*اگر موافق باشید بحث را با تعریف هاى «ایدئولوژی» آغاز کنیم.
**این کلمه ترکیبى از «ایده» و «لوژی» است که ظاهرا نخستین بار در پایان قرن هجدهم، توسط دو تراسى به کار رفت. او به پیروى از کوندیاک، مسلک تجربى )empircism( داشت و مراد او از ایدئولوژی، دانش «ایده شناسی» و یا «علم مطالعه ایده ها» بود. این دانش به مقتضاى دیدگاه فلسفى او براى ایده هاى بشری، منشا حسى قایل بود و مى کوشید آنها را شناسایى کند. ایدئولوژى در این تعبیر، معنایى نزدیک به «اپیستمولوژی» و «معرفت شناسی» دارد.
ناپلئون آن را براى کسانى به کار برد که دلبسته مطالعه درباره تصورات ایده ها هستند و مرد عمل نیستند. او آنها را ایدئولوگ خواند.
مارکس ایدئولوژى را به معناى اندیشه و آگاهى به کار برد. به اعتقاد او ایدئولوژى اندیشه کاذبى است که شامل مجموعه عقاید، باورها و اعتقادهایى مى شود که به عمل اجتماعى جهتى خاص مى دهد.
ایدئولوژى در کاربرد نخستین خود در آثار مارکس، معناى منفورى دارد، اما به موازات آن معناى مثبتى از آن مورد توجه قرار مى گیرد که مجموعه عقاید، باورها و اعتقاداتى است که نه براى توجیه وضعیت اجتماعى و سیاسى حاکم، بلکه براى تبیین و تفسیر وضعیت مورد نظر طبقه پیشتاز سازمان مىیابد. ایدئولوژى در این معنا نیز، عقاید و ارزش هاى معطوف به عمل اجتماعى و رفتار سیاسى است.
کارل مانهایم ایدئولوژى را بیشتر درباره مجموعه عقاید ناظر بر وضع موجود به کار برد و مفاهیمى را که در خدمت جامعه و نظام آرمانى به کار گرفته مى شوند، با عنوان «اوتوپیا» آرمان شهر در برابر ایدئولوژى قرار داد، اما نتوانست کاربرد ایدئولوژى را در معناى مقابل با اوتوپیا محدود کند. ایدئولوژى از قرن نوزدهم به بعد، همچنان به معناى مجموعه باورها، اندیشه ها و ارزش هاى ناظر بر رفتار اجتماعى و سیاسى به کار مى رود. ایدئولوژى در این معنا بخشى از فعالیت ذهنى آدمى است که به شکل مستقیم یا غیرمستقیم، در خدمت رفتار انسان قرار مى گیرد، البته گرچه ایدئولوژى در قرن نوزدهم به این معنا به کار رفت، اما ذهنیت معطوف به عمل سیاسى به آن سده اختصاص ندارد. مثلا انقلاب فرانسه مهم ترین حرکت ایدئولوژیک قرن هجدهم است که بدون استفاده از لفظ ایدئولوژى انجام شد.
*حرکت هاى ایدئولوژیک دیگرى هم وجود داشت؟
**قرن نوزدهم تحرکات ایدئولوژیک فراوانى داشت که با قبل از آن تفاوت چشمگیرى داشت. در قرن هفدهم و هجدهم، اندیشه هاى سیاسى بیشتر روش تحلیلى و عقلى داشتند، اما از پایان سده هجدهم با ورود رمانتیسم به حوزه اندیشه سیاسی، ایدئولوژى هایى پدید مى آید که کمتر به تحلیل هاى عقل محض وفادار مى مانند.
سال هاى نخستین قرن بیستم، شاهد درگیرى هاى فراوانى است که خود را با عنوان حرکت هاى ایدئولوژیک معرفى مى کنند. ناسیونالیسم، مارکسیسم و فاشیسم، عناوین ایدئولوژیکى هستند که مسوولیت بخش عظیمى از نزاع هاى دهه هاى نخستین قرن بیستم را بر عهده مى گیرند. ادوارد شیلز نخستین بار در سال 1955 اصطلاح «پایان ایدئولوژی» را به کار برد و فروپاشى بلوک شرق به اقتدار اندیشه در پایان ایدئولوژى افزود و اندیشمندان دیگر به صورت هاى مختلف به پایان پذیرفتن حرکت هاى ایدئولوژیک تاکید ورزیدند، مانند فوکویاما که حرکت هاى ایدئولوژیک را با عنوان «پایان تاریخ» عقیم و نازا مى خواند.
