رضا بستان پناهی
بزرگترین انتقادی که به سیستمهای سیاسی دموکراتیک میشود این است که اینگونه نظامها بر آرای مردمی استوارند که نه تنها از چند و چون بازیهای سیاسی بیخبرند، حتی خوب و بد زندگی خودشان هم سردر نمیآورند. اینجا نقطهای است که نخبهگرایانی چون آلفرد و پارتو بر آن تاکید کردهاند. از نظر آنها جامعهای بیسواد، بیاطلاع و بدون هیچگونه پشتوانه منطقی سیاسی نمیتواند و نباید سرنوشت یک مملکت، یک ملت و یک تاریخ را در دست بگیرد و اگر هم چنین شود آن مملکت به سمت اضمحلال پیش خواهد رفت.
این نگرهای است که فیلسوفان غیرسیاسیتری چون نیچه هم به آن گرایش دارند. از نظر نیچه هم ـ هر چند در سطحی بسیار کلانتر از مفاهیم حکومتی و سیاسی ـ آنچه «انسان گلهای» مینامد نیازمند امر انسانی هستند برای هدایت.
هر چند در نهایت همین انسان گلهای امید چندانی به وارستگی ندارد. این وارستگی عموما دارای شرایط پیچیدهای است که انسان گلهای عموما فاقد آنهاست. لذا برتری در جامعه لاجرم باید به دست آزادمردانی باشد که لیاقت هدایت جامعه را در خود دارند. در اینجا ذکر این مساله لازم است که هر چند آرای نیچه مورد سوء استفادههای سیاسی بسیاری قرار گرفت اما حداقل در مورد نیچه نمیتوان مستقیما این طور تصمیمگیری که او طرفدار یک نوع دیکتاتوری نخبهگرا بوده است چرا که مرز میان فلسفه و سیاست در آرای نیچه بسیار گسترده است. اما حمایت پارتواز «موسولینی» در اوایل به قدرت رسیدن فاشیسم در ایتالیا نشان میدهد که مفهوم «پوپولیسم سیاسی» کاملا در ذهن پیرمرد ایتالیایی شکل گرفته بوده است، اما به شکلی دیگر او موسولینی را به عنوان نماد قدرت یک ملت و یک ابرمرد میدید اما تودههای پوپولیستی که او را به قدرت رسانده بودند، نادیده میگرفت. در واقع شاید علت گریز او از دولت فاشیسم در اواخر عمرش این بود که فهمید آن ابرمرد قدرتمندش را همان تودههای عوام بیسوادی به قدرت رساندهاند که او همواره از راهیابیشان به قدرت در هراس بود. آنچه همیشه در قالب دموکراسی در نظر امثال پارتو جلوه کرده بود، در آن برهه زمانی به شکل یک دیکتاتوری نخبهگرا ظهور کرد. او در پایان عمر شاهد شکست آمال اندیشه سیاسی بود که در تمام سالهای زندگیاش آن را پرورانده بود!
اما مشکل کجاست؟ چطور میشود مرز میان پوپولیسم و مردمسالاری یا نخبهسالاری و عوامگرایی را تشخیص داد؟ آیا میشود عنوان کرد که هر نوع سیستم رایگیری میتواند نمایاننده یک نظام دموکراتیک باشد؟ نظامی که نماینده واقعی یک ملت و برآورنده آرمانهای سیاسی و اجتماعی آنهاست؟
اگر تندروی فرض نکنید باید بگویم که علی رغم تمایل سیاسی مردمسالارانه خودم، کاملا با امثال نیچه و پارتو موافقم. آنچه که آنها علیه دموکراسی واگو کرده بودند کاملا درست بود. مسلما یک ملت بیسواد با آگاهیهای سیاسی در کمترین حد ممکن اگر وارد یک فرایند دموکراتیک شوند نتیجهای جز آنچه که در آلمان 1933 رخ داد، نخواهد داشت. نازیها با استفاده از شرایط خاص آن روز آلمان در انتخاباتی به قدرت رسیدند که کاملا دموکراتیک بود. تا اینجا ایرادی وجود نداشت اما آنچه که باعث شد از دل این انتخابات مردمی، مخوفترین و سفاکترین نظام سیاسی تاریخ رشد کند، آن چیزی بود که پس از آن شکل گرفت. مردمی بیاطلاع با باورهای قرون وسطایی در مورد مردان بزرگ و قهرمانان فراانسانی، حتی در یک فرایند دموکراتیک هم به دنبال یک قهرمان، یک انسان مقدس و به طور کلی یک کاریزما میگردند.
