تاریخ انتشار : ۱۴ آبان ۱۳۸۸ - ۰۹:۳۶  ، 
شناسه خبر : ۹۴۹۰۸

هرمز برادران
از سال 1492 که کریستف کلمب پرتغالی قاره آمریکا را کشف کرد، مفهوم «مناسبات فراآتلانتیکی» به عنوان بستر مراودات سیاسی، اقتصادی و فرهنگی زمینه‌ساز بروز تحولات تاریخ‌ساز متعددی بوده است. این مراودات عمدتا در روابط اروپای غربی و ایالات متحده آمریکا تبلور یافته است و اساسا آمریکا میراث‌دار ویژگی سلطه‌جویی استعمارگران اروپایی نظیر بریتانیا، فرانسه، اسپانیا، هلند و سایرین به شمار می‌آید. بخش زیادی از فرهنگ، اندیشه‌ها و علوم غربی از طریق بده‌ و‌ بستان‌های این دو حوزه جغرافیایی حاصل می‌شود و طبیعی است که رخدادهای تاریخ بشری نظیر جنگ‌های جهانی و مخاصمات قومی و زبانی نیز آنجا به وقوع بپیوندد. روابط این دو بازیگر دو سوی آتلانتیک (آمریکا و اروپا) امروز ابعادی پیچیده و پردامنه پیدا کرده است. در اتحادیه اروپا اینک سوای از مسائل اقتصادی، سیاست خارجی مشترک و سیاست امنیتی اهمیت روزافزونی یافته است. آمریکا برای حفظ نفوذ در اروپا بر دوستی و پیوند راهبردی با اروپا تأکید دارد.
در هزار جدید مشی استقلال‌خواهی اروپا در اوایل قرن بیست و یکم و در رابطه با جنگ عراق نمایان شد که البته این جنگ اختلافات داخلی اروپایی‌ها را هم برجسته‌تر ساخت. انگلیس، آمریکا را در جنگ افغانستان و عراق همراهی کرد اما سایر همسایه‌های آن بویژه فرانسه در دوره ریاست جمهوری ژاک شیراک به مخالفت با جنگ عراق برخاستند. با این حال، تغییر کادر رهبری در فرانسه، آلمان و برخی کشورهای اروپایی همزمان با روی کار آمدن باراک اوباما که وعده «تغییر» داده، نقطه مشترکی را در اروپا به وجود آورده که علاوه بر همگرایی داخلی در اتحادیه اروپایی همسویی با آمریکا را هم در پی داشته است. عمده رهبران جدید مانند آنگلا مرکل صدراعظم آلمان یا نیکولا سارکوزی رئیس‌جمهور فرانسه بر آتلانتیک‌گرایی تأکید دارند. مرکل هفته‌ها منتظر ماند تا اوباما سیاست‌های خود را اعلام کند تا او نیز سیاست‌های مشابهی اتخاذ کند. سارکوزی از همان ابتدای کار علاقه‌اش را به آمریکا نشان داد و به «رئیس‌جمهور آمریکایی فرانسه» معروف شد. گوردون براون نخست‌‌وزیر انگلیس ماه‌ها پیش از انتخابات ریاست جمهوری آمریکا با سه مدعی انتخابات دیدار کرد و حتی در حاکمیت انگلیس برخی بر آن بودند تا نخست‌وزیر خود را براساس انتخاب داخلی آمریکا و گرایش رئیس‌جمهور بعدی تغییر دهند. سیلویو برلوسکونی نخست‌وزیر ایتالیا هم عموما دوست خوبی برای آمریکا بوده است.
اما جهان فراآتلانتیکی میان امروز و دیروز خود تفاوت‌های زیادی را شاهد است که تا حدودی نشان‌دهنده افزایش وزنه و قدرت اروپا و تضعیف آمریکاست.
