سوسن شریعتی
شریعتی آدم مشهوری بود و مشهور مانده است. اسمش را البته از رسمش بیشتر میشناسند. اینکه چرا مشهور بود و مانده است، در نتیجه، پرسش مشروعی است، حتی اگر مشهور بودن دلیل مشروعیت نباشد.
چه کیفیتی در اندیشه و در زندگی شریعتی هست که ما را بی تفاوت نمیگذارد؟
- اینکه در زمان خود حرفهای خوبی زد؟ خوب به زمانه ما چه مربوط. آدمهای خوب زیادی در زمانهای قدیم بودهاند که حرفهای خوبی هم زدند و ما فراموششان کردیم.
- اینکه حرفهای بدی زد و ما را گرفتار کرد؟ این هم میتواند دلیل شهرت باشد: وسعت نفوذ مخرب.
- اینکه دردمند بود و شورمند؟ درد و شور نمیتواند تنها دلیل بقا باشد. دردمندتر از او و شورمند تر از او هم بوده و هم هست.
-اینکه زندگی نامتعارفی داشت؟ کوتاه، مختصر و پرتنش؛ کافی نیست.
-اعتراض آمیز بودن نگاه اجتماعی اوست؟ در برابر قدرت قرار گرفتن.
-دینی بودن این اندیشه است؟ در محضر هویت باستانی خود نشستن.
- نوع نگاهش به آدم و فردیت؟ خود را در برابر خود نشاندن.
هر جا صحبت از «قدرت»، «هویت» و « من» است، شریعتی بر سر راه ما قرار میگیرد و ما را وامیدارد به او بپردازیم. چه در مقام نقاد، چه در جایگاه مخالف و چه به عنوان دوستدار. شریعتی روشنفکر بود و روشنفکری بنا بر تعریف دو وجهه دارد: فرزند زمانهء خود بودن (طراح معضلات زمانهء خود) و انسان زمانهء خود نماندن نیز. (طراح زمانهای دیگر) هم شبیه زمانهء خود بود و هم بیگانه با آن و همین بیگانگی موجب آن شد که هنوز با انسان این زمانه حرف و سخن داشته باشد.
شریعتی فرزند زمانه خود بود: رادیکال، اتوپیست، ایدئولوژیک. اینها را همه میدانند و ذکرش ،تکرار مکرر است، اما شریعتی انسان زمانهء خود نماند.
- رادیکالیزم را از حوزهء سیاست و نسبتش با قدرت به حوزهء فرهنگ و آگاهی کشاند و تغییر را در یک حرکت فکری درازمدت و معطوف به بنیادهای ذهنی دانست. (از کجا آغاز کنیم، چه باید کرد؟)
- اتوپیسم را اعتراضی میدانست علیه دیکتاتوری امر واقع، اقدام علیه تاریخی که به سرنوشت بدل گشته است. با این وجود، اتوپیسم شریعتی حرکت از الگوهای ذهنی آرمانی نیست. نقطهء عزیمت او برای طرح اندازیهای نو، « هم اینجا ـ و هم اکنون» است: متکی بر شناخت از میدان اجتماعی، آگاهی به لایههای تو در توی ذهنیت تاریخی ـ مذهبی جامعه خود و استعدادها و تواناییهای موجود مردم.
در نگاه او آن «باید باشدی که نیست» بر اساس «امر موجود و ممکن» طراحی میشود. وضعیت ایده آل، آن پازل ناتمامیاست که مدام باید در پی بازسازی و اندیشیدن به ساخت و ساز آن بود. ساخت و سازی که رعیت را به شهروند، آدم را به انسان و تقدیر را به تدبیر بدل میسازد.
- شریعتی ایدئولوژی را ابزاری برای عمل، عملی معطوف به تغییر، تغییری در چارچوب قدرت، کلیشههای شناخت، «اهرمنی» ساختن دشمن و «فرشته خو» نشان دادن دوست، تقلیل واقعیت به دوگانههای سیاه و سفید، رسالهء عملیه، دستورالعمل آشپزی اجتماعی نمیدانست. (مجموعه آثار23 ـ ایدئولوژی.)
ایدئولوژی در نگاه او ادامهء غریزه در انسان است. آگاهی معطوف به زندگی؛ چند لایه، چند ساحته، غیر مترقبه و فرار. آن آگاهی ای که با اطلاعات فرق دارد، با خبر یکی نیست، انباشتن دادهها نیست و مهمتر از همه، سرمنشاء یک اتفاق اگزیستانسیال است. آن خودآگاهیای که در تعامل با غیر، فهمیده میشود و در تقابل با خودی. از متهم کردن خود، تصفیه خویشتن و بازنگری منابع معرفتی سنتی و مدرن آغاز میشود. (پدر، مادر ما متهمیم، اسلام شناسی، تاریخ تمدن، تاریخ ادیان، ویژگیهای قرون جدید و...)
هر چه از غیر رسد را نیکو نمیداند و هر چه متعلق به دیروز است و نامش سنت را قدسی نمیشمارد. روشنفکری یعنی زیست تناقضات و در میان گذاشتن آنها. راهی که شریعتی برای کسب این آگاهی بر میگزیند، نشاندن وجدان در موقعیتهای پارادوکسال (متناقض) است. پارادوکسهایی که هم دینامیزم (پویایی) اندیشیدن را تضمین میکنند و هم تعادلش را نیز.
نسبت دموکراسی و آگاهی/ تضاد زمان تاریخی و زمان تقویمی/ سراسیمگی میان غرب و شرق/ انسان قرن بیستمی ـ انسان قرون وسطی/ ضرورت نقد مذهب تاریخی و کشف نگاه جدید مذهبی... اینها تردیدها و معضلات زمانهء ما است و از همین رو او را شبیه ما میسازد. پاسخهای او را هم اگر دیگر نپسندیم، پرسشهای او همچنان پرسشهای ماست. همانهایی که ما را نسبت به خود دچار تردید میکند. مگر نه اینکه، کار یک روشنفکر همین است؟ معذب ساختن. شریعتی سالهاست که «ما»ی مذهبی را عصبانی میکند، «ما»ی اجتماعی را تحریک میکند و «ما»ی خلوتنشین را مضطرب. خب طبیعی است که فراموش نشود و بیآنکه متولیای داشته باشد، سالها، پس از مرگش مشهور بماند. افسوس که اسمش بیشتر از رسمش.