دکتر حسین دهشیار
اندیشههای اجتماعی و نگرشهای سیاسی، شکلگیری خود را تا حدود زیادی وامدار کیفیت حیات و از سویی دیگر چگونگی تعریف آنها هستند. هر اجتماعی، ذاتا پویایی و میل به تحول را در خود داراست، هر چند که ذهنیت مبتنی بر ایستایی و تکیه بر منطق تداوم نیز در بطن هر زیستی خود را آشکار میسازد. نیاز به تحول و به موازات آن ضرورت حفظ ارزشها و پدیدههایی که تعالیبخش حیات محسوب میشوند جزو لاینفک حیات اجتماعی هستند. در عین حال واضح است که تحول میبایست منطبق بر ظرفیتهای اجتماعی، کیفیت خصلتهای مردم جامعه، ویژگیهای تاریخی حیاتبخش اجتماع و شرایط محیط بیرونی باشد. پدیدههایی نیازمند حفظ و ارزشهایی قابل بقا هستند که هویتی اجتماعی را دارند و از عملکرد مثبت در قلمرو زندگی مردم در حیطههای مختلف حیات برخوردار هستند. نیاز به تحول در گستره اجتماعی به ضرورت باید تامینکننده نیازهای فردی و اجتماعی باشد و از سویی دیگر تلاش برای تداوم سنتها به ضرورت میبایست تاکیدی بر ماهیت پویای آنها قلمداد شود. در دهه پنجاه در غرب و بالاخص ایالات متحده آمریکا این نگاه از اعتبار فزایندهای برخوردار شد که برای حل معضلات و دغدغههای اجتماعی نیاز مبرم و اساسی توجه به علوم اجتماعی است. این نگاه گستردگی وسیعی یافت که میتوان با توسل به یافتههای علمی به حل و فصل مشکلات و کاستیها در قلمرو حیات پرداخت. تئوریهای علوم اجتماعی برای اینکه بازتاب واقعیات هستند به ضرورت از این توانایی برخوردار هستند که بر پایه استفاده از آنها بتوان به بهینهسازی و انسانی کردن اجتماع و زیست مردم پرداخت. همانطور که در قرون گذشته علوم طبیعی سرمنشاء بسیاری از تحولات در اروپا شدند، در پایان جنگ دوم به تدریج این نگاه اوج گرفت که علوم اجتماعی میتواند پیآمدهای اصلاحکننده در جامعه داشته باشند.
مشوقان این نظریه که در ایالات متحده بر این باور بودند که علوم اجتماعی میبایستی دارای پیآمدهای مادی و قابل لمس در حیطه حیات بشری باشند. آنچه سببساز اعتبار برای علم میشود برخاسته از ظرفیتهای انتزاعی آن نیست بلکه برآمده از میزان تاثیرگذاری آن در برهم زدن معادلات کهن و غیرپویای اجتماع و مستعد ساختن ذهنیتها برای پذیرش نیاز به متعالی ساختن منطق حیات بشری و آراستن زندگی اجتماعی به کیفیت و فروزه پیشرو است. در بین تعداد زیادی از اهالی دانشگاهی در آمریکا این نگاه که معرفت و دانش از عمل کردن به پا میخیزد و ضرورت زیادی برای «کار کردن» یا به عبارتی پراکسیس وجود دارد از مقبولیت اجتماعی برخوردار شد. جنبشهای متعددی که در دهههای 60،50 و اوایل 70 در تمامی قارههای جهان شکل گرفت تا حدود زیادی بازتاب این نگاه شایع در محافل علمی در آمریکا بود. آنچه موسوم به «رفتارگرایی» در قلمرو علوم اجتماعی شد و از اعتبار گستردهای بین محققان علوم اجتماعی در دهههای ابتدایی بعد از جنگ جهانی برخوردار شد، از تحولات تعیینکننده علمی در قلمرو اجتماعی شد. انقلاب روشنفکری در دهه 60 در فرانسه، تظاهرات گسترده در دهه 60 در آمریکا و جنبشهای اجتماعی در کشورهای جهان سوم در دهههای 50 و 60 تا حدود وسیعی نمایانگر انتقال اندیشههای رفتارگرایان در حیطه علوم اجتماعی به صحنه اجتماعی باید قلمداد شوند. این درک که میتوان با تکیه بر دادههای علمی و انتزاعات آکادمیک به دگرگونی و متحول ساختن اجتماع و زیربناهای حیاتدهنده آن متوسل شد، در آمریکای لاتین هم از وجاهت و برجستگی خاصی برخوردار شد با توجه به اینکه این منطقه جغرافیایی به شدت متاثر از حضور و همسایگی آمریکا بوده است، نباید چندان متعجب شد که نوآوریهای نگرشی در قلمرو علمی در «غول شمالی» به جنوب رخنه کند و تاثیرگذار شود.
