ترجمه حسین بصیرت
در این مبحث “اصول الهیات مسیحی”(1) جان مک کوارى (2) را به دو دلیل انتخاب کردهام: دلیل اول اینکه آن تنها کار تعصبآمیز و وسیع در زمینه خداشناسى است که به وسیله یک متکلم انگلیسى در سالهاى اخیر نوشته شده است. دلیل دوم اینکه، آن نشاندهنده مجموعه اقداماتى در زمینه اصطلاحشناسی(3) است که بیان دوبارهاى است از خداگرایی(4) مسیحى که به طور کلى از مکتب اگزیستانسیالیسم(5)اصالت وجود) و مخصوصا از فلسفه هایدگر گرفته شده است.
مک کوارى بعد از یک تجزیه و تحلیل دقیق از وجود بشرى به این نتیجه مىرسد که فقط به وسیله وحى اى الهى مىتوان به سئوالات ایجاد شده جواب داد، که از طرف خدا به مثابه “وجود مطلق”(7) یا “وجود مقدس”(8) باشد.
او سپس به تجزیه و تحلیل عقیده وجود مطلق مىپردازد. بعد از این تجزیه و تحلیل، دوباره به موضوع اول بر مىگردد و تعریفش را از خدا به تفصیل بیان مىکند.
مک کوارى با این بیان شروع مىکند که چه چیزهایى وجود نیست؟
وجود خودش یک موجود نیست، وجود یک صفت نیست، نوع نیست، جوهر نیست. (بلکه زیر نهادى است که تصور مىشود شالوده تمام مشخصههاى پدیدارى اشیا است.) وجود آنچه که بعضى اوقات فلاسفه به عنوان “مطلق”(9) نامیدهاند نیست. آیا هستى به مثابه وجود جامع و فراگیر تصور مىشود یا به مثابه تمامیت اشیا و یا به مثابه مجموع اشیا؟
پس وجود مطلق چیست؟ اولین چیزى که مک کوارى مىگوید این نکته است که وجود باید شامل “شدن”(10) باشد. ما فقط تا آنجا مىتوانیم در مورد هستی(11) و تفاوت آن با نیستى صحبت کنیم که شامل شدن باشد.
مک کوارى در نظر دارد تا به همان نسبتى که اظهار نظرش در مورد خداوند به کار مىرود به همان نسبت در مورد موجودات محدود(12) هم به کار رود. از این رو، وى چنین ادعا مىکند که خداوند لایتغیر و بدون تغییر نیست. بدون بررسى “شدن” نمىتوانیم به شناخت هیچ موجودى بپردازیم و نمىتواند چیزى به عنوان “وجود مقدس” در کار باشد.
مک کوارى سپس مفهوم “وجود مطلق” را از طریق “be -Letting”(13) تفسیر مىکند. اگر بخواهیم دقیقتر صحبت کنیم باید بگوییم “وجود مطلق” وجود ندارد اما هستى “ایجاد مىکند.”(14) “be -Letting” مقدم بر نمونههاى خاص از هستى است. علىرغم این موارد ما در حال توجیه این ادعا هستیم که وجود مطلق، از غناى وجودى بیشترى نسبت به هر موجود خاصى برخوردار است، و موجودات دیگر را ایجاد مىکند. ما دلایل زیادى براى بکارگیرى (البته با توجه کامل و شرایط لازم) اصطلاح “هستى وجود دارد” (15) داریم.
مک کوارى اضافه مىکند که “be -Letting” (بر طبق کاربرد معمولی) معنى “به حال خود رها کردن”(16) نمىدهد. بلکه مفهوم آن چیزى سازندهتر و مثبتتر و فعالتر از توانایى بودن، نیروى بودن دادن، یا هستى به همراه آوردن است.
“be -Letting” مىتواند بیشتر از طریق اندیشه “حضور”(17) و “جلوه”(18) فهمیده شود. ما وجود مطلق را از طریق حضور و تجلىاش در موجودات خاص مىشناسیم. در سلسله مراتب تکامل(19)، وجود مطلق در موجوداتى که مراتب بالاترى دارند نسبت به آنهایى که مراتب پایینترى دارند تجلى بیشترى دارد. براى نمونه یک اتم هیدروژن و نفس انسانی،(20) هر دو جلوهاى از هستىاند، اما نفس انسانى تجلى بیشترى نسبت به یک اتم دارد.
