محمدتقی قزلسفلی
1- حال که چند سالی است از شروع هزاره جدید گذشته است، شاید بتوان آرمان «سال 2001» را (درست با نوعی فرض و تاکید تاریخی، چنان که در میان دو گیومه قرار میگیرد) دیگر تنها به مثابه آنچه در تقویمهای مکررمان نوشته و چندی بعد از دیوار خانه و میز کار برداشته میشود، به تماشا نشست.
آن آرمان اکنون از ما فاصله گرفته، بر آن بود که آغاز هزاره نو، میتواند که باید همچون بدایت و طرح داستانی نو، «انسان جهانی» را در آستانه توسعه تاریخی بزرگی قرار دهد، اما هماینک در پس خاک و خاکستر خاطرههای این چند ساله، بازتاب دیگری دارد. کوتاه زمانی پس از وداع با عصر ایدئولوژیها که دورانی از رفاه و خوشی کمینه را در خاطرهها نگاشت و امیدهامان را در تعبیر ارسطویی از زندگی در پولیس برای «به زیستن» دو چندان کرد، اما همان انسان جهانی، دیگر بار در هبوط وقایع غیرقابل باور چون 11 سپتامبر و ماجراهای پس از آن فرو افتاد.
چنان که یکی از بزرگترین متفکران قرن چنین حوادثی را به اندیشه خود کاملا در تعارض و لذا «غیرقابل باور» دانست. «گادامر» اندک زمانی پیش از مرگ در گفتوگو با نشریه Die Wait میگوید: هنوز از این مساله و رویدادها سر در نمیآورم... این امر واقعا مرا به وحشت انداخته است، وقتی با خود میاندیشم که مدت زیادی از این مساله خطرناک این نوع از قدرت روبروی دروازههای وین قرار گرفت، نگذشته است (در شرق 29/6/1383)
از این رو بود که اضطراب و تشویش حاصل از تغییر هزاره برای کسانی یادآور نوعی «لحظه آخرالزمانی (آپوکالپتیک) بود، نه پیامآور لحظههایی مسرتبار. چه بسا این روند به نوعی به بازسازی خاطرههای تلخ، از نوع آنچه در اندیشه متفکران اضطراب نیمه نخست قرن بیستم شاهد بودیم، انجامید. استوارت هیوز با وامگیری از اندیشه پل تیلیخ متفکران آن دوره را یادآوران «اضطراب سوم» مینامید و اینک متفکرانی در اضطراب «عصر چهارم» به تماشا و در عین حال واکنش نشان دادن به حوادث «غیر قابل باور» چون 11 سپتامبر نشستند. برخی از ایشان در ناحیهای از گشودن هزارتوی جهان کنونی، بر آن شدند که امکان حل معضلات بشری، همواره در اسطوره سیزیفوار واماندهاند؛ وقوع خشوتهای قومی در بالکان که نهایت مصایب آن را اهالی کوزوو و سربرنیتسا تحمل کردند، خشونت بیپایان خاورمیانه با رنجی که در نوا غزه و جنوب عراق همراه شد، خواست برای رهایی از قیمومیت اقتدارگرایانه روسها که بلایایش را اهالی چچن با پوست و استخوان حس کردند تا نسلکشیهای فاجعهبار در رواندا.
تو گویی جهان ما خصلتی از امپراتوری تازه تقسیم شده پس از مرگ امپراتور بزرگ را به خود گرفته که اینک جنگسالارانش در اینجا و آنجا قدرت برهنه را ارزانی تودهها میکنند. به این تابلو میتوان حتی صورتهایی از «استعمار پسامدرن» نیز افزود که اقتصاد بینالمللی جهانی را در پاسخ به نرخ بیکاری، فقر و سرخوردگیهای درونی حاصل از آن ناتوان کرده است. روایت حاضر با سویه دیگری هم رودرروست و آن دهشتافکنی جدیدی است که ترور یا نفی دیگری را به هر شکل و ابزار مرام خود قرار داده و به این ترتیب شرح آن جغرافیای جهان را از الجزایر تا کابل و از مسکو تا نیویورک در برگرفته است. به راستی طنز تلخی در این گفته است که یک خصلت یا پیامد جهانی شدن هم این است که نیویورک به کابل میچسبد. حال پرسش این است که چه باید کرد؟
2- شومپیتر سالها پیش به درستی گفته بود که برای زیستن در جهان مدرن لازم است هزینههای زیادی بپردازیم. از جمله این هزینهها سودای جنگهای همواره بیپایانی است که جنگ جهانی دوم مهمترین آن است، اما چنان که از فردای پایان جنگ مذکور، تعدادی از اهالی سیاست و فکر در نگرانی از تکرار آشوویتس، پرده آهنین ایدئولوژیک و دیگر درامها به فکر ارائه راهحلهایی برای زیست جهان افتادند، هماینک در پس سالهایی که به دنبال فروپاشی شوروی آغاز میشد، تعدادی از چهرههای جهان سیاست و اندیشه به واسطه نگرانیهای درستی که داشتند، رسالت اخلاقی را پیشه خود کردند. این بار اما چنین تعهدی نوعی فراخوانی برای فهم و تجسد بخشی به باب گفتوگو بود.
