تاریخ انتشار : ۱۶ خرداد ۱۳۸۸ - ۱۰:۴۴  ، 
شناسه خبر : ۹۵۲۸۷
به بهانه سوم خرداد روز بزرگ پیروزی

محمدعلی آقامیرزایی
به بهانه سوم خرداد روز بزرگ پیروزىبغداد دیگر پایتخت افسانه اى هزار و یک شب نیست. بورخس در پس کوچه هاى آفت زده این شهر تاریخى که همیشه برایش باشکوه ترین شهر تخیلى جهان بوده است دیگر پى شهرزاد قصه‌گو نمى‌رود؟
جایى خوانده بودم در کتاب هاى شرح حال بورخس که مى گفت، گنجینه زندگى ام در جهان فقط چند جلد هزار و یک شب است و هیچ وقت اینقدر در زندگى ام مشتاق نبوده ام که حتى در خیال شهر بغداد را مى گشتم و همراه ماجراهاى شهرزاد سر از محل زندگى و مردم این شهر عجیب و دوست داشتنى درمى‌آورم.
پایتخت اسلامى بغداد روزگارى مهد فرهنگ و تمدن باشکوهى بود که قصه ها و ادبیاتش چنان فاخر و جذاب است و چنین مسلمانان با فرهنگ، ادبیات را در خدمت اخلاقیات و انسانیت قرار داده اند که تکنیک و روش و ساختار آن هنوز جزو آوانگاردترین تکنیک هاى هنرى محسوب مى‌شود.
روش حکایت در حکایت که توسط نویسندگانى چون کالوینودر «اگر شبى از شب هاى زمستان مسافرى» و در آثار نویسندگان پیشرو دیگرى ادامه یافت، کاملاً و به اعتقاد خود آن ها از هزار و یک شب وام گرفته شده است. حتى «نام گل سرخ» داستانى که «امبرتواکو»ى تاریخدان نوشت برگرفته از یکى از حکایات هزار و یک شب است... بگذریم بغدادى که بورخس را چنین مجنون کرده است امروز شهرى جنگ زده و پراضطراب و آفت زده است!
سیم هاى خاردار، پست هاى ایست و بازرسى آمریکایى ها و عراقى ها، لاستیک هاى سوخته در کنار خیابان ها، جو پرالتهاب، عبور ممتد اتومبیل هاى روباز آمریکایى که سربازهاى جوان آمریکایى اسلحه به دست روى آن مردم را هدف گرفته اند، نشان از یک ستیز پنهان مى دهد خلاصه اگر صداى ممتد گلوله و انفجارهاى شبانه را هم چاشنى این وضعیت قمر در عقرب کنى.
شب دوم اقامت، درست 500مترى محل سکونت ما ـ در کنار اسفارت ایتالیا ـ انفجار مهیبى رخ داد و صداى خرد شدن شیشه ها را شنیدم. شانس آوردیم زیر پنجره نخوابیده بودیم. دویدیم به پشت بام. از فاصله کمى یک ستون ضخیم دود از میان نخل هاى شهر در حال رشد کردن بود و مثل یک نخل سیاه و بدترکیب، خودنمایى مى‌کرد.
صداى ممتد گلوله ها تا نیم ساعت قطع نمى شد. شب سه شنبه چهارم آذرماه سال 82 را تا نیمه شب در پشت بام گذراندیم تا صبح ادامه سفر خود را به دنبال کشف قطعه هاى گمشده ذهنى خودمان از دفاع مقدس را پى بگیریم.
این سفر را پنجشنبه بیست و دوم آبان ماه 82 بعد از نماز مغرب و عشا و افطار آغاز کردیم. ابتدا در اهواز چند روزى معطل گرفتن مجوز براى عبور ماندیم تا شب هاى قدر گذشت.
احیا گرفتن در اتاقى در طبقه هفتم هتل فجر با پنجره اى روبه کارون شب زده و پرغربت که مثل مارى در میان شهر اهواز مى خزید و پیچ و تاب مى خورد و این که بدانى مى توانستى شب هاى قدر را در نجف بگذرانى، طعم غریبى دارد. از آن حس نمى‌توان نوشت.
بارى ظهر سه شنبه بیست و هفتم از مرز شلمچه گذشتیم وتنومه را پشت سر جا نهادیم تا بصره خود را به نگاه مان بیاویزد. بصره با نخل هاى بلند و شط پرشکوه و لنج هاى کثیف و لیقه گرفته در کناره هاى آن در نخستین برخورد گرمى عجیبى در رگ هایم ریخت. انگار این شهر از قدیم با ما ایرانیان پیوندى دیرین دارد. این را مى توان حس کرد، درست مثل هرم گرمایى که عرق بر پیشانى مى‌نشاند.