خداوند به عنوان “وجود مقدس” نیروى نهایى است که “ایجاد مىشود.” او همه موجودات را به وسیله نیروى “کن فیکون”(21) خلق مىکند و زنده نگه مىدارد. به این دلیل او شایسته و سزاوار پرستش و اطاعت است. مک کوارى عقیده دارد که او و اتو(22) در تجزیه و تحلیل پدیدارى اشیا با همدیگر هم عقیدهاند. “تجزیه و تحلیل نهایى مادر مورد هستى به عنوان اوى بىنظیر (23) که ایجاد مىکند و در سایر موجودات حضور و جلوه مىیابد مشابه تجزیه و تحلیل “ملکوت”(24) به عنوان سر عظیم (25) و محبوب بزرگ(26) است.
مک کوارى این اصطلاحشناسىاش را به عنوان آخرین مرحله در فرآیند “تزکیه الهی”(27) در نظر مىگیرد. از نظر اسطورهشناسی،(28) خداوند اوى انسانگونه (29) تصور مىشد، یعنى موجودى شبیه به خودمان اما قدرتمندتر از ما، که در مکانى معین مثلا بالاى یک کوه و یا شاید در آسمان سکونت داشت. گرچه خداگرایى سنتی،(30) ارکان و مبانى انسانى را تعدیل کرد یا آن را به طور نمادین تشریح نمود اما هنوز به خداوند مانند “موجودى دیگر علاوه بر موجوداتى که در جهان مىشناسیم” نگریسته مىشود. مک کوارى ادعا کرد که “خداگرایى هستى شناختى او” (31) این عقیده “که خداوند موجودى است که در کنار سایر موجودات قرار دارد” را باطل مىکند و ما را به عقیده “یگانگى و بىهمتایی”(32) و “غایت”(33) مىرساند، که قبلا اینها را در اختیار نداشته است.
مک کوارى خیلى علاقهمند بود که جایگاهى را براى الحاد حقیقی(34) قرار دهد. “الحاد انکار قداست هستى است و در نتیجه انکار اینکه انسان باید به هستى ایمان بیاورد یا انکار پذیرفتن حالت پذیرش و تعهد نسبت به خداوند است.
همچنین (همانطور که تاکنون دیدهاید) مک کوارى نظریه “همه خدایى (35[ )وحدت وجود]“ را قاطعانه رد کرد. وجود محض نه تنها یک موجود نیست بلکه مجموع اشیا و یا تمامیت اشیا و یا یک وجود جامع و فراگیر نیز نمىباشد.
وجود مطلق یک امر متعالى (36) است و این واژه نه تنها برترى خداوند را نسبت به جهان نشان مىدهد بلکه ویژگى “بالکلى دیگر بودن”(37) او را در برابر هر آنچه که در جهان هست نیز نشان مىدهد.
پس خداوند چه صفات و ویژگیهایى دارد؟ مک کوارى تاکنون “قداست” (38) را به خداوند نسبت داده است و در مجموعه کتابهایش صفات دیگرى که در مسیحیت به خداوند نسبت داده شده است را نیز به این صفت اضافه مىکند. او این ویژگى را از طریق مفهوم “همانندی”(39) توجیه مىکند.
مطمئنا درک و فهم وجود مطلق که در بخشهاى قبلى تدوین شده است ما را قادر مىسازد تا “تشبیه انگاری”(45) را طورى تفسیر کنیم که نه خدا را آنقدر به انسان تشبیه کنیم و نه کارى کنیم که میان آن دو شکاف و فاصلهاى پر ناشدنى ایجاد گردد.
وجود مطلق به عنوان اوى بىنظیر و متعالى نامیده شده است و بدون وجود مطلق که ایجاد کننده موجودات است، موجودات نمىتوانند وجود داشته باشند، اما وجود مطلق در موجودات دیگر حضور مىیابد و جلوهگر مىشود. بدون در نظر گرفتن موجودات، وجود مطلق از عدم قابل تشخیص نیست. از این رو، وجود مطلق و موجودات، نه مىتوانند کاملا به هم شبیه باشند و نه مىتوانند از هم جدا باشند. این نظریه هستى شناختى با تجربیات دینى مطابق است که مربوط است به امر قدسى به عنوان موجودى عظیم و محبوبى بزرگ که به وسیله “دیگر بودگی” (41) و “قرب”(42) متمایز مىشود.
مک کوارى سپس دو معیار را براى انتخاب از میان نمادهاى الهى پیشنهاد مىکند. ما باید آنهایى را انتخاب کنیم که بالاترین درجه از وجود مطلق را به طور خاص نشان دهد. هر دو معیار اهمیت و برترى نمادهایى که از قلمرو وجود بشرى گرفته شدهاند را ایجاب مىکند. اولین معیار به این جهت آن را ایجاب مىکند که وحى الهى در مسیح همه جنبههایش متشخص است. معیار دوم به این دلیل آن را ایجاب مىکند که موجودات میزان وسیعى از مشارکت(43) را در وجود مطلق دارا هستند و به بهترین نحو مىتوانند بر وجود او دلالت داشته باشند.
