تاریخ انتشار : ۲۲ مرداد ۱۳۸۸ - ۱۰:۵۲  ، 
شناسه خبر : ۹۸۰۲۶
امیررضا پوررضایی مقدمه: هنگامی که آدمها زیاد شدند، استفاده از نام لازم شد و به تدریج با زیادتر شدن آدمها، لزوم استفاده از نامهای بزرگتر برای تشخیص افراد به وجود آمد. با طبقه‌دار شدن جوامع، نامها نیز طبقه‌بندی پیدا کرد و بالاخره القاب و عناوین به وجود آمد. نام پدران، محل، کسب و پیشه، ایل، طایفه، مشخصات افراد و حتی معایب آنها برای این منظور به کار گرفته شد. فکر می‌کنم نخستین نامی که هر انسانی مدتی به آن نام خوانده می‌شود، «بچه» است! بعد این بچه به انتخاب خانواده، نام اختصاصی یا نام کوچکی پیدا می‌کند که با نام پدر، نام خانوادگی یا نام محل یا ترکیبی از اینها، هویت سجلی او شکل می‌گیرد. در مسیر زندگی بعضی از همین بچه‌ها، القاب و عناوین هم به این نام اضافه می‌شود؛ چنان که افرادی هستند که نامشان به طور کلی از یاد می‌رود؛ مثلاً ابن‌سینا، اسمش حسین بوده و نام پدرش عبدالله؛ در کودکی بر اساس سنت رایج آن روزگار که از اعراب گرفته شده بوده، «حسین ابن عبدالله» خوانده می‌شد. چون پدر بزرگش «سینا» بود، به «ابن سینا» معروف می‌شود و شاید چون پسری به نام علی داشته می‌شود «ابوعلی»! او با رسیدن به درجات بالای علمی، می‌شود «شیخ الرئیس» و القاب دیگری نیز پیدا می‌کند؛ مثلاً «حجت الحق» یا «شرف‌الملک»، ولی این‌گونه افراد، با یک اسم شناخته‌تر هستند که به آن «اسم اَشهَر» می‌گویند که در این مورد «ابن‌سینا»ست. خواجه نظام‌الملک در سیرالملوک می‌گوید: «و همیشه لقب عزیز بوده است!» امروز هم که به گفته خواجه نظام‌‌الملک فکر می‌کنیم، می‌بینیم که اگر کسی نامی، هر چند زیبا و با معنی داشته باشد، خوشحالتر می‌شود اگر او را با لقبش بخوانیم. همین امر باعث شده که القاب و عناوین در طول تاریخ همواره مورد توجه و علاقه باشند و براثر کثرت استفاده به دفعات قدر و منزلت خود را از دست بدهند یا با تغییرات اجتماعی ـ سیاسی، گروهی از القاب به طور کل از گردونه خارج شود و عناوین دیگری جای آن را بگیرد. خواجه نظام‌الملک می‌افزاید «و دیگر، القاب بسیار شده است،‌ و هرچه فراوان شود قدرش برود وخطرش [=‌ بزرگی، قدر] نماند.» و در ادامه می‌افزاید: «و امروز کمتر کسی را اگر هفت لقب یا ده لقب کم نویسند، خشم همی‌گیرد و می‌آزارد! و سامانیان، که چندین سالها پادشاه روزگار بودند و بر ماوراءالنهر؛ سرتاسر، و بر خراسان و عراق و خوارزم و نیمروز و غزنین فرمان دادند، هر یکی را یک لقب بوده است. نوح را شاهنشاه خواندندی و پدر نوح ـ منصور ـ را امیر سدید و پدر منصور، نوح را امیر حمید.....» در واقع معترف هستیم که ما آدمها به لقب داشتن علاقه‌مندیم؛ ولی این علاقة همگانی ما را به فکر وامی‌‌دارد که اگر همه ما به القاب و آن هم القابی هرچند بزرگتر و مهمتر، برسیم، چه اتفاقی می‌افتد؟ به عبارت دیگر اگر همه مردم دارای القاب و عناوینی باشند که امروز مهم است،‌ این القاب همه‌گیر و پیش‌پاافتاده شده دیگر ارزشی نخواهند داشت و القاب جدیدی به میان می‌آیند که حالا تلاش برای به دست آوردن آنها شروع می‌شود..... برای اینکه بحث قابل جمع و ارائه باشد، سعی می‌کنم برداشتهای خودم را از مقوله «القاب و عناوین» از ابتدای قاجاریه شروع کنم و می‌کوشم به مقولة فرهنگ و پشتوانه‌های این امر بپردازم و نیز چرایی پیدایش آنها، پس از یک تاریخچه خیلی مختصر. قبل از ورود به بحث، خوب است به این نکته هم بپردازیم که به نظر شما چه جامعه‌ای برای «القاب» ارزش بیشتری قائل می‌شود؟ آیا جامعه‌ای که سطح علمی‌اش بالاست، برای القاب علمی ارزش بیشتری قائل است یا جامعه که سطح علم در آن پایین است؟ آیا جامعه‌ای که در آن حقوق افراد محترم است به القاب و عناوین رسمی علاقه بیشتری نشان می‌دهد، یا یک جامعه استبداد زده؟ آیا لقب و لقب دوستی خوب است و تا جه اندازه و به چه قیمت....؟

القاب و عناوین از دیدگاه ادبی
پیش از مطالب دیگر چند وجهی بودن لقب و عنوان توجه ما را به خود جلب می‌کند. بُعد تاریخی، بُعد اجتماعی و بُعد ادبی و زبان شناختی.
با اطمینان خاطر می‌توان گفت که زبان فارسی قدرتمندترین حامل تاریخ ایران به ویژه در گذشته‌های دور بوده و تنها شاهنامه اثبات کافی بر این مدعاست.