تقریبا شبیه همین فرایند در شوروی رخ داد. زمانی که یک انقلاب تبدیل به حکومتی شبهتزاری شد که در تمام طول هفتاد سال خفقان، به مردمی بودن و دموکراتیک بودن خود میبالید. آنچه از این مقایسه حاصل میشود این است که مسلما هر اراده مردمی دموکراسی نیست. اشتباه امثال پارتو این بود که اصلیترین لازمه دموکراسی را ندیده گرفته، و این فرآیند سیاسی را ذاتا فاقد آن تصور کرده بودند. این لازمه چیزی نیست جز «آگاهی». تفکر آنها در تبیین تودههای ناآگاه دست بود. اما آنها این مساله را ندیده گرفتند که هیچ فرایند دموکراتیکی بدون مشارکت تودههای آگاه شکل نمیگیرد. در واقع همین عامل مهم است که فرق میان دموکراسی و پوپولیسم را روشن میکند. تودههای زمان پارتو، مسلما فاقد این اصل بودند و همین باعث شده بود که او این اصل را رد کند. در حالی که در همان زمان کنار گوش جامعهشناس نخبهگرای ایتالیایی فرانسوی داشتند نتیجه سالها مبارزه برای دموکراسی و آزادی بیانشان را درو میکردند. آنها پس از دهها آزمون و خطا و صرف هزینههای سیاسی و اجتماعی بالاخره دریافتند که کلید گم شده دموکراسی کجاست.
هر چند سالها پیش از آن «آگاهی» گم شده پارتو و نیچه در مفهوم رکن چهارم دموکراسی جلوهگر شد بود اما آغاز فصل نوعی دموکراسی اروپایی، تا پیش از آمریکایی شدن سیاست قاره سبز، در ماجرای دریفوس جلوهگر شد. ماجرای دریفوس شکست پوپولیسم بود از دموکراسی.
دریفوس نظامی یهودی فرانسوی بود که برای نجات ارتش فرانسه از بدنامی، قربانی شد. با برملا شدن ماجرای فروش اسرار نظامی فرانسه به آلمان، ارتش فرانسه برای نجات خود از بدنامی، یک افسر خردهپای ارتش را که یک یهودی بود انتخاب کرد تا با شکستن کاسه و کوزهها بر سرش قضیه را فیصله دهد مسلم بود که دریفوس بیگناه است اما یهودی بودنش و نفرت عمومی نسبت به یهودیها باعث شد که مردم بلافاصله خیانت او را بپذیرند و آماده مجازات او شوند. سران ارتش با استفاده از این خاصیت مردم، یعنی استفاده از پوپولیسم اجتماعی میخواستند سر و ته قضیه را هم بیاورند. شرایط مهیا بود، پوپولیسم به حرکت افتاده بود و هر مقاومتی در برابر آن با شکست مواجه میشد. دریفوس محکوم و مجازات به تبعید و زندان در یکی از جزایر مستعمره فرانسه شد؛ ماجرا به ظاهر تمام شده بود.
اما مقابله به مثل دموکراسی مانده بود. دریفوس در تبعید بود که امیل زولا «من متهم میکنم» را منتشر کرد. دریفوس در تبعید بود که بزرگانی چون امیل دورکیم تمام هم و غم خود را به خرج بردند تا زوایای تاریک این ماجرا را برای اذهان عمومی فاش کنند. مردمی که پذیرفته بودند دریفوس خائن است و خود مجازات او را خواستار شده بودند، کم کم در طی یک فرایند دموکراتیک به عنصر آگاهی دست پیدا کردند. دریفوس پس از چند سال تبرئه شد و دموکراسی فرانسوی سالها قبل از به قدرت رسیدن نازیها در آلمان با یک فرایند دموکراتیک، عنصر طلایی آگاهی مردمی را کشف کرد.