آنچه ضرورت پذیرش تفکر عملیاتی کردن ایدهها و اندیشههای برخاسته از مباحثات مطرح شده در کلاسهای درس را در آمریکای لاتین مقبولیت اعطا کرد، گستردگی و وسعت معضلات و دردهای اجتماعی در این منطقه باید محسوب شود. چینهبندیهای اجتماعی، آرایش نیروها در جامعه، تقسیمبندیهای طبقاتی، توزیع منابع در بین مردم و رابطه صاحبان قدرت و تودههای مردم در گستره جامعه به طور تاریخی از کیفیتی برخوردار بوده که پیآمدهای ناموزون وسیعی را در جامعه به وجود آورده است. تمرکز غیرانسانی ثروت، انحصار قدرت سیاسی در یک چارچوب اجتماعی محدود و فقدان ظرفیت مدیریتی در بین نخبگان برای مقابله با معضلات و ناتوانی بینشی برای متناسب کردن ساختارها با نیازهای اجتماعی، آمریکای لاتین را همیشه مترصد و مستعد برای غوطهور شدن در تلاش برای بهبودی اجتماعی کرده است. این نگرش که هر پدیده، کلیت و موجودیتی باید دارای پیآمد اجتماعی باشد در آمریکای لاتین از وجاهت زیادی برخوردار شد. با در نظر گرفتن اینکه در این قاره اکثر مردم مسیحی هستند، پرواضح است که مذهب برای مردم مقیدکننده و تاثیرگذار باشد. اگر علوم اجتماعی باید عملکرد اجتماعی را با خود همراه کند پس پرواضح است که مذهب هم میبایستی بازتابهای دگرگونکننده یا مستحکمکننده اجتماعی را در خود به نمایش بگذارد. این بدان معناست که علت وجودی کلیسا و مذهب مسیحیت این است که به مردم خدمت کند و زندگی آنها را بهبود ببخشد.
مذهب برای این شکل گرفته است که عامل تعالیبخش در زندگی کنونی و امروزی مردم باشد. مذهب بدین روی حیات یافته است که پیامدهای قابل لمس در زندگی بشر به ارمغان بیاورد. علت وجودی کلیسا و مذهب را باید در این حیات جستوجو کرد. مذهب به ضرورت باید اجتماعی باشد و نباید تحت هیچ شرایطی نگاه به آن آسمان ترسیم شود. کلیسا به وجود آمده است که به مردم خدمت کنند. این نگاه به واقعیات اجتماعی و علت حیات یافتن مذهب منجر به تاکید بر درکی متفاوت از واقعیات شد. باید از پایین به معضلات نگریست و آنها را مورد توجه قرار داد. «نگاه از پایین» بدین سبب مطرح شد که مبتنی بر یک پیشفرض اجتماعی است. هدف هر اقدامی و علت هر حرکتی باید بهتر کردن وضع مردم فقیر و از بین بردن ریشههای فقر در جامعه باشد. محور شکلدهنده هر ایده، علت به وجودآورنده هر کلیتی میبایست در راستای زدودن فقر گسترده و تمرکز وسیع ثروتی باشد که به مانند خوره به جان جامعه افتاده است و ریشه تمامی ضعفها و کاستیهای اجتماعی است. برای از بین بردن این کمبودها ضرورت دارد که الهیات را از صحن کلیساها، از درون اتاقهای حوزههای مذهبی و از همه مهمتر از آسمانها خارج کرد و به آن برجستگی و وجاهت اجتماعی داد. الهیات بایستی عمومی شود و پیامد اجتماعی داشته باشد. الهیات باید مبنای تحولات اجتماعی و عاملی برای مبارزه با کاستیها در قلمروهای سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی شود. رهایی انسانها از ضعفهای اجتماعی که او با آن گریبانگیر است میبایستی هدف غایت الهیات باشد.