در این سفر به دنبال یافتن اردوگاه هاى اسارت، مثل رمادى و موصل و... جست وجوى هسته هاى مقاومت داخلى و پارتیزانى، شیعیان عراق سرهم کردن قطعات تاریخ فتح خرمشهر و شنیدن روایت اشغال و فتح خرمشهر از زبان سربازان و درجه داران عراقى و مردم این کشور هستیم.
خرمشهر به اعتقاد من نگین دفاع هشت ساله ما است. نقطه ثقل جنگ. شلمچه همواره در طول این سال هاى خونین، قطب قطعى تجاوز و مقاومت بوده است. اسطوره مقاومت مردم خرمشهر در برابر ارتش تا دندان مسلح عراق و احمد زیدان، فرمانده سپاه سوم بعث دیگر جزیى از تاریخ است و برگ زرینى از غیرت و شهامت جوانان این سرزمین.
در طول حرکت از بصره تا بغداد همواره هر کجا که مى توانستیم از مترجم خود «سیدغالب علوى» ـ از بچه هاى سپاه بدر ـ مى خواستیم که پرس و جو کند و آدم هاى مرتبط با موضوعات ما را بجوید و معرفى کند.
حتى گاه خود در پس کوچه ها و خیابان هاى شهر و روستاها به زبان شکسته بسته و ایما و اشاره از خرمشهر مى پرسیدیم. آن ها هنوز به خرمشهر مى‌گویند محمره.
روز دوم ورود به بغداد، مترجم خود را همواره با پسرعمویش که میهمان او بودیم و در خانه اش اقامت داشتیم و راننده بزرگ پیکر و نحیف دل خود به رمادى فرستادیم تا نشانى از اردوگاه مخوف این شهر بگیرند.
مى گفتند اهالى مثلث تکریت، رمادى و فلوجه دل خوشى از شیعیان ندارند و اگر ایرانى ببینند حتم به او سوءقصد مى کنند، در جنوب به قدر کفایت ما را از این شهر ترسانده بودند.
اما یکدندگى و کله خشکى ما سبب شد تا آن ها ما را راضى کنند که روز نخست را بدون ما بروند و فردا ما را همراه خود کنند و بعد از این که اردوگاه را یافتند یک راست ما را به آن جا ببرند.
ما هم از فرصت استفاده کردیم و دو نفرى رفتیم تا کاظمین که یکى از محلات بغداد است و بارگاه امام موسى کاظم(ع) و امام جواد(ع) در آن قرار دارد را زیارت کردیم و زدیم به خیابان.
«یاسر» در تاکسى با یک عراقى بزرگ پیکر که روى دشداشه اش کت پوشیده بود هم کلام شد. داشتیم با هم فارسى صحبت مى کردیم و او پرسید که ایرانى هستیم ؟ و این شد که «یاسر» با عربى شکسته بسته جواب داد و از او پرسید که در جنگ بوده یا نه؟ جواب مثبت داد نامش سیدهاشم کاظم و در خرمشهر سرباز بوده، مى گفت تمام مدت سربازى اش را در جنگ گذرانده.
بیشتر حرف هایش را نمى فهمیدیم، این شد که من سعى کردم با انگلیسى با او ارتباط برقرار کنم. به این ترتیب بهتر توانستیم با هم حرف بزنیم، او هم مثل من چندان به انگلیسى مسلط نبود.
او را با خود به خانه بردیم و از همسر میزبان کمک گرفتیم تا نقش مترجم را براى‌مان بازى کند.
همسر «سعید نعیم» مدت زیادى، حدود 12 سال در اندیمشک ساکن بوده است، و درست مثل سید غالب فارسى را با لهجه غلیظ عربى حرف مى زند. حتى از سعید نعیم (همسرش) هم به فارسى مسلط‌تر است.
مى گفت صدام عملاً شیعیان را در صف اول نبرد جاى داد تا هم آن ها را که به جمهورى اسلامى ارادت داشتند در جبهه ها سرگرم کند و هم از مسایل حکومتى دور دارد بدین ترتیب شیعیان رو در روى برادران خود قرار مى گرفتند، در هر صورت چه مى جنگیدند و چه کشته مى شدند یا مى کشتند، توانسته بود به شیعیان ضربه وارد کند.