در واقع آنچه ما تحت عنوان عوامفریبی میشناسیم همان دموکراسی منهای آگاهی است. یک نوع خاص از پوپولیسم سیاسی و یا سیاست پوپولیستی که مختص منطقه یا زمان خاصی نیست. اما بدیهی است که هر چه فقر فرهنگی در منطقهای بیشتر باشد، اشکال این رابطه سیاسی بیشتر هستند. در واقع ما شاهد یک سری عوامل هستیم که میتوان از آن تحت عنوان مختلکننده آگاهی یاد کرد. کار اصلی این عوامل این است که مانع دانستن مردم شوند. برخلاف تصور، همه این عوامل بیرونی نیستند. منظور این است که همیشه کسانی با فشار و زور سیاسی یا اجتماعی مانع دانستن مردم نمیشوند؛ موارد بسیاری وجود دارد که مردم خود مانع دانستن خود میشوند. در واقع میتوان گفت که در مورد بسیاری مردم نمیخواهند بدانند، چرا که آنچه در درون آنها تثبیت شده و هویت آنها را شکل داده است مانع پذیرش هر واقعیت دیگری در آنها میشود. آنچه ما به عنوان دگماتیسم میشناسیم در واقع ریشه در ترس فرد از به هم ریختن فضای عقیدتیاش و ناتوانی او در بازسازی این فضا دارد.
سنتها، عقاید ریشهدار در جامعه و اوهامی مثل آن بزرگترین عواملی هستند که مانع از فرآیند دانستن فرد میشوند.
در این قبیل موارد به راحتی میتوان فرد را به سوق دادن به سمت باورهایش، یا با توسل با باورهایی که هویت او را ساختهاند، مانع از دریافت واقعیاتی کرد که مضر تشخیص داده میشوند.
در مورد حکومت شوروی اصول کمونیسم و آنچه برای خلق تحت سلطه تزاریسم مانند یک رویا بود، نقش همین بافتههای ذهنی را بازی کرد. ساخت یک آینده زیبا و متعاقب آن ساخت دشمنانی که نمیخواهند ملت شوروی به این آینده درخشان برسد، عامل سلطهای هفتاد ساله شد که همواره طرفدارانی از میان خود مردم داشت. همین زیرسازی ذهنی بود که باعث میشد ملت تصفیههای میلیونی استالین را ندیده بگیرند. آنها یا اصلا نمیدیدند و یا اگر میدیدند آن را با همان زیرساختها مقایسه و در نهایت حذف میکردند. مطمئنا اگر کسی هم میخواست به این ملت دگم آگاهی را تزریق کند، این تزریق آنها را دچار شوک میکرد. سقوط در بیهویتی و گمشدگی مهمترین دستاورد چنین تزریقی است.
به هر شکلی دموکراسی نیازمند زیرساختهای گستردهای است که باید طی سالها به وجود بیاید. مردم در وهله اول باید بپذیرند که دارای حق هستند. برای ملتی که هنوز به رهبرانشان به چشم ولی نعمت نگاه میکنند و هنوز دوست دارند دنبال ماشین وزیر و وکیل بدوند و... دموکراسی چیزی است شبیه ماکروویو. یک ساخته غربی که پولدارها توی آشپزخانههایشان دارند ولی بود و نبودش هیچ فرقی ندارد. یک ارمغان شیک که جز هزینههای زائد هیچ سود دیگری برای صاحبش ندارد. این مردم اول باید یاد بگیرند که قرار است مسئول انتخاب کنند، نه ارباب و کدخدا و تزار، وگرنه هیچ فرقی بین استالین منتخب شورای عمومی حزب با تزاری که حکومت را از پدرش به ارث برده است نخواهد بود.
پس از آن فرآیند آگاهی آغاز میشود. همانطور که گفتم مانع آگاهی همواره خارجی نیست. انداختن گناه ناآگاهی به گردن نبود مطبوعات آزاد تنها راهی برای سبک کردن گناه تودههایی است که هیچ فرقی بین دانستن و ندانستن نمیگذارند. از نظر من اگر کسی نمیداند، فقط به این دلیل است که نمیخواهد بداند، وگرنه چطور میشود که در فضایی یکسان از سانسور خبری و... همیشه عدهای هستند که «آگاهی» دارند؟ شاید نقل یک حکایت تاریخی خالی از لطف نباشد.
