تاریخ انتشار : ۳۱ خرداد ۱۳۸۸ - ۰۸:۴۶  ، 
شناسه خبر : ۹۸۹۰۲
محمدنخشب ، دموکراسی سوسیالیسم و اخلاق در گفت وگو با حبیب الله پیمان
حمید صداقت اشاره: هجدهم شهریور سی امین سالگرد درگذشت «محمد نخشب» یکی از شخصیت های موثر و مطرح در نواندیشی مذهبی است. او به همراه همفکرانش از جمله «سیدجلال الدین آشتیانی» نخستین تشکیلات منسجم جریان فکری، سیاسی ملی مذهبی را در دهه 20بنیان نهادند.ایدئولوگ «نهضت خداپرستان سوسیالیست» معتقد بود« سوسیالیسم و دموکراسی لازم و ملزوم یکدیگر و دو جلوه از یک حقیقت حکومت مردم بر مردم هستند.» البته در کنار این موضوع معتقد بود که «مردم خود باید آزادی خویش را به دست آورند و عدالت را در جامعه برقرار کنند»، لذا بر ارزش های اخلاقی و زیربنای آن یعنی خداپرستی تاکید می کرد. به بهانه سالروز درگذشت محمد نخشب با «حبیب الله پیمان» «دبیرکل جنبش مسلمانان مبارز» و از ادامه دهندگان راه نخشب گفت وگویی انجام داده ایم که در پی می آید.

*می دانیم که در زمینه حقوق فرد و جامعه دو تفکر روبه روی هم قرار دارند. یکی کالکتیویسم که اصالت را به جامعه می دهد و فرد را تابعی از واقعیت اجتماعی می شناسد. در این نظریه فرد اصالت ندارد، هر چه دارد و هست انعکاسی از هستی اجتماعی و فرهنگ و نظام جامعه است. در مقابل این نظریه دیدگاه اصالت فرد یا اندیویدوآلیسم است که در آن فقط فرد اصیل و واقعی است و جامعه امری اعتباری است و فی نفسه واقعیت ندارد لذا هدف باید تامین آزادی و حقوق فردی باشد نه جامعه حال از آنجا که مرحوم محمد نخشب به عنوان ایدئولوگ «نهضت خداپرستان سوسیالیست» به امر اجتماعی بسیار اهمیت می داد بدون آنکه فرد را در واقعیت اجتماعی حل کند و آزادی و حقوق فردی را نادیده بگیرد، او چگونه با این دو دیدگاه برخورد می کرد؟
**نخشب هر دو دیدگاه یک بعدی و افراطی را مردود می دانست و شاید هم تا حدودی متاثر از آموزه های قرآن به هر دو اصالت می داد و هر دو را واقعی می دانست. هم فردانیت فرد امری محقق است و لذا باید به آزادی و استقلال فکر و وجدان فردی احترام گذاشت یعنی فرد مستقل و وجدان مستقل فردی باید باشد اما بستر زیست انسان ها جمعی است و هم جامعه که بستر ایجاد، پرورش، زیست و رشد فرد است امری واقعی است و از فرد مستقل است. برای حفظ سلامت جامعه از همکاری و همبستگی اجتماعی گریزی نیست اما خارج از ارتباطات اجتماعی نمی توان زیست. مسئولیت های فرد در مبارزه برای تامین آزادی، رشد، ترقی و سلامت جامعه با برابری و عدالت اجتماعی ریشه در همین وابستگی زندگی فردی با حیات جامعه دارد.
اخلاقیات و ارزش های انسانی و اجتماعی ضامن و پشتیبان مسئولیت های اجتماعی و همکاری و همبستگی و همدردی های انسانی و اجتماعی اند. بدون آنها همبستگی و همدردی اجتماعی سست می شود و امور عمومی و منافع و خواسته های جمعی بدون متولی می مانند.
*پدیده ای که امروزه نیز بیش از گذشته با آن روبه رو هستیم همین سستی پیوندهای اجتماعی و ارزش ها و اخلاقیات معطوف به خیر عموم است که به صورت مانعی جدی در راه پیشبرد کوشش ها در راستای توسعه سیاسی و اجتماعی درآمده است.