از او سوالات بسیارى کردیم، از خاطرات روزهاى اشغال شهر گفت که از آن ها در جاى مناسب سخن خواهیم گفت. اما نکته هایى که درباره فتح خرمشهر برایمان گفت چیزى بود که من در این مکتوب به دنبال آن هستم.
صدام در خرمشهر دژ مستحکمى ساخته بود. تقریباً دو سوم شهر را ویران کرده و زیر شهر تونل هاى بسیار حفر کرده بودند، خانه هاى به جا مانده را به هم ارتباط داده بودند تا مثل سنگرى بزرگ از سربازان حفاظت کند. براى جلوگیرى از هلى برد نیروهاى ایرانى تمام اتومبیل هاى سوخته را از سردر خاک فرو کرده و موانع بسیارى بر سر راه نیروهاى ایرانى ساخته بودند.
دفاع چند لایه و استحکامات فولادى، خیال احمد زیدان و صدام را راحت راحت کرده بودند.
مى گفت از اواسط اردیبهشت فشار همه جانبه اى را براى پیشروى نیروهاى ایرانى حس کردیم. آتش سنگین توپخانه هاى ایرانى و نزدیک شدن رزمندگان را مى دیدیم و ته دل هامان خالى مى‌شد.
بسیارى از نیروها شروع به تمرد مخفى کردند. به درجه داران فشار مى آوردند که ما در خاک ایران چه مى کنیم؟ البته خیلى غیرمحسوس و غیرعلنى. کسى جرات نافرمانى مستقیم را نداشت.
از روز اول خرداد فشار آن قدر خرد کننده شد که دیگر همه روحیه هامان را باخته بودیم و نیروهاى ایران به آستانه شهر رسیدند و صفوف ها از هم پاشید، یک باره چنان بى انگیزه شدیم که علنا هرکس مى توانست راه فرار را در پیش مى‌گرفت.
وقتى شایعه کشته شدن احمد زیدان را در میدان مین شنیدیم به آب زدیم . دیگر هیچ کس فکر ماندن و مقاومت را در سر نداشت. همه راه گریز را در پیش گرفتند.
پرسیدم: آیا خود او (احمد زیدان) را دیده بود، در آمد که: «نه، از روزهاى نخست خرداد دیگر او را ندیده بودم و خبر مرگ او را سربازان هراسان و وحشت زده در بین لشکر پخش کردند.»
مى‌گفت: پیکر عراقى هاى کشته شده در همه جاى شهر پخش بود و صحنه چندش آور و دلهره بخشى را به وجود آورده بود، گریه مى کردیم و مى گریختیم. همه جا پر از جنازه سربازان عراقى بود که بعضى به طرز فجیعى کشته شده بودند.
سربازان باقى مانده زخمى ها را به دوش مى گرفتند و مى گریختند، خون بدن بعضى از آن ها باعث شده بود که کوسه ها در کارون جمع شوند، خود من به شخصه سربازى را دیدم که پشت سر من فریاد زد: کوسه، کوسه، ترسیده بودم. ناله زد و بعد از لحظه اى صدایش قطع شد، با هر سختى که بود خود را به آن سوى رود رساندم، اکثر سربازها فحش مى دادند و به فرماندهان بالا دست رکیک ترین ناسزاها را مى گفتند، با عده اى از نجات یافتگان راه رسیدن به خط دوم را پیش گرفتیم، در راه مى گفتند که نیروهاى «جیش الشعبى» که معلم هاى داوطلب محسوب مى شدند بیشترین کشته را داده اند و تقریباً یگان آن ها متلاشى شده است.
وقتى که خود را به نیروهاى عراقى رساندیم، وضع وخامت بیشترى گرفت و فرماندهان و درجه داران به ما توهین مى کردند، ما را ترسو و بزدل مى خواندند و هیچ توجیهى را نمى‌پذیرفتند.
خنده تلخى مى کند و سر تکان مى دهد، پیاله هاى چاى داغ را تند تند سر مى کشد و قرار مى گذارد تا شب به خانه اش برویم. قول مى دهد که ما را به یک سرهنگ عراقى که مدت ها در ایران اسیر بوده است معرفى کند. قرار مى گذاریم و نشانى مى گیریم و او مى رود، انگار این صحبت‌ها او را کمى سبک‌تر کرده است.
