بغداد در سال ۶۵۶ ق، دستگاه سیاسی «سلطنت» در عرض دستگاه سیاسی خلافت روی کار آمد و به مدت هفت قرن در ایران اسلامی ‌تداوم یافت. با ظهور کمالیسم در ترکیه، دستگاه سیاسی خلافت و با پیروزی انقلاب اسلامی، دستگاه سیاسی سلطنت به ترتیب در جهان اسلام و ایران برای همیشه رخت بربستند که در ایران جای خود را به دستگاه سیاسی «ولایت فقیه، مرجعیت» دادند. دستگاه سیاسی ولایت فقیه، در طول دستگاه سیاسی نبوت و امامت بود و از این حیث انقلاب اسلامی ‌را باید به منزله پایگاهی دانست که خط سیاسی مدیریت دینی را به جایگاه اصلی‌اش برگردانده است و از همین روست که می‌توان انقلاب اسلامی ‌را در طول و از سنخ انقلابات و بعثت‌های انبیای الهی دانست. گذار از دو دستگاه سیاسی خلافت و سلطنت به دستگاه سیاسی ولایت فقیه، چندان هم به سادگی صورت نگرفته است. می‌توان هفت حلقه علمی‌ را که در آنها مجاهدت‌های تئوریک شیعه برای حرکت از حاشیه به هسته قدرت سیاسی صورت گرفته را در حد فاصل غیبت امام(عج) تا روی کار آمدن صفویه که تشیع رسماً عهده‌دار امر حکومت شده‌اند، شناسایی کرد. از صفویه تا انقلاب اسلامی نیز که عصر حاکمیت تشیع در ایران است پنج گام و مرحله برداشته شده تا به انقلاب اسلامی رسیده‌ایم. در حقیقت، انقلاب اسلامی معلول 12 حلقه تئوریک شیعی است که در حد فاصل غیبت امام عصر(عج) تا زمان حاضر صورت گرفته است. گزارش و ترتیب این حلقه‌ها به شرح ذیل است .

الف) خط فلسفی
1) فارابی: در نخستین سده پس از غیبت امام زمان(عج)، فارابی در فلسفه سیاسی خود طرحی ریخت که در آن، شخصی با عنوان «رئیس اول» در رأس هرم قدرت سیاسی بود. مشخصات این رئیس اول در حکمت اسلامی ‌فارابی به گونه‌ای تعریف شده بود که مشابه مشخصات نبی و امام در زبان وحی بود. نظریه‌پردازی فارابی در حوزه فلسفه سیاسی موجب شد تا در لایه‌ای کاملاً نظری، آموزه‌های شیعی ـ آن هم نه به زبان وحی که به زبان فلسفه ـ وارد حوزه اندیشه اسلامی ‌شود. حسن به کارگیری این زبان برای نشر آموزه‌های تشیع، عدم حساسیت‌زایی آن برای دستگاه حاکمیت سیاسی (خلافت در حال بحران) بود.
2) سهروردی: مشکل «رئیس اول» فارابی این بود که نه از بالا و به زبان وحی آسمانی، بلکه از پایین و به زبان فلسفه بشری ساخته شده بود و این امر باعث شده بود تا رئیس اول فارابی از حیث آسمانی و زمینی بودن از نبی و امام شیعی متمایز باشد.
این محظور در فلسفه نور و اشراق سهروردی حل شد. شیخ اشراق با وارد کردن مفهوم «فره ایزدی» از حکمت خسروانی ایران باستان به حوزه حکمت اسلامی، باعث شد تا به گونه‌ای دیگر به بسط آموزه‌های شیعی در حوزه اندیشه اسلامی کمک کند.