**از آغاز دهه هفتاد به این طرف عده ای با تاکید یک جانبه و افراطی بر آزادی و حقوق فردی و تبلیغ آرمان های اجتماعی و حضور ارزش و اخلاق در جامعه و سیاست انگیزه های همبستگی انسانی و جمعی و مبارزه و فداکاری برای هدف های مشترک و خیر عموم را از قشرهای جوان تحصیلکرده سلب و سیاست را به عنوان یک دانش تخصصی به قلمرو نخبگان محدود کردند. پیش از آن مردم به انگیزه های دینی و اخلاقی خود را موظف به فعالیت و فداکاری در راه عقیده، آزادی، عدالت و نجات ملت و میهن می دانستند و اتحاد و همبستگی و مبارزه و ایثار را یک ارزش می دانستند.اما اکنون در اثر ارزش و اخلاق زدایی از سیاست و جامعه و تبدیل دین به یک دغدغه درون فردی و صد البته ناکامی ها و نومیدی ها، بسیاری از مردم به حوزه زندگی خصوصی رانده شده اند.
این گروه از روشنفکران ثمره تاکید یک سویه بر فردگرایی و جدایی میان اخلاق و ارزش و سیاست و جامعه را زمانی چیدند که مردم را به حمایت از اصلاح طلبان در مجلس و حوزه حکومت فراخواندند و با سکوت و بی تفاوتی مردم و دانشجویان روبه رو شدند. این پدیده دور از انتظار نبود. زیرا بیش از آن کوششی در تبلیغ ارزش های ضروری برای ایستادگی و همبستگی و فداکاری در میان مردم نکردند و نیازی به تشکل و سازماندهی آنان و تصویب مبانی فکری و اخلاقی مبارزه برای آزادی، دموکراسی و عدالت نمی دیدند.
به این امید که خود در تنهایی و تنها با ضمانت انتخاباتی آرا مردم برنامه اصلاحات را در حکومت به انجام رسانند. آنها احتیاجی به بسیج اجتماعی نمی دیدند تا به لوازم آنکه تبلیغ و آموزش ارگان ها و ارزش های انسانی و جمعی است عمل کنند. اما وقتی در برابر قدرت مخالفان اصلاحات متوقف و مجبور به عقب نشینی شدند و نیاز به حمایت فعال مردم و پایداری مدنی داشتند، پشت سر خود را خالی و مردم را منفعل و بسیاری را سر در گریبان علایق شخصی خویش یافتند. چرا که نتوانسته بودند نیروهای هوادار در جامعه را بسیج کنند. زیرا که سیاست را به عرصه عمومی نیاورده بودند و اخلاق و مذهب را از عرصه عمومی به کلی جدا کرده بودند. پس انگیزه و دلیلی وجود نداشت که مردم ایستادگی کنند و هزینه بپردازند و به جای آن رفتند دنبال زندگی شان البته اگر باز هم فرصتی پیش بیاید که احساس کنند با رای دادن به کسی سفره شان رنگین شود می آیند و رای می دهند همین و بس. به این امید که تا حدودی از محرومیت ها کم شود. در دوم خرداد احساسشان این بود که اصلاح طلبان می توانند از محدودیت ها کم کنند لذا رفتند و به آنها رای دادند که چون نتیجه نداد از آنان نومید شدند و رهایشان کردند. در نوبت بعدی به این امید که از محرومیت های مادی کم شود رای به نامزدی دادند که داعیه عدالت پروری داشت. باید دید چه اتفاقی افتاده است که سیاست ورزی در عرصه عمومی متوقف شده. در جایی کوشش افرادی نظیر نخشب و بعد هم شریعتی این بود که باید سیاست را به عرصه عمومی بیاورند زیرا پایگاه اصلی سیاست ورزی در عرصه عمومی است و مسئولیت اصلی تغییرات هدفمند در جامعه بر دوش انسان های خودآگاه و پرانگیزه و پراستقامت است.