* بغداد صبح و شب خنک است، ولى ظهرهاى گرمى دارد، تمام این چند روز را به دنبال روایات مردم شهر که در جنگ بوده اند گشته ایم. البته روز سوم تا غروب به رمادى رفتیم، ولى نتوانستیم داخل اردوگاه را ببینیم. اکثر سربازان آن زمان در بغداد و دیگر شهرها به نوعى خود را در مقابل صدام مجبور به جنگ معرفى مى کنند و این که نمى توانستند از جنگ سرباز زنند و همه کسانى که در خرمشهر بوده اند از روز سوم خرداد با روایات مشابه و خاطرات بسیارى که در فرصت هاى مناسب نقل خواهیم کرد به عنوان روزى تلخ و هجومى همه جانبه یاد مى‌کنند.
مى گویند حس مى کردیم که زمین و زمان بر سرمان خراب شده است و از در و دیوار گلوله به سمتمان مى بارد. تازه بعد از شنیدن این حرف ها در مى یابیم که چرا امام فرمود: «خرمشهر را خدا آزاد کرد.»
از مجموع روایت ها ترس عمومى و میل به گریز و ترک شهر مشهودترین فرازهاست. یکى از سربازانى که او هم با شنا خود را از خرمشهر نجات داده بود، مى گفت: از چند روز قبل از روز سوم خرداد انگار حسى درونى به ما مى گفت که اگر فرار نکنیم در این شهر مدفون خواهیم شد. همه سربازان شب هنگام حرف مى زدند و به دنبال راه هاى فرار بودند. بعضى ها از مدت ها قبل قست هایى را نشان کرده بودند که کم خطرتر بود و راحت تر مى توانستند از آن جا بگریزند.
گفته هایم مثل همیشه طولانى شد. مى خواهم همه چیز را در یک نوشته بگنجانم. ولى عظمت این حمله و پیروزى چنان است که اگر بخواهیم همه شنیده ها و مشاهدات خود را در یک گزارش بگنجانیم مثل ریختن دریایى در کوزه آب است، از این رو نوشته هایم پریشان است مثل حال سربازان گریزان عراقى، کنار کارون.
در بازگشت به بصره دوباره به عبدبطاط سرى زدیم و چند ساعتى با هم صحبت کردیم. براى حسن ختام این نوشته حرف هاى او از روز گریز از خرمشهر هم شنیدنى است.
«چند ماه قبل از حمله ایرانى ها، سربازى را گرفتیم، بسیار شجاع بود و من حس مى کردم که او حتماً سمتى دارد. وقتى با او صحبت کردم گفت: اگر تو خبرنگارى باید حقایق را بنویسى. به عراقى ها بگو که نباید این جا باشند و باید عقب نشینى کنند. توانایى و نماز خواندن او مرا متعجب مى کرد. او را آزار بسیارى دادند.
وقتى مى خواستم او را دلدارى بدهم، مى گفت: باور نکنید که صدام بتواند در این شهر بماند این جا خرمشهر است نه محمره.»
و من وقتى نیروهاى ایرانى وارد شهر مى شدند آن جا بودم و درست در همان لحظه ها آن سرباز را به یاد آوردم. از سرنوشت او هیچ اطلاعى نداشتم ولى پیروزى ایرانى ها صحبت هاى او را به خاطرم آورد. این جا خرمشهر است، نه محمره.
مى گفتند ایرانى ها با سردادن شعار الله اکبر وارد خرمشهر شده و کاملاً اطراف شهر را محاصره کرده اند. یکى از سربازان گفت ایرانى ها خرمشهر را کاملاً گرفته اند و راه فرارى نیست مگر وارد آب شویم. من در حال عقب نشینى از سربازان در حال فرار عکس مى گرفتم. بعضى از دوستان از فرماندهان عکس گرفته بودند.
یک دفعه احمد زیدان را دیدم که لنگان لنگان در حالى که یک سرباز بعثى زیر بغلش را گرفته بود و نه محافظى داشت و نه ماشین، فرار را بر قرار ترجیح مى داد. به او رسیدم و گفتم باید شناکنان خود را به خط خودى برسانیم.
من شناى خوبى داشتم. لباس هایم را درآوردم و به همراه چند سرباز و درجه دار به آب زدیم و احمد زیدان را نیز با خود به آن سوى رود بردیم.
سرهنگ فالح فهمى، سرهنگ دوم قاسم، فرمانده نیروهاى هور و یک افسر دیگر سازمان اطلاعات عراق هم با ما بودند. اکثر نیروها در اروند رود ناپدید شدند. من تعداد زیادى از کوسه ها را در آب مى دیدم که با رگبار گلوله سربازان هراسان از بین رفته بودند. مى گفتند کوسه هاى زیادى به این سمت آمده و به سربازان حمله کرده اند، به علت مسافت طولانى بین خرمشهر تا ام الرصاص، بسیارى از سربازان مجروح شدند و عده اى خودشان را با گرفتن پاره وسیله‌اى روى آب نگه مى‌داشتند.
