تاریخ انتشار : ۲۹ ارديبهشت ۱۳۸۸ - ۱۲:۰۳  ، 
شناسه خبر : ۹۵۴۱۵

حسن نافعه
مترجم: سیدمحسن ساری
در حالى که کاندالیزا رایس در اولین کنفرانس مطبوعاتى خود از انفجار وضعیت لبنان سخن مى گفت، بوى مرگ از جاى جاى این کشور زخمى پراکنده مى شد و تکه هاى گوشت کودکان و زنان و بزرگسالان همچنان در سقف ها و زیر آوار خانه هاى ویران شده در نتیجه بمباران پى درپى اسراییل، پراکنده مانده بود. در حالى که دل هاى ناآرام منتظر سخنان رایس بودند، شاید که امیدوارى بیابند که کشتارهاى مهیب پایان پذیرند، خانم کاندا لیزارایس با آرامش و اطمینان عجیبى مى گفت: «خاورمیانه جدیدى از درون رحم بحران لبنانى در حال تولد است.» البته پیش تر گفته بود: «هنوز زمان آن فرا نرسیده که از آتش بس سخن بگوییم.»
سخنان خانم کاندالیزا رایس که میان دوشانه اش سرى که احیاناً به سمى ترین و کشنده ترین نوع افعى روییده فقط یک معنا در خود نهفته داشت و آن این بود که جنگ اسراییل علیه لبنان جنگ ایالات متحده امریکاست و هرگز اجازه نخواهد داد پیش از آن که اهداف محقق شوند پایان پذیرد و جامعه بین الملل و ملت هاى منطقه فقط یک گزینه فراروى دارند و آن این است که این دردها هر چند که بسیار دردناک هستند را باید تحمل کنند زیرا این دردها به درد زایمانى که نتیجه اش ولادت «خاورمیانه جدید» است مربوط مى شود.
این اولین بارى نیست که دولت امریکا از «خاورمیانه جدید» سخن مى گوید. بى شک خواننده محترم به خاطر دارد که همین دولت، چند سال پیش ملت هاى منطقه را به خاورمیانه اى دموکراتیک و بدون دیکتاتورى و فساد بشارت داده بود. از آن جا که لبنان که هم اکنون جنگ در آن جریان دارد و براى تولید نظام جدید خاورمیانه در نظر گرفته شده خود از جمله کشورهاى دموکراتیک عرب است، موضوع براى بسیارى افراد که نسخه قدیمى طرح امریکایى ها را خوانده اند، کمى تعجب آور شده است، زیرا هنوز به درستى ماهیت «خاورمیانه جدید» که امریکا براى تحقق آن تلاش مى کند، روشن نشده است و حتى میزان تفاوت آن با پروژه «خاورمیانه بزرگ» نیز تعیین نشده است و آن قدر موضوع پیچیده شده که برخى تصور مى کنند سیاست دولت فعلى امریکا در قبال خاورمیانه وارد پروسه جدیدى شده است. منتها من فکر نمى کنم که در سیاست دولت فعلى امریکا در قبال خاورمیانه دگرگونى ویژه اى به وجود آمده باشد. زیرا خاورمیانه جدیدى که به آن بشارت داده مى شود ایده اصلى آن بر دو امر استوار است، از بین بردن و ناکارآمد کردن نظام ها، نیروها و افکار مخالف سیاست هاى امریکا و اسراییل و تمکین کردن به نظام ها، نیروها و افکار طرفدار این سیاست هاست. این در حالى است که جوهر این ایده بدون تغییر باقى خواهد ماند، زیرا وسایل و شیوه هاى تحقق آن کما فى السابق در قبال تحولات و پیچیدگى هاى شرایط جدید همچنان قابل تبدیل و تغییر خواهد بود.
در تصور امریکایى ها، خاورمیانه از گذشته و تاکنون به منزله تجمعى از قومیت ها، نژادها، ادیان و طوایف درگیر هستند که برخى از آن ها اجباراً نه با توافق و رضایت بلکه از طریق استبداد تحت لواى کشورهایى مستبد قرار گرفته اند.
تصویر ترسیم شده خاورمیانه که در فوق توضیح داده شد نه فقط مورد تأیید دولت امریکاست بلکه نخبگان سیاسى نیز به آن اعتقاد دارند و در گردهمایى هایى که بر تصمیم گیرندگان اصلى امریکا تأثیرگذار است نیز همین تصور را ارایه مى دهند.