تسلط دراز مدت استبداد بر جامعه ایرانی، چه در قالب مستبدان داخلی و چه در قالب فاتحان، باعث شده که زبان فارسی قابلیت غریبی در استفاده و دوپهلو یا چندپهلو گفتن پیدا کند. زبان‌شناسانی که به فارسی و سایر زبانها تسلط کافی داشته باشند، می‌توانند داوری کنند که آیا در این مورد، فارسی چه رتبه‌ای دارد! از سوی دیگر باید به شفاهی بودن جامعه ایرانی توجه داشت. همان‌گونه که امروز یکی از دردمندیهای اهل فرهنگ پایین بودن سرانة مطالعه در کشور است و بازار شایعه به ویژه در زمان کم‌کاری رسانه‌ها، می‌بینیم که تا چه حد داغ و پرطرفدار است.
ادب فارسی که القاب و عناوین یکی از زیرشاخه‌های فرعی آن به حساب می‌آید، در طول زمان تغییرات چشمگیری نموده است؛ به عنوان مثال در مقاله‌ای که به مناسبت هشتادمین سالگرد تأسیس مبارک روزنامة اطلاعات نوشتم، یادآور شدم که این روزنامة محترم، تا به امروز چهار نوع ادبیات را پشت سر گذاشته است. ادبیات اواخر قاجار و رضاشاهی، ادبیات غربی پهلوی دوم، ادبیات انقلابی و جنگی و ادبیات امروز، یعنی همین نشری که بنده می‌نویسم و شما بزرگواری می‌فرمایید و مطالعه می‌کنید.
برای اینکه درست به این مطلب پرداخته باشم، به بحثهایی از مقاله استاد شفیعی کدکنی زیر عنوان «روان‌شناسی اجتماعی شعر فارسی در نگاهی به تخلصها» اشاره می‌کنم تا علاقه‌مندان به این بحث درصورت تمایل به مجموعة مقاله‌ای از استاد، با همین عنوان مراجعه نمایند:
«یکی از ویژگیهای شعر فارسی تخلص است که به این وسعت و شمول که در شعر فارسی دیده می‌شود، درشعر هیچ ملت دیگری ظاهراً دیده نشده است و اغلب کسانی که با شعر فارسی سروکار داشته‌اند، به مسأله «تخلص» به عنوان یکی از ویژگیهای شعر فارسی اشاره کرده‌اند.
به طور کلی می‌توان گفت که تخلصهای شعر فارسیِ دوره‌های نخستین، غالباً از نسبت شغلی و یا نسبت محلی و دیگر زمینه‌های پیدایش نامهای خانوادگی سرچشه گرفته است؛ از قبیل: رودکی، کسایی و دقیقی و امثال آن یا از نسبت نام ممدوح از قبیل منوچهری، خاقانی و سعدی. گاه یک تخلص میان چندین شاعر مشترک شده. مسئلة «عطار‌»ها، «ظهیر»ها، «حافظ»ها، «نظامی‌»ها و رسیدگی به کارنامة هریک از آنها می‌تواند موضوع یک رسالة دکتری و یا یک تحقیق مستقل عالی قرار گیرد.
از سوی دیگر کم نبوده‌اند شاعرانی که دو یا سه تخلص داشته‌اند: عطار / فرید، شهریار / بهجت، راهب / بهار و بسیاری دیگر که گاه دلایل سیاسی داشته یا مرتبط با دو مرحله از زندگی شاعر است و یا به علت نگنجیدن در وزنهاست.
به علت همین تزاحمها در قورن اخیر رسم شده بوده است که شاعران جوان از بزرگان و استادان عصر تقاضای تخلص می‌کرده‌اند. آخرین نمونه‌اش همین تخلص «امید» برای مهدی اخوان ثالث، که مرحوم نصرت نشی‌باشی به او داده. حتی همین موضوع که «لقب» شعری از چه زمانی «تخلص» خوانده شده، خود باید موضوع تحقیقی جداگانه قرار گیرد. تخلص یا لقب شعری از قرن پنجم و عصر سنایی به تدریج روی در گسترش دارد و هرچه به دورة قاجاریه ـ پایان عصر سنتی شعر فارسی ـ نزدیکتر می‌شویم، شمول و گسترش آن بیشتر و بیشتر می‌شود.
بحث دیگر علت غلبة «عنصر غم و رنج و درماندگی و بدبختی» است که بار معنایی اعم اغلب این تخلص‌هاست. گویی لازمه شاعری در این سرزمین و در این فرهنگ، حتماً و حتماً در حزن و ماتم و سخت و عذاب و رنج و مسکنت و گدایی و فقر و آه و ناله و امثال آن زندگی کردن بوده است. ملاحظه فرمایید: محزوم (ده نفر)، احقر (ده نفر)، سمبل (چهارده تن) [یعنی کشته شده]، مسکین (ده نفر)، دیوانه (دوازده نفر)، مجنون (هجده نفر) فغان (دوازده نفر)، اسیر (دوازده نفر)، حصرت (چهارده نفر)..... در تذکرهای قبل از حملة مغول حتی به یک تخلص از این نوع برنخواهیم خورد و غالب تخلصها شغل و کار و خاستگاه جغرافیایی و مثل اینهاست. بی‌گمان عامل ورود شعر فارسی به سرزمین هند را نباید از یاد برد زیرا هندیان در ذلت خود مردمی غم‌پرست و خودآزار بوده‌اند. بی‌گمان نظامهای مستبد حاکم بر ایران در تقویت این بار معنایی غم و رنج در تخلصهای شعر فارسی مؤثر بوده.
دو عامل بسیار مهم دیگر را می‌توان در صدر عوامل قرار داد: یکی تصوف و عرفان و دیگری محدودیت یا ممنوعیت روابط زن و مرد در محیط اجتماعی.
در میان انبوه تخلصهای بیمارگونه می‌توان، گاه استثناهایی هم یافت؛ مثلاً شادی (دو نفر)، طرب (چهار نفر) و آسوده (یک نفر).