چه، فره ایزدی در حکمت خسروانی ایرانی به معنی خدای منزل بود، همچنان که نبی و امام نیز در اندیشه شیعی مظهر صفات الهی بود. از این رو، عنصر ایرانی به هنگام مواجهه با «نظریه امامت شیعی» به دلیل آشنایی‌اش با «نظریه فره ایزدی بودن حاکم» نه تنها احساس تغایر نکرد که احساس تجانس نمود.
3)خواجه نصیرالدین طوسی: وی با ورود خود به دستگاه سلطنت ایلخانی و ارائه نوعی حکمت عملی مبتنی بر حکمت نظری اسلامی ‌و نیز آموزه‌های شیعی، به گونه‌ای دیگر زمینه اجتماعی شدن اندیشه‌های شیعه را فراهم کرد. از سوی دیگر او برخلاف ابن‌رشد که در «تهافت التهافت» خود ضمن نقد «تهافت الفلاسفه» غزالی، فقط از ارسطو به مثابه تنها نسخه ممکن تفکر دفاع کرده بود، در «مصارع المصارع» خود، ضمن نقد «مصارعه الفلاسفه» محمدبن عبدالکریم شهرستانی و دیدگاه‌های فخر رازی در شرح الاشارات و التنبیهات ابن سینا، نه از شخص واحد که نفس فلسفه و تفکر دفاع کرد و به گونه‌ای به بسط اندیشه‌های سهروردی و فارابی کمک کرد.
ب) خط عرفان و تصوف
1) ابن عربی
: در تصوف دو مکتب کلی داریم: مکتب سُکر (به معنی مستی) یا مکتب خراسانی که معتقد است از آن جا که هدف از انجام مناسک اسلامی ‌رسیدن به خدای متعال است، سالکی که در مقام «فنای فی‌الله» به این درجه رسیده است، لازم نیست که در مقام «بقای بعد الفناء» امتثال مناسک داشته باشد و مکتب صحو (به معنی بیداری) یا مکتب شریعت‌محور تصوف که معتقد است سالک حتی در مقام بقای بعد الفناء ناگزیر از امتثال مناسک دینی است.
ابن عربی نقطه اوج عرفان نظری در مکتب صحو تصوف است که تکیه وی بر شریعت به عنوان حصه ای از دین که متکفل مدیریت رفتار مکلفین است، خود به خود موجب افزایش قدرت شیعه شده است و در این قصه، سنی و شیعی بودن خود ابن عربی چندان تفاوت نمی‌کند؛ زیرا مراد صوفی با فقیه شریعتی متفاوت است؛ چه، فقیه شریعتی به محضی که فتوا دهد (مثلاً حکم به حرمت تکتف یا باطل بودن سجده بر سجاده) مشخص می‌شود که وی فقیه سنی یا شیعی است، این در حالی است که مراد صوفی که همواره دستورات اورادی و اذکاری برای مریدان خود صادر می‌کند، مشخص نمی‌کند که شیعه است یا سنی. این پتانسیل تصوف باعث شده است تا بتوان از آن ـ برخلاف اهل سنت که بدان به عنوان یک «مقرّ» نگاه کرد‌‌ه‌اند ـ به خوبی بتواند از آن به عنوان یک «ممرّ» استفاده کند، بویژه این که موتور محرک این حرکت، همچنان پایگاه شریعت است.