بنابر همین تصویر الگو مانند حک شده، دولت امریکا به این باور رسیده که تنوع و چند دستگى قومى و طایفه اى و مذهبى در عراق براى ایجاد «الگوى دموکراسى» در یک کشور فدرالى که دولت مرکزى قدرتمندى نداشته باشد و حضور گسترده امریکایى ها که در پایگاه هاى نظامى موجود در جاى جاى این کشور متبلور مى شود، فرصتى طلایى فرارویش قرار مى دهد.
بنابراین اگر در پى موفقیت سرنگون کردن نظام صدام حسین، دولت امریکا از تحول دموکراتیک در پروژه ابتدایى اش از خاورمیانه بزرگ سخن گفت، امر عجیبى نبود. دولت امریکا از فرط هیجان حتى از احتمال به قدرت رسیدن جناح اسلام سیاسى نگران نبود و آن قدر در موفقیت خود غرق شده بود که خانم کاندالیزا رایس وضعیت را با سناریوى «آشوب خلاق» توصیف مى کرد.
برخى از تحلیل گران عرب بر این باور شدند که در این رویکرد دلیلى وجود دارد که دولت امریکا تصمیم گرفت براى ایجاد تحول دموکراتیک حقیقى در منطقه خاورمیانه از همه امکانات خود براى تقویت گروه هاى ویژه، بهره جوید. ولى این نتیجه گیرى از اساس غلط بوده است زیرا این رویکرد طبق ارزیابى ها در جهت تحقق دو هدف بنا شده بود:
1) باج خواهى از نظام هاى عربى خصوصاً از نظام هاى طرفدار امارات متحده امریکا براى دادن امتیازات هر چه بیشتر تا این که بتواند براى سیاست هاى خود در عراق و براى سیاست هاى اسراییل در فلسطین، چتر حمایتى ایجاد کند.
2) تأثیرگذارى بر جامعه مدنى عربى جهت تضمین وابستگى بخش هاى داراى رویکردهاى لیبرالى و همچنین براى ایجاد دغدغه در احساسات اقلیت ها و تشویق کردن آن ها براى چالشگرى با نظام هاى موجود بود. به عبارت دیگر مى توان گفت دموکراسى که طرح خاورمیانه بزرگ براساس آن شکل مى گرفت به دست چین کردن نظام هایى که وابستگى مطلق به سیاست هاى امریکا داشته و براساس موازنه طایفه اى شکل گرفته باشند منوط شده بود و اساس کار آن نظام ها به بهانه حمایت از حقوق اقلیت ها شکل مى گرفت. امریکا واقعاً به این باور رسیده بود که این امکان برایش وجود دارد که این نمونه را در عراق به اجرا درآورد و سپس آن را بر «خاورمیانه بزرگ» عمومیت بخشد.
ولى پروژه امریکایى ها در عراق، زیر ضربات مقاومت عراق از یک سو و پیچیده شدن وضعیت طایفه اى و ارتباط آن با اوضاع منطقه از سویى دیگر واژگون شد.
زمانى که دولت امریکا یقین پیدا کرد که پروژه اش در عراق کاملاً به تنگنا رسیده دریافت که باید از دو گزینه زیر یکى را انتخاب و ادامه دهد:
الف: خروج از عراق و پذیرفتن شکست پروژه
ب: گام نهادن در راه اجراى برنامه ریزى هاى موضوعى ولى با به کارگیرى شیوه ها و وسایل جدید که بر تغییر الگوى ائتلاف ها و نه تغییر سیاست ها استوار باشد.
از آن جا که گزینه اول در ذهنیت دولت راستگراى افراطى که براساس عقیدتى فعالیت مى کند و نه براساس واقع گرایى، جایى ندارد، بى شک باید گزینه دوم انتخاب شود به عبارت دیگر نقشه خاورمیانه با تکیه بر تغییر الگوى ائتلاف ها و نه الگوى سیاست ها، مجدداً تقسیم گردد. ولى این گزینه از همان آغاز با معضل بزرگى روبه رو شد.
الگوى ائتلاف هاى جدید منطقه اى بر کدام پایه باید استوار شود؟ و اسراییل چگونه مى تواند در آن نقش اصلى داشته باشد؟ راه حلى که عقل راهبردى امریکا بدان دست یافت، شعله ور ساختن اختلافات سنى شیعى بود.