مک کوارى در بسیارى از موارد که مىخواهد مفهومى را تفسیر کند به آداب و رسوم مسیحیت پاىبند است. اکویناس (44) مطمئنا با اینکه خدا یک موجود نیست، موافق است. او همچنین معتقد است که همانندى هستى تعریف تشبیهى از ماهیت(45) خدا را امکانپذیر مىکند. مک کوارى علاقهاش را به خداگرایى با رد نظریه وحدت وجود و با انتساب اولویت و پیشینگی(46) به نمادهاى شخصى در مباحث خداشناسى بیشتر نشان مىدهد. او همچنین نکات ارزشمند دیگرى در موضوعات مختلف دارد که از دایره بحث من خارج است.
اکنون سئوالات و ایرادات زیر را مطرح مىکنم:
1) مک کوارى نتوانسته است آن طور که باید و شاید بین هستى به معناى ماهیت(47) و هستى به معناى وجودی،(48)تفاوت قائل شود. بین اینکه یک شى چیست؟ و اینکه یک شى وجود دارد. مارى تین(49) این تفاوت را چنین بیان مىکند:
هستى در معناى وجودى و هستى در معناى ماهیت به دو طبقه متفاوت تعلق دارند. واژه هستى دو معناى کاملا متفاوت دارد. براى مثال در عبارت “بودن یا نبودن”(50) هستى به معناى وجودى به کار رفته است. اما برعکس در عبارت “یک زنده”(51) هستى در معناى ماهیت به کار رفته است. در وضعیت اول واژه هستى دلالت بر عمل بودن دارد که یک شى را خارج از نیستى و عدم و بدون در نظر گرفتن علتهایش بدیهى فرض مىکند. اما در وضعیت دوم هستى دلالت بر یک واقعیت و یا امکان وجودى دارد.
2) مک کوارى نتوانسته است به طور مناسب تفاوت میان مفهوم (X52) و وجود (X53) را بیان کند. من مىتوانم مفهومى را از جوهر یا ماهیت X داشته باشم اگرچه آن X وجود نداشته باشد. من حتى مىتوانم X را به عنوان یک وجود تصور کنم (و با صراحت حکم کنم که آن وجود دارد) اگرچه آن X وجود نداشته باشد.
در مورد خداوند نیز مىتوانم او را به عنوان واجب الوجود(54( )وجود ضروری) تصور کنم (و به طور صریح حکم دهم که او وجود دارد) اگرچه هیچ تناقض منطقى (55) در انکار خدا وجود ندارد. فقدان این تناقض، برهان هستىشناسى را در همه اشکالش، باطل مىکند.
3) البته نمىخواهم بگویم که مک کوارى با این تفاوتها آشنا نبوده است و یا اینکه با آنها مخالف بوده، اما گمان مىکنم که ضعف او در مشخص کردن و اهمیت ندادن به این تفاوتها باعث کلىگویى و ابهام در گفتههایش در مورد وجود خداوند شده است.
حتى اگر خدا نبود باز مىتوانستم ماهیت خدا را تصور کنم (با محدودیتهایى که به وسیله همانندى تحمیل مىشوند.) همچنین مىتوانستم او را به عنوان یک واجبالوجود تصور کنم حتى اگر او وجود نداشت. حداکثر چیزى که ایده واحبالوجود ایجاب مىکند این است که اگر خدا هست، او ضرورتا هست، اما هیچ بحثى نمىتواند “اگر” را برطرف کند.
او اشاره مىکند که خداوند به عنوان یک موجود محدود و متناهى وجود ندارد. مک کوارى این چنین نتیجه مىگیرد: مىتوان مدعى شد که هنگامى که مىگوییم “خدا وجود دارد” به کلى نادرست است و اگر این فکر را در ما ایجاد کند که بگویم او مانند سایر موجودات است ممکن است ما را به اشتباه بیندازد. اما بهتر است که بگوییم “خدا وجود دارد” تا اینکه بگوییم “خدا نیست”، در حالى که “ایجادکنندگى خداوند”(56) مقدم بر موقعیت وجودى هر موجود خاصى است. من نتوانستم علت تردید مک کوارى را درک کنم. اگر از بیان کردن قاطعانه “خدا هست” خوددارى کنیم، باید بگوییم که “خداوند واقعیت مستقل و بىنیاز دارد”، اما جمله دوم معادل با جمله اول است سئوال ساده “آیا خدا هست؟” (که تیلور(57) آن را به عنوان نام آخرین کتابش انتخاب کرده) همواره مطرح بوده است.