*ایدئولوژى چه نسبتى با دین دارد؟
**اصطلاح ایدئولوژى در این دو سده دو ویژگى اصلى دارد؛ در درجه اول کار و فعالیت ذهنى است و در درجه دوم معطوف و ناظر به رفتار آدمى است.
ویژگى اول ایدئولوژى را از دین و ویژگى دوم ایدئولوژى را از علم امتیاز مى دهد، البته این دو امتیاز براساس برخى از تعاریفى است که نسبت به دین یا علم وجود دارد.
اگر دین را فعالیت ذهنى بشر براى تفسیر عالم و آدم بدانیم، عقاید و باورهاى دینى به دلیل نقش و اثرى که در فعالیت هاى سیاسى انسان دارند، به صورت نوعى ایدئولوژى شناخته مى شوند. به همین دلیل مارکس اعتقادات دینى بشر را در زمره ایدئولوژى هاى کاذبى مى دانست که براى توجیه منافع اقتصادى طبقه حاکم سازمان مىیابند، اما اگر دین هویتى صرفا ذهنى یا عقلى نداشته و معرفتى باشد که پس از فناى انسان و ملاقات او با خداوند سبحان حاصل مى شود یا آن که با وحى و الهام الهى به افق فهم و ادراک آدمى نازل مى شود، نمى توان آن را در چارچوب اصطلاح رایج ایدئولوژى گنجاند. دین در این تعریف گرچه هدایت انسان را به سوى سعادت ازلى و ابدى و راه برى او را براى تکوین جامعه الهى بر عهده مى گیرد و در نتیجه ناظر به رفتار فردى و اجتماعى انسان نیز هست، اما تفاوتى بنیادى با ایدئولوژى دارد.
دین آنچه را از ایدئولوژى انتظار مى رود یا ایدئولوژى مدعى آن است، با شور و حرارت بیشترى انجام مىدهد، اما حاصل آگاهى حسى یا معرفت مفهومی- عقلى بشر نیست. قرآن کریم دین را حاصل معرفتى مى داند که بشر، هر چند با توان علمى خود به حقانیت آن پى مى برد، اما هرگز بدون الهام الهى نمى تواند به آن دست یابد.
سنت نیز اگر به معناى ذهنیت رسوب یافته اى باشد که در اثر تکرار عادى شده است، در قالب یک ایدئولوژى محافظه کارانه تفسیر مى شود، لکن اگر به معناى راهى باشد که از متن شهود دینى برخاسته و به سوى آن راه مى برد، نمى تواند در محدوده تعریف مصطلح ایدئولوژى قرار گیرد.
*رابطه ایدئولوژى با علم چگونه قابل تبیین است؟
**خصیصه ایدئولوژی، امتیاز ایدئولوژى را با فعالیت هاى ذهنى که معطوف به عمل نیستند حفظ مى کند، زیرا این خصیصه ناظر به رابطه ایدئولوژى با عمل است. براساس برخى تعاریفى که براى علم بیان شده است، بخشى از مفاهیم علمى و براساس برخى دیگر از تعاریف، همه مفاهیم علمی، فارغ از پیوندهاى رفتارى انسان سازمان مى یابند. در نزد فیلسوفان عقل گرا با صرف نظر از این که به دانش شهودى و تعاریف فراعقلى علم اذعان داشته باشند، بخشى از دانش مفهومى بشر نظیر علوم طبیعى که با تجربه و استقرار به دست مى آیند یا علوم ریاضى که از قیاس هاى برهانى استفاده مى کنند، پیوند مستقیمى با رفتار سیاسى و اجتماعى عالم ندارند. متافیزیک یا فلسفه به معناى خاص نیز دانشى است که مفاهیم و اصول برهانى آن با فراغت از تاثیرات اجتماعى سازمان مى یابد و اگر ارتباط و پیوندى نیز بین آنها و عمل اجتماعى باشد، ارتباط غیرمستقیم و یک سویه است. به این معنا که متافیزیک بنیان ها و اصول موضوعه عملى را تامین مى کند که به طور مستقیم در پیوند با رفتار اجتماعى هستند.