نخستین تفاوت‌ها و تشابهات در نگرش آمریکا و اروپا
این دو قاره از ویژگی‌های تمدنی مشترک مانند میراث مشترک مسیحی و یهودی برخوردار هستند و تلاش‌های مشترک و مبادلات گسترده فکری، فلسفی و علمی و انسانی داشته‌اند اما به دلیل شکاف میان فرهنگ‌های فرانکو ـ ژرمن و آنگلوساکسون‌ از یک سو و رقیق شدن رابط نژادی آنگلوساکسون‌ها به علت افزایش حضور آمریکایی‌های آسیایی‌تبار و آفریقایی‌تبار از سوی دیگر، تمایزات تمدنی میان دو قدرت واضح‌تر می‌شود.
جریانی که در پی وحدت علمی آمریکا و اروپا در همه حوزه‌های سیاسی و اقتصادی است به «ترانس آتلانتیک‌گرایان» شهرت دارد. این جریان موجب شد دو قدرت در قرن بیستم وحدت استراتژیک پیدا کند وزیر چتر ناتو گرد آیند و هدف مشترکی به نام دفاع از تمدن غرب و ارزش‌های دموکراتیک غربی در برابر دشمن کمونیستی را دنبال کند.
اما این دشمن مشترک پس از فروپاشی شوروی دیگر مصداق خارجی نداشت بنابراین رسانه‌های غربی سعی کردند اسلام را جایگزین آن دشمن فرضی سازند. دکترین‌های امنیتی که پس از 11 سپتامبر 2001 به وجود آمد، این فرضیه را تأیید می‌کند.در سال‌های اخیر مواضع مشترک اروپا ‌و آمریکا در این زمینه تا حدودی متحول شده و اروپایی‌ها عمدتا بر ملی‌گرایی تأکید دارند و تا حد زیادی اعتماد خود را به قابل اتکا بودن آمریکا در بحران‌های فراگیر از دست داده‌اند.
در مقوله اقتصاد هم رابطه ترانس آتلانتیک گذشته مبتنی بر وابستگی متقابل بود و دو طرف از لحاظ سرمایه‌گذاری‌ها و مبادلات علمی و روابط رسانه‌ای به هم وابسته بوده و هستند اما هژمونی دلار همواره بر سیستم مالی و پولی اروپا و جهان تسلط داشته و نوعی نابرابری مالی را به وجود آورده و بسیاری از کشورهایی که به اقتصاد آمریکا وابسته‌اند به دلیل بحران مالی و اعتباری دو سال اخیر لطمات زیادی را متحمل شده‌اند. فرانسه، آلمان، انگلیس و بعضی کشورهای اسکاندیناوی و همچنین روسیه یا شرکت‌های بزرگ چند ملیتی به دلیل این وابستگی بخش زیادی از اعتبار خود را از دست داده‌اند. همین موضوع پایان کاپتالیسم را در محافل اندیشه‌ورز مطرح کرده است تا حدی که بسیاری از مقام‌های غرب مخصوصا سارکوزی بشدت حامی دخالت دولت در اقتصاد هستند.
بیماری کنونی اقتصاد لیبرالی سبب احیای نسبی چپ‌ها بویژه سوسیالیست‌ها در اروپا شده که این تفاوت اندیشه می‌تواند میان آمریکا و اروپا فاصله عمیق اقتصادی ایجاد کند. دولت سوسیالیستی رودریگز زاپاته‌رو در اسپانیا اگرچه تافته جدابافته‌ای از این رابطه نیست اما به دلیل تفاوت اندیشه اقتصادی تا حد قابل توجهی از بحران اقتصادی غرب درامان مانده و جایگاه آن نسبتاً تحکیم یافته است.
گذشته از این مسائل چند مقوله بزرگ در نظام بین‌الملل روابط دو سوی اقیانوس اطلس را به چالش طلبیده است.