در این چارچوب است که الهیات رهاییبخش در آمریکای لاتین پا به عرصه وجود گذاشت. دهههای 50 و 60، دوران هیجانات انقلابی بود و به همین روی نیز باید الهیات رهاییبخش را در واقع الهیات انقلابی قلمداد کرد. الهیات در خدمت دگرگون کردن جامعه قرار گرفت. اما آنچه آن را متفاوت از الهیات به سبک سنتی و متداول کرد تاکید آن بر عمل و تلاش آن برای توجیه اقدامات نه در یک قالب آسمانی بلکه در یک چارچوب به شدت مادیگرا بود. هدف دگرگون ساختن قرار گرفت. اما آنچه این دگرگون کردن را متفاوت کرد ماهیت اجتماعی آن بود. میسونرهای انجیلیخواهان دگرگون ساختن قالبهای حیات از طریق دگرگونی فردی و تغییر و تحول در درون انسان و متحول ساختن دیدگاههای او هستند اما میسونرهای معتقد به الهیات رهاییبخش تحول را ماهیتی غیرفردی و شخصی اعطا میکنند. از نظر آنان تغییرات اجتماعی هستند که منجر به دگرگونی فردی و شخصی میشوند. آنچه آنها را متمایز میکند و به الهیات رهاییبخش خصلتی انقلابی میدهد این واقعیت است که آنان رستگاری انسان را در دگرگون ساختن بنیادهای اجتماعی و چارچوبهای حاکم بر روابط صاحبان قدرت و تودههای مردم قلمداد میسازند.
برای معتقدان به الهیات رهاییبخش تاکید بیشتر باید بر سیاست باشد و کمتر توجه به ایمان شود. آنها تکیه خود را بر تئوریهای اجتماعی مستقر میسازند و مفاهیم و مبانی انجیل را در رده دوم اهمیت قرار میدهند. در واقع انجیل و مضامین الهی از آن روی برای آنها اهمیت دارد که وسیلهای هستند که منجر به ارتباط آنها با تودههای مردم میشوند. تنها راه دسترسی به تودهها از طریق چارچوب مذهب مسیحیت است، پس ضروری است که ادبیات مذهبی استفاده شود تا بتوان تئوریهای اجتماعی را پیاده ساخت. هدف متحول ساختن زندگی مردم است. نیاز حرکتدهنده همانا از بین بردن فقر و بیعدالتی در سطح جامعه است.
در جامعهای که مردم اعتقاد وسیعی به توجیهات و تفسیرهای مذهبی دارند، منطقیترین روش این است که برای پیادهسازی ایدهها و تفکرات ریشه گرفته از اعتقادات سکولار، از قالبهای مذهبی بهره برد. الهیات رهاییبخش در آمریکای لاتین اعتبار فزایندهای پیدا کرد. این اعتبار به دنبال برگزاری دومین شورای واتیکان بین سالهای 1962 تا 1965 حاصل شد. در این شورا، کلیسای رم این اعتقاد را مشروعیت داد که استفاده از علوم اجتماعی و مفاهیم اجتماعی برای حل مشکلات و معضلات زندگی تودهها از اعتبار الهی برخوردار است. این نگاه کلیسای رم سبب شد که بسیاری از کشیشها و مبلغین مذهبی در آمریکای لاتین همراهی با طرفداران سوسیالیسم و مارکسیستهای مخالف سرمایهداری را از نقطهنظر ارزشی مثبت بیابند. در عین حال گرایشهای مخالف ساختار اقتصادی حاکم و مفاهیم موردنظر این ساختار، تضادی ماهوی در این نیافتند که برای از بین بردن سرمایهداری و حاکمیت سرمایه به کلیسا متوسل شوند و قالبهای مذهبی را دستمایه فعالیت خود قرار دهند. ایدئولوژی سوسیالیسم و ایدئولوژی مذهبی که هر دو خواهان جذب محرومین جامعه از طریق بهبودی زندگی آنان بودند نقطه مشترکی یافتند؛ اتحاد مسیحیت و سوسیالیسم از یک سو مشروعیت تودهای به الهیات رهایی بخشید و از سویی دیگر اعتبار روشنفکرانه برای آن رقم زد. رابطهای بین ایمان و سوسیالیسم و از سویی دیگر تنیدگی بین فقر و اقدام اجتماعی حیات یافت. مذهب چهرهای اجتماعی پیدا کرد و سوسیالیسم برای تودهها وجاهت و ارزشی یافت.