علمى که از نظر آنان به طور مستقیم با کنش هاى اجتماعى ارتباط دارد، بخشى از علوم عملى است که به آن «تدبیر مدن» یا «سیاست» مى گویند. این علم، علمى برهانى است که از یک سو درمتافیزیک یا فلسفه خاص ریشه دارد و از سوى دیگر بر رفتار آدمى مسلط بوده و آن را جهت بخشیده و هدایت مىکند. از نظر این گروه، بخشى دیگر از مفاهیم و آگاهى ها هستند که به جاى سلطه بر عمل، تحت تسلط آن قرار مى گیرند. این دسته از مفاهیم که وهمى و خیالى هستند، با وجود پیوندى که با رفتار اجتماعى دارند، هویت علمى ندارند.
*علم در تعریف پوزیتویستی، چگونه است و چه نسبتى با ایدئولوژى دارد؟
**علم پوزیتویستى حلقه اى از ذهنیت بشرى است که در قبال حلقه مفاهیم ایدئولوژیک قرار گرفته و با آن مباین است. علم ناب در این تعریف علمى است که با خصلت آزمون پذیرى همه تاثیرات و تاثرات خود را از علقه هاى عملى عالمان قطع کرده و فارغ از هرگونه معرفت پیشینی، به کشف حقایق عینى و خارجى نایل گردد. علم در این تعریف در تضاد با ایدئولوژى است. یعنى هیچ یک از گزاره هاى علمی، ایدئولوژیک نیست و هیچ یک از گزاره هاى ایدئولوژیک علمى نمى باشد.
*ایدئولوژى چه نسبتى با عقل دارد؟
**تا زمانى که «عقل مفهومی» به سپهر «شهود» نظر دارد، به عنوان رقیقه و صورت نازله عقل عینى و در حکم پیامبر و نبى باطنی، در طول پیامبر و نبى خارجى قرار مى گیرد. این عقل در مقابل دین و سنت نیست، بلکه در کنار آنها مى نشیند. با این وصف ره آورد عقل و احکام معطوف به عمل آن، با آن که ضمن حفظ ماموریت نقادانه خود، شورانگیز و بلکه مقدس و الهى است، از سنخ ایدئولوژى هاى بشرى نمى باشد.
ایدئولوژى در معناى مصطلح آن، هنگامى به وجود مى آید که ایده صورت عینى و خارجى خود را از دست مى دهد و دست «عقل» از آسمان «شهود» کوتاه مى شود و مشاهدات عقلى به دریافت هاى مفهومى منحصر مى گردد.
عقل در این حال سنن دینى و آسمانى را اظهار نمى کند، بلکه صرفا ناظر به قوانین طبیعى و «قراردادهاى اجتماعی» است که از نظر به طبیعت انسان و با صرف نظر از ابعاد الهى آن کشف مى شوند.
تمام تلاش هایى که در سده هاى هفدهم و هجدهم براى تفسیر روشنگرانه زندگى اجتماعى مى شود و همه حرکت هاى فکرى که به انقلاب فرانسه ختم مى شوند، از این قبیل است.
*اندیشه سیاسى این دو سده، چه ویژگى هایى داشت؟
**دو ویژگى غالب داشت؛ اول این که هویتى عقلانى داشت و دوم این که از پوشش علمى بهره مى برد. این دو ویژگى بود که نشاط پیگیر حرکت هاى ایدئولوژیک را مىساخت.
جمع این دو خصلت به معناى اجتماع عقل و علم است. یعنى گرچه علم در این دو سده هویت دینى خود را فراموش کرده بود، اما از هویتى عقلانى برخوردار بود.
علم عقلى حتى زمانى که پیوند خود را با دین و علم قدسى قطع مى کند، مى تواند درباره گزاره هاى علمى تصمیم گیرى کند.
پس از آن که علم حقیقت دینى خود را از دست داد، سنت هاى دینى نیز فاقد اعتبار و ارزش شدند و به همین دلیل عقلانیتى که به ریشه دینى خود پشت کرده بود، باید در اولین فرصت با کاوش هاى سیاسى خود، خلا ناشى از سنت را پر مى کرد. از همین جهت عقل عملى پس از رنسانس از اعتبار و جایگاه ویژه اى برخوردار شد و این جایگاه فراتر از عقل نظرى دوام آورد.
ایده هایى که براى تفسیر زندگى انسان سازمان مى یافت، از شان و اعتبار عقل عملى بهره مى جستند و به وساطت علم تحصلی، بر درستى خود استدلال مى کردند یا آن که بر بطلان و کذب ایده هاى رقیب احتجاج مى ورزیدند. این امر نشاط بى نظیرى را در گفت وگوها و محاضرات ایدئولوژیک پدید مى آورد.