فروپاشی شوروی و پایان جنگ سرد بذر اختلافات را کاشت و موجب تحول بنیادین در مناسبات هژمونیک آمریکا و اروپا گردید که این تحول امروزه در قبال روسیه نمود آشکارتری دارد. آمریکا عموماً بر یکجانبه‌گرایی تأکید داشته است چنان که در دوران ریاست جمهوری هشت ساله جورج بوش پسر وجهه نهادهای بین‌المللی بویژه سازمان ملل و همچنین حقوق و معاهدات بین‌الملل لطمه دید. اما اتحادیه اروپا که به یک قطب اقتصادی یکپارچه مبدل شده بر آن است با حذر کردن از اشتباهات آمریکا خود را به عنوان یک نیروی مقتدر سیاسی در نظام جهانی معرفی کند که میانجیگری سارکوزی در جنگ پنج روزه گرجستان و روسیه و اهتمام وی برای تشکیل اتحادیه مدیترانه با عضویت اعضای اتحادیه اروپا و همسایگان جنوبی دریای مدیترانه از آن جمله است.
در یک برآورد اصولی می‌توان دریافت که هر دو عضو جامعه فراآتلانتیکی (آمریکا و اروپا) توافق گسترده‌ای بر سر اهداف راهبردی و بلندمدت دنیای غرب دارند اما بر سر شیوه‌ها و ابزارهای دستیابی به اهداف مشترک و پاسخگویی به چالش‌های جهانی توافقی وجود ندارد. اروپا بر آن است تا یک الگوی جدید سیاست خارجی برای خود تبیین کند و یا دست کم در سطح بین‌المللی سهمی از موضوعات سیاست خارجی در مشارکت با آمریکا داشته باشد. البته برای نشان دادن مصادیق این دوگانگی در نگاه آمریکا و اروپا، روسیه، چین مورد خوبی برای محک ‌زدن روابط فراآتلانتیکی در تقسیم وظایف نیستند چرا که چین به عنوان غول آسیایی به سرعت در حال رشد است و در فاصله 10 تا 15 سال آینده آمریکا و اروپا را یارای در افتادن با آن نیست. با این حال، هر دو طرف برآنند تا چارچوبی مستحکم برای مراوده با چین بیایند.
روسیه نیز رقیب دوستان فرآتلانتیکی در سالیان اخیر بوده است چنان که ولادیمیر پوتین نخست‌وزیر روسیه فروپاشی شوروی را فاجعه راهبردی «قرن بیستم» خوانده است. رهبر کرملین در مسیر هدایت روسیه به جایگاه پیشین، با اروپا و آمریکا برخوردهای متعددی داشته که این تصادم جلوه‌های تازه‌ای به نظام بین‌الملل بخشیده است. گسترش ناتو به سوی شرق، برنامه استقرار سپر موشکی آمریکا در اروپای مرکزی، استقلال کوزوو، جنگ قفقاز در اوت 2008 و امنیت ترانزیت انرژی روسیه به اروپا جزو مهمترین مسائلی است که باعث شد روسیه از طریق آنها برخی مهره‌های بازی سیاست خارجی اروپا و آمریکا را تکان دهد و حال برای درک این تحولات و شناخت نسبی به آینده نظام بین‌الملل در مقاله حاضر موضوعات ناتو، امنیت اروپا و آمریکا با محوریت روسیه در کانون بحث قرار می‌گیرد تا بتوان پارادایم‌های اصلی در روابط فراآتلانتیکی را به وضوح دریافت.
آمریکا و پازل اروپا
باراک اوباما در رقابت‌های مقدماتی ریاست جمهوری آمریکا گفت: «آمریکا شریکی بهتر از اروپا ندارد» و دو طرف باید گونه‌های جدیدی از چندجانبه‌گرایی برای قرن بیست‌ و یکم بیایند. اروپا در دوره بوش روابط تیره و گاه خصمانه‌ای با آمریکا داشت اما این بار امیدوار است که مناسبات گذشته بهبود یابد. اوباما تغییرات جوی، تروریسم، اشاعه هسته‌ای و پاره‌ای موضوعات دیگر را به عنوان زمینه‌های همکاری پیشنهاد داده است و برای خوشایند اروپایی‌ها هیلاری کلینتون را به سمت وزارت خارجه منصوب کرد که با استقبال اروپا مواجه شد.
