تاریخ انتشار : ۳۱ خرداد ۱۳۸۸ - ۰۸:۵۵  ، 
شناسه خبر : ۹۹۰۱۶
مهدی محمدی

آمریکایی ها به لحاظ تاریخی همواره به قدرت نظامی خود بالیده اند. ملت ها و دولت ها در طول تاریخ جهان همواره جنگ را ناخوش داشته اند اما آمریکارا می توان جنگ دوست ترین کشور عالم خواند. تاریخ قرن های 19 و 20 گواه است که آمریکایی ها همواره، جنگ را دوست داشته اند، نمی دانیم این چقدر به تمایل آنها برای خونریزی مربوط است اما از این که بگذریم آمریکایی ها لااقل به دو دلیل از به آتش کشیدن این گوشه و آن گوشه عالم خوششان می آمده است. اول، جنگ از دید آمریکا همواره یک فعالیت اقتصادی بوده و پنتاگون هم بیش از آنکه یک نهاد نظامی باشد، یک کارتل اقتصادی است.
هر جنگی در طول تاریخ آمریکا منطق اقتصادی خاص خودش را داشته و معلوم بوده که در حین آن یا پس از آن چه مقدار پول و سرمایه از کدام مبدأ به کدام مقصد جابجا خواهد شد. علت دیگری هم البته هست، آمریکایی ها جنگ را دوست داشته اند چون مطمئن بودند شکست نمی خورند. از زمان پایان جنگ جهانی دوم به این سو آمریکا تقریباً 60 مورد مداخله نظامی در خارج از مرزهای خود داشته است و از چند مورد عمده اگر بگذریم از اکثر آنها پیروز بیرون آمده است. این البته عجیب هم نیست، اگر یک تیپ کماندویی با ساز و برگ نظامی کامل و با پشتیبانی آتش سنگین توپخانه و بمباران هوایی به جزیره ای کوچک و دور افتاده که مردم آن رنگ ماشین دودی را هم به زحمت دیده اند حمله کند، آیا باید از پیروزی آن تعجب کرد؟! جنگ های آمریکا همه از این دست بوده است: یورش سهمگین و وحشیانه به سرزمینی که فقدان هرگونه توان دفاعی مؤثر در آن از پیش ثابت شده است، یا به عبارت بهتر جنگ در میدانی که حریفی در آن نیست. «نوام چامسکی» این واقعیت تاریخی را به حد یک اصل استراتژیک در رفتار نظامی آمریکا ارتقاء داده است: «آمریکا تا از جنگی مطمئن نباشد، وارد آن نمی شود».
از زمان پایان جنگ دوم و حتی از زمان پایان جنگ سرد به این سو بسیاری چیزها در باره ظرفیت نظامی کشورها دگرگون شده است. اما مهم ترین دگرگونی این است که بر سر این افسانه نظامی که «آمریکا پیشاپیش برنده هر جنگی است» سایه سنگینی از تردید افتاده است. آمریکایی ها به روی خود نمی آورند اما حدود یک دهه است که به جای پیروز شدن دائم در حال شکست خوردن هستند. پس از 11 سپتامبر آمریکا هر جبهه ای را که گشوده در مدیریت آن در مانده است. جنگ برای آمریکا دیگر نه آغاز حل مسئله بلکه آغاز گرفتاری است. آمریکایی ها طی دهه های طولانی هر جا لازم بود بی هراس از ابزار نظامی برای پیشبرد مقاصد سیاسی و دیپلماتیک خود استفاده می کردند اما به تازگی اوضاع به گونه ای دگرگون شده که آمریکا از جنگ به دیپلماسی پناه می برد. پس از ماجرای عراق، جنگ در ادبیات هیئت حاکمه آمریکا به مرتبه یک تهدید خشک و خالی تنزل کرده است، تهدیدی که زمانی عده ای را به فکر فرو می برد اما حالا فقط به کار خندیدن می آید.
چرا چنین شده است؟ چرا آمریکا دیگر نمی تواند بجنگد؟ برای جنگیدن همواره وجود دو عامل ضروری بوده است: 1- توان نظامی که خود دربرگیرنده ابزار نظامی (سخت افزار جنگ) و طراحی عملیاتی (نرم افزار جنگ) است و 2- انگیزه و روحیه جنگ که به نیروی انسانی مربوط است. علت این که آمریکایی ها توان جنگ را از دست داده اند این است که حریفان آنها در منطقه (و خصوصا ایران) از حیث هر دو این موارد به طور جدی پیشرفت کرده اند اما آمریکا از هر دو جهت گرفتار پسرفتی محسوس است. جنگ های آغاز هزاره سوم دیگر از آن نوع نیست که ارتش آمریکا برای آن آموزش دیده و تشکیلات خود را سازماندهی کرده است.
متخصصان دفاعی و استراتژیک عقیده دارند دوران «مقیاس های بزرگ» دیگر به سر آمده جنگ ها از این پس ماهیتی «مینیاتوری» و «نامتقارن» خواهد داشت: «تهدیدهای جدید با آنچه به لحاظ تاریخی به آنها خو گرفته ایم همانند ارتش های بزرگ و تا بن دندان مسلح و در حال پیشروی و موشک های کوه پیکر آماده پرتاب تفاوتی چشمگیر دارند. این تهدیدها می تواند کاملا نقطه ای باشد مانند حمله به شهرها، نابود شدن زیرساخت های اقتصادی آمریکا یا رویارو شدن با دشمنی کاملا ناشناخته و مرموز در سرزمینی ناآشنا، جایی که شما حریف خود را نه می بینید و نه می شناسید» (استراتژی امنیت ملی آمریکا در قرن بیست ویک، مقدمه). آمریکایی ها به دلیل عادت به مقیاس های بزرگ در دوران جنگ سرد، از حضور موفق در درگیری های نامتقارن عمیق ناتوانند. عراق را ببینید.
ارتش آمریکا درون شهرها باید نقش پلیس را ایفا کند کاری که هیچ تخصصی در آن ندارد. حتی زمانی که آمریکایی ها می خواستند شهرها را در عراق اشغال کنند تازه فهمیدند که این کار چقدر دشوار است. نیروهای آنها مجبور بودند نفر به نفر با کسانی که وجب به وجب شهر را مثل کف دستشان می شناسند بجنگند در حالی که به دلیل نزدیکی نیروهای خودی و دشمن دیگر از حمایت هواپیماها و هلی کوپترها هم خبری نیست. برای نیرویی که عادت کرده تحت حمایت آتش جنگ افزارهای بزرگ بجنگد، حضور در چنین نبردی در حکم زندگی در میانه جهنم است. وضع توان نظامی و طراحی عملیاتی آمریکا که این باشد، حال انگیزه سربازان برای جنگ دیگر روشن است. ارتش آمریکا از فرط دستپاچگی و استیصال حتی قواعد بنیادین خرد بشری را هم فراموش کرده است. امروز تنها چیزی که ارتش آمریکا با استفاده از آن می تواند به سرباز خود روحیه بدهد، «پول» است.
دولت آمریکا از مردم خود می خواهد بمیرند یا لااقل تا آستانه مرگ بروند و در ازای آن پول دریافت کنند! به جز پول هیچ انگیزه معنوی، ملی یا حتی جاهلی وجود ندارد. به راستی در طول تاریخ آیا هرگز زمانی بوده است که مردمانی- هر چقدر بی خرد- پول بگیرند و جان خود را به حراج بگذارند؟!
در سوی مقابل اما ایران به عنوان بزرگترین حریف منطقه ای آمریکا هم از لحاظ طراحی های جنگی و هم از حیث روحیه جنگ به طرز غیرقابل باوری خود را تقویت کرده است. ایران اکنون تمامی تحرکات نظامی آمریکا در منطقه را به طور کامل تحت نظر دارد و به خوبی می داند که در موقع لزوم چگونه می توان آن را از کار انداخت. در تمام سطح منطقه نیروهایی دلیر و جنگاور با سطح آموزش بسیار بالا و روحیه بی نظیر جنگی آماده حضور در یک جبهه مشترک در کنار ایران علیه آمریکا هستند. کار به جایی رسیده که آمریکایی ها در مقابل ایران خود را ناگزیر از دروغ بافی می بینند. اعلام کرده اند که رزمایشی بزرگ با حضور بیش از ده کشور در خلیج فارس برگزار خواهند کرد اما فرمانده نیروی دریایی ارتش ایران می گوید هرچه با دوربین خلیج فارس را نگاه می کنیم اثری از نیروهای مانورکننده در آن نمی بینیم، سهل است ظرف دو ماه گذشته استعداد نیروهای آمریکا در منطقه نه فقط افزایش نیافته - که لازمه برگزاری یک مانور است- بلکه 40 درصد هم کاهش داشته است!
به این ترتیب به روشنی می توان دید که آمریکایی ها علاوه بر توان گاز گرفتن حالا دیگر توان پارس کردن را هم از دست داده اند. آنها به جای فکر کردن به اینکه چگونه باید ایران را تهدید کنند به این باید بیندیشند که چه بکنند تا ایران آنها را تهدید نکند. ایرانی که لیاقت تاریخی شکست آمریکا را دارد.