*ولی آنچه که هنوز جای پرسش دارد این است مرحوم نخشب و سپس مرحوم شریعتی به صورت واکنشی عمل کرده اند یعنی در دوره زمانی آنها گفتمان غالب سوسیالیسم و انقلاب بوده است بنابراین سعی کردند از دین برداشت های سوسیالیستی یا انقلابی داشته باشند. یعنی همان گونه که مهندس بازرگان می خواستند دین را علمی جلوه دهند.
**این ایراد تا حدودی درست است. اجازه بدهید، این وضعیت را صورت بندی کنیم. در زمان مهندس بازرگان ساینتیسیسم و پوزیتیویسم در میان نخبگان علمی، روشنفکری و سیاسی ایران نفوذ داشت.
مهندس بازرگان که دغدغه دینی داشت و در ضمن روایت پوزیتیویستی روش های علمی را پذیرفته بود، سعی کرد روش مزبور و دستاوردهای علوم تجربی و اثبات گرایانه را مبنا و ملاک مهم دین قرار دهد. در زمان شریعتی هم مفهوم انقلاب را مطرح کرد و همسویی میان علم و دین را به اثبات رساند. در زمان شریعتی پدیده انقلاب و ضدسلطه امپریالیستی و سرمایه داری جهانی غرب در شکل جنبش های رهایی بخش به ویژه در کشورهای جهان سوم، پدیده ای غالب بود که اذهان اکثریت روشنفکران و فعالان سیاسی، آزادیخواه و عدالت طلب را در تسخیر خود داشت. شریعتی هم سعی کرد اسلام را در حمایت و تایید آن جنبش ها و عمل ایدئولوژی و رهبری انقلابی، احیا و بازسازی کند.
تفکر و کنش اجتماعی خارج از شرایط دوران تاریخ صورت نمی گیرد. هر دوران اقتضائات وگفتمان های خاص خود را دارد. هر متفکر یا کنشگر سیاسی اجتماعی ناگزیر باید در قالب زبان و مفاهیم رایج در دوران سخن بگوید و به مسائل به طور کلی ایرادی نداشته باشد البته این مهم است که مقوله ای مطرح در زمان را بدون نقد با آن نیازهای عصر جواب دهد. بنابراین نخشب، بازرگان و شریعتی هیچ یک از مواجهه با زبان علمی و گفتمان های سیاسی و اجتماعی عصر خود گریزی نداشتند. اما آنها دو راه در برابر خود داشتند، اول پذیرش بدون نقد و پیروی کامل از آن نظریه های علمی و سیاسی و سعی در تطبیق دادن آموزه های دینی با آن نظریات یعنی تفکر و عمل در درون حوزه آن اندیشه ها و مفاهیم. دوم گفت وگوی انتقادی با آن اندیشه ها و نقد آنها از مبنایی خارج از آنها، مثلا بر پایه مبانی جهان بینی توحیدی.
شریعتی از مواجهه با واقعیت جهان سرمایه داری و بورژوازی لیبرال و سلطه جویی قدرت های امپریالیستی از یک سو و توتالیتاریسم استالینی از یک طرف و جنبش های رهایی بخش ملت های زیر سلطه گریزی نداشت. وی همانند نخشب با نگاهی انتقادی و از موضعی مستقل و تا حدی برون از آن گفتمان ها به این پدیده ها می نگریست.
در نقد و ارزیابی مطالعات سرمایه داری لیبرال و سوسیالیسم استالینی و اساسا مدرنیته غربی از موضعی مستقل و برپایه آموزه های ارزشی و اخلاقی و حتی هستی شناسی توحیدی عمل می کرد، اما در مواجهه با انقلاب ها و جنبش های رهایی بخش، درون آنها قرار گرفت و نتوانست ضعف و نارسایی های آنها را به درستی تشخیص دهد.
مدل دموکراسی ارشادی یا رهبری نشده را که در آن مقطع، توسط برخی کشورهای تازه استقلال یافته در آسیا و آفریقا به کار می رفت اخذ کرد و به عنوان مناسب ترین روش در یک مرحله از پیشرفت به سوی دموکراسی توصیه کرد بی آنکه مشکلات و عوارض پیروی از چنان مدلی را شناسایی و مورد نقد قرار دهد.