4) استفاده مک کوارى از کلمه “هستی” به عنوان واژهاى که هم بر خداوند دلالت دارد و هم بر موجودات محدود، واقعیت برترى خداوند را آشکار نمىکند. مسلما مک کوارى در برخى موارد برترى هستى خداوند را با استفاده از حرف بزرگ “B” و به وسیله صفت “مقدس” نشان مىدهد. با این همه، یک علامت دقیق براى اینکه “همه خدایی” برداشت نشود، لازم است. اصل “خود بودن تبلیغ”(58) در این زمینه پیشرفت بهترى دارد. آنچه کاملا واضح است این است که هستى (و حتى وجود مطلق) باید “قائم به ذات” (59) یا “نامحدود”(60) باشد. اهمیت این نکته در انتقاد شماره بعد مشخص مىشود.
5) در استفاده از مفهوم “be -Letting” مک کوارى به طور غیرمجاز از هستى محدود به هستى نامحدود انتقال مىیابد. وى در مجموعه مباحث مربوط به ایده هستى چنین گفته است که هستى مافوق همه طبقات است و مىپرسد که هستى چگونه باید توضیح داده شود؟
بعد از در نظر گرفتن “نیرو”(61) و “فعل”(62) تصمیم مىگیرد تا از طریق “be -Letting” به بهترین وجه توضیح دهند. او این مفهوم را چنین توضیح مىدهد:
به طور معمول واژه “Let be” در انگلیسى به معنى “به حال خود گذاشتن”، و دخالت نکردن به کار مىرود، اما این معنى در اینجا مدنظر نیست.
منظور من از “be -Letting” چیزى سازندهتر و مثبتتر و فعالتر از توانایى بودن، نیروى هستى دادن، و یا هستى را به همراه آوردن است.
این معنى از “be -Letting” فقط در مورد خداوند به عنوان آفریدگار(63) به کار مىرود و واضح است که این همان کاربردى است که مک کوارى درنظر داشته است. از این رو مىگوید که تجزیه وتحلیلش در مورد هستى منجر مىشود به ایده خداوند به عنوان یک بىنظیر که موجودات را به وجود مىآورد و در آنها حضور و تجلى مىیابد.
او دوباره بعد از توضیح بى میلىاش براى نسبت دادن وجود به خداوند، ادعا مىکند که خدا (یا هستی) نیست، اما ترجیحا او ایجاد مىکند [موجودات را]
در اینجا دو نکته باید گفته شود:
نکته اول اینکه: به طور کلى تعریف هستى با واژه “be -Letting” انسان را به اشتباه مىاندازد. فقط خدا (به عنوان نمونه هستى نامحدود) ایجادکننده است و همه موجودات محدود نتیجه خلاقیت و ایجادکنندگى او هستند.
نکته دوم اینکه: یک تجزیه و تحلیل بىطرفانه در مورد موجودات محدود باعث وجوب منطقى ایده “یک موجود نامحدود که در موجودات دیگر حضور و جلوه مىیابد و آنها را ایجاد مىکند” نمىشود. یک ملحد با دلایلى محکم مىتواند پاسخ دهد که: او مىتواند موجودات محدود را به سادگى ببیند که وجود دارند و هیچ الزام منطقى وجود ندارد تا “وجود مقدس” که موجودات را با نیروى درونى (64) و نیروى خلاقیت خود ایجاد مىکند بدیهى فرض کنیم.
به طور کلى کاربردى که مک کوارى از اصطلاح “be -Letting” براى وجود داشته است هم از لحاظ هستى شناسى و هم از نظر منطقى غیرمجاز است. از نظر هستىشناسى به این دلیل نادرست است که فقط یک هستى “خداوند” مىتواند “موجود ایجاد کند” و از لحاظ منطقى به این دلیل نادرست است که یک تحلیل بىطرفانه در مورد موجودات محدود باید به این ایده که موجودات اساسى الهى (65) دارند منتهى شود.
6) مک کوارى این طور تلقى مىکند که تغییر و شدن باید به خدا نسبت داده شود. وى تا آنجا پیش مىرود که مىگوید، وجود منطق خود را در تاریخ گسترش مىدهد و واقعیت مىبخشد. اما دلایلى را که باعث شده است خداشناسان سنتى (66) قاطعانه بگویند “خداوند فعلیت محض است” (67) بررسى نکرده است. همچنین او مشخص نکرده است که آیا خداوند در همه جنبهها تغییر مىکند یا نه.
و بالاخره تنها مبناى او براى بدیهى فرض کردن تغییر در مورد خداوند، قابل تردید است. وى چنین ادعا مىکند که به علت اینکه شدن دلالت بر وجود مطلق مىکند، وجود مطلق نیز بر شدن دلالت مىکند، اما ادعاى او واضح و مشخص نیست و ما هیچ معیارى را براى سنجش میزان صحت آن پیشنهاد نمىکنیم.