اگر بخواهیم توزیع جغرافیایی این‌گونه تخلصها را بر سبکهای شعر فارسی و ادوار تاریخی آن در نظر بگیریم، در سبک خراسانی اصلاً‌از این تخلصهای بیمارگونه وجود ندارد و در سبک عراقی و آذربایجانی (= ارانی) به ندرت می‌توان یافت. در عصر تیموری شیوع پیدا می‌کند و در سبک هندی به اوج می‌رسد.
و با ظهور نیما یوشیج و بالیدن شعر جدید پارسی، شاعران نوپیشه از بسیاری رسوم و آداب سنتی شعر فارسی رویگردان شدند و یکی از همین سنت‌ها مسأ‌له تخلص بود.»
باری در مورد بررسی زبان شناختی القاب در هر دوره نیز می‌توان گفت وجه بارز و سلیقه عمومی و حکومتی را می‌توان به راحتی در القاب و عناوین هردوره جستجو کرد. به عنوان مثال کلیه القاب دورة قاجار که چه از حیث نام و چه از حیث ترکیب، عربی هستند و بعد از‌ آن در دورة پهلوی اول که القاب نظامی ارج و ارزش پیدا می‌کنند، تا حد امکان، القاب فارسی می‌شوند و تلاش می‌شود که از فرهنگ ایران‌باستان مایه بگیرند. حتی القاب علمی نیز از کلمات عربی فاصله پیدا می‌کنند و «طبیب» جای خود را به «دکتر» می‌دهد...
مختصری از تاریخچه القاب
تا پیش از ورود اعراب به ایران، القاب توصیفی رایج نبود؛ اما ایرانیان باستان لقبهای شغلی مانند سپهبد، سپهبدار، سپهسالار، دیوان‌دار، بارسالار و سردار داشتند و برخی از این مشاغل، با نام فارسی به سازمانهای خلافت راه یافت و دیده می‌شود که تا قرن هشتم هجری نیز به کار برده می‌شد.
قلقشندی که در 791ق، «دبیر دیوان انشا» در دربار مصر بود کتابی مهم در فن دبیری دیوان و علوم مرتبط با آن تألیف نمود به نام «صبح‌الاعشی فی‌کتابة الانشاء» و در آن به تفصیل به مشاغل و وظایف آن دوران دربار مصر پرداخت و متذکر شد که این مشاغل و عناوین از دوران خلاقت عباسی به آنجا راه یافته. وی می‌گوید: این وظایف در زمان خلافت فاطمی ها (297 تا 567) و ایوبیها از خلافت بغداد که گردانندگانش غالباً فارسی زبان بودند، به مصر انتقال یافت. لازم است به این نکته توجه کنیم که درباره مشاغل و وظایف دیوانی در دولت ساسانی، دست‌کم یک کتاب از آن دوران هنوز تا قرن چهارم هجری در ایران وجود داشت و به نظر بعضی از مورخان اسلامی هم رسیده و مطالبی هم از آن در بعضی مأخذ اسلامی راه یافته است و آن کتابی است به نام «گاهنامه».
مسعودی به نقل از گاهنامه می‌گوید:
«ایرانیان را مراتبی هست که بزرگترین آنها پنج مرتبت است: نخستین و بالاترین آنها «موبد موبدان» است که همة امور دینی کشور را زیر نظر می‌داشت. هم رئیس همة موبدان بود و هم قاضی‌القضات مملکت. مقام دوم «بزرگفرمدار» یا وزیر،‌که ناظر بر همة امور کشور است و سوم «اسپهبد» که امور سیاه را برعهده داشت و چهارم «دبیربُد» که همة امور دیوانی کشور را سرپرستی می‌کرد و پنجم «هوتخشه‌بُد» که ادارة امور کارورزان؛‌ یعنی همة آنها که شغل و حرفه‌ای داشتند.».
و در ادامه می‌افزاید: «ایرانیان را کتابی است که به آن گاهنامه می‌گویند. در این کتاب همة مراتب کشور ایران که ششصد مرتبه است، برحسب ترتیبی که به آن داده‌اند، ذکر شده است....»
غیر از این مورد در منابع دیگری نیز به این عناوین و مشاغل اشاره شده.
مسعودی در «مروج‌الذهب»، یعقوبی در تاریخ و جاحظ در کتاب «التاج» از این عناوین یاد کرده‌اند: جهبذ، گهبُد یا گاهبُدِ فارسی به معنی خزانه‌دار؛ الأ ستدّدار؛ البازدار استاددار الصّحبه؛ البرددار؛ جاندار؛ الحوائج‌خاناه؛ الشراب خاناه مهتر؛ المهمرد؛ سرآخور؛ الخوان‌ سلاّر؛.... مرحوم دکتر محمد محمدی ملایری در کتاب پنج جلدی فرهنگ ایران اطلاعات خواندنی در این مورد دارد که خواندن آن را به دوستان پیشنهاد می‌کنم.
باری، از ورود اعراب به ایران تا روی کار آمدن سلسله‌های ایران، القاب و عـناویـن ایـرانـی را فـقـط مـی‌تـوانیم در همان دستگاه خلافت ردیابی کنیم تا اینکه می‌بینیم در دورة دیلمیان القابی مثل عزالدوله، مؤیدالدوله و امثال اینها برای شاهان دیده می‌شود و در دوره غزنویان، سیف‌الدوله و یمین‌الدوله، لقب سلطان محمود بوده است.