اما اروپا و اتحادیه اروپا یکسان نیستند. آمریکا علاوه بر رابطه با اتحادیه اروپا هر یک از کشورهای اروپایی روابط دوجانبه هم دارد و متحدانی برای خود یافته است. هر یک از این کشورها دارای ارزش‌ها، تاریخ، منافع و نیازهای متفاوتی هستند که گاهی آنها را در تقابل با اتحادیه قرار می‌دهد و کار آمریکا را هم دشوار می‌سازد. همکاری آمریکا با مجموعه اتحادیه اروپا هماهنگی بیشتری خواهد داشت تا با هر یک از اعضا به تنهایی. اصلی‌ترین متحد آمریکا در اروپا، انگلیس است که از بسیاری جهات بویژه بحث مالی اختلافات زیادی با بروکسل دارد. مناسبات آمریکا و انگلیس «روابطی ویژه» لقب گرفته است و آمریکا در هر نقطه‌ای از دنیا که دست به اقدامی می‌زند انگلیس را هم همراه خود می‌بیند. بنابراین به نظر نمی‌رسد که در دوران اوباما این رابطه کمرنگ شود. به طور مثال در مسئله‌ای مانند درخواست آمریکا از اعضای ناتو برای افزایش نیرو در افغانستان که تقریباً با بی‌اعتنایی یا مخالفت ناتو روبه‌رو شده انگلیس بدوت هیچ تعلل و تأخیری نیروهایش را افزایش داد.
اما این رابطه ویژه اکنون در معرض خطر است. نخست از آن جهت که همراهی همیشگی لندن با واشنگتن به احساسات ضد آمریکایی در انگلیس دامن زده است و دیگر اینکه تدوین سیاست خارجی مشترک اتحادیه اروپا و فشار اعضا برای تمکین لندن از راهبردها و رهنمودهای مشترک می‌تواند این رابطه ویژه‌ را تحت تأثیر قرار دهد. اوباما با پیش‌بینی این وضعیت مجموعه بزرگ اتحادیه اروپا را خطاب قرار داده و گفته است: «در قرن جاری به اتحادیه‌ای نیاز داریم که امنیت و پیشرفت قاره را تضمین کند.» با این حال، اتحادیه اروپا براساس مدل کنونی فاقد مشروعیت فراگیر، اعتبار، شفافیت و مسئولیت‌پذیری دموکراتیک است و تا زمان ایجاد مدلی دیگر، انگلیس معتمد‌ترین متحد آمریکا خواهد بود.
در برهه کنونی اروپا در حال تدوین سیاست خارجی و برنامه دفاعی مشترک است، البته با این ایده که تکروی آمریکا را محدود کند. براساس این ایده واشنگتن به حاشیه رانده می‌شود و روابط دوجانبه آن با هر یک از اعضای کلوپ بروکسل در مخاطره قرار می‌گیرد. این خواسته به زودی محقق نخواهد شد و اروپا قادر نیست در شرایط فعلی خود را از سایه آمریکا خارج کند. گرایش بسیاری از رهبران اروپایی به آمریکا سیاست خارجی آنها را تحت تأثیر روش آمریکایی قرار داده است. در این میان ناتو هم کانالی است که آمریکا برای تأمین منافع راهبردی‌اش در سراسر دنیا بویژه افغانستان و عراق از طریق آن اروپا را دنباله‌روی خود کرده است. ناتو محوری‌ترین نهاد امنیتی در روابط ترانس آتلانتیکی است و نگین این اتحادیه به شمار می‌آید. اگر اتحادیه اروپا نهاد امنیتی خاص خود را تأسیس کند ناتو به انزوا می‌رود زیرا اروپایی‌ها توان تأمین هزینه‌های دو نهاد بزرگ دفاعی را ندارند و ترجیح می‌دهند به جای ناتو محصولی بومی و خاص قاره اروپا داشته باشند. بدین ترتیب، برای نخستین بار پس از جنگ جهانی دوم توازن ژئوپولیتیکی در روابط دو سوی آتلانتیک به نفع اروپا شد و رابطه ویژه آنگلو ـ امریکن هم قربانی می‌شود.