2) شیخ صفی‌الدین اردبیلی: جریان مرید و مرادی در تصوف از جهتی شبیه جریان مرجعیت در تشیع است؛ چه در هر دو پس از فوت رهبر دینی (مراد یا مرجع) کسی می‌تواند جایگزین آن شود که در زمان حیاتش نزدیک‌ترین شخص به وی بوده است نه این که ضرورتاً فرزند وی باشد (در مواردی نیز که فرزند یک مرجع یا مراد پس از وی به عنوان مرجع یا مراد انتخاب می‌شود، نه به دلیل فرزند بودن وی، بلکه به دلیل صلاحیت وی بوده است). اما این فرایند در تصوف پس از شیخ صفی‌الدین اردبیلی عوض شد و او برای اولین بار جریان تصوف را به روندی موروثی تبدیل کرد به گونه‌ای که پس از او پسرش و پس از او نیز پسرش و... همین‌طور تا زمانی که شاه اسماعیل از احفاد وی سلسله صفویه را تأسیس کرد، مرشد کامل تصوف شدند. موروثی کردن تصوف توسط شیخ صفی باعث شد که نوعی تمرکز قدرت در جریان تصوف ایجاد شود که به دلیل شیعی بودن شیخ صفی و تبارش، به طور طبیعی به قدرت شیعه و هرچه بیشتر اجتماعی شدن اندیشه آن می‌افزود. طرح این مطلب که خاندان شیخ صفی شافعی بودند ـ آن چنان که کسروی در کتاب «شیخ صفی و تبارش» مطرح می‌کند ـ نقض و نقصی بر این تحلیل وارد نمی‌کند؛ چه، حتی اگر چنین باشد، در تشیع خود شیخ صفی و فرزندانش تردیدی نیست.
ج) فقه سیاسی
1) سیدمرتضی
: همچنان که از صفویه تا کنون، مسئله محوری در فقه سیاسی شیعه مسئله «ولایت فقیه» است، از زمان غیبت امام دوازدهم(عج) تا زمان صفویه، مسئله محوری فقه سیاسی شیعه، مسئله «العمل مع السلطان الجائر» بوده است که به عنوان مثال اگر سلطان جائر برای یک شیعه صله و هدیه بفرستد یا به وی پیشنهاد یک منصب حکومتی بدهد و یا از وی تقاضای پرداخت مالیات کند، تکلیف شیعه چیست؟
به این مسئله در ابتدای عهد غیبت، سیدمرتضی پاسخ مثبت داد اما به دلیل شرایط خاص عهد سیدمرتضی و پس از آن که نوعی خصومت شدید عقیدتی و فقاهتی میان تشیع و تسنن بود، این فتوا مبنای عمل اجتماعی بویژه به شکل گسترده قرار نگرفت و پس از وی نیز، فتواهایی صادر شد که پاسخ صریح منفی به مسئله پیش گفته می‌دادند.
2) علامه ابن مطهر حلی: در قرون اخیر حد فاصل غیبت امام دوازدهم(عج) تا تأسیس سلسله صفویه (۷ قرن)، یک پاسخ مثبت دیگر نیز به مسئله «العمل مع السلطان الجائر» توسط علامه حلّی داده شد، اما این بار این فتوا مبنای عمل اجتماعی قرار گرفت و به نوبه خود باعث قدرت گرفتن هرچه بیشتر تشیع شد؛ چه براساس آن، تشیع وارد مناسبات مناصب سیاسی قدرت می‌شد و این بار دیگر نه با واسطه و احتیاط، بلکه مباشرتاً و بدون ملاحظات پیشینی، برنامه‌های سیاسی خود را پیش می‌برد.
نتیجه هفت حلقه نظری ـ سه حلقه فلسفی، دو حلقه عرفانی و دو حلقه فقهی ـ در حد فاصل زمانی رئیس اول فارابی تا مرشد کامل صفوی، این شد که همزمان با تأسیس سلسله صفویه، پازل قدرت سیاسی شیعه حداقل در شکل تئوریک خود کامل شد.
در ابتدای صفویه، هر چند شاه طهماسب، محقق کرکی را برای جلوس در رأس قدرت سیاسی دربار دعوت کرد، به دلیل مهجوریت تاریخی شیعه در قرون متمادی تا آن زمان، و نیز به رغم این که او خود را لایق و مشروع برای تصدی این منصب می‌دانست، از پذیرفتن این دعوت ابا کرد. از این پس، تفکر شیعی که در نخستین گام تلاش کرد تا جریان تصوف را تبدیل به جریان تفقه کند، همّ خود را صرف تربیت نیروهایی کرد که علاوه بر احراز مشروعیت به لحاظ نظری از چنان قوتی برخوردار شوند که به لحاظ عملی نیز از عهده مدیریت سیاسی ـ اجتماعی جامعه به معنی خاص حکومتی آن برآیند، اما به رغم این که هرچه از زمان تأسیس صفویه می‌گذشت، چنین افرادی از جمله شیخ بهاء و علامه مجلسی ظهور کردند، بنا به دلایلی چند، همچنان این مهم عملی نشد.