واقعیت این است براى کسى که رخدادهاى منطقه را پى مى گیرد بسیار دشوار مى نماید که میان آن چه که امروزه در لبنان مى گذرد و میان شدت گرفتن بحران میان ایران و ایالات متحده امریکا خصوصاً در مورد پرونده هسته اى ایران، ارتباط برقرار نکند. بحران اخیر، حقایق جدیدى را روشن ساخت که برجسته ترین آن ها به ترتیب زیر هستند:
1) جنگى که هم اکنون اسراییل علیه لبنان به راه انداخته به نظر مى رسد بیشتر از آن که اسراییلى باشد، امریکایى است و جنگ مشترک امریکایى-اسراییلى است. نقش ایالات متحده امریکا در این جنگ به دادن چراغ سبز محدود نمى شود بلکه امریکا نقش تحریک کننده و مدیریت و مسوولیت آماده سازى صحنه نمایش جهانى و منطقه اى حمایتگر و تضمین کننده نتایج مورد انتظار دارد. هیچگاه سابقه نداشته که در جنگ باز علیه یک کشور عربى نقش امریکا و اسراییل این چنین دچار اختلاط شود، همچنین در تاریخ درگیرى عربى، اسراییلى نقش امریکا هیچگاه به این وضوح دیده نشده است.
2) رفتار اسراییل در این جنگ طورى بوده که همه خطوط قرمز را نادیده گرفته است و این کشور سرکش همانند یک حیوان وحشى که با آزادى تام در جنگلى که هیچ قانونى بر آن حکمفرما نیست به وحشیگرى مى پردازد. گویى که در این جهان دادگاه جنایى وجود ندارد و مهم ترین وظیفه آن محاکمه جنایتکاران جنگى نیست.
کاملاً روشن است که هدف اصلى ایالات متحده امریکا در این جنگ دادن فرصت کامل به اسراییل براى از بین بردن بنیه نظامى حزب الله و پس از آن نابودى حزب الله و حماس و ساقط کردن دولت جنبش حماس است و در دنباله یک ائتلاف جهانى منطقه اى جهت وسوسه سوریه و پیوستن به آن به وجود آورد و در نهایت ایران را منزوى و نقش و نفوذ آن کشور را در منطقه کاهش دهد. این همان «خاورمیانه جدیدى» است که امریکا اعتقاد دارد از رحم بحران لبنان باید متولد شد.
اگر این تحلیل درست باشد کاملاً روشن است که ایالات متحده امریکا نه چیزى فراگرفته و نه چیزى درک کرده است و درک او از واقعیتى که در منطقه مى گذرد واقعاً آشفته است.
ارزیابى ما از این راهبرد البته اگر بتوان این بیهوده کارى وحشیانه را راهبرد نامید این است که بر پیش فرض هایى استوار شده که همه آن ها اشتباه هستند.
پیش فرض اول: اسراییل مى تواند حزب الله را نابود و بنیه نظامى اش را از بین ببرد.
پیش فرض دوم: ویران سازى لبنان ملت لبنان را به شدت ترسانده و مسئولیت جنگ و ویرانى را متوجه حزب الله خواهد کرد و در نهایت مردم موجب از بین رفتن حزب الله خواهند شد.
پیش فرض سوم: ترس از «خطر شیعى» و ازدیاد نفوذ ایران در منطقه که براى تشکیل ائتلاف امریکایى -عربى-اسراییلى براى مواجهه با ایران کفایت مى کند.
حزب الله در واقع تفکرى است که اساس آن بر مقاومت استوار شده است و تا زمانى که اشغالگرى و توسعه طلبى اسراییل ادامه داشته باشد، حزب الله و امثال حزب الله وجود خواهند داشت. غیرممکن است که بتوان به این تفکر پایان داد خصوصاً اگر با مقاومت در برابر اشغالگر مرتبط شده باشد.
نیروهاى ملى در لبنان و در جهان عرب در کنار حزب الله قرار گرفته و با این اعتبار که حزبى مقاومتگر است و نه حزبى شیعى به او کمک کردند.
ائتلافى که ایالات متحده امریکا تصور مى کند مى تواند آن را تشکیل دهد در ذهن دولت افراطى امریکا که تا حد بیمارى نیز پیش رفته فقط یک توهم است.
این که به تنهایى بخواهیم خوارى عرب ها چه در سطح دولت ها و شاید در سطح ملت ها را تنها به ملت و کشور لبنان تحمیل کنیم واقعاً ستمگرى است. ملت لبنان این حق را دارد که واقعاً افتخار کند که نیروى مقاومتى به وجود آورده که مى تواند قدرتمندترین ارتش منطقه را زمین گیر کند. زمانى که تجاوز اسراییلى- امریکایى بر ملت و کشور لبنان متوقف شود، مقاومت نیز متوقف خواهد شد و در آن زمان کسانى که برنامه ریزى کرده اند که از رحم بحران خاورمیانه، خاورمیانه جدیدى به دنیا آید درخواهند یافت که خاورمیانه اى که مدنظر ایالات متحده امریکاست هرگز متولد نخواهد شد و نتایج نظامى این تجاوزگرى نیز به زودى روشن خواهد شد.