رستگاری اجتماعی و به عبارتی رستگاری این دنیایی و رستگاری فردی و به عبارتی رستگاری آن دنیایی در ادبیات الهیات رهاییبخش نقطه تلاقی یافتند و الهیات رهاییبخش مفاهیم سوسیالیسم را از حوزه آکادمیک خارج و آن را وارد ادبیات عوام ساخت و از سویی دیگر ارزشهای مذهب مسیحیت را خصلتی اجتماعی اعطا کرد و آن را عملیاتی ساخت. الهیات رهاییبخش به مسیحیت بعدی سیاسی عرضه و آن را به یک گفتمان پرقدرت در قلمرو اجتماعی تبدیل کرد. مذهب انجیلی در شکل متداول آن رستگاری را در تحول درونی فرد متصور میشود در حالی که سوسیالیسم توجهی به این بعد ندارد و رستگاری را خصلتی زمینی اعطا و آن را تنها در دگرگونی ساختارهای اجتماعی جستوجو میکند. روشنفکران آمریکای لاتین در تجزیه و تحلیل چرایی تمرکز ثروت و قدرت، وجود گسل وسیع در تمامی حیطههای زندگی بین صاحبان قدرت و تودهها و علت وسعت فقر در عین وجود منابع وسیع تاکید فراوان را بر ضعفهای بنیانی بنیاد اقتصادی سرمایهداری متمرکز کردهاند. این نگرش توجیهی بر پایه عقلانیت ابزاری پیدا میکند. درک این مطلب که در همسایگی کشوری که قطب سرمایهداری و سمبل اقتصاد بازار آزاد است همیشه حضوری غیرقابل انکار و نادیده انگاشتن را به نمایش گذاشته است علت توجیه این نگرش است.
این نگاه تکبعدی به چرایی معضل بزرگ و بنیادی فقر در آمریکای لاتین سبب شد که تئوری وابستگی که ماهیتی به شدت چپی و مارکسیستی داشت در این منطقه از اعتباری هنجاری و وجاهتی روشنفکرانه برخوردار شود. اما مشکل برای روشنفکران سوسیالیست انقلابی این بود که فرای محافل آکادمیک، مباحث و مفاهیم نظریه وابستگی از برد محدودی برخوردار بود و به همین جهت امکان بسیج تودهها برای مبارزات با ساختار سرمایهداری و بهرهمندی از این ساختار وجود نداشت. بنابراین الزامات عملیاتی و ضرورتهای منفعتطلبانه همسویی مبلغین مذهبی عدالتمحور و مارکسیستهای قدرتمحور را سبب شد. مارکسیستها به بازتعریف مذهب در یک قالب سکولار پرداختند تا بتوانند به تخریب و از بین بردن ساختار اقتصادی سرمایهداری موفق شوند و فعالین مذهبی هم به بازتعریف مفاهیم اجتماعی سوسیالیسم پرداختند تا بتوانند توجیهگر اتحاد با آنها برای از بین بردن فقر شوند.