آمریکا به منظور ایجاد نوعی پیوند قوی‌تر درصدد برآمده تا بخشی از سپر موشکی جهانی خود را در قلب اروپا یعنی جمهوری چک و لهستان مستقر کند. این طرح بشدت خشم روسیه را برانگیخته و در اروپا دودستگی ایجاد کرده است. برخی مانند فرانسه خواهان تأمل بیشتر در مورد استقرار آن هستند و برخی دیگر مانند چک یا لهستان به دلیل تمایل به آمریکا و کدورت تاریخی نسبت به روسیه خواهان استقرار سریع آن هستند.
سه محور تازه اختلاف آمریکا و اروپا
اختلافات اروپا و آمریکا در هزاره سوم در 3 پارادایم قابل بحث است:
1) هر دو رقابت‌ برای حکومت بر دنیا هستند: «ما» به معنای «غرب» شامل اروپا و آمریکا دیگر جایگاهی ندارد و قدرت تعیین قوانین بازی در روابط بین‌الملل را از دست داده است. زمانی دو طرف چنین شعار می‌دادند: «دنیا تنها در صورتی جای بهتری خواهد بود که آمریکا و اروپا با هم باشند.» اما دوره این شعار به سر آمده و در بسیاری از نقاط دنیا اعتباری ندارد. به دلیل ظهر قدرت‌های جدید مانند چین، روسیه و هند، «ما» قدرت نفوذ در قانونگذاری بین‌المللی از حقوق بشر تا پیمان‌های تجارت جهانی یا پیمان منع اشاعه هسته‌ای را از دست داده است. امروزه بسیاری از ملت‌های دنیا به این باور رسیده‌اند که غرب حق نفوذ و سلطه بر آنها را ندارد. به همین دلیل است که روسیه با سپر موشکی آمریکا در اروپا که با هدف محدود ساختن مسکو صورت می‌گیرد مخالف است. واقعیت آنکه اروپا و آمریکا مجموعاً تا 2050 تنها 7 درصد از جمعیت دنیا را خواهند داشت و 93 درصد بقیه رهبری 7 درصد را نمی‌پذیرد.
2) شکاف نسل‌ها: قرن بیست و یکم و قرن 20 تفاوت دارد بیشتر از آن جهت که نسل امروز وارد دنیای متفاوتی شده و بخش اعظم نیروی جوان پس از 1989 یعنی سال آغاز فروپاشی شوروی به دنیا آمده است. تحقیقات و مطالعات نشان می‌دهد نهادها و الگوهای فعلی مانند ناتو برای 20 ساله‌های امروز شناخته شده و قابل فهم نیست و این نسلی است که دنیای فردا را در دست می‌گیرد. چنین نسلی تمایل و علاقه بی‌چون و چرا به آمریکا ندارد و جایگزین‌های دیگری نظیر روسیه و چین دارد و خواهان روابط ترانس آتلانتیکی برابر است. در این میان، ناتو که پس از فروپاشی شوروی مأموریت محاصره کردن روسیه را برای خود انتخاب کرده این رویکرد را تسریع می‌کند و سبب رویگردانی اروپایی‌ها از آن خواهد شد زیرا ساختار آن کهنه و نخ‌نما شده و اجازه عرض اندام به اروپایی‌ها نمی‌دهد. به علاوه پیوستن اوکراین و گرجستان به آن، روسیه و اروپا را که نیاز متقابل اقتصادی دارند رو در روی هم قرار می‌دهد. ناتو به استقلال کوزوو کمک کرد و صربستان را آزرده خاطر ساخت و روسیه و صربستان را هم نزدیک‌تر کرد. روابطی که این دو کشور با هم برقرار کرده‌اند ممکن است پس از پیوستن صربستان به اتحادیه اروپا زمینه‌ساز اعمال فشار و انتقام‌جویی مسکو از بروکسل به نیابت از بلگراد شود. مسکو منتظر نماند و برای نیشگون گرفتن از غرب استقلال آبخازیا و اوستیای جنوبی از گرجستان را برنامه‌ریزی کرد. جنگ پنج‌روزه مسکو و گرجستان در واقع پاسخ روس‌ها به 3 اقدام غرب در کوزوو، سپر موشکی آمریکا و مشارکت دادن اوکراین و گرجستان در ناتو بود.