به گمانم خصلت این رویکرد نظری ـ عملی فوق در آموزهای ویژه از آنچه که «امید و خاطره» نامیدهام، معنا مییابد. چه این آموزه که نمیتوان آن را به سهولت در قالب گفتمانی جامع تعریف کرد، پیشروانی چون دومان هرتزوگ، رئیسجمهور پیشین آلمان و اسلاو هاول، سیاستمدار چک، پاپ رهبر به تازگی مرحوم شده کاتولیکهای جهان و سرانجام سیدمحمد خاتمی در ایران را در خود گرد آورده است. این آموزه در پاره گفتار «امید و خاطره» به زبان پاپ تمام ملتها و نمایندگانش را به آنچه که او «تمدن عشق» مینامید، فرا میخواند، نیک میدانیم این مهم تنها در تسریع افق گفتوگو میسر است.
پاپ (کارول و وجیتلا) خود از جمله کسانی بود که در آموزه مذکور، عمده عمر خود را از سال 1978 تا زمان مرگ در آوریل 2005، صرف صلح و گفت میان ادیان و تمدنها کرد. او به انسانیتی که همواره مورد تجاوز است و به بشریتی که سختکوشانه در حال حفر گور خویش است، سخن از اخلاق دینی به میان میآورد و بر اساس همین مسئولیت بود که بیش از 120 کشور جهان را از نزدیک دید. وی «در دفاع از حرمت تمام جانهای بشری» دائما فرهنگ مرگ را در جهان معاصر تقبیح میکرد: «از سقط جنین گرفته تا اعدام، از تبعیض نژادی گفته تا بار مسئولیت قرضهای خارجی به جامعه بینالمللی» (مرجایی، 1384، ص 9) همچنین وی بارها سرمایهداری را به جهت نیاز آن به تبلیغ و استقرار زندگی مصرفی لجام گسیخته به شدت مورد تقبیح قرار داده، خصلت ضدانسانی آن را نکوهش کرد. به گمان او نیز آنچه اوضاع زیست ـ جهان را در معرض انهدام قرار داده، فقر اخلاقی در پهنه سیاست و اجتماع ماست. با این ملاحظه او تصریح میداشت که ادیان، میتوانند در امکان چنین اخلاقگرایی بیآنکه ضرورت دخالت آنها در سیاست باشد، مددرسان بشری شوند.
از سوی دیگر هرتزوگ نیز از آرمان «آشتی تمدنها» چون راهبردی برای صلح جهانی در سده آینده دفاع کرد. وی علی رغم تصریح به اینکه نمیتوان در باب هسته اصلی حقوق بشر (چون آزادیهای سیاسی و عقیدتی، منع شکنجه و تبعیض نژادی) سازش کرد، اما بر آن شد، تجربه تاریخی سدههای گذشته بنیانهای محکمی بر روی اشتراکات فرهنگی اسلامی، مسیحی، بودایی و کنفوسیوسی در زمینه شأن انسانی، عدالت همگانی و همدردی نسبت به نوع دیگری، عرضه میکند. همچنین روشنفکری چون واسلاو هاول که تجربه گرانبهایی از سالها مبارزه برای آزادی در جامعهای داشت که بسان دیگر بلوک شرق اسیر ایدئولوژی ضد گفتوگویی کمونیسم بود، از تعهد و رسالت جدید طبقه روشنفکر برای مبارزه با بقایای اندیشهها و جزمیات متعصبانه سخن به میان آورد و خود در این رسالت نه تنها از بنیانگذاران «منشور 77» یا جنبش مدافع حقوق بشر شد، بلکه چندین بار دستگیر شده، به زندان هم افتاد.
از این روی در پهنه خاطره سالها مبارزه اروپای شرقی برای رهایی از دام کمونیسم، او به نمادی برای دموکراسی تبدیل شده. در اندیشه هاول؛ پیوند اخلاق و سیاست نوعی دعوت به زیست ـ جهان گفتوگو بود. به اعتقاد روشنفکری چون او اگر این امکان فراهم شود که کشورها با سیاستمدارانشان بار تعصبات ایدئولوژیک را کنار گذارند و به سمت نظامهای دموکراتیک هدایت شوند، نه تنها وقوع مخاصمات بینالمللی به حداقل میرسد، بلکه این امید هم میرود که امکان تعادل فکری و فرهنگی آنها تسهیل خواهد شد.