مبلغین مذهبی که متعهد به الهیات رهاییبخش برای مبارزات اجتماعی در جهت منزه ساختن جامعه از جرثومه فقر بودند چپ را شریک استراتژیک یافتند هر چند که وقوف به این واقعیت داشتند که شرکای آنها درکی کاملا دنیایی از مذهب دارند و توجیه الهی از ارزشهای مذهبی را رد میکنند. اما به دلیل اینکه این اعتقاد وجود داشت که از بین بردن فقر دغدغه اصلی است پس همراهی با مادیگرایان از ضرورت عقلانی و در نتیجه آسمانی برخوردار هست. برای حیات بخشیدن به «نگاه از زیر» و به عبارتی برای از میان بردن فقرگریزی جز همسویی عملیاتی با مارکسیستهای معتقد به پراکسیس وجود نداشت. به همین روی است که شاهد این واقعیت میشویم که چرا الهیات رهاییبخش به شدت، آکنده از توجیهات مارکسیستی و ادله چپی در چگونگی از بین بردن فقر است و کمتر به علتهای انجیلی برای از میان بردن در فقر توجه شده است. درک اقتصادی از علت شکلگیری فقر جایگزین توجیهات فردگرایانه و روانشناختی از چرایی حیات یافتن فاصله بین فقر و غنی و گسترش هر چه فزونتر فقر و «کسری فزاینده رفاه» شد.
استدلالهای مارکسیستی که اقدامات اجتماعی باید جایگزین اقدام فردی دعا کردن شود در سطح کلیسای کاتولیک در آمریکای لاتین مشروعیت یافت و تفکرات مارکسیستی که چرا سرمایهداری باید منسوخ شود با چهرهای مذهبی و در پوشش الهی به تودهها عرضه شد. آنچه را که در مارکسیستها از طریق بسط و گسترش نظریه وابستگی نتوانسته بودند به انجام برسانند درصدد برآمدند که از طریق کانال مذهبی در چارچوب الهیات رهاییبخش انجام دهند. مبلغین مذهبی و طرفداران کلیسای مسیحیت که به الهیات رهاییبخش برای حل مشکل عدیده فقر در آمریکای لاتین متوسل شدند این منطق رفتارگرایان را در حیطه علوم اجتماعی به حیطه مباحثات اجتماعی وارد کردند. آنها این اعتقاد را پذیرفتند که هر فعال اجتماعی و هر فرد متعهدی به جامعه جدا از اینکه از چه چارچوب فکری استفاده میکند میبایستی ارزشهای خود را در تجزیه و تحلیل علل شکلگیری پدیدههای اجتماعی وارد کند.
فقر یک واقعیت سیاسی ـ اقتصادی است و برخاسته از رابطه صاحبان قدرت و سرمایه است. این درک باید وجود داشته باشد که سرمایهداری ذاتا استثمارگر است و چون طبیعت آن به شدت غرضورز به نفع صاحبان ثروت است پس گریزی جز این نیست که مبارزه با فقر را در بستر مبارزه با سرمایهداری جویا شویم. این پیشفرض مارکسیستی که درکی مادی از چرایی قوام یافتن پدیدههاست به دلیل توصیه شورای دوم واتیکان در اوایل دهه 1960 در بین فعالان مذهبی و کشیشهای انقلابی در آمریکای لاتین ریشه دواند. فقر دیگر در چارچوب علل الهی به تحلیل گرفته نشد بلکه ریشهیابی فقر به چگونگی چینهبندی نیروهای اجتماعی مرتبط شد. درک آسمانی از فقر که نگاه را متوجه مسئولیت فردی ساخته بود به سوی این تفکر سوق یافت که فقر بازتاب ضعف در مسئولیت اجتماعی کلیت جامعه است. عدالت اقتصادی در واقع همان گسترش عدل الهی در گستره گیتی است. اگر هدف مذهب، رهایی انسان از کاستیهای اجتماعی و ضعفهای دنیوی که فقر سمبل بارز آن است باید قلمداد شود چارهای جز اقدام اجتماعی به وسیله افرادی که فقر را لمس کردهاند وجود ندارد. دلایل اقتصادی فقر مبنای حرکت آغازین و هسته اصلی تئوریک الهیات رهاییبخش قرار گرفت. منطق مادی کاملا در ادبیات الهیات رهاییبخش برجستگی یافت و مبارزه بر علیه سرمایهداری رهاییبخش جلوه کرد.