اروپا در برابر روسیه آسیب‌پذیر‌تر از آمریکاست. اروپا بیش از یک سوم از انرژی خود را از مسکو خریداری می‌کند و در سه سال اخیر روسیه دو بار از انرژی به عنوان اهرم فشار بر اروپا استفاده کرده است. از سوی دیگر، در آسیای میانه، قزاقستان نیز با حمایت روسیه، آمریکا را از پایگاه هوایی مناس اخراج کرد تا نفوذ واشنگتن در این منطقه که در دوره بوش اهمیت یافته بود مختل شود.
3)سه‌گانه آمریکا ـ اتحادیه اروپا ـ روسیه: با توجه به موضوعات فوق اختلاف درونی اتحادیه در قبال مسئله روسیه نمایان می‌شود. در حالی که سیاست‌سازان آمریکا در حوزه سیاست خارجی سرگرم بازسازی سناریوی جنگ سرد و احیای ناتو هستند بسیاری از اروپایی‌ها به «مشارکت راهبردی» با روسیه می‌اندیشیدند. این نشان از سادگی اروپایی‌ها ندارد. بلکه سیاست عملی و واقع‌بینی است که آنها را به این سو کشانده است. نیاز به گاز روسیه، پول و سرمایه و همجواری سبب شده تا اروپایی‌ها قسمتی از توجه خود را از آمریکا به روسیه منتقل کنند.
این بخش از اروپایی‌ها بر این باورند که در جنگ قفقاز، میخائیل ساکاشویلی رئیس‌جمهور گرجستان مسئول بروز جنگ بود و او بود که روسیه را تحریک کرد. به باور آنان در مسئله اوکراین و قطع انرژی هم مشکل از جانب روسیه نبود بلکه باز‌ی‌سازی اوکراین و نقص سیستم ترانزیت انرژی بود که بخش بزرگی از اروپا را به عصر یخبندان بازگرداند. پس از 1989 اروپا تغییرات جدید را تا حد زیادی حس کرده و با آن همگام شده است اما سیاستگذاران آمریکایی چندان این تحولات را به ذهن خود را نداده‌اند و به تبع آن دوستان اروپایی را از خود دور کرده‌اند.
مونیخ، گذرگاه روسیه ـ غرب
کنفرانس امنیتی مونیخ فرصتی بود تا دولت اوباما سیاست خارجی خود را ارائه دهد. جوبایدن معاون ریاست جمهوری آمریکا در این کنفرانس خطوط کلی سیاست خارجی دولت جدید آمریکا را تبیین کرد اما انتظار نمی‌رود که برنامه‌های او و اوباما چالش‌های پیش روی آمریکا و روسیه را به راحتی از میان بردارد. دولت اوباما وعده داده است در جهت ایجاد رابطه جدیدی با روسیه برقراری ارتباطاتی نوین میان روسیه و ناتو گام بردارد. بایدن در این کنفرانس گفت: «در چند سال اخیر تغییرات خطرناکی در روابط روسیه و برخی متحدان اروپایی ما به وجود آمده است. زمان آن رسیده که در بسیاری از زمینه‌های همکاری با روسیه تجدیدنظر کنیم.» به فهرست چالش‌های میان دو کشور باید موضوع هسته‌ای ایران که روسیه حامی آن است، پیمان کاهش تسلیحات راهبردی (استارت) که اواخر 2009 منقضی می‌شود، را هم اضافه کرد. آمریکایی‌ها قصد دارند با مرتبط ساختن هر یک از این موضوعات به یکدیگر در موضع بالاتر چانه‌زنی قرار گرفته و روابط جدید با روسیه را بر مبنای شبکه‌ای تو در تو بنا نهند. الن توشو رئیس کمیته فرعی نیروهای سرویس راهبردی ارتش در مجلس نمایندگان آمریکا در کنفرانس مونیخ گفت: «راه‌حل بسیاری از موضوعات مانند سپر موشکی و گسترش ناتو تا حدود زیادی در مسکو نهفته است. نخست باید روسیه به سوی همکاری با ما در زمینه تهدیدات مشترک گام بردارد.»