3- آموزه «امید و خاطره» با سیدمحمد خاتمی میتوان صورتی غنی و در عین حال تراژیک داد. او در جامعهای مطرح شد که در خرداد 76، به نماد آرمانخواهی و کثرتگرایی فکری نسلی جدید تبدیل شده بود، لذا وقتی ایده گفتوگوی تمدنها را به مثابه دستورالعملی راهبردی در سطح جهان مطرح کرد، اهمیت عمل او دو چندان مینمود. چه او تجسم سیاستمداری از جامعهای بود که انقلاب سال 1357 آن در پس سالها ملاحظات ایدئولوژیک و دیگر تعصباندیشیها گویی مسیر دیگری پیش گرفته بود، اما رویکرد جدید او اگر نگوییم به منزله گسست از پارادایم پیشین نبود، در عین حال، نوعی پراتیک نظری و عملی برای اخلاق سیاسی در جامعه ایرانی و به همین نسبت قیاسی در وضع بینالمللی بود. او خود به چنین کنشی اعتقاد راسخ داشت: «افتخار من این است که به نمایندگی این مردم در پایان قرن ندای گفتوگوی تمدنها و همهگیر شدن دموکراسی را در سراسر جهان سر میدهم.»(خاتمی 22/1/84)
خاتمی با ملاحظه و ژرفاندیشی خاص پیرامون وقایع و حوادث تلخ دینی چند ساله، به درستی نشان داد که جنگها نقطه عزیمت خود را از نوعی کژاندیشی وام میگیرند، لذا تردیدی نیست که سنگرهای دفاع از صلح را تنها باید در «اندیشیدن» به صورتی دیگر ساخت. در این چارچوب است که وقایع دلخراش پس از 11 سپتامبر را ناشی از فقدان گفتوگوی میان تمدنها تفسیر میکند. سویه تراژیک چنین پراتیکی، نبود نسبت مناسبت میان گتفمان سیاسی ـ ایدئولوژیک جامعه ایرانی و تاییدپذیری در سطح جهان است. واقعیت این است که تلاشهای این چند ساله خاتمی به واسطه عقبنشینیهایی چند در پروژه اصلاحات ایستار قابل اتکایی در چارچوب گفتمان ایرانی نیافت. چه حتی «مرکزی» هم که به این نام و خواست از سالها پیش به راه افتاد، پس از چند سال فعالیت کژدار و مریز و اساسا بیهدف، خود را چون طفلی بیکس به دامان وزارتخانه دیگری انداخت، اما مهم این بود که آرمان مذکور خود را به کنش جهانی چون دکترینی در صحنه روابط بینالملل مبدل ساخت.
در این وجه با اهمیت، خاتمی میتوانست افتخار کند که تصویری گفتمانی و تعاملی از دین و اخلاق مبتلا به دین در سیاست جهانی ارائه داد. از این رو در این اظهار نظر صریح او واقعیتی است که نمیتوان کتمان کرد: «امروز با وجود همه مشکلات، صدای اسلام آزادیخواهانه، اسلام مردمسالار و اسلام طرفدار پیشرفت و علم در مقابل اسلام طالبانی، اسلام خشونت و ترور در دنیا مطرح شده است. اگر در ایران تلاش کردهام از موضع دین از دموکراسی دفاع کنم و این را خدمتی به دین میدانم، به همین ترتیب در عرصه جهان نیز میتوان از موضع دین به تسامح، صلح و همزیستی دعوت کرد.» برای او، این رویکرد نه تنها بهرهبرداری از فرصتهای حاصل از خصلت فرهنگی انسانها در جوامع گوناگون است، بلکه به علت وجود و بازتولید اختلافات شدید و مناقشات جاری در جهان، لازم و ضروری به نظر میرسد.
خاتمی با اعتراف به اینکه اهتمام به گفتوگوی تمدنها و تعابیر آن در داخل ایران کمتر از متوسط توجه جهانی بوده است و شاید این امر ناشی از فضای ناسالم سیاستزده جامعه ما است، اما با ملاک قرار دادن پارادایم «امید و خاطره»، او بسان متفکرانی که بیشتر از ایشان سخن گفتیم، در پی «نزدیک کردن زبان سیاست به زبان فرهنگ»(خاتمی 8/2/1384) چه در سطح خرد (ایرانی) و چه در سطح کلان (جهانی) بوده است، به زعم او استقبال بینظیر جهانی و فعالیتهای در حواشی آن نیز نشان از تشنگی بشر به صلح و دوستی است.