این القاب در پی مماشات اجباری خلیفه با آنها، از طرف خلیفه وقت به فرمانروایان ایران اعطا می شد؛ ولی در زمان سلجوقیان و خوارزمشاهیان خلفا ضعیف‌تر از آن بودند که کسی به لقب اعطایی آنها دلخوش باشد، این است که در این سلسله‌ها، شاهان خود از این القاب به بزرگان و سران لشکر می‌دادند و برای خویش لقب ردیف کردند.مغول آمد و طومار لقب دهنده و لقب‌گیرنده و خلافت اسمی خلفا را به یکباره درهم پیچید. در سلسله‌های گورکانیان، آق‌قویونلو و قره‌قویونلو، افشاریه و زندیه لقبی به چشم نمی‌خورد مگر اینکه کریم‌خان زند خود را «وکیل الرعایا» خوانده بود؛ ولی در نوشته‌های مردم به بزرگان زمان خودشان، به خصوص علما، عناوینی چون: «فخرالعلماء والمحققین» و امثالهم دیده می‌شود؛ بدون اینکه لقب اختصاصی باشد. در زمان صفویه، اسم شاه وقت را با پسوند «قلی» می‌آوردند. القاب «ملک» و «دولت» را هم احتمالاً داشتند و وزیر اعظم را اعتمادالدوله می‌خواندند،‌ به علاوه لقبهای شغلی مثل معیرالممالک و...
 آغاز قاجاریه
آغامحمدخان ـ سرسلسله قاجاریه ـ به گفته تاریخ‌نگاران، مقتدر، خونریز و بی‌رحم بود. در زمانی که برای به دست گرفتن قدرت تلاش می‌کرد، مملکت به شدت دچار هرج و مرج بود. او با تکیه بر همین خصایص خود توانست حکومت مرکزی نسبتاً قدرتمندی به وجود بیاورد و در 1210 هجری [1796 میلادی] رسماً تاجگذاری کرد. او شخصیتی ساده‌زیست و قانع داشت و به ظواهر و تجملات علاقه نشان نمی‌داد. حتی در غذا خوردن نیز ساده‌پسند بود و به زندگی سربازی یا به قول فرنگیها «اسپارتی» علاقه داشت. برخی معتقدند که اگر به دست اطرافیانش کشته نمی‌شد، مرزهای کشور را به حدود دوران صفوی می‌رساند. القاب و عناوین در دوره او کم است. خود او را در داخل ایل،‌ قبل از آنکه به قدرت برسد، «اخته‌خان» می‌نامیدند و این نه به دلیل تحقیر بود، بلکه به نظر می‌رسد بدون تعارف، افراد را با مشخصاتشان می‌شناختند؛ مثلاً شخص دیگری در دستگاه حکومتی آغامحمدخان هست که به دلیل اخلاق تندش به او «زهرمارخان» می‌گفتند و این عنوان رسمی اوست! قبل از تاجگذاری، وی خود را «فرمانفرما» می‌خواند؛ ولی در تاریخ نام اشهَرش همان «آغامحمدخان» است و حتی پسوند شاه را نیز ندارد.
پس از به قدرت رسیدن فتحعلیشاه در 1212، تغییرات نسبتاً زیادی در دستگاه حکومتی قاجاریه پیدا شد؛ چرا که او به هیچ عنوان از لحاظ قدرت و بی‌رحمی با آغامحمدخان قابل قیاس نبود. بلکه نسبتاً نرمخو بود. زنان و فرزندان بسیاری داشت؛ به طوری که از القاب او «شاه بابا» است و به قولی حدود 90فرزند و صدها نوه داشت و با توجه به جمعیت آن روز کشور که حدود پنج ـ شش میلیون نفر تخمین زده می‌شود، او پدر یک کسر بزرگ از جمعیت کشور بود و به عبارت دیگر تعداد زیادی از جمعیت آن روز کشور «شاهزاده» بودند و شاید همین یکی از عللی باشد که «شاهزاده» یا در گویش عامه «شازده» به تدریج تا پایان دوره قاجارها قدر خود را از دست داد و حتی در مواقعی بار منفی پیدا کرد و نزد مردم عبارتهای ترکیبی و تحقیری مثل «شازده آبگوشتی» و «شازده گدا» ساخته شد و به برخی افراد اطلاق گردید!
فتحعلیشاه خواه برای تفریح و تفنن و یا برای به دست آوردن دل رؤسای قبایل و بزرگان کشور، زنان زیادی گرفت و فرزندان بسیاری داشت. او به پسرانش القاب با طنطنه‌ای مثل: نایب‌السلطنه، ظل‌السلطان، فرمانفرما، شجاع‌السلطنه، حسام‌السلطنه و ملک‌آرا می‌داد و زنها و دخترانش را شمس‌الدوله، قمرالسلطنه و نظیر اینها می‌خواند.
با بررسی موارد بیشتر به این نتیجه می‌رسیم که القاب با پسوند «سلطنه» و «سلطان» غالباً به شاهزادگان اعطا می‌شد و ما اگر با چنین لقبی در مورد کسی برخورد کردیم، احتمال غالب این است که شاهزاده بوده است. باید در نظر داشت که شاهان و شاهزادگان قاجار بعد از «شاه بابا» به راه او رفتند و همه سعی بلیغ خود را در افزایش تعداد این شاهزادگان به کار گرفتند!
همین جا باید اصلاح و اضافه کنم که در بین این شاهزادگان قاجاری شخصیتهای باارزش و میهن‌دوست هم کم نبود. که شاید معروفترین و بزرگترین آنها عباس‌میزرا ـ نایب‌السلطنه ـ فرزند فتحعلیشاه باشد که چه بسا اگر در جوانی از دنیا نمی‌رفت، در را خدمت به کشور گامهای مؤثری برمی‌داشت و یا شاهزاده اعتضادالسلطنه رئیس دارالفنون. باری، فتحعلیشاه که تخلص شعری‌اش «خاقان» بود، از تغییرات دیگری که در دستگاه حکومتی قاجار داد یا اجازه داد که داده شود، این بود که بساط‌ القاب و عناوین را که در زمان آغامحمدخان وجود نداشت، به راه انداخت.