هنری کسینجر وزیر خارجه اسبق آمریکا هم در دوران جنگ سرد از چنین ترفندی بهره برد اما تحلیلگران هشدار می‌دهند که این رویکرد ممکن است برای دو طرف مضر باشد. روسیه تمایل زیادی به بحث درباره سپر موشکی و گسترش ناتو دارد اما مایل نیست آن را به پرونده هسته‌‌ای ایران مرتبط سازد. مسکو همچنین حاضر نیست جلوگیری از گسترش ناتو، کنترل بر ذخایر و ترانزیت انرژی و برقراری حوزه نفوذ در آسیای مرکزی را به فراموشی سپرده و تنها درباره سپر موشکی به گفت‌وگو بنشیند. مسئله مهمتر برای روسیه رخدادهایی است که در آستانه مرزهای آن می‌گذرد و همان‌طور که جنگ قفقاز نشان داد مسکو حاضر است برای حفظ منافع خود و جلوگیری از نفوذ آمریکا دست به اسلحه هم ببرد. روسیه هم در تقابل مستقیم با آمریکا در آسیای مرکزی و هم از طریق مواجهه با متحدان اروپایی آمریکا قادر است که واشنگتن را در وضعیت پیچیده‌ای قرار دهد و به بسیاری از حوزه‌های نفوذ آمریکا در خاورمیانه و آمریکای لاتین وارد شده و بلوک‌های جدیدی به نفع خود ایجاد کند. مسکو منتظر پیام و اقدام صادقانه دولت اوباما برای تغییرات و انتظار دارد که واشنگتن دغدغه‌های آن را مدنظر قرار دهد در غیر این صورت، جنگ سرد بعدی کلید خواهد خورد.
با همه این اوصاف، روسیه برای حذر از وخامت روابط و در ابتدای روی کار آمدن دولت اوباما و برنامه استقرار موشک‌های کوتاه برد اسکندر در کالینینگراد را به حالت تعلیق درآورد. در این‌باره دو تحلیل وجود دارد: نخست اینکه این اقدام ژست روسیه برای آرام کردن و منصرف کردن اوباما از استقرار سپر موشکی در اروپاست. دوم اینکه زد و بند‌هایی پشت‌ پرده میان روسیه و آمریکا وجود دارد. روسیه می‌داند که آمریکا در شرایط و مناطق مختلف به مسکو نیاز دارد می‌خواهد با یادآوری این شرایط واشنگتن را به همراهی با خود وادار کند. در این مرحله تعطیلی پایگاه مفاس در قرقیزستان فرصت مطلوبی را در اختیار مسکو قرار داد. روسیه اعلام کرده که حاضر به ترانزیت کمک‌های غیر تسلیحاتی آمریکا و ناتو برای عملیات در افغانستان است که این امر می‌تواند امتیازاتی برای روسیه حاصل کند. اگر آمریکا از این فرصت استفاده کند امکان رفع تنش با روسیه را خواهد داشت.