اما از همه دردناک تر این بود که مسئولان نظامى هیچ کمکى به سربازانى که از خرمشهر برگشته بودند نکردند. وقتى کسى از آن ها سوال مى کرد، جواب مى دادند: «چرا فرار کردید؟ الان وقتى در جاى خود قرار ندارید ما براى شما چه باید بکنیم.»
عبد ادامه مى‌دهد: «روز سیاه و وحشتناکى بود، هر کس به هر طریقى که برایش مقدور بود دست به فرار مى زد. اگر فردى ماشین داشت با ماشین. اگر شنا بلد بود از رود با شنا مى گذشت و اگر هیچ چیز نداشت دوان دوان از خط مى گریخت. همان روز بسیارى از مردم و نیروهاى نظامى، شهرکى که در کنار خرمشهر ساخته بودند را رها کردند و گریختند، همه چیزشان را همان جا باقى گذاشتند.
من هم بسیارى از وسایلم را جا گذاشتم و فرار را بر قرار ترجیح دادم. به هر حال ناراحت بودم. خصوصاً وقتى که سربازان را بدون لباس و عریان در رود شناور مى دیدم با زخم هایى بر بدن هاشان و نه خود مى توانستم کمکى کنم و نه کسى بود که به داد آن ها برسد، یکى دوستش را از دست داده بود و دیگرى پدر یا برادرش توسط کوسه ها دریده و خورده شده بودند. در آن زمان قدرت الهى را به عینه مى دیدم. سربازان که در آب بودند اگر کمى تأمل مى کردند یا توسط کوسه ها خورده و یا به بمباران هوایى یا اصابت گلوله هلاک مى شدند. بیشتر نیروها حاضر بودند گلوله بخورند ولى کوسه ها به آن ها حمله نکنند.
ترس نیروى مضاعفى در من ایجاد کرده بود که به سرعت شنا کرده و خود را به مواضع عراق برسانم. در انتهاى مسیر حتى از کمک به زیدان هم منصرف شدم. وقتى به آن سوى رود رسیدم نشستم تا ببیننم بقیه چه مى کنند، یکى از سربازان که در حال غرق شدن بود برگشت به شهر و خود را تسلیم کرد. روز سخت و دردناکى بود، شیعه در مقابل شیعه و مسلمان در برابر مسلمان قرار گرفته بود، آن هم به خاطر کینه یک دیکتاتور ابله.
البته یک اتفاق خنده دار هم بگویم که زهر آن روز دردناک را کمى بگیرد. سربازى همان روز خود را به آب انداخت. او در جیب شلوارش کمى گوشت و کالباس گذاشته بود، یک دفعه فریاد زد: کوسه، کوسه، کوسه مرا گاز گرفت. خیلى بى تابى مى کرد. چند سرباز رفتند توى آب و او را بیرون آوردند. وقتى بیرون آمد دیدیم یک سگ ماهى شلوارش را گاز گرفته و مشغول خوردن خوراکى ها، به جیب او آویزان است.
وقتى احمد زیدان رسید با هم به طرف خط خودى حرکت کردیم. سرافکنده و زخمى بود و گفت باید فرار مى کردیم و الان دیگر نمى توانستیم احمقانه مقاومت کنیم. باید کمى هم به فکر خودمان باشیم. کمى جلوتر به واسطه حجم شدید آتش و این که او نمى توانست به سرعت بگریزد او را رها کردم و به سرعت خود را به نیروهاى خودى رساندم.
بعدها شنیدم که به خاطر خروجش از خرمشهر صدام او را محاکمه و به 20 سال زندان محکوم کرد.
نمى توان در یک حجم محدود انبوه حقایق و وقایع را نوشت. این ها که همه گفته آمد، مشتى بود از خروار که اگر عمرى باشد به شکل کتاب آن را به تاریخ جنگ هدیه خواهم کرد.
روز پیروزى بزرگ سوم خرداد، روزى بود فراموش ناشدنى و تنها مى توان با امام هم کلام شد و گفت: «خرمشهر را خدا آزاد کرد» بازهم جمله بزرگ آن بسیجى گمنام را به یاد مى آورم که در میان لشکر دشمن فریاد مى زند: «این جا خرمشهر است نه محمره.»