این رویه کمابیش در دوران 38 ساله حکومت او ادامه یافت. همین‌طور در دوره محمدشاه و دوره پنجاه‌ساله ناصرالدین شاه. در دوره سلطنت مظفرالدین شاه از آنجایی که او بسیار آسان‌گیر بود، می‌گویند چند کاتب در دربار فقط وظیفه نوشتن احکام القاب را برعهده داشتند تا برسد به دوره احمدشاه که از طرفی این رویه ادامه داشت و از طرف دیگر به دلیل تعدد و تکثر از سویی، و ضعف حکومت که وابستگی به آن از قدر و قیمت سابق برخوردار نبود از سوی دیگر، اندکی میل و ولع گرفتن لقب کاهش یافت؛ ولی تنها اندکی!
اگر القاب و عناوین حکومتی را به دو گروه اصلی القاب شغلی و القاب توصیفی تقسیم کنیم، به اولین القاب شغلی در دوره فتحعلیشاه برمی‌خوریم.
 القاب شغلی
«مستوفی‌الممالک»، مسئول کل «استیفا» مملکت بود که چند نفر «مستوفی» زیر دستش کار می‌کردند. «مستوفی‌الممالک» از میان رجال درجه اول و نزدیکان شاه انتخاب می‌شد و قلم حواله و اختیار منع و اعطا به او واگذار می‌گردید. اصلی ترین وظیفه دیوان استیفا، جمع‌آوری مالیات بود که در زمان فتحعلیشاه مالیات نقد کشور، پنج کرور (یعنی دو میلیون و نیم) تومان بود و هر یک از ولایات پنج‌گانه آن روز باید یک‌پنجم آن را می‌پرداختند. در زمان آغامحمدخان فرمان خیلی کم صادر می‌شد، اما در زمان فتحعلیشاه با گسترش دستگاه حکومت و زیاد شدن مشاغل و جدایی خزانه جاری از خزانه ذخیره، لازم بود که در هر مورد و به هرکس فرمان بدهند؛ بنابراین «منشی‌الممالک»ی هم لزوم پیدا کرد که هموزن «مستوفی‌الممالک» بود و تحت امر او، فرمان‌نویسان کارهای دفتر مخصوص شاه را انجام می‌دادند.
با الگوبرداری از دربارهای قدیم، یک نفر هم «صاحب دیوان» بود که صورت اسامی حقوق‌بگیرها و میزان حقوق آنها را در اختیار داشت. یک نفر هم لازم بود تا ریاست تمام این دوائر دولتی را انجام دهد و امور را از طرف شاه اداره کند. این پست که بعدها «نخست وزیر» نامیده شد، در آن دوران «صدراعظم» بود و به تقلید از صفویان، این صدراعظم را «اعتمادالدوله» نامیدند و اولین بار به حاج‌ابراهیم‌خان، کلانتر شیراز رسید. برخی معتقدند این لقب را آغامحمدخان به پاس گشودن دروازه‌های شیراز به روی خان‌ قاجار (و در واقع خیانت او به خاندان زند) به وی بخشید.
از القاب شغلی دیگر «معیرالممالک» است که آنهم با تقلید از سازمان اداری دوران صفوی ساخته شد و ما در تاریخ عالم آرای عباسی به این عنوان که لقب حسینعلی بیگ زرگرباشی دربار شاه عباس بود، برمی‌خوریم. وظیفه معیرالممالک نظارت بر عیار مسکوکات و ریاست ضرابخانه بود.
در این دوره به دو لقب آقا و خان نیز برمی‌خوریم که در واقع نماینده دو گروه اجتماعی هستند و کمابیش تا پایان پهلوی دوم هم باقی می‌ماند. آقا در اصل به معنی برادر بزرگ و خان به معنی رئیس ایل و طایفه است. لقب نخست به تدریج برای مردان سید به کار گرفته شد؛ همچنان که تا همین اواخر به نام زنان سیده نیز احتراماً آغا می‌افزودند: آغا طوبی، آغا زبیده و... جالب اینکه همین نگارش را اگر برای مرد استفاده می‌کردند، به معنی خواجگی او بود که مشهورترینش همان آغامحمدخان قاجار است. و اما لقب «خان» سوای سران ایلات، به تدریج لقب «زمینداران» شد که شاید بتوان گفت وابستگان درجه چندم حکومت بودند که مالک و ارباب به شمار می‌آمدند و این گروه را با پسوند «خان» مورد خطاب قرار می‌دادند؛ مثل «علی‌خان»، «حسن‌خان» و امثال این و فرزندانشان را نیز «خانزاده» می‌خواندند. مثل غالب لقبها، آقای مطلق و «خانِ» مطلق، بزرگترین و معروفترین فرد در بین گروه، دسته، منطقه و یا ایل بود؛ از جمله در مورد میرزاحسن مستوفی‌الممالک ثالث، پسر میرزایوسف صدراعظم که حتی دستخطهای ناصرالدین شاه به او با جناب آقا شروع می‌شد. در مورد همین میرزاحسن مستوفی باید اضافه نمود که برخی او را «میرزاحسن‌خان» نوشته‌اند؛ ولی او خودش همواره اسمش را بدون «خان» می‌آورد و افتخارش را به «میرزایی» می‌دانست، نه به «خانی».
در خصوص لقب و عنوان «میرزا» نیز باید گفت که میرزا به دو صورت به کار گرفته می‌شد: یکی قبل از اسم شخص و دیگری بعد از اسم. اگر «میرزا» بعد از اسم می‌آمده، نشان‌دهنده شاهزادگی آن شخص و امیرزادگی‌اش، بود، اعم از شاهزادگی بلافصل یا مع‌الواسطه، یعنی فرزند شاه یا فرزند‌زادگان شاه. مثل عباس میرزا، یا محمدولی‌میرزا خراسان.... اما در موارد اشخاصی که «میرزا» قبل از نامشان آمده، این گروه وابستگی خونی به دربار نداشتند و وابستگی‌شان از طریق کار در دستگاه حکومت بوده است. این «میرزا‌»ها غالباً باسواد بوده‌اند و کارهای دیوانی انجام می‌داده‌اند.