خیزش چین
آمریکا بیش از آنکه نگران اعتراض‌های شدید روسیه باشد از خیزش چین بیمناک است. قرن بیست‌ و یکم را متعلق به چین و در کنار آن هند می‌دانند و برخی بر این باورند که قرن جاری به سقوط آمریکا خواهد انجامید. به اعتقاد برخی، سقوط آمریکا از طریق افول واشنگتن در برابر مدعیان قدرت نخواهد بود بلکه خیزش سایرین و ناتوانی آمریکا در جلوگیری از قدرت گرفتن آنها به عنوان سقوط آمریکا مشخص خواهد شد.
آمریکا با آگاهی از قدرت آتی چین درصدد برآمده تا سطح روابط را گسترش داده و مناسبات با پکن را نوسازی کند. هیلاری کلینتون در روزهای آغازین کارش در وزارت خارجه اولین مقصد خارجی‌اش را پکن در نظر گرفت. پیوندهای قوی اقتصادی دو کشور با هم به قوت خود باقی است اما دولت اوباما زمینه‌ها را گسترش داده و به تغییرات جوی، انرژی و حقوق بشر را هم در دستور کار گنجانده است. مسائل امنیتی و پرونده هسته‌ای ایران و کره‌ شمالی هم از آن جمله است، اما برنامه اوباما در قبال چین حساسیت‌هایی نیز دارد و موضوع تبت و دالایی لاما کافی است تا جرقه آتش را در روابط دوجانبه ایجاد کند. از سوی دیگر اتکای شدید اقتصادی طرفین به یکدیگر به معنای آن خواهد بود که آمریکا بدون همکاری چین قادر به عبور از بحران نیست و رنجاندن غول زرد آمال‌های آمریکا را بر باد خواهد داد. کلینتون در ابتدای وزارتش گفته بود که رابطه با چین در دوران بوش به یک «دیالوگ اقتصادی» مبدل شده بود اما باید ابعاد جدیدی هم به آن افزود.
برای این منظور، او باید وزرات خزانه‌داری و نهادهای انرژی و جوی را به کمک بطلبد. در دوران بوش، هنری پولسون وزیر خزانه‌داری سابق برنامه‌ای را تحت عنوان «دیالوگ راهبردی اقتصادی» با چین مطرح کرد که موضوعات عدیده‌ای در آن بود اما مسئله تبت در آن قرار نداشت. بوش هم بدون توجه به موضعگیری سایرین در قبال ناآرامی‌های تبت ترجیح داد سکوت کند و برخلاف خواسته مخالفان در مراسم افتتاحیه المپیک پکن شرکت کرد. ظاهراً اوباما این روش را قبول ندارد. با این حال ابتدا لحن آرامی در قبال چین خواهد داشت و به مسئله تغییرات جوی و بهره‌وری انرژی می‌پردازد و سپس تبت را هم وارد دفتر روابط می‌کند. به نظر می‌رسد که «قرن آسیایی» اهمیت آسیا برای دولت اوباما را بیشتر کرده و شاید آمریکای لاتین و آفریقا تحت‌الشعاع آسیا قرار بگیرند. کلینتون در سفر خود در ژاپن، اندونزی و کره جنوبی هم توقف کرد یعنی در ایستگاه‌هایی که متعلق به غول‌های اقتصادی است و در آینده نسبتاً نزدیک می‌توانند با بهره‌برداری از اهرم‌های خود در تعیین سرنوشت آمریکا تا حدی مؤثر باشند.
آمریکا اگرچه در اندیشه بازسازی روابط تمدنی با اروپاست اما قرن حاضر لزوم آشنایی و احترام به تمدن‌های دیگر و تقسیم قدرت جهانی با سایرین را آشکار کرده است و این موجب گسترده شدن فصلی متفاوت در تاریخ بشری با حضور بازیگران متفاوت با ماهیت‌های گوناگون خواهد شد. این واقعیت چارچوب همکاری‌های فراآتلانتیکی را تحت ‌تأثیر قرار می‌دهد و قوانین جدیدی در بازی سیاست بین‌الملل پدید خواهد آمد.