1) دلیل نخست، ریشه در مسائل درونی فکر شیعه داشت؛ در عصر صفویه نزاع میان متکلمین و فلاسفه از سویی و نزاع فقیهان و صوفیان از سوی دیگر و حتی نزاع فقیهان و فلاسفه از سوی سوم شدت گرفت و به نوبه خود مانع از تمرکز اندیشه سیاسی شیعه و حرکت به سوی قله قدرت سیاسی شد.
2) دلیل دوم ظهور اندیشه اخباری‌گری بود که آن نیز به مسائل درونی فکر شیعه برمی‌گشت. براساس اندیشه اخباری‌گری، عقل در استنباط احکام فاقد اعتبار تلقی می‌شد و به این دلیل دست شیعه از استدلال و استنباط به‌ویژه مسائل مستحدث کوتاه می‌گشت.
3) دلیل سوم به ظهور مانعی خارجی برمی‌گشت. با کمی ‌مسامحه می‌توان گفت که صفویه ـ که خود رنسانسی ایرانی محسوب می‌شود ـ هم‌زمان با رنسانس اروپاست. در آن عصر، روابط دیپلماتیک و حتی مذهبی ایران و اروپا بنا به دلایل داخلی و خارجی برقرار شد و روز به روز شدت می‌یافت. این روابط تا مادام که براساس تعهد طرفین به قواعد بازی سیاست شکل می‌گرفت، مشکلی ایجاد نمی‌کرد، اما از زمانی که اروپا احساس کرد که از قدرت برتری نسبت به شرق و از جمله ایران برخوردار است، رعایت چنین شرطی را برای خود الزام‌آور نمی‌دید و به همین علت هم به فکر استثمار کشورهای شرقی افتاد. قدرت برتر نظامی، اقتصادی و سیاسی اروپا وقتی در عهد قاجار به قدرت فرهنگی آن ـ که روشنفکران حاملان آن بودند ـ ضمیمه شد، غرب و اندیشه غربی را به چنان مانعی بر سر تداوم و بلکه تطور و تکامل اندیشه شیعی تبدیل کرد که چندین قرن احراز عملی کرسی قدرت سیاسی توسط آن را به تعویق انداخت.
اما مشکلات فوق، یکی پس از دیگری ـ هرچند با تأخیر نسبتاً طولانی ـ برطرف شد؛ اندیشه غربی که در سه مرحله متوالی و هر بار با یک چهره غالب در ایران ظهور کرده بود ـ در صفویه تا ابتدای قاجار در چهره کلام مسیحی، در ابتدای قاجار تا آستانه مشروطه در چهره سیاسی، اقتصادی و نظامی‌و نهایتاً در آستانه مشروطه در چهره فکری و نرم‌افزاری ـ با هوشیاری عالمان دینی و عکس‌العمل مناسب آنها با چهره قاهر و غالب غرب در هر زمان، هرچند با سختی کنار زده شد. انقلاب اسلامی ‌خود مهم‌ترین سند گذار ما از کلیت غرب در هر سه چهره پیش گفته است. نزاع فقیهان و صوفیان با برتری اندیشه فقهیان، نزاع فیلسوفان و فقیهان با تبیین و تثبیت اندیشه متعالیِ حکمت متعالیه صدرایی و نزاع فقیهان و اخباریان با ظهور مکتب اصولی علامه وحید بهبهانی خاتمه یافت یا حداقل از شدت آنها کاسته شد.