 القاب توصیفی
کار اعطای لقب از فرزندان شاه تجاوز کرد و گذشته از صدراعظم، مستوفی‌الممالک، منشی‌الممالک، صاحب دیوان و معیرالممالک که القاب شغلی بودند، لقبهای توصیفی مثل آصف‌الدوله، امین‌الدوله و معتمدالدوله و نظایر اینها به رجال درباری داده شد. حتی القابی که در دوره صفویه به شهری اطلاق شده بود، کمابیش زنده شد و منشیها در مکاتبات و نامه‌نگاریها از آنها استفاده می‌کردند: دارالسلطنه (تبریر، قزوین، اصفهان)، دارالعلم (شیراز)، دارالامان (کرمان)، دارالمرز (استرآباد، مازندران، گیلان)، دارالایمان (قم)، دارالمؤمنین (کاشان)، دارالعباده (یزد)، بلده طیبه (همدان)، دارالدوله (کرمانشاهان) و.... از همه عجیب‌تر لقب دارالخلافه برای تهران است،‌ درصورتی که در معتقدات ما اصلاً عنوانی به نام خلیفه نداشتیم!
دادن القاب توصیفی را فتحعلیشاه شروع کرد و در زمان سلطنتش حدود 60 لقب توصیفی به بزرگان و زنان و فرزندان خود داد که مضاف بر آن یکی از اسامی وصفی و مضاف‌الیه آن، «الدوله»، «السلطنه»، «الملک»، «الملوک» بود. در زمان محمدشاه صاحبان القاب به رحمت خدا رفتند و پسرها، هرچند تا که بودند، خواهان لقب شدند و به همین ترتیب در زمان ناصرالدین شاه که به نظر می‌آید صاحبان القاب باید به 100 تا 200نفر رسیده باشند. در زمان امین‌السلطان تولید لقب اوج گرفت. هر کس از هر صنف و طبقه، از هر مضاف و مضاف الیهی که لقب خواست، با مناسبت و بی مناسبت تصویب شد و ناصرالدین شاه هم صحه گذاشت و قانونی گردید و بالاخره در سلطنت مظفرالدین شاه کمتر کسی بود که دستش به جایی برسد و لقبی نداشته باشد: نصر، نصرت، نصیر، ناصر، منصور، انتصار، منتصر، مستنصر با مضاف‌الیه‌‌های السلطنه، الدوله، الملک، السلطان، الممالک، الملوک، الخاقان، الوزاره، الایاله، العداله، الحرم، النظاره، البکاء، الاشراف، التجار، الاطباء، الحکماء، العلوم، الشریعه، الاسلام، العلما، المتکلمین، الذاکرین، الشعراء، الادباء، السادات، القراء، الحفاظ، الکُتّاب، الخاططین، الحاجیه، دیوان، دفتر، لشکر، حضور، خلوت، حضرت دربار هم قابلیت لقب داشت. از ضرب این مضاف در چهل مضاف‌الیه به رقم سیصد و بیست می‌رسیم؛ بنابراین از یک ماده «نصر»، سیصد و بیست لقب تولید می‌شد. البته سایر موارد مثل «نصر»، هشت صیغه مناسب ندارد؛ مثلاً «نظم» شش‌تایی، «عصم» چهارتابی و «کرم» سه‌تایی هستند.
عبدالله مستوفی در کتاب «تاریخ اجتماعی و اداری ایران» تعداد این القاب را که قابلیت اعطا داشته، ده‌هزار عنوان برشمرده! پیشنهاد می‌کنم دوستانی که به این مقوله یعنی تاریخ اجتماعی ایران در دوره قاجاریه علاقه‌مند هستند، این کتاب ارزشمند و خوشخوان را مطالعه کنند.
در زمان ناصرالدین شاه در ازای صدور هر فرمانِ لقبی، پنجاه تا صد دانه «پنج هزاری طلا» دریافت می‌شد. در زمان مظفرالدین شاه این نظم گویا از بین رفت و اگر هم صدور دستخط عایداتی داشت، شامل حال منشی و کاغذ‌خوان حضور می‌شد! تا بالاخره با شروع مشروطه از شور لقب‌خواهی کاسته شد.
درباره رده‌بندی و برتری این القاب باید گفت به نظر نمی‌رسد رده‌بندی قطعی و قابل اتکایی وجود داشته باشد؛ ولی مواردی دیده می‌شود که به عنوان مثال برای ترفیع دادن فرخ‌خان امین‌الملک، ناصرالدین شاه به او لقب امین‌الدوله داد و این نمایانگر آن است که «امین‌‌الدوله» از «امین‌الملک» لقب بالاتر و مهمتری بوده؛ ولی به طور کلی ارزش یک لقب بیشتر به دارنده آن برمی‌گشت . غیر از این مورد که لقب امین‌الدوله از میرزا صادق قائم مقام گرفته شد و به فرخ‌خان امین‌الملک داده شد، سایر موارد گرفتن القاب که بسیار هم کم بود، به علت تکدر و ناراحتی شاه صورت می‌گرفت و رویه این بود که حتی القاب شغلی مانند مستوفی‌الممالک، معیرالممالک و... نیز بعد از انتزاع شغل (یا به زبان امروز: بازنشستگی)، کماکان برای افراد می‌ماند.