*در داخل ایران کسان دیگری هم بودند که مارکسیسم یا همان سوسیالیسم علمی را که در آن زمان مطرح بود نقد می کردند و به اراده انسان هم قائل بودند. مثل آقای رحیمی و نیروی سومی ها. تفاوت مرحوم نخشب با این گروه در چه بود؟
**وقتی آنها این سنت فکری فلسفی را نقد می کردند، جایگزینی برای آن ارائه ندادند. یعنی نگفتند کدام سنت فلسفی و جهان بینی باید پشتوانه عاملیت انسان و محرک انگیزه ها و مسئولیت های افراد و توجیه کننده اقدامات اراده گرایانه آنان قرار گیرد. نخشب و بعدها در ادامه راه او شریعتی اخلاق و ایمان به خدا را به عنوان یک جهان بینی و نظام ارزشی زیربنای محرک های عدالت خواهی و مبارزه بر ضد استبداد و سلطه و تحقق آزادی و برابری قرار دادند. نخشب در این زمینه کنش جمعی انسان ها را نقطه عزیمت خود برای رسیدن به پایه فکری و فلسفی و نظام اخلاقی سیاست عمومی انتخاب کرد. کنش جمعی و حتی فردی معطوف به هدف های عمومی و نیز دموکراسی و عدالت اجتماعی و صلح. با توجه به دشواری های راه و هزینه ها و رنج هایی که بر آنان تحمیل می کند و لذات و منافع شخصی شان را تهدید و قربانی می کند در یک سو نیازمند انگیزه های قوی اخلاقی و درونی و بالاتر از آن هستی شناختی است که آن مبارزات و ایستادگی ها را موجه و معقول می نماید. و از سوی دیگر یک مبنای فکری فلسفی نظام عقلانی که تدوین روش های زندگی و سلوک اجتماعی و مدل ها و نظامات مختلف و مورد نیاز را امکان پذیر سازد.
پس هم برای اثبات مشروعیت آن اقدامات و هم تقویت انگیزه های درونی اخلاقی و هستی شناختی لازم برای درگیرشدن در عمل اجتماعی و سیاست عمومی به پشتوانه ای از روایت های تئوریک و فلسفی احتیاج است. یعنی نوعی از سنت فکری فلسفی فرهنگی و یا دینی که آن نوع کنش اجتماعی معطوف به هدف را برای فرد و جمع معنادار و موجه سازد و تضاد میان انگیزه های شخصی و مصالح عمومی را حل کند. سازگاری و وحدت میان علایق شخصی و علایق اجتماعی و آرمانخواهی را تامین کند. در این جا از «سنت» مفهوم عام آن مد نظر است و ربطی به معتقدات و باورهای کهن و سپری شده ندارد. بلکه نظریه سنت جاری و زنده را داریم.
در غرب، سنت فلسفی فکری اومانیسم و خرد مدرن، پشتوانه مبارزه برای دموکراسی بود.هر مقوله ای در عصر مدرنیته آمد پشتوانه ای از سنت بسیار درازمدت از زمان اسطوره ها دارد. هر ایده تازه ای که در عصر مدرن طرح شد به آبشخوری از یک سنت فکری فلسفی دینی که ریشه های آن بعضا تا عصر اساطیر و یا دوران فلسفه یونان و حقوق روم باستان و بعضا قرون وسطای مسیحی عقب می رفت، متصل گشته است.چنان که سنت های فلسفی و فکری کنونی برآمیخته ای از عناصر و روایات اساطیری، فلسفی و دینی متکی است.کار نخشب این بود که مقوله های آزادی و برابری و سوسیالیسم و دموکراسی و مبارزه اجتماعی و فداکاری در راه این آرمان ها را به سنت فکری فلسفی و نظام ارزشی و اخلاقی خداپرستی ایمان به خدا متصل کند.زیرا این سنت فکری ایمانی در شکل اصیل خود در صدر اسلام و چه در دوران های بعد، قوی ترین پشتوانه هدف ها و ارزش های عدالت خواهی، نفی سلطه و برادری و برابری انسانی بوده است.