گفتوگو برای او یک مفهوم بلاغی، پر طمطراق چنان که به کار پیروزی در رقابتهای سیاسی بخورد ـ چنان که به تعبیر طنز تلخ او کلاهی که برای صاحباش صف طویلی تشکیل میشود نبود، بلکه او در جایگاه فردی از مجموعه روشنفکران معاصر، این عمل را چالشی جدی در برابر اوضاع پریشان جهانی میدانست: «گفتوگو بر این شناخت استوار است که همه، در این جهان به یکدیگر نیازمندیم. بهبود بخشیدن به ارتباط متقابل بزرگترین چالشی است که ما را به خود مشغول داشته است. به باور من تنها زمانی میتوان معنی ارتباط را به صورتی کامل و قابل لمس بیان کرد که بتوان توازن و تعادلی بین سخن گفتن و گوش فرا دادن ایجاد کرد، چرا که گوش دادن واقعی، هنر بزرگی است که تنها عده قلیلی آن را واقعا درک کردهاند. برای آموختن این امر نیاز به تمرین مداوم داریم. (خاتمی در هارتکه مایر، 1381، ص 70)
تمرین دائم برای به خاطر سپردن و یادآوری «خاطره» به مثابه محرکی در تقویت امید سویه دیگر این رویکرد است. یادآوری در اینجا چنان که تودورف میگوید، پیش آوردن راههای مختلف برای انتخابات گزینه مناسب است. از این روست که پارادیم «امید و خاطره» نمیخواهد یک دکترین متعصب باشد، فراخوانی برای پیوستار خاطرات فردی و جمعی، در جهت گستره حوزه عمومی زیست ـ جهانی است. چگونه چنین چیزی میسر میشود؟
4- «امید و خاطره» در بستر نوعی زیباییشناسی از تفکر سیاسی جدید پرورش مییابد که برخلاف نظریههای سیاسی پیشین، هرگز چارچوب تحلیلی خود را محدود به اموری چون پولیس یا دولت، نمیکند. چه هستی جمعی زیست ـ جهان به واسطه ابعاد ناشناخته آن، نیازمند جهتگیری جدیدی است. از جمله اینکه میخواهد یا مدعی است مسائل جدیدی در دستور کار قرار دارد. از این رو و در قالب قرارداد اجتماعی، یا فایدهگرایی چپ و راست تعریف نمیشود، تجلی آن صورتی شاعرانه میان خاطره و آنگاه امید است. خاطرهای چون آشوویتس، گولاک، خلیج خوکها و اکنون 11 سپتامبر، کابل، ابوغریب، صدام و سلاح هستهای تا گفتوگوی تمدنها. این همه بخشی از واژگان آموزه مذکور است که میخواهد «امیدی» را در عصر اضطراب چهارم به واقعیت مبدل کند. تردیدی نیست گفتمانی که خاتمی در تلاش برای تجسد بخشی آن در عرصه جهانی است، همین سمت و سو دادن «امید و خاطره» در یک پیوستار نیتمند ـ ساختاری است. نیتمند است، چون غایت خود را اخلاق زیستی میداند و ساختاری است، چون هستی جمعی را به فراتاریخ دولت یا حاکمیت میبرد.
چنان که در سده بیستم هستی جمعی ما به تعبیر تودورف به شدت سیاستزده شد» (p.230 ،2003 ،Todorou) اما به نیش و کنایه دو سویی که همواره میگفت «در وضع مدنی همه چیز سیاست است.» گفتمان یا پراتیک خاتمی نیز زبان سیاست به مفهوم سابق را یادآور کنش مبتنی بر همدلی نمیداند و همچون نیچه که میخواست در فلسفه فرهنگ تزریق کند او نیز ناکارآمدی سیاست و سیاستزدگی را با رهاورد فرهنگ تیمار میکند. خاتمی بسان پاپ، واسلاو هاول و هرتزوگ، تصریح دارد که فراخوان «امید و خاطره» با تمام اضطراب و تشویش موجود، به تامل نشستن در تجربه گذشته، شنیدن حدیثهای مهجور مانده است.
این رهیافت، «هستی جمعی» را از گریز به دو حد افراط و تفریط برحذر میدارد: بتیش لایبنیتسی که میگفت جهان ما در وضع موجود نه بهترین عالم ممکنه است که نیاز به اصلاح دائم را گوشزد میکند، اما خطر ایقان به خوشبینی پانگلوسی که با دقت ریاضیوار همه چیز قابل پیشبینی و تجویز باشد نیز فراروی ماست. آموزه «امید و خاطره» در چنین فضایی پدیدار میشود، فضایی که در آن انسان و جامعه کنونی میتواند به مدد خودآگاهی جمعی از خطراتی که میراث مشترک انسانی را تهدید میکند، هم خود را بهتر درک کنند و هم اینکه در فضای بازتر و روشنتر دست به عمل زنند. تصور میکنم همین مساله «امید» «خاطره» سیدمحمد خاتمی است.