 القاب و عناوین علمی
علی‌رغم اینکه امیرکبیر به فرمان ناصرالدین شاه کشته شد، ولی شاه قاجار به اصلاحات معروف او و به خصوص به بعضی از آنها علاقه خاصی در سالهای بعد نشان داد؛ از جمله در پیشرفت مدرسه دارالفنون تلاش و علاقه نشان داد و سالی یک یا دو بار، برای بازدید به آنجا می‌رفت و شاگرد و استاد را به انعام و خلعت و رتبه و درجه تشویق می‌کرد و بعضی از فارغ‌التحصیلان را که نخبه به نظر می‌رسیدند، برای ادامه تحصیل به اروپا می‌فرستاد.
فارغ‌التحصیلان داخلی و خارجی بسته به رشته تخصصی، القابی متناسب داشتند: میرزاکاظم‌خان شیمی، علی‌خان ناظم‌العلوم، میرزا علی‌نقی‌خان حکیم‌الممالک، میرزا عبدالغفار‌خان نجم‌الملک، ناظم‌الاطباء [پدر مرحوم سعید نفیسی] و....
شاید بتوان گفت بلایی که هنوز از ناحیه لقب‌خواهی و عنوان دوستی دامنگیر جامعه ما شده، از ناحیه همین القاب و عناوین علمی باشد؛ چرا که عصر و دوره القاب و عناوین حکومتی به سر رسید و عده‌ای برای کسب هویت به این عرصه هجوم آوردند. «دکتر» و «مهندس»، دو لقب رایج علمی امروز در جامعه ما هستند که مثل هر لقب پر استفاده دیگری به تدریج در حال از دست دادن ارزش و اعتبار خود هستند که امیدواریم جامعه به آن اندازه از رشد و بلوغ‌ فکری و فرهنگی برسد که دیگر کسی به صرف داشتن چنین عناوینی احساس دانشمندی نداشته باشد و بلکه هرکس از گفتن عناوین علمی بی‌پشتوانه احساس وحشت کند و بداند که با جامعه‌ای روبروست که به خوبی سره را از ناسره باز می‌شناسند و بیش از عناوین و حتی مدرک واقعی تحصیلی، به کارآمدی افراد توجه می‌شود.
در خصوص جامعه امروز توجه به یک مطلب دیگر هم لازم است و آن اینکه ارزش یافتن عناوین علمی دکتر و مهندس از سویی نشان از توجه جامعه به علم و دانش و احترام به‌دانشمندان است و خوشحال‌کننده،‌ اما از سوی دیگر هجوم بی‌محابا به سوی برخی رشته‌های علمی و موفقیت را در انحصار کسب مدرک در یکی دو رشته مهندسی و پزشکی دیدن صلاح نیست. مهجور ماندن رشته‌های علوم انسانی و هنر و بی‌اهمیت دانستن آنها به زیان حال و آینده جامعه است. بگذریم از بلاهای بزرگتری مانند خرید و فروش پایان‌نامه‌های دانشگاهی در تیمچه‌های میدان انقلاب (گزارش روزنامه همشهری، 19/11/1387) یا خرید و فروش مدارک تحصیلی با استعلام از فلان دانشگاه!
 عناوین علمی ـ حوزوی
از القاب و عناوینی که از مدتها پیش در جامعه رواج داشته، عناوین حوزوی‌است: ثقه‌الاسلام، حجت‌الاسلام والمسلمین، آیت‌الله و... از عناوین علمی مرسوم در حوزه‌های علمیه است. این گروه به دلیل احترامی که دین از دیرزمان در جامعه داشته، دارای جایگاه و احترام خاصی بوده‌اند و همین امر باعث شد که علاوه بر عناوین علمی بالا، در زمانهای پیش القابی هم با مضاف‌الیه «العلماء»، «الاسلام»، «الفقهاء»، «الشریعه»، «الواعظین»، «المتکلمین»،.... از طرف مردم در مورد آنها به کار رود.
... در خصوص «سید» و «سادات» هم خوب است بگوییم کسانی که از لحاظ نسب به پیامبر اکرم(ص) می‌رسند، در میان مسلمانان و به ویژه ایرانیان احترام خاصی دارند و به همین منظور‌ آنها را با پیشوند «سید» و «سیده» یا پسوند «السادات» می‌خوانند. یک نکته شایان توجه این است که در مورد به کار بردن دو لقب اخیر باید کمی ظرافت به خرج داد؛ مثلاً به برخی واژگان می‌توان سادات افزود و به برخی دیگر نمی‌توان: احترام‌السادات، اشرف‌السادات، اکرم‌السادات و... چون هر دو کلمه عربی است، مأنوس و درست است؛‌ اما ترکیب واژگان فارسی ـ عربی گوشنواز و درست نیست: نپتون‌السادات، کتایون‌السادات، مکشوفه السادات و... در این موارد بهتر است عنوان سیده را به کار برد: سیده‌کتایون، سیده فریبا، سیده شکوفه و...
 القاب زیارتی:
از جمله القاب رایج در گذشته و امروز کشور ما، القاب زیارتی است که مهمترین، محترمترین و پراستفاده‌ترین آن «حاجی» و «حاجیه» است و گرچه لازم نیست، توضیح می‌دهم که این لقب متعلق به افرادی است که به حج تمتع مشرف شده‌اند. این لقب نوعی رده‌بندی اجتماعی نیز در امروز جامعه ما هست. گاهی به تنهایی از طرف افراد خانواده یا نزدیکان به پدر خانواده اطلاق می‌شود و نوعی جانشین محترمانه از طرف بعضی خانواده‌ها برای «بابا» است. در اوائل انقلاب و در سالهای اول دهه 60 لقب و عنوان رئیس یا مسئول در نهادهای انقلابی بود و تاکنون نیز در بعضی ادارات و نهادها، عنوان رسمی ـ صمیمیِ مسئولان به حساب می‌آید. بعد از تصویب قانون ثبت احوال و اجباری شدن داشتن نام و نام خانوادگی برای ایرانیان در حدود سالهای 1310 بعضی افراد که نام خانوادگی خود را از نام پدر یا پدربزرگشان برداشت کردند، لقب حاجی آن شخص هم داخل نام خانوادگی این افراد شد؛ مثلاً نام خانوادگی «حا‌ج‌اکبر» یا «حاجی‌اکبر» را برای خود برگزیدند.