در عصر حاضر هم اگر دوباره در زبان عصر مدرن بازسازی شود، به خوبی قادر است که همانند گذشته انگیزه های این نوع عمل اجتماعی و اخلاقی را توضیح داده و تقویت کند و مشروعیت عقلانی بخشد به خصوص که مخاطبان ایرانی با آن سنت آشنا هستند و از منظر آن روایت ها و سنت ها به جهان نگاه می کنند. شریعتی مثلث سوسیالیسم و دموکراسی بر پایه خداپرستی را با بهره گیری از سنت های فکری نوین غربی به طور موثری محقق کرد و مفاهیم به هم بسته و سه گانه عرفان، آزادی و برابری را که بازسازی شده همان مفاهیم سه گانه نخشب یعنی سوسیالیسم، دموکراسی و خداپرستی است، صورت بندی کرد اما به اهمیت تاکیدی که نخشب بر دین به عنوان یک نظام اخلاقی و معنوی و خداپرستی به عنوان یک نظام فلسفی عقلانی است پی نبرد.
آن دسته از روشنفکران چپ گرای لائیک که مارکسیسم را نقد می کنند و درصدد بازسازی آن هستند و مدل روسی سوسیالیسم و استالینیسم را مطرود و پروژه دیکتاتوری پرولتاریا را مردود و کنار گذاشته اند و از سوسیالیسم انسانی یا انسانی کردن سوسیالیسم و تلازم آن با دموکراسی سخن می گویند و اکونومیسم و جبر تاریخ را در روایت ارتدوکسی آن نمی پذیرند و به عاملیت انسان و نقش اقدامات اراده گرایانه و عامل خودآگاهی اذعان دارند، چگونه می خواهند بدون نقد و تجدیدنظر در مبانی فلسفی آنها، ماتریالیسم تاریخی، ماتریالیسم فلسفی و اومانیسم مارکسی، نقدها و بازسازی های خود را موجه و معقول کنند و سنت فکری فلسفی متناسب با سوسیالیسم انسانی و عاملیت انسان در تغییرات اجتماعی را جایگزین سنت های پیشین نمایند.
نخشب و شریعتی پشتوانه های فلسفی و سوسیالیسم و دموکراسی مارکسی و روایت غربی آن لیبرال بورژوازی را نقد کردند و روایت ها و سنت های بازسازی شده ای برای پشتیبانی عمل اجتماعی و سیاسی و کنش هدفمند معطوف به آزادی و عدالت، دموکراسی و سوسیالیسم و خردگرایی را فراهم کردند. هر سنت پیشنهادی باید بتواند همزمان عقلانیت و فلسفه و نیز اخلاقیات پایه مبارزه برای آزادی، برابری و صلح و پیشرفت، حقوق بشر و حفظ محیط زیست را در ارتباطی منسجم و یگانه تبیین و ارائه نماید. خداپرستی با عرفان اگر در سطح تبیین و به صورت احساسات و عواطف و اخلاقیات اومانیستی باقی بماند تنها هنگام بسیج و ایستادگی و پایداری کارکرد دارد که تاکنون داشته است. اما اگر چنانکه دغدغه نخشب بود ولی خود به انجام آن توفیق نیافت و شریعتی نیز از انجامش غفلت نمود، یعنی تدوین یک نظام فلسفی و عقلانی با محوریت ایمان به خدا که پایه تدوین روش ها، ساختن مدل ها و نظامات و حل مسئله قرار بگیرد.