جامعه مدنى این دو سده، چه تفسیرهاى ایدئولوژیکى دارد؟
تعابیر ایدئولوژیک این دو سده نسبت به نظام اجتماعى و دولت با تفاسیر صرفا طبیعى و بر مدار قراردادهاى اجتماعى تبیین مىشوند. قراردادهایى که با عقل مفهومى سده هاى هفدهم و هجدهم آشکار مى شود، محتاج به وحى یا تایید الهى و آسمانى نیست. با نفى این حقایق است که قوه قدسیه از متن جامعه اى که شهر خدا یا مدینه فاضله دینى شمرده مى شود، رخت بر مى بندد و جامعه مدنى )civik society( فاقد سنت و شریعت با قرائتى صرفا خردورزانه در کانون توجهات نظریه پردازان سیاسى قرار مى گیرد.
*این وضعیت چقدر دوام آورد؟
**عقلانیت در دوران گریز و دورى خود از دیانت، مى کوشید تا جانشین جامعه شود و سنن دینى را در قالب حقوق طبیعى و لائیک بشرى سازمان بخشد و همین امر، دوره اى پر تحرک از مجادلات صرفا عقلى را به دنبال آورد. دورهاى که تا انقلاب فرانسه تداوم یافت. کانت در نیمه دوم قرن هجدهم بر بى ریشه بودن خرد انسانى تصریح کرد.
زوال عقلانیت و خروج علم از مواضع عقلى خود موجب شد تا نزاع هاى ایدئولوژیک، صورت و پایگاه علمى خود را از دست بدهد. این امر حرکت هاى ایدئولوژیک بشر را نیز در معرض تردید پرسش قرار داد. تلاش ذهنى بشر براى پرداختن به ایدئولوژى هاى مختلف که دو سده ادامه یافته بود، به صورت پرسش از حقیقت و چیستى ایدئولوژى درآمد.
*این پرسش چه پیامدهایى داشت؟
**در جریان فکرى قابل توجه شکل گرفت. جریان نخست جریانى است که به رغم از دست دادن مواضع عقلى علم، همچنان در پى دفاع علمى از ایدئولوژى و به عبارت دیگر دفاع از یک «ایدئولوژى علمی» است. علم در نزد این گروه، هویتى عقلى ندارد، بلکه دانشى است که با تقید به احساس و آزمون، حقیقتى صرفا تجربى پیدا کرده است. اگوست کنت از این گروه است.
عجز دانش حسى و تجربى از داورى درباره گزاره هاى ارزشى حقیقتى است که هیوم بدان توجه کرد.
جریان دوم، جریانى است که بر ناتوانى علم تجربى نسبت به این مهم نیز واقف است. این جریان فکرى بیش از همه در حرکت هاى رمانتیست هاى آلمانى جلوه گر مى شود. آنها در این حرکت حقایق محیطى را که معرفت عقلى از ادراک آنها عاجز بود، گرامى مى داشتند، اما به هیچ سنتى دست نیافتند و نتیجه کار آنها جز افزودن برخى اسم هاى جدید و ارایه بعضى ایدئولوژى هاى جدید چیزى نبود. دستاورد آنها ایده ها و تصورات ذهنى جدیدى از قبیل ناسیونالیسم بود.
همان گونه که عقل با پشت کردن به دین و سنت، از ریشه خود جدا شد و دوام نیافت، سنت نیز بى حضور عقل به دست نمى آید. «عقل» چراغى است که انسان را به «سنت» راه مىبرد و سنت را از «بدعت» متمایز مىکند. رمانتیست ها راهى به سنت نبردند و کوشیدند تا با شیوه مشابه کسانى که در قرن نوزدهم ایدئولوژى علمى ارائه دادند، رونق از دست رفته حرکتهاى ایدئولوژیک را باز گردانند.
خلاصه این که ایدئولوژى به معناى «ذهنیت معطوف به عمل» واژه نوینى است که از قرن نوزدهم به بعد، پس از زوال علم دینى و سنت و در پناه عقلانیتى که به بنیان هاى دینى خود پشت کرده، فرصت بروز مىیابد و هنگامى که این عقلانیت بىریشه زایل شود، دوران خلاقیت و نشاط آن نیز پایان مى پذیرد