از القاب زیارتی دیگر که در گذشته رایج بوده، ولی امروز رواج چندانی ندارد، «کربلایی» است. کربلایی در گویش عامیانه یا محلی افراد مختلف تغییرات زیادی کرده و در ابتدای نام افراد به همین صورت یا کبلایی، یا حتی کل به عنوان یک لقب زیارتی استفاده شده است.از القاب زیارتی دیگر «مشهدی» است. این لقب هم امروز در تهران منسوخ شده، ولی در سایر مناطق کشور استفاده می‌شود. همین جا بد نیست اشاره شود که حتی در تهران دوره قاجاریه «داش‌مشهدیها» گروهی از افراد عیارمنش بودند که نزد مردم احترام درخوری داشتند و به نوعی می‌توان آنها را اعقاب «عیاران» و جوانمردان دانست.
 منسوخ شدن القاب حکومتی
با به پیروزی رسیدن انقلاب مشروطیت که آغازش را باید از لغو امتیاز تنباکو بدانیم، حکومت قاجاریه ضعیف و ضعیف‌تر شد و جامعه نیز علاقه چندانی نداشت که خود را با القاب و عناوین به یک حکومت ضعیف، وابسته نشان دهد. در واقع میل داشتن عنوان حکومتی نسبت مستقیم دارد با قدرت حکومت. تا اینکه با روی کار آمدن رضاخان دستور الغای تمامی القاب صادر شد.
به دلیل کثرت و ابتذالی که این القاب پیدا کرده بودند، تقریباً هیچ‌کس نه افسوس خورد و نه مخالفت کرد، اما عده‌ای نام خانوادگی خود را طوری برگزیدند که لقب اشرافی آنها تقریباً حفظ شود؛ مثلاً «وثوق‌الدوله» شد حسن وثوق و برادرش «قوام‌السلطنه» نام خانوادگی «قوام» را برگزید و شد «احمد قوام». البته گفتنی است که احمد قوام شاید جزو آخرین افرادی باشد که در ایران لقب حکومتی داشته؛ چرا که تا دوره پهلوی دوم که به نخست‌وزیری رسید، لقب «حضرت اشرف» داشت؛ اما در پی نامه‌نگاری بسیار مهمی که با حسین علاء وزیر دربار و در واقع با خود شاه انجام داد،‌ این لقب از او گرفته شد.
 القاب و عناوین نظامی
سلسله مراتب نظامی دوره قاجار به این ترتیب بوده که هر سرتیپ دو سرهنگ زیر امر خود داشت، هر سرهنگ چهار یاور (سرگرد)، یاورها هر کدام دو سلطان (سروان) و سلطانها دو نایب (ستوان). عنوان سلطان از زمان صفویه وارد قشون شد و این در رقابت با عثمانی‌ها بود، چنان که آنها به سران لشکر خود «پاشا» می‌گفتند که مخفف «پادشاه» بود! فرماندهی کل با «امیرالامراء»، «خان امیرتومان» یا «عمدةالامراء» و فرماندهی رده های بعد با یک «سرتیپ اول» یا «امیرتومان» بود و سردار کل وزارت جنگ که احتمالاً بیشتر امور مالی و پشتیبانی انجام می‌داد.
نکته جالبی که در یک فرمان ناصرالدین ‌شاه در سال 1285 دیده می‌شود، این است که دستور داده بود در موارد رسمی و نیمه رسمی رتبه نظامی اشخاص مدرک ملاک احترامات باشد و احترامات نَسَبی مانند شاهزادگی نباید موجب شود که اشخاص کم‌رتبه جلو بایستند. او در سال 1288 در روز تولدش با لباس کوتاه و ساده نظامی به سلام نشست و اعلام کرد که خودش فرماندهی قشون کشور را برعهده گرفته است و حاجی‌میرزاحسین‌خان مشیرالدوله را لقب «سپهسالار اعظم و وزیر عسکریه» داد و او را نایب و واسطه بینِ خودش و قشون اعلام کرد. مشیرالدوله در 1289 در اصلاح وضع قشون تلاش زیادی کرد و یکی از افواج را مخصوص حفظ نظم شهر کرد و برای اولین‌بار در آن تاریخ ما در روزنامه‌ها به اسم «نظمیه» برمی‌خوریم که بعدها «شهربانی» شد و امروز «نیروی انتظامی» خوانده می‌شود.
ارتش منظم و متحدالشکل در 12 دی 1300 از ادغام نیروهای ژاندارم، قزاق و سایر نیروهای کشور، با حدود سی هزار نفر افسر و درجه‌دار ایجاد شد و اصطلاحات سابق مثل فوج (هنگ)، قلعه‌بیگی (دژبان)، باطالیون (گردان)، بریگاد (تیپ)، دیویزیون (لشکر)، ساخلو (پادگان) و... تغییر یافت و نام و ترتیبات جدیدی برای درجات ارتش به این ترتیب به وجود آمد: ستوان سوم، ستوان دوم، ستوان یکم، سرگرد، سرهنگ دوم، سرهنگ (یا سرهنگ تمام)، سرتیپ، سرلشکر، سپهبد و بعدها ارتشبد.
این درجات از سه پیشوند یا لقب برخوردارند که مردم عادی نیز افسران را با این بخش از عنوان نظامی آنها می‌خوانند: برای ستوان، «سرکار»، برای سروان، سرگرد و سرهنگ، «جناب» و برای سرتیپ به بالا «تیمسار» به کار می‌رود. «سرکار» و «تیمسار» بین مردم کاربرد بیشتری دارد؛ ولی از «جناب» چندان استفاده نمی‌شود و همان درجات سرهنگ و سرگرد ذکر می‌شود.