*طی این صحبت ها مشخص شد مرحوم نخشب پایه کار و رهایی انسان را بر روی خداپرستی قرار داده بودند و سوسیالیسم را به عنوان شیوه عمل برگزیدند. حال اینکه سوسیالیسم در غرب یعنی در جایی که به وجود آمده بود ریشه های فلسفی خودش را داشت. ریشه های فلسفی ای که شاید با دین همکاری نداشت. چطور شد که نخشب سعی کرد خداپرستی را با سوسیالیسم عجین کند آیا این نوعی التقاط نبود و آیا این نوع ممزوج کردن ریشه سخنان دکتر شریعتی و بعد از آن اختلافات درون سازمان مجاهدین خلق نشد؟
**درست است. نخشب آمد و پشتوانه و پایه فلسفی سوسیالیسم را از آنچه که در غرب بود تغییر داد. او برخلاف بسیاری روشنفکران سلف و هم عصر خود از جمله از میان مذهبی ها، نیامد همان سوسیالیسم غرب را با تمام مبانی آن عینا بگیرد و اخلاق را به آن بچسباند. خاستگاه سوسیالیسم در غرب مشخص است. مطابق آنچه به نام ماتریالیسم تاریخی و سوسیالیسم علمی مطرح شده است تحولات اقتصادی و اجتماعی در تاثیر نیروهای درون جامعه تضادهای طبقاتی خودبه خود و جبرا به گونه ای پیش می رود که سوسیالیسم ناگزیر می شود.
مارکس معتقد بود که سرمایه داری باید توسعه و تکامل پیدا کند و سپس با بحران هایی روبه رو می شود که از حل آنها عاجز خواهد بود. از جمله نمی تواند تضاد نیروی مولد با نحوه توزیع را از بین ببرد و به همین خاطر راه رشد آن مسدود می شود. بنابراین ناگزیر باید سیستم توزیع مالکیت و محصول تولید تغییر کند. این تحول که شکل انقلابی خواهد داشت توسط طبقه کارگر انجام می گیرد و تا برقراری دیکتاتوری پرولتاریا سوسیالیسم استقرار پیدا می کند و به بحران ها خاتمه می دهد. در این نظریه سوسیالیسم ضرورتی تاریخی و برآمده از توسعه نظام سرمایه داری است و ربطی به خواست و اراده انسان ها ندارد. انسان ها کارگران کارگزاران بلااراده ضرورت تاریخند و نه بیش.
نخشب این نظریه را نقد می کند و خاستگاه سوسیالیسم را به درون مبارزات مردم برای آزادی و عدالت منتقل می کند. جمع بندی مزبور را در شعار پرمحتوای زیر خلاصه می کند: «سوسیالیسم بر آمده از آرمانخواهی و روحیه عدالت طلبی انسان ها است» و باید توسط انسان های خودآگاه و به پا خاسته به درون مناسبات اجتماعی راه یابد.
در اثبات این نظر می توان از مارکسیست ها پرسید چه عاملی جز اقدامات ارادی و خودآگاهانه در ساختار ما و مناسبات اجتماعی نظام سرمایه داری را تا این لحظه به رغم بروز بحران های متوالی از فروپاشی و رسیدن به نقطه پایانی که مارکس پیش بینی کرده بود نگاه داشته است. یعنی مداخلات ارادی و هدفمند انسان ها و روابط و مناسبات اقتصادی اجتماعی از تحقق آنچه جبر تاریخ و ماتریالیسم تاریخی خوانده می شد جلوگیری کرده است.اتفاقا یک عامل مهم در طولانی شدن عمر سرمایه داری، خودداری طبقات کارگر و بسیاری از قشرهای تحصیلکرده و طبقه متوسط از ایفای نقش در ایجاد انقلاب و تغییر نظام سرمایه داری است. آنها به هر دلیل اقتصادی و فرهنگی حاضر نیستند برای از بین بردن نظام سرمایه داری، بسیج و متحد شده قیام کنند و با ایستادگی و فداکاری و اتحاد و همبستگی نظام سوسیالیستی را جایگزین آن کنند. آنها حاضر نیستند رفاه و آسودگی را که در سایه سرمایه داری به دست آورده اند هزینه مبارزه کنند. هر چند می دانند و می بینند که این موفقیت در اثر جنگ ها و کشتارها و استثمار و غارت ملت ها و کشورها حاصل می شود.
به نظر نخشب این ضعف اخلاقی و فرهنگ های مبارزه برای سعادت جامعه و خیر عموم و آرمان های برتر است که نمی گذارد برای پایان دادن به این جنایات اقدام جدی کنند.