با ظهور «مکتب اصولی» علامه وحید بهبهانی، اندیشه «اجتهادمحور» فقهی ـ اصول جایگزین «اندیشه نص‌‌محور» ـ اخباری می‌شود و فضایی تولید می‌گردد که در آن، عقل دینی، محور استدلال و استنباط احکام قرار می‌گیرد. این فضا به خوبی کمک می‌کند تا «نرم‌افزاری» مهم در اصول و فقه به ترتیب به نام‌های «قوانین» و «جواهر الکلام» تولید شود. این نرم‌افزار به بهترین نحو توسط شاگرد صاحب جواهر، شیخ انصاری در دو «قالب» آموزشیِ اصولی و فقهی به نام‌های «رسایل» و «مکاسب» بسیار هنرمندانه پی‌ریزی شد به گونه‌ای که از زمان تاکنون به عنوان مهم‌ترین منابع آموزشی اصول و فقه در حوزه‌های علمیه مورد استفاده قرار می‌گیرد.
در گام بعدی، شاگرد برجسته شیخ انصاری، میرزای شیرازی بزرگ با تکیه بر نرم‌افزارها و قالب‌هایی که در اختیار داشت، طرحی بنیادین برای کسب عملی رأس هرم قدرت سیاسی ریخت که بر اساس آن، شاگردان وی در نهضت مشروطه ـ اعم از رهبران برجسته مشروطه‌خواه و رهبران برجسته مشروعه‌خواه ـ تا چند قدمی ‌این منصب جلو رفتند. اما، به رغم این که آنها توانستند از فضای «شاه‌محور» صفویه به فضای «قانون محور» مشروطه حرکت کنند، به دلایل زیادی نتوانستند موفق به کسب رأس هرم قدرت سیاسی شوند.
فاصله سه ربع قرنیِ نهضت مشروطه تا انقلاب اسلامی ، فرصتی در اختیار اندیشه سیاسی شیعه قرار داد تا در پیکر غرب (این میهمان ناخوانده) که اینک به تمام قامت خود در ایران ـ هرچند نه به شکل فعال و یگانه ـ حضور داشت، تأمل ورزند. انقلاب اسلامی ‌و فلسفه سیاسی آن که در تقابل با جوهره فلسفه سیاسی غرب است، نتیجه این تأمل شد. در انقلاب اسلامی ‌آخرین حلقه قدرت سیاسی شیعه تکمیل شد و کرسی قدرتی که پنج قرن قبل از آن در صفویه به لحاظ تئوریک در اختیار آن قرار گرفته بود، به لحاظ عملی نز بدان تسلیم شد. حضرت امام خمینی(ره) با کسب بالاترین جایگاه در هرم قدرت سیاسی، نه تنها کار ناتمام میرزای شیرازی بزرگ را تمام کرد، بلکه با ایجاد «نهادسازی» جدید، گامی‌ بزرگ در تأسیس «نظام اسلامی » کاملاً متمایز از نظام‌های موجود در جهان اسلام سنّی و نیز جهان غرب برداشت. آن چه مهم است این است که در این سیر طولانی اندیشه شیعه از دستگاه خلافت به سلطنت و نیز تحولات مهم آن در درون دستگاه سلطنت، سهم جریان روشنفکری ـ که جریانی کاملاً متأخر و زاییده از شکم جریان غربِ بیگانه است ـ به معنی دقیق کلمه، «هیچ = صفر» است. این هشداری است برای خلف این جریان که از سویی، چشم‌انداز خود را در خلأ بیگانه از گذشته تاریخی خود در این مرز و بوم ترسیم نکند و از سویی، در مقابل حضور زنده، پررنگ، پویا و رو به جلوی تفکر دینی خود را به تجاهل و تغافل نزند و همچنان بر طبل رسوا و پوچ غرب نکوبد.