اما همانطور که قابل پیشبینی بود الهیات رهاییبخش در تلاش برای از بین بردن علل و ریشههای حیاتبخش فقر سرنوشتی موجهتر از تئوری وابستگی پیدا نکرد. آنچه شکست تئوری وابستگی را الزامی ساخت توجه و تاکید فراوان آن بر ساختار بستر سرمایهداری بینالملل بود بدون اینکه توجه به ساختار سیستم سرمایهداری داخلی به عنوان یک چارچوب مستقل شود. سرمایهدار داخلی هرچند که به ضرورت الزامات حرکت سرمایه و کالا نیازمند تعامل با نظام و سیستم سرمایهداری در سطح جهانی است اما این تعامل بازتاب نیازهای سرمایهدار داخلی برای ارتقای موقعیت خود در داخل است. این تعامل ناشی از وابستگی ذاتی او به بیرون نیست. بلکه براساس متغیرها و معادلاتی که براساس ویژگیهای سرمایهدار داخلی است شکل میگیرد.
الهیات رهاییبخش که با چاپ کتاب الهیات رهاییبخش در سال 1971 به وسیله گوستاو گوتیرز اشتهار منطقهای و جهانی یافت در هدف غایی خود با شکست مواجه شد چرا که سرمایهداری داخلی را در انتزاع به ارزیابی گرفت و نگاه کاملا تکبعدی را به چرایی شکل گرفتن فقر در جامعه پذیرفت. اینکه فقر در آمریکای لاتین وجود دارد ناشی از مجموعهای از واقعیات است که بازتاب کیفیت تعامل نیروهای متعدد اجتماعی است. ساختار فرهنگی، ساختار سیاسی و ساختار اجتماعی در کنار سرمایهداری مستتر نقش در این دارند که چرا فقر در جامعه گسترده است. فقر یک پدیده صرف اقتصادی نیست بلکه ذهنیت فرهنگی مردم، نوع روابط اجتماعی و چگونگی روابط سیاسی است که آن را امکانپذیر میکند. در جوامعی که فقر به حاشیه رانده شده اثرات مخرب آن در زندگی شهروندان به شدت کاهش یافته است در عین حال شاهد وجود سیستم سرمایهداری هستیم. در بطن این سیستم است که فقر به حاشیه رانده شده اثرات مخرب آن در زندگی شهروندان به شدت کاهش یافته است در عین شاهد وجود سیستم سرمایهداری هستیم. در بطن این سیستم است که فقر مدیریت و تقریبا غیر ملموس شده است. پس چگونه این اشکال است که سیستم اقتصاد بازار و سرمایهداری در یک کشور همراه با فقر فزاینده باشد و در همان مقطع زمانی در کشوری دیگر سیستم سرمایهداری به عنوان چارچوب حاکم اقتصادی همراه با گستردگی رفاه به چشم آید. اینکه فقر است بازتاب یک مجموعه از واقعیات است که بعدی از آن اقتصادی ولیکن علت چندوجهی است و تا حدود وسیعی بازتاب ویژگیهای فرهنگی، چگونگی شکل گرفتن و معیارهای مأخذ برای تصمیمگیری در حیطه سیاسی و کیفیت و فروزه روابط اجتماعی است.
تحولات سیاسی در صحنه بینالمللی و فشارهای ناشی از گستردگی فرآیند جهانی شدن در عین حال در خلاف جریانی حرکت کردند که منطق حاکم بر الهیات رهاییبخش مطلوب مییافت. گسترده شدن و مشروعیت یافتن معیارهای اقتصاد سرمایهداری از یک سو و ناتوانی ارزشهای مارکسیستی در کشورهای تحت کنترل احزاب کمونیست برای ایجاد رفاه و توسعه اقتصادی که در نهایت سقوط را برای ایدئولوژی پرولتاری انقلابی به دنبال داشت فضای بینالمللی متعارض با ارزشهای الهیات رهاییبخش را به وجود آورد. الهیات رهاییبخش اعتبار خود را از دست داد و به حاشیه گفتمانهای مطرح رانده شد چرا که واقعیات داخلی و بینالمللی آن را گریزناپذیر ساختند.