میگویند در روزهای آخر جنگ جهانی دوم وقتی ارتش آمریکا قدم به قدم خاک آلمان را تصرف میکرد، به شهرهایی میرسید که هنوز آثار کورههای آدمسوزی هیتلر در آنها باقی مانده بود. آیزنهاور، خود شخصا وارد یکی از این کورهها شد. وقتی فرمانده ارتش آمریکا و رئیسجمهور آینده ایالات متحده از کوره خارج شد دستور داد که شهردار شهر نزدیک به آن کوره را دستگیر کرده، بیاورند. شهردار و همسرش را آوردند و وقتی پیرزن و مرد با صحنه کورهها روبرو شدند واکنش مزخرفی از خود نشان دادند: «ما نمیدانستیم».
فردای همان روز جنازههای به دار زدهشان را در خانهشان پیدا کردند. هر چند آنها برای اثبات بیاطلاعی از جنایت نازیها خودکشی کردند اما این چیزی از جرم آنها کم نمیکرد. آنها در جنایت رهبرانشان شریک بودند. رهبرانی که بر گردههای ناآگاهی آنها ایستاده و مرتکب چنان جنایاتی شده بودند. اگر آنها را بیگناه بدانیم و تمام کسانی را هم در سالهای طلایی حکومت هیتلر مجبور به فرار از آلمان شدند بیگناه بدانیم، چه فرقی بین آنهاست؛ بین کسانی که به جرم آگاهی تبعید، دستگیر، شکنجه و کشته شدند و کسانی که سالها در لاک ناآگاهی خودشان به خونریزترین آدمخوران تاریخ فرصت چنان جنایاتی را دادند.
پس دانستن فرایندی است که از خود فرد آغاز میشود. در روسیه، دولت یلتسین، تنها شبکه حزبی غیردولتی این کشور به عنوان بزرگترین منتقد دولت تعطیل میکند. تنها چند 10 هزار نفر در مسکو علیه این اقدام دولت اعتراض میکنند. تنها چند 10 هزار نفر از کل جمعیت چند 10 میلیونی روسیه. پس فقط همین چند ده هزار نفر هستند که آگاهی را چنان که باید ارج مینهند.
به بحث خودمان برگردیم. همانطور که گفتم آگاهی کلید گمشده دموکراسی در کشورهایی است که دموکراسی را بدون زیر ساختهایش «وارد» کردهاند. بدون این کلید گمشده هم دموکراسی چیزی نیست جز پوپولیسم. تحریک و تحمیق تودههای میلیونی در راستای تمایل سیاسی جناح خاصی از حاکمان. در چنین وضعیتی انتظارات مردم همیشه یکسان است. آنها محتاج حداقل حقوقی هستند که همیشه چشم به راهند تا کسی آن را به ایشان اعطا کند. آنها انتخاب نمیکنند، در واقع گدایی میکنند. ناآگاهی تودهها باعث میشود هر آنچه را که از بالای هرم سیاسی میشنوند باور کنند. آنها باور دارند که قدرتمند هستند و در عین حال این احساس را دارند که همیشه باید حرفشنو باشند. مطیع آنانی که حرفهای بزرگ میزنند و میخواهند کارهای بزرگی انجام دهند. چنین تودهای را همواره میتوان به عنوان یک پشتوانه سیاسی باثبات در نظر گرفت. آنها همواره حضور دارند، در حالی که در عین حضور کمتر از هر عنصر دیگری «آگاهی» دارند. آنها حتی خیلی وقتها نمیدانند که این حضور برای چیست، اما چون باید حاضر باشند پس به وظیفه خود عمل میکنند.
از نظر من، برای تعیین مرز پوپولیسم و دموکراسی و حرکت به سمت نقطه آغاز فرآیند آگاهی، مهم از بین بردن موانع دانستن است. تا زمانی که در ذهن مردم چیزی عوض نشود، در زندگیشان چیزی